نویسنده: فریدریش هایک
مترجم: عزتالله فولادوند
در جریان تحقیق در برخی از اعتقادات رایج این روزگار، گاهی مجبور به انتخابهای دشوار شدهام. اغلب پیش میآید که به بعضی خواستهای کاملاً مشخص، با واژهای کاملاً پسندیده برچسبی میزنند که به معنای عامتر مشعر بر فعالیتی بسیار مطلوب و نیکوست. خواستهای مشخصی که به نظر من مخالفت با آنها ضروری است، گاهی از این اعتقاد بر میخیزند که اگر فلان نگرش موضع معمولاً سودمند است، پس باید در همه کاربردهای آن سودمند باشد. این امر مشکلی برای ناقد اعتقادهای جاری به وجود میآورد که نخستین بار در مورد واژه «برنامهریزی» با آن روبرو شدم. اینکه باید نخست بیندیشیم که چه میخواهیم بکنیم، واینکه استقرار نظم و سامان عاقلانه در زندگی اقتضا دارد که پیش از مبادرت به عمل، تصوری روشن از هدفهایمان داشته باشیم، آنچنان به نظر بدیهی میرسد که دشوار میتوان باور کرد درخواست برنامهریزی هرگز نادرست باشد. بویژه هر فعالیت اقتصادی به معنای برنامهریزی برای تصمیمهایی درباره استفاده از منابع برای رسیدن به هدفهاست.بنابراین، بخصوص برای یک اقتصاددان، بیمعنا و باطل به نظر میرسد که با «برنامهریزی» به این مفهوم عام مخالفت کند.
اما در دهههای 1920 و1930، این واژه خوب و پسندیده کم کم به معنایی محدودتر و مشخصتر به کار افتاد و شعار پذیرفته کسانی شد که میخواستند نه اینکه هر یک از ما برای فعالیتهای اقتصادی خویش خردمندانه و هوشمندانه برنامه بریزیم، بلکه فعالیتهای اقتصادی همه، برطبق برنامهای واحد و مقرر شده از جانب مراجع مرکزی، از مرکز هدایت شود. این قضیه که واژه خوب و پسندیده «برنامهریزی» را برنامهریزان مرکزی برای نقشههای خاصی که داشتند به خود اختصاص دادند، مشکلی بغرنج برای مخالفان آن طرحها به وجود آورد. آیا میبایست اصرار بورزند که اقتصاد آزاد بر برنامههای جداگانه افراد کثیر پیریزی میشود و بیش از نظامهای برنامهگذاری از مرکز به هرکس میدان برای برنامهریزی زندگی خویش میدهد؟ آیا میبایست از این راه آن واژه نیک و پسندیده را برای کاربردهای مناسب و بحق آن نجات دهند؟ یا میبایست معنای محدودی را که آن واژه پیدا کرده بود بپذیرند و انتقادهایشان را صرفاً متوجه «برنامهریزی» [به همان معنای محدود] کنند؟
درست یا نادرست و با وجود ناراحتی دوستانم، من سرانجام به این نتیجه رسیدم که دیگر کار از کار گذشته و برای باز گردانیدن واژه مورد بحث به کاربردهای بجا و بحق آن دیر شده است. همان گونه که مخالفان من صرفاً به هواخواهی برنامهریزی به معنای برنامهریزی کل فعالیتهای اقتصادی استدلال کرده بودند، من نیز انتقاداتم را صرفاً متوجه «برنامهریزی» کردم ومزیتهای آن لفظ پسندیده را به خصم واگذاردم و امکان دادم مرا به مخالفت با کاربرد هوش و عقل در تنظیم و تمشیت امور زندگی متهم کنند. با اینهمه، همچنان معتقدم که با توجه به وضعی که آن زمان حکمفرما بود، چنین تازش مستقیمی به برنامهریزی ضرورت داشت تا بتوان آنچه را به شعار میان تهی گروهی خاص تبدیل شده بود، از سریر فرمانروایی به زیر کشید.
اخیراً نیز به مشکلاتی مشابه در مورد واژه متبرک «اجتماعی» برخوردهام که مانند «برنامهریزی» یکی از الفاظ پسندیده باب روز است، و به معنای اصلی تعلق و اتصاف به جامعه، میتوانست بسیار مفید باشد.اما در کاربرد امروزی در مواردی همچون «عدالت اجتماعی» (گویی عدالت پدیدهای صرفاً اجتماعی است !) یا هنگامی که تکالیف اجتماعی ما را در تقابل با تکالیف اخلاقی محض قرار میدهند، این صفت یکی از گیج کننده ترین و زیانبارترین الفاظ عصر ما شده است، و نه تنها هیچ محتوایی ندارد وخود سرانه و دلبخواه میتواند هر محتوایی به خود بگیرد، بلکه هر کلمهای را نیز که با آن ترکیب شود (مانند soziale Marktwirtschaftیا sozialer Rechtsstaat درآلمان) از هرگونه محتوای معین و محصّل خالی میکند. از این رو، خویشتن را ناگزیر دیدم که در برابر واژه «اجتماعی» موضع بگیرم و نشان دهم که بویژه مفهوم عدالت اجتماعی هیچ معنایی ندارد و فقط سرابی گمراه کننده به ذهن القا میکند که مردمان روشناندیش باید از آن بپرهیزند. ولی این حمله به یکی از بتهای مقدس روزگار ما نیز سبب شد که بسیاری کسان مرا به چشم یکی از افراطیان نا مسؤول و یکسره خالی از همدلی با روح زمانه بنگرند.
یک نمونه دیگر از اینگونه واژههای خوب و پسندیده، صفت «پوزیتیویست» است که اگرمعنایی ویژه به آن داده نشده بود، با کمال میل حاضربودم از آن در وصف موضع خود استفاده کنم، اما مجبور به مخالفت با آن شدم. در اینجا نیز معنای ویژهای که بدین واژه داده شده وضعی به وجود آورده است که به اجبار چنین لفظ خوب و پاکیزهای را به مخالفان واگذاردم و صفت «ضد پوزیتیویست» را برای خود بگزیدم، هر چند آنچه از آن دفاع میکنم همان قدر علم «پوزیتیو» [یا محصّل] است که نظریات پوزیتیویستهای خود گماشته.
2
اما اکنون در معارضه عقیدتی دیگری درگیر شدهام که جرأت ندارم بدون توضیحات مفصل، باز دست به همان کار بزنم. فلسفه اجتماعی عمومیی که بدان قائلم گاهی ضد عقلی یا خرد ستیزانه1 توصیف شده است، و من نیز مانند دیگران، در مورد اسلاف فکری خویش در این زمینه، یعنی برنارد مندویل2 و دیوید هیوم و کارل منگر3، گاهی آن اصطلاح را به کار بردهام. ولی این اصطلاح آنچنان سوء فهمهای فراوانی برانگیخته است که، به نظر من، خطرناک و گمراه کننده شده است و باید از آن اجتناب کرد.
در اینجا نیز بار دیگر با وضعی مواجهیم که یک گروه از متفکران به طور مؤثر مدعی اختصاص یگانه کاربرد درست واژهای خوب و پسندیده شدهاند، و در نتیجه، عقلی یا خردگرا4 نام گرفتهاند. پس تقریباً چارهای نبود جز اینکه کسانی که درباره کاربرد درست عقل با آنان همداستان نبودند، برچسب «ضدعقلی» یا «خرد ستیز» بخورند. این شبهه به ذهن القا میشد که دسته اخیر ارج کمتری به عقل مینهند، حال آنکه بواقع دلمشغولی ایشان به این بود که تأثیر عقل را افزایش بخشند و میگفتند کاربرد مؤثر عقل مستلزم کسب بینش درباره حدود کاربرد مؤثر عقل فردی برای تنظیم مناسبات بسیاری افراد عاقل با یکدیگر است.
به نظر من، قسمی خردگرایی یا اصالت عقل وجود دارد که چون حدود قوای عقل فردی را نمیپذیرد، در واقع عقل آدمی را به ابزاری کم تأثیرتر از آنچه میتواند باشد تبدیل میکند. این قسم خردگرایی گرچه ریشههایش به فلسفه یونان باستان میرسد، پدیدهای بنسبت تازه است. اما تأثیر جدید آن از سدههای شانزدهم وهفدهم، و بویژه صورتبندی اصول عمده آن به دست فیلسوف فرانسوی رنه دکارت، آغاز میگردد. بیشتر به واسطه او بود که اصطلاح «عقل» تغییر معنا داد. در نزد متفکران قرون وسطی، عقل عمدتاً به معنای توان شناخت حقیقت، خصوصاً حقیقت اخلاقی5، در برخورد با آن بود، نه توان استدلال قیاسی برپایه مقدمات مصرّح. آنان قویاً آگاه بودند که بسیاری از نهادهای تمدن از مخترعات عقل نیستند، بلکه در تقابل آشکار با همه اختراعات، باید آنها را «طبیعی» خواند، یعنی چیزی که خودانگیخته روییده و بالیده است.
اصحاب این نظریه قدیمتر قانون طبیعی قبول داشتند که بسیاری از نهادهای تمدن محصول طرحریزی خواسته و دانسته آدمی نیستند. در مقابل، پیروان مکتب جدید خردگرایی، یعنی فرانسیس بیکن و تامس هابز و بویژه رنه دکارت، مدعی بودند که تمام نهادهای سودمند انسانی آفریده عمدی عقل خودآگاهند. تصور براین بود که این عقل- یا به تعبیر دکارت«روح هندسی» - توان روح و ذهن آدمی است برای رسیدن به حقیقت از راه استنتاج برمبنای چند مقدمه بدیهی و تشکیک ناپذیر.
به نظرمن، بهترین نام برای این قسم خردگرایی خام، «بنّایی گری عقلی6» است. این عقیده، قطع نظر از اینکه در حیطه تکنولوژی به چه کامیابیهای بزرگی دست یافته باشد، از آن زمان تا کنون در حیطه جامعه لطمههای بیحساب زده است. (اگر تصور رود که با الصاق برچسب «بنّاییگری» به این نظریه، بار دیگر واژهای پسندیده به مخالفانم هدیه میکنم، پاسخ من این است که ویلیام گلادستون7، یکی از بزرگترین لیبرالهای قرن نوزدهم، نیز این اصطلاح را درست به همین معنا به کاربرده است. او این لفظ را نام نگرشی قرارداد که من در گذشته اسمی بهتر از «طرز فکر مهندسی» برای آن نداشتم. اما اکنون چنین به نظرم میرسد که «بنّاییگری» بهترین برچسب برای آنگونه نگرش علمی است که همواره با آنچه در زمینه تئوری آن را «علم پرستی» 8 خواندهام، ملازمه دارد.9)
تفوق این عقیده در سده هفدهم در واقع مستلزم رجعت به طرز تفکر خام قدیمتری بود که عادتاً فرض را بر این میگذاشت که برای همه نهادهای انسانی، اعم از زبان، خط، قانون و اخلاق، شخصی وجود داشته که مخترع آن بوده است. تصادفی نیست که خردگرایی مکتب دکارت نیروهای تکامل تاریخی را هرگز نمیدید، و آنچه را در مورد گذشته به کار میبرد، برنامهای برای آینده اعلام میکرد و میگفت آدمی باید با علم و وقوف کامل به آنچه میکند، تا جایی که در توان عقلی اوست دست به طراحی تمدن و نظم اجتماعی بزند. خردگرایی به این معنا نظریهای است که مسلم میگیرد تمام نهادهای سودمند به حال بشر با آگاهی روشن به آثار مطلوبی که پدید میآورند درگذشته ابداع شدهاند و در آینده نیز باید به همین سان ابداع شوند، و باید تنها تا جایی مورد تأیید و احترام باشند که بتوان نشان داد آثاری که به وجود میآورند بر آثار مترتب بر سایر ترتیبات و تنظیمات مرجح است، و در قدرت ماست که نهادهای خویش را به طرزی شکل دهیم که از میان کلیه نتایج ممکن فقط آن نتایجی برنامهریزی و توتالیتاریسم امروزی همه از همین قسم خردگرایی یا بنّایی گری اجتماعی سرچشمه میگیرند.
3
پرسش ما اکنون ممکن است اینگونه مطرح شود که آیا چنانکه خردگرایی مکتب دکارت و همه اخلاف آن مسلم میگیرند، تمدن بشری محصول عقل آدمی است، یا قضیه بعکس است و عقل آدمی باید محصول تمدنی دانسته شود که عمداً و برطبق نقشه ساخته نشده و در نتیجه فرایند تکامل رشد کرده. و بالیده است؟ البته این از جهتی مانند سؤال مرغ و تخم مرغ است. کسی منکر نیست که دو پدیده مورد بحث در کنش و واکنش دائم با یکدیگرند.
خردگرایی مکتب دکارت نوعاً همواره برتعبیر نخست پافشاری میکند، یعنی میگوید عقل آدمی ازپیش موجود بوده و سپس نهادها را طراحی کرده است. از نظریه «پیمان اجتماعی» گرفته تا این عقیده که قانون از ابداعات دولت است و چون ما خود نهادها را ساختهایم بنابراین به اراده خویش نیز میتوانیم آنها را تغییر دهیم، تفکر عصر جدید یکسره سرشار از نتایج این مکتب است. یکی دیگر از ویژگیهای عقیده مذکور این است که جایی برای نظریه اجتماعی به معنای اخص ندارد، زیرا میگوید مسائل نظریه اجتماعی از این واقعیت برمیخیزند که مساعی فردی آدمی غالباً نظمی به وجود میآورد که گرچه ناخواسته و پیشبینی نشده است، ولی معلوم میشود وجودش از جهت تحقق آنچه آدمیان در راه آن تلاش میکنند واجب و چشم ناپوشیدنی است.
گفتنی است که کوششهای بیش از دویست ساله نظریه پردازان اجتماعی و بویژه اقتصادی اکنون از این جهت به طور نامنتظر مورد تأیید علم جدید مردمشناسی اجتماعی قرار میگیرد که در زمینههای روز افزون نشان میدهد آنچه مدتهای دراز از مخترعات عقل محسوب میشد درواقع پیامد انتخاب طبیعی و سیر تکاملی بوده است، بسیار مانند آنچه درحوزه زیست شناسی میبینیم. گفتم مردمشناسی علم جدیدی است – ولی در واقع مردمشناسان اجتماعی صرفاً به کارهایی ادامه میدهند که مندویل و هیوم و جانشینان او در میان فیلسوفان اسکاتلندی آغاز کرده بودند و وقتی پیروانشان خویشتن را بیش از پیش به دایره تنگ اقتصاد محدود کردند، عمدتاً به فراموشی سپرده شد.
نتیجه این تحول به صورت عمومیتر، عبارت از این بینش است که حتی توان اندیشیدن آدمی یکی از میراثهای فرهنگی است، نه موهبتی طبیعی – یعنی چیزی که از را ه سرمشق و تعلیم انتقال مییابد، نه به طور طبیعی، و به عبارت دیگر، عمدتاً از طریق آموزش زبان و مخمٌر درآن منتقل میشود. زبانی که در کودکی میآموزیم احتمالاً بمراتب بیش از آن که خود توجه داریم در طرز تفکر ما و نظرمان نسبت به جهان و برداشتمان از آن تأثیر تعیین کننده میگذارد. قضیه فقط این نیست که شناختهای نسلهای پیشین از طریق زبان به ما منتقل میشود؛ در خود ساختار زبان برخی نظرها درباره ماهیت جهان سرشته است؛ و وقتی زبان خاصی را یاد میگیریم، همزمان تصویر معینی از جهان به دست میآوریم که چارچوبی برای تفکر ما میشود و از آن پس بی آنکه متوجه باشیم، درمحدوده آن حرکت میکنیم.
4
واقعیتی که هم اکنون به آن اشاره کردم احتمالاً بدین معناست که قواعدی که از آنها آگاه نیستیم ما را در همه تفکراتمان هدایت میکنند( و حتی به کار میاندازند و میگردانند) و، بنابراین، عقل ما قادر است فقط برخی از شرایط تعیین کننده عملمان را به حساب بگیرد. اینکه اندیشه عقلانی تنها یکی از عناصر هدایت کننده ماست البته از مدتها پیش مورد قبول بوده است. مدرسیان [قرون وسطی] آن را در قالب این قاعده بیان میکردند که ratio non est judex ,sed instrumentum یعنی عقل، داور نیست، بلکه ابزار است. اما آگاهی روشن هنگامی حاصل شد که هیوم(در مقابل خردگرایی برخاسته از بنّایی گری در آن زمان) نشان داد که «قواعد اخلاقی نتیجههایی نیستند که عقل ما گرفته باشد.»
