محمد ایمانی
دهمین سالگرد دوم خرداد 76 سپری شد. چند مراسم هم در این میان برگزار شد، بیشتر به این خاطر که کمتر از 10 ماه دیگر، انتخابات مجلس در پیش است و باید برای آن مقدماتی چید. قریب به این اتفاق این مراسم، حزبی و محفلی بود، مراسمی با آداب و ابعاد کاملاً رسمی حزبی که در آنها کمتر میتوان آثاری از طراوت و هیجان مثبت یا احیاناً اقبال مردم و نخبگان جستوجو کرد. دانشجویان و دانشگاهیان در این میان کاملاً تحفظ کرده و رغبتی به برپایی مراسم و تورق دوباره پروندهای خاک خورده نشان نداده بودند که دلایل خودش را دارد.
حس نخبگان و مردم که واکنشی سرد از این جنس را به دنبال دارد، البته قابل درک است اما به دلایل متعدد ضرورت دارد این مقطع تاریخی را مانند هر مقطع تاریخی دیگر، فراموش نکنیم و به بایگانی نسپاریم. هم از آنرو که «حماسهای ملی» بود، هم از آن جهت که متأسفانه سرنوشتی تلخ داشت و میتواند عبرتآموز باشد. و نیز از آن جهت که اگر جریان سیاسی کامیاب در دوم خرداد، میخواهد به عرصه سیاست بازگردد، باید به نحوی باشد که هزینههای غیرضروری گذشته را بر کشور و ملت تحمیل نکند.
مراسم سالگرد چندان که گفته شد اغلب حزبی و تبلیغاتی بود و به همین دلیل در کمتر خطابهای به این پرسش پاسخ داده شد که چرا از دوم خرداد 76 به 27 خرداد و سوم تیر 74 رسیدیم؟ مگر نه اینکه ادعا میشد گفتمان اصلاحات ـ اگر بتوان تعریف واحدی حتی در درون جبهه پرتنوع دوم خرداد برای آن جست ـ بر کشور غلبه یافته و افکار عمومی جز این شعار سیاسی، هیچ گفتمان دیگری را برنمیتابد؟ اگر بعضیها به گزافه و نسنجیده، ادعا میکردند جریان دوم خرداد از جنس انقلاب و جنبش است، چرا پایدار نماند هیچ، که در 4 انتخابات متوالی اخیر با ادبار عمومی مواجه شد؟ آیا دولت مستعجلی بود که صرفاً