حمیدرضا شکوهی
hamidrezashokouhi@yahoo.com
عادت کردهایم بین دو اتفاق مشابه، آن اتفاقی را که بهتر است راحتتر فراموش کنیم. شاید به این دلیل که یاد گرفتهایم شکست پلی برای پیروزی است. به همین دلیل شکستها و ناکامیها را راحتتر بهخاطر میسپاریم تا مصداق همان مثل معروف، از آن پلی برای پیروزی بسازیم. البته اینکه چقدر به این اعتقاد پابرجا میمانیم و یادآوری این شکستها چقدر به حالمان مفید است موضوع دیگری است. ماجرای 30 تیر 1331 و 28 مرداد 1332 هم از این دست ماجراهاست.
اگر به بایگانی مراجعه کنید و روزنامههای مربوط به این دو تاریخ را طی نیمقرن اخیر مرور کنید، خواهید دید حجم مطالبی که به مناسبت 28 مرداد چاپ شده، به مراتب بیشتر از حجم مطالبی است که درباره 30 تیر منتشر شده است. این در حالیست که 30 تیر تاریخ روشنی از این مرز و بوم است که نتیجه مثبت اتحاد در مقابل استعمار و استکبار را یکجا در خود دارد اما 28 مرداد، روز تلخی است که نقطه آغاز دور تازهای از دیکتاتوری در ایران محسوب میشود. با اینکه اغلب به این دومی در مطبوعات پرداخته شده است، اما ما در «پرونده» تصمیم گرفتیم اولی را محور بگیریم و به دومی برسیم. چرا که این دو حادثه با توجه به اینکه از نظر زمان وقوع هم فاصلهای کوتاه با یکدیگر دارند ـ 13 ماه که ما را به یاد نحسی عدد 13 هم میاندازد ـ از ارتباط نزدیکی با یکدیگر برخوردارند؛ به طوریکه نمیتوان 30 تیر را بدون 28 مرداد و 28 مرداد را بدون 30 تیر مورد بررسی قرار داد. 28 مرداد نتیجه منفی اتفاق مثبتی بهنام 30 تیر است. بنابراین اکنون که ما 30 تیر را بهعنوان رویدادی مثبت مبدا قرار دادهایم، به 28 مرداد هم میپردازیم. چه شد که اتحاد مبارک دکتر محمد مصدق ـ بهعنوان نماد نیروهای ملی ـ و آیتالله کاشانی ـ بهعنوان نماد نیروهای مذهبی ـ از هم گسسته شد، تا جایی که کودتای انگلیسی 28 مرداد، پایان این اتحاد را رقم زد و فصل تاریک دیگری از دیکتاتوری را در این کشور آغاز کرد؟
البته اینکه گفته میشود آغاز فصل تازهای از دیکتاتوری، بدین معنا نیست که فرضا محمدرضا پهلوی پیش از 28 مرداد دیکتاتور نبود و پس از آن گام در مسیر دیکتاتوری گذاشت. پس از آنکه دوران ماموریت رضاخان به پایان رسید و در سال 1320 همزمان با جنگ جهانی به جزیره موریس فرستاده شد، محمدرضا در شرایطی جای پدر را گرفت که هنوز آیین کشورداری را آنگونه که پدر به اجرا درآورده بود نمیدانست. محمدرضا هنوز جوانتر و خامتر از آن بود که بخواهد در اداره قائم به ذات یک کشور متکی به پادشاه، پاجای پای پدر بگذارد. همین خامی بود که فرصت ایدهآلی در اختیار فعالان سیاسی و روزنامهها قرار داد تا از فضای آزادی نسبی که برخلاف گذشته فراهم شده بود استفاده کنند و به روشنگری بپردازند. نتیجه این فضای نسبتا آزاد و روشنگریهایی که انجام میشد به 30 تیر 1331 منجر شد.
ماجرای 30 تیر از آنجا کلید خورد که دکتر محمد مصدق، که همواره او را به جانبداری از شاه متهم میکنند و میگویند مشکل اصلی او این بود که به سلطنت اعتقاد داشت و تصور میکرد در قالب همین نظام سنتی هم با محدود کردن اختیارات شاه میتوان به اهداف اصلاحی دست یافت، خواستار در اختیار گرفتن مسوولیت وزارت جنگ شد. او دست روی نقطه حساسی گذاشت؛ نقطه حساسی که تا آن زمان در اختیار نزدیکان شاه بود و شاید از جهاتی خط قرمز نظام سلطنتی محسوب میشد. مصدق نسبت به قولی که به مردم داده بود و وعدههای اصلاحی خود پایبند بود و اگرچه تصور میکرد با حضور شاه هم میتوان به اهداف موردنظر دست یافت، اما برای نیل به همین اهداف در همان چارچوب هم نیاز به ابزارهایی داشت. او سکوت نکرد تا ابزارها به خودی خود فراهم شوند ـ یا نشوند ـ و زمان اصلاح سپری شود. مصدق نمیخواست نخستوزیری باشد که در مقطعی از تاریخ، تقویم تاریخ را با نام خود پر کند و پس از گذشت مدتی، جای خود را به فرد دیگری بسپارد. نخستوزیران زیادی در طول دوران پهلوی ظهور کردند و خیلی زود کنار رفتند، اما در بین این افراد نام مصدق از آن جهت که متفاوت با دیگران است میدرخشد. او وعده بیعمل نداد و نخواست یک تدارکاتچی باشد.