مصداق این امر البته تمام ارزشهای ماست که عقل ما در خدمت آنهاست اما قادر به تعیینشان نیست. نمیگوییم عقل هیچ کارکردی در رفع تعارضات ارزشها ندارد و همه مشکلات اخلاقی زاییده تنازع ارزشهاست. ولی هیچ چیز بهتر از تحلیل چگونگی رفع اینگونه تعارضات، محدودیت نقش عقل را نشان نمیدهد. عقل تنها به ما یاری میدهد که ببینیم شقوق مختلفی که با آنها مواجهیم – یعنی ارزشهای متعارض – چیست، یا از آن میان کدام ارزشها براستی از همه بالاتر و برتر است و – چنانکه اغلب پیش میآید- کدام صرفاً ارزشهای واسط است که اهمیتشان از این سرچشمه میگیرد که در خدمت سایر ارزشها قرار میگیرد. اما همینکه این کار به انجام رسید، عقل بیش از آن نمیتواند یاریگر ما باشد، و باید ارزشهایی را که به خدمت آنها گماشته میشود، بپذیرد.
اینکه، با این حال، ارزشها کارکردی دارند و «مقصود»ی از آنها حاصل میشود، البته مسأله دیگری است. بیفایده نیست که اگر بخواهیم دقیقتر تحقیق کنیم که چرا به بعضی ارزشها قائل میشویم، علاوه بر آنچه گفتیم میان اقسام مختلف خردگرایی نیز فرق بگذاریم.
معروفترین نظریه در خصوص ارزشهای اخلاقی، نظریه سودنگری10 است که دو صورت به خود میگیرد و بهترین شاهد فرق بین کاربرد بحق و بجای عقل در بحث از ارزشهاست، و خردگرایی کاذب ناشی از«بنّایی گری» که حدود قوای عقل را نادیده میگیرد.
سودنگری به صورت نخست و برحق آن در آثار دیوید هیوم ظاهر میشود، یعنی همان کسی که بتأکید میگفت «عقل به خودی خود بکلی ناتوان از ایجاد و ابداع قواعد اخلاقی است»، اما در عین حال مصرانه معتقد بود که اطاعت قواعد اخلاقی و قانونی که هیچ کس آنها را بدان منظور اختراع یا طراحی نکرده است از جهت توفیق در پیگیری هدفهای آدمیان در جامعه ضروری است. هیوم نشان داد که برخی قواعد انتزاعی رفتار به این علت غلبه یافتهاند که گروههایی که آنها را اختیار کردهاند در حفظ خویش کارآمدتر شدهاند. تأکید وی بیش از هر چیز بر برتری نظمی بود که پدید میآید هنگامی که هر عضو گروه از قواعد اخلاقی یکسان، حتی بدون درک معنای آنها، پیروی میکند، در مقابل وضعی که درآن برای اقدام به هر عمل فردی باید مصلحت اندیشی کرد، یعنی کلیه نتایج هر کار خاصی را باید سنجید. هیوم به سود و فایده مشخص هر عمل خاص کاری ندارد؛ سروکار او با فواید کاربرد عام بعضی قواعد انتزاعی است، از جمله موارد خاصی که نتایج فوری و شناخته شده اطاعت از قواعد مطلوب نباشد. دلیل او این است که عقل آدمی برای درک و دریافت کلیه جزئیات جامعه پیچیده انسانی کفایت لازم را ندارد، و همین عدم کفایت عقل ما به منظور ترتیب دادن چنین نظمی با تمام جرئیات، ما را مجبور میکند که به قواعد انتزاعی قناعت کنیم. از این گذشته، عقل هیچ کسی بهتنهایی قادر به ابداع شایستهترین قواعد انتزاعی نیست، زیرا قواعد تکامل یافته در جریان رشد جامعه شامل تجربهها و آزمون و خطاهایی است بمراتب بیش از آنچه هیچ عقل و ذهن فردی قادر به اکتساب آن باشد.
اتباع مکتب دکارت، مانند هلوسیوس11 و بکاریا12، یا پیروانشان در انگلستان، از بنتم و آستین 13 گرفته تا جی.یی. مور14 این سودنگری عام را که هدفش یافتن فواید مستتر در قواعد انتزاعی متکامل در طی نسلهای پیاپی بود، تبدیل کردند به سودنگری خاصی که در نهایت امر اقتضا دارد درباره هر کاری با آگاهی کامل به کلیه نتایج قابل پیشبینی آن داوری شود. حاصل نظر اخیر نهایتاً این است که از تمام قواعد انتزاعی صرف نظر شود، و میانجامد به این ادعا که انسان میتواند با علم به کلیه واقعیات ذیربط، به ایجاد نظم مطلوب در جامعه از راه تمشیت همه جزئیات ملموس آن کامیاب گردد. پس از سودنگری عام هیوم برشناخت و قبول حدود عقل ما پیریزی میشود و کاملترین کاربرد آن را محصول اطاعت از قواعد انتزاعی میداند، حال آنکه شالوده سودنگری خاص برخاسته از بنّاییگری اعتقاد به توان عقل برای دستکاری و تصرف مستقیم در کلیه جزئیات جامعهای پیچیده و متکثر است.
5
نگرشهای اقسام مختلف خردگرایی در مورد انتزاع، نیازمند بحث مشبعتری است، زیرا غالباً به خلط واشتباه میانجامد. شاید بهترین راه بیان فرق مورد نظر این باشد که بگوییم کسانی که حدود قوای عقل را میپذیرند، میخواهند برای گسترش آن از انتزاع استفاده کنند تا لااقل در پیچیدگیهای امور انسانی ( که میتوانند تسلط بر کلیه جزئیات آن محال است) قدری نظم پدید آورند؛ ولی خردگرایانی که بنا را بر بنّاییگری میگذارند برای انتزاع فقط به عنوان ابزاری برای تعیین جزئیات ارزش قائلند.
در نظر دسته نخست، به گفته توک ویل، «معانی کلی[یا انتزاعی] دلیل عدم کفایت عقل انسانی است، نه دلیل نیرومندی آن.» به نظر دسته دوم، معانی کلی ابزارهایی است برای اینکه تسلط نامحدود برجزئیات به ما بدهد. در فلسفه علم، فرق مورد بحث در این اعتقاد دسته دوم ظهور میکند که ملاک ارزش هر نظریه توان آن برای پیشبینی رویدادهای خاص است، یعنی توان ما برای گنجانیدن واقعیات کافی در الگوی عامی که نظریه توصیف کرده است به منظور مشخص ساختن تجلیات خاص آن، هرچند البته پیشبینی پیدایش فلان قسم الگو نیز خود قضیهای ابطالپذیر است. در فلسفه اخلاق، خردگرایی ناشی از بنّاییگری هرگونه اتکا به قواعد انتزاعی را به چشم حقارت مینگرد و فقط رفتاری را براستی عقلانی میداند که بر نتیجهگیری محصول داوری درباره هر وضع خاص با توجه به «شرایط خود آن» مبتنی باشد، و برپایه ارزیابی واقعی پیامدهای شناخته شده امکانات گوناگون، از میان گزینههای مختلف یکی را برگزیند.
پیداست که این قسم خردگرایی ناگزیر به نابودی همه ارزشهای اخلاقی میانجامد، و به این اعتقاد منجر میشود که فرد باید فقط ارزیابی شخصی خود ازهدفهای خاص را راهنما بگیرد، وگرایش به این فکر دارد که هدف هر وسیلهای را توجیه میکند. طرز فکر محصول آن در نوشتهای که لردکینز15 در شرح حال خویش نگاشته است بسیارخوب تشریح شده است. کینز در وصفآرایی که خودش و دوستانش در اوایل قرن بیستم بدانها قائل بودند- و تصدیق میکند که پس از سی سال هنوز نیز خود پای بند آنهاست- چنین مینویسد:
ما کاملاَ رد میکردیم که برای اطاعت از قواعد کلی مسؤولیتی داریم. ادعا داشتیم که حق داریم درباره هر مورد خاص با توجه به شرایط خودش داوری کنیم، و مدعی خردمندی و تجربه و تسلط به نفس کافی برای توفیق در این کار بودیم. این امر یکی از بخشهای بسیار مهم ایمان ما بود که با خشونت و پرخاشجویی بدان مقید بودیم، و از جهت دنیای خارج، بارزترین و خطرناکترین ویژگی ما بود. اخلاق متعارف و عرف و فرزانگی سنتی را یکسره مردود میشمردیم. به عبارت دیگر، به معنای مطلق کلمه، ضد اخلاق بودیم. البته میبایست به پیامدهای بازشدن مشتمان توجه کنیم. اما زیر بار هیچ تعهد اخلاقی و احکام و اصول درونی برای اطاعت و همرنگی نمیرفتیم. مدعی بودیم که خود باید در مورد خویش داوری کنیم16.
باید توجه داشت که این اظهارات نه تنها مستلزم رد قواعد اخلاقی سنتی، بلکه اعتراض از هرگونه التزام به هرقسم قاعده انتزاعی تعهدآور رفتار، اعم از اخلاقی و غیر آن است، واین ادعا در آن مستتر است که عقل آدمی برای توفیق در تنظیم و تمشیت زندگی وی، بدون استعانت از قواعد یا اصول کلی، کفایت میکند. به عبارت دیگر، ادعا بر این است که آدمی از طریق ارزیابی کامل نتایج تمام گزینههای ممکن و با علم کامل به کلیه شرایط، میتواند فعالیتهای خویش را پیروزمندانه با یکدیگر هماهنگ سازد. چنین ادعایی البته از یک سو متضمن فرضی جسورانه و کوه پیکر درباره قوای عقلی ماست، واز سوی دیگر سوء تصوری کامل از اینکه در چه قسم دنیایی زندگی میکنیم. کسانی که چنین ادعایی دارند به چشمی به مشکلات عملی ما مینگرند که گویی همه واقعیات را میدانیم ودست و پنجه نرم کردن با آنها کاری صرفاً عقلی است. متأسفانه این فرض بسیاری از نظریات اجتماعی جدید را از ارزش انداخته است. واقعیت تعیین کننده در زندگی این است که ما همهدان نیستیم و علم مطلق نداریم، و لحظه به لحظه باید با واقعیات تازهای که قبلاً نمیدانستیم سازگار شویم، و لذا نمیتوانیم زندگانی خویش را بر طبق برنامهای پیش تصور شده و تفصیلی تنظیم کنیم که درآن هر عملی پیشاپیش عقلاًَ با هر عمل دیگر سازگار شده باشد.
زندگی به معنای رویارویی با شرایط دم به دم تازه و پیش بینی ناپذیر است و، بنابراین نمیتوانیم پیشاپیش بر سر هر اقدامی که خواهیم کرد به تصمیم برسیم. یگانه راهی که بتوانیم نظمی در زندگی خویش برقرار سازیم این است که برخی قواعد یا اصول انتزاعی را راهنما بگیریم و سپس هنگام دست وپنجه نرم کردن با اوضاع تازهای که پیش میآید، اکیداً از آن قواعد پیروی کنیم. اعمال ما نقشوارهای همساز وعقلانی تشکیل میدهند نه از آن رو که درباره آنها به عنوان بخشهای طرحی یکتا و پیش اندیشیده تصمیم گرفته بودیم، بلکه به این جهت که در هر تصمیم از تصمیمهای پیاپی، دامنه گزینش را به همان قواعد انتزاعی محدود میکنیم.