البته مصدق در تلاش برای نیل به اهداف خود تنها نبود. تجربه نشان داده در ایران که مذهب همیشه حرف اول را میزند و مردم به مذهبیون همواره اعتمادی فراتر از سایر اقشار داشتهاند. بدون تکیه بر اصول مذهبی نمیتوان گام چندان موفقی برداشت. در دوران قاجار نیز چنین وضعیتی حاکم بود. ماجرای فتوای تحریم تنباکو را همه ما در کتابهای تاریخ خوانده و به توان و تاثیرگذاری مذهب در جامعه پی بردهایم. وقتی زنان حرمسرای شاه قاجار هم با وجود تمام ارادتی که به شاه دارند یا مجبورند داشته باشند به فتوای مرجع مذهبی گوش فرامیدهند و آنچه را که او گفته عمل میکنند بیشتر میتوان به قدرت بلامنازع مذهب پی برد.
در دوران ملی شدن صنعت نفت هم که باعث شد نام مصدق در تاریخ ماندگار شود و توان تاثیرگذاری بیشتری در تحولات معاصر پیدا کند ـ که نمونهاش 30 تیر 1331 بود ـ او روحانی سرشناسی همچون آیتالله کاشانی را در کنار خود داشت. اگرچه نفت ایران با تلاشهای دکتر مصدق در دادگاه لاهه ملی شد، اما اگر حمایتهای کاشانی نبود، شاید مصدق از پشتیبانی بیدریغ مردم تاحد زیادی محروم میشد.
این پیوند دو رهبر ملی و مذهبی ایران در آن زمان، در ماجرای 30 تیر 1331 به اوج خود رسید.
اگرچه مصدق به پشتوانه رای مردم قصد داشت از ابزارهای لازم برای تحقق مطالبات مردم بهره بگیرد، اما اگر هماهنگی با آیتالله کاشانی و بهرهگیری از توان اقناعی این روحانی تاثیرگذار نبود، شاید پس از استعفا از نخستوزیری دیگر نمیتوانست به نخستوزیری بازگردد.
پس از آنکه محمدرضا شاه جوان با درخواست مصدق مخالفت کرد و مصدق استعفا داد، در فاصله کوتاهی، قوام جایگزین او شد. این جایگزینی میتوانست مثل خیلی از جایگزینیهای دیگر در تاریخ این مرز و بوم ـ و حتی تاریخ جهان ـ بیسروصدا انجام شود و خیلی راحت فیصله یابد. اما مصدق، هم از حمایت آیتالله کاشانی برخوردار بود و هم از پشتیبانی قاطبه ملت. اینگونه شد که مردم به خیابانها ریختند و از نخستوزیر که در مقابل شاه ایستاده بود حمایت کردند و کار بهجایی رسید که برای شاه چارهای جز این باقی نماند که مصدق را به نخستوزیری بازگرداند و قوام را خانهنشین کند.
در 30 تیر 1331 محمدرضا هنوز به اندازه پدرش رضاخان یاد نگرفته بود که میتوان از انگلیس هم کمک گرفت و فتنهها را آنگونه که تمایل شاه است هدایت کرد. البته یک سال بعد هم که کودتای 28 مرداد 1332، پایان دوره مصدق و آغاز دوباره دوران حاکمیت فضای اختناق را در کشور رقم زد، باز هم محمدرضا نمیدانست که چگونه با نیروهای ملی و مذهبی پیکار و تاج و تخت سلطنت را برای خود حفظ کند. در 28 مرداد 1332، محمدرضا در ایران نبود و افراد دیگری کودتا را پیش بردند. اینبار از اتحاد نیروهای ملی و نیروهای مذهبی هم خبری نبود. مصدق به راه خود رفته بود و کاشانی هم تمایلی به حمایت از مصدق نداشت. اختلاف و اختلاف و اختلاف، آن هم فقط در یک سال، اوضاع را چنان تغییر داده بود که فرصت طلایی دیگری برای اصلاح به هدر رفت.
البته این فرصتهای طلایی بر باد رفته در تاریخ میهن ما کم نیست. اما بعضی همچون آنچه در فاصله 30 تیر 1331 تا 28 مرداد 1332 خورشیدی رخ داد، آنچنان برجسته است که نمیتوان بدون افسوس و دریغ از آن یاد کرد. هرچند که دوران دیکتاتوری پس از 28 مرداد 3۲ هم پایانی داشت.