با توجه به اهمیت پیروی از قواعد به منظور استقرار نظم و سامان در زندگی، شگفت است که رابطه میان اینگونه قواعد انتزاعی و توفیق در بر قرار ساختن نظم کلی چقدر کم بررسی شده است. همه به این واقعیت آگاهیم که عمل بر طبق قواعد را آموختهایم برای اینکه به اعمال پیاپی خویش قدری انسجام و همسازی بدهیم، و قواعد کلی ر ا بدین منظور در زندگی اختیار میکنیم تا نه تنها هر بار که برخی مسائل پیش میآیند مجدداً زحمت بازسنجی را بردوش نکشیم، بلکه از آن مهمتر، بتوانیم چیزی مانند کلیتی عقلانی به وجود آوریم. بحث منظمتر درباره رابطه بین قواعد انتزاعی متبوع در کلیه تصمیمات جداگانه و الگوی انتزاعی کلی محصول آن، در این مختصر نمیگنجد. اما به یک نکته مهم و پرمعنا ناگزیر باید اشار کنم. اگر بخواهیم به امورمان کلاً نظم و سامان بدهیم، شرطش این است که از قواعد کلی در همه موارد پیروی کنیم، نه فقط در اوقاتی که دلیل خاصی برای عمل کردن برخلاف آن وجود ندارد. برای این کار باید از بعضی شناختهای خویش نسبت به پیامدهای احتمالی قاعدهای خاص در شرایط معین، عمداً چشم بپوشیم. در اینجا، به نظر من، بصیرت حقیقی در خصوص معنا و اهمیت رفتار قاعده مند مقتضی پیروی بمراتب انعطاف ناپذیرتری قواعد است تا آنچه خردگرایان تابع بنّاییگری قبول دارند و خیلی که حدّت کنند قواعد انتزاعی را فقط جانشینی میدانند برای تصمیم برپایه ارزیابی کامل کلیه شرایط خاص و معتقدند هرجا که دلیل ویژهای برای انحراف از قواعد وجود داشته باشد چنین کاری مطلوب است.
برای جلوگیری از سوء فهم مقصودی که دارم، شایسته است اینجا به اختصار یادآور شوم که وقتی از پیروی انعطاف ناپذیر از قواعد سخن میگویم، منظورم همواره نه هیچ قاعدهای بهتنهایی، بلکه سراسر نظامی از قواعد است که غالباً در آن هر قاعده در نتایجی که باید از قاعدهای دیگر بگیریم شرط و قیدی وارد میکند. به عبارت دقیقتر، باید از سلسله مراتبی از قواعد متفاضله از حیث اهمیت صحبت کنم. این سوء فهمی است که کسی بهپندارد هیچ قاعدهای بهتنهایی معمولاً برای حل مشکلات ما کافی است، ولی اینجا بیش از آنچه به جهت اجتناب از آن سوء فهم ضروری است نمیتوانم وارد این مسأله مهم شوم.
6
آنچه درباره نیاز به قواعد انتزاعی برای هماهنگ ساختن اعمال پیاپی فرد در شرایط دم به دم تازه و پیشبینی نشده گفتم، درمورد هماهنگ ساختن اعمال عدهای کثیر در شرایط واقعی حتی بیشتر مصداق دارد- شرایطی که تنها جزئاً به هر فرد شناخته است و بتدریج که پیش میآید به او معلوم می شود. با این ملاحظه میرسم که مسأله رشد شخصی خودم که خاستگاه تمام این تأملات بود، و احیاناً نشان میدهم که چرا زمانی نظریه پرداز اقتصادی محدودی بودم ولی بعد، از اقتصاد فنی به انواع مسائلی رسیدم که معمولاً مسائل فلسفی شمرده میشود.
هنگامی که به گذشته مینگرم، به نظرم میرسد که اینها همه نزدیک به سی سال پیش با نوشتن مقالهای به نام «اقتصاد و معرفت17» آغاز شد که در آن در آنچه گمان داشتم مشکلات محوری نظریه اقتصادی محض است تحقیق کرده بودم. نتیجهگیری عمده درآن نوشته این بود که وظیفه نظریههای اقتصادی تبیین چگونگی ایجاد نظم کلی فعالیت اقتصادی است که درآن از مقدار زیادی معرفت استفاده میشود، اما این معرفت در ذهن هیچ کس بتنهایی متمرکز نیست و فقط به عنوان شناختهای جداگانه هزاران میلیون افراد مختلف وجود دارد. منتها هنوز از پی بردن به این امر فاصله درازی بود تا حصول بینش کافی نسبت به روابط میان قواعد انتزاعی متبوع شخص در اعمال خویش ونظم انتزاعی کلی محصول واکنشهای او (در محدوده قواعد انتزاعی مذکور). در برابر شرایط واقعی و خاص. فقط پس از بازپژوهی در مفهوم دیرینه آزادی در لوای قانون – یعنی همان برداشت اساسی لیبرالیسم سنتی – و تحقیق در مسائل فلسفی ناشی از آن در فلسفه حقوق بوده که اکنون تصویری به نظر خودم نسبتاَ روشن از ماهیت نظم خود انگیختهای به دست آوردهام که اقتصاددانان مدتهای مدید درباره آن سخن میگفتهاند.
معلوم میشود نظم مذکور یکی از مصداقهای روش کلی ایجاد غیرمستقیم نظم در وضعیتهایی است که پدیدهها آنقدر پیچیده و متکثرند که اجازه نمیدهند هر جزء را جداگانه در جای مناسبش بگذاریم و از این راه نظمی به وجود آوریم نظمی است که اختیار تجلی خاص آن به دست ما نیست، زیرا قواعد تعیین کننده آن فقط خصلت انتزاعی و کلی آن را تعیین میکنند و جزئیات به شرایط خاصی بستگی دارد که تنها به فرد فرد اعضا شناخته است. بنابراین، نظمی است که اگر بخواهیم با ترتیب دادن هر بخش تغییری در آن بدهیم، فقط آن را به هم زدهایم نه اینکه اصلاح کرده باشیم. تنها راه مؤثر اصلاح آن، اصلاح قواعد انتزاعی راهنمای افراد است. منتها این کار ضرورتاً دشوار و کند پیش میرود، زیرا بیشتر قواعد حاکم بر جامعه، محصول مساعی عمدی ما نیستند، و لذا اغلب اوقات فقط به طور ناقص درک میکنیم که چه چیزی وابسته به آنهاست. چنانکه پیشتر گفتم، اینگونه قواعد محصول سیر تکاملی آهستهای است که مقدار تجربه و معرفتی که در آنها به کار رفته در حیطه شناخت هیچ کس بهتنهایی نمیگنجد. بنابراین، پیش از آنکه امیدی به توفیق در اصلاح آنها باشد، باید مراتب بهتر از امروز دریابیم که قواعد ساخته آدمی چگونه با نیروهای خود انگیخته جامعه در تعامل قرار میگیرند. این کار نه تنها نیازمند همکاری بمراتب نزدیکتری از امروز میان متخصصان اقتصاد و حقوق و فلسفه اجتماعی است، بلکه به فرض کامیابی نیز فقط نوید بخش جریان آزمایشی و آهسته اصلاحات تدریجی است، نه فرصتی برای دگرگونیهای حادّ و بنیادی.
شاید قابل درک است که چرا خردگرایان تابع بنّاییگری و مباهی به قوای عظیم عقل آدمی سر به شورش برمیدارند وقتی از آنان خواسته میشود به قواعدی گردن بنهند که معنا و اهمیتشان را کاملاَ نمیفهمند و قادر به پیش بینی جزئیات نظم محصول آن نیستند. به نسلهایی که معتقد بودند آدمی با استفاده تام از عقل خویش میتواند برسرنوشت خویش سیادت کامل پیدا کند بسیار گران میآمد که ما نتوانیم امور انسان را به میل خویش شکل دهیم . اما چنین مینماید که میل به اینکه همه چیز را تابع کنترل عقلانی کنیم، نه تنها به هیچ وجه استفاده از عقل را به بالاترین حد نمیرساند، بلکه خود سوء استفادهای از عقل است که بر سوء تصوری اساسی از قوای عقلی بنیاد شده، و عاقبت به نابودی داد و ستد آزاد میان اذهان مختلف میانجامد که رشد عقل باید از آن مایه بگیرد. بینش عقلی راستین نسبت به نقش عقل خودآگاه حکایت از آن دارد که یکی از مهمترین کارهای عقل، شناخت حدود صحیح کنترل عقلانی است.
چنانکه منتسکیوی بزرگوار بوضوح و در اوج «عصر خرد» متذکر شد:Ia raison meme a besoin de limites [= حتی عقل به حدودی نیازمند است].
7
در خاتمه میل دارم چند کلمهای درتوضیح این امر بگویم که چرا این موضوع خاص را برای آنچه مهمترین سخنرانی عمومی خویش در ژاپن میدانم، انتخاب کردم – یعنی سخنرانی در دانشگاهی که از سر لطف مرا به عضویت خود پذیرفته است. گمان ندارم در این اندیشه به خطا رفته باشم که کیش خردورزی آشکار که در توسعه تمدن اروپا در سیصد سال اخیر رکن چنین مهمی بوده است، در تکامل بومی ژاپن همان نقش را نداشته است. بعلاوه، احتمالاً جای انکار نیست که خردورزی به عنوان یکی از ابزارهای نقادی در سدههای هفدهم و هجدهم و نوزدهم شاید علت عمده توسعه سریعتر تمدن اروپا بوده است. از این رو، طبیعی بود که هنگامی که متفکران ژاپنی شروع به بررسی تار و پود توسعه اندیشه اروپایی کردند، بیشتر به مکتبهایی جذب شدند که بظاهر نماینده این سنت خردگرایانه به افراطیترین و واضحترین صورت آن بود. به نظر جویندگان راز خردگرایی غربی بناچار من از آن به نام خردگرایی مبتنی بر بنّاییگری یاد کردهام ومعتقدم بزرگ نمایی نابجا و نادرست فقط یکی از عناصر سنت اروپایی است – نویدبخشترین راه گشودن آن راز است.
بنابراین، چنین شد که ژاپنیها از میان سنتهای فلسفی غرب بیش از همه به بررسی سنتی پرداختند که ریشه آن به افلاطون در یونان باستان میرسید و بعد در سده هفدهم به دست دکارت و هابز زنده شد و سپس با کارهای روسو و هگل و مارکس و پوزیتیویستهای فلسفی و حقوقی به آخرین نقطه کیش عقل پرستی انجامید.
مهمترین مقصود من از آنچه گفتم هشدار دادن به شما بود دراین باره که مکتبهایی که بزرگترین ویژگی ظاهری سنت اروپایی را به دورترین نقطه رساندهاند همان قدر در این جهت به خطا رفتهاند که کسانی که قدر عقل را ندانستهاند. عقل مانند ماده انفجاری خطرناکی است که اگر با احتیاط از آن بهره بگیرند بغایت مفید است، ولی اگر جانب احتیاط را فرو بگذارید ممکن است تمدنی را منفجر کند.
خوشبختانه یگانه فلسفهای که سنت اروپایی به ارمغان آورده این خردگرایی مبتنی به بنّایی گری نیست – هرچند باید تصدیق کرد که آرای برخی از بزرگترین فیلسوفان اروپا، از جمله حتی ایمانوئل کانت، از آن رنگ پذیرفته است. ولی دست کم بیرون از دنیای کمونیستی (که خردگرایی ناشی از بنّایی گری بواقع تمدنی رامنفجر کرده است)، به مکتب کم ادعاتری بر میخورید که آن بلندپروازیها را ندارد. و کمتر خواهان بناکردن نظامهای مجلل فلسفی است، ولی احیاناً برای شالودهریزی تمدن اروپایی، بویژه نظم سیاسی لیبرالیسم، کارهای بیشتری کرده است(حال آنکه خردگرایی برآمده از بنّایی گری همیشه و همه جا عمیقاَ ضد لیبرال بوده است). ریشه های این مکتب نیز به روزگار باستان، به ارسطو وسیسرون، بازمیگردد، و ازآنجا از طریق آثار توماس آکویناس قدیس به ما میرسد، و در چند قرن اخیر عمدتاً فیلسوفان سیاسی متکفل توسعه و پرورش آن بودهند. درسده هجدهم، مخالفان خردگرایی مکتب دکارت، یعنی کسانی همچون منتسکیو و هیوم و فلاسفه اسکاتلندی تابع مکتب او، نظریهای حقیقی در باب جامعه و نقش خرد در رشد آن بنا نهادند. همچنین لیبرالهای کلاسیک بزرگ آلمانی، کانت و هومبولت18، حقی بزرگ به گردن ما دارند، هرچند نتوانستند کاملاَ از جاذبه مرگبار روسو و خردگرایی مکتب فرانسه بگریزند. فلسفه سیاسی این مکتب را به صورت خالص تر بار دیگر در توک ویل و لرد اکتن19 مشاهده میکنیم. کسی که بنیادهای نظریه اجتماعی برآمده ازآن را مجدداً و نخستین بارپس از دیوید هیوم بوضوح بیان کرد کارل منگر بانی مکتب اقتصادی اتریش بود. در میان فیلسوفان معاصر، بخصوص پروفسور کال پوپر شالودههای فلسفی مهم و جدیدی برای این رگه فکری فراهم آورده و نامش را «خردگرایی نقدی20» گذاشته است که، به عقیده من، تضاد آن را با خردگرایی خام یا مبتنی بربنّاییگری به نیکوترین وجه آشکار میکند، و تصور میکنم بهترین اصطلاح در وصف موضع کلیی است که من آن را عاقلانهترین موضع میدانم.
یکی از عمده هدفهای من در این سخنرانی جلب توجه شما به این مکتب بود. من معتقدم اگر درآن به دیده تحقیق بنگرید، کمتر چیزی در آن خواهید یافت که مانند آنچه نسلهای گذشته ژاپنیان در خردگرایی افراطی مکتب دکارت – هگل – مارکس دیدند، نوظهور و هراس آور باشد.
ممکن است بدواً آن را آنچنان هیجان انگیز و مفتون کننده نیابید، زیرا این مکتب، برخلاف کیش پرستش عقل محض، شیفتگی و سرمستی همراه نمیآورد. اما امیدوارم ببینید که دلپسند ومطبوع است؛ و از این گذشته، به نظر من، چون از قبیل بزرگ نماییهای یک سویهای نیست که از مرحله خاصی در تکامل عقلی اروپائیان سرچشمه میگیرند، بلکه بعکس نظریهای حقیقی درباب فطرت آدمی به دست میدهد، خواهید دید بنیاد تحولی را میگذارد که برپایه تجربه خودتان خواهید توانست مصدر خدمات بزرگ به آن شوید. نگرشی است به ذهن آدمی و جامعه که به نقشی که سنتها و رسوم در شکوفایی و بالندگی آن دو ایفا میکنند، جایگاهی شایسته اختصاص میدهد. چشمان ما را به بسیاری امور باز میکند که کسانی که با صورتهای خام خردگرایی بارآمدهاند اغلب در برابر آنها کورند. به ما نشان میدهد که گاهی نهادهای رشد یافتهای که از مخترعات هیچ کسی نیستند، ممکن است از طرحهای عالمانه تر و پیشرفته تر چارچوبی بهتر برای رشد فرهنگی فراهم سازند.
دکتر ماتسوشیتا21 روزی به مناسبتی دیگر از من سؤالی کردند که دقیقاً به این مطلب مربوط میشود، ولی درآن هنگام نتوانستم به آن پاسخ دهم. ایشان، اگر منظورشان را درست فهمیده باشم، از من پرسیدند آیا چنین چیزی نیست که مردمی که در مورد نهادهای خویش بیشتر به عرف متکی میشوند تا به ابداع و اختراع، گاهی آزادی بیشتر، و بنابراین، میدانی گستردهتر برای تکامل فرد فراهم میآورند تا کسانی که تصمیم میگیرند همه نهادها را یا از نو بنا کنند یا بر وفق اصول عقلی به شکلی دیگر درآورند؟ به اعتقاد من، پاسخ مثبت است. تا هنگامی که هنوز تشخیص حدود عقل را در تنظیم و تمشیت امور اجتماعی نیاموختهایم، با این خطربزرگ مواجهیم که آنچه را الگویی عقلانی میپنداریم بزور به خورد جامعه دهیم، و در نتیجه، آزادی را که شرط عمده بهبودهای تدریجی است خفه کنیم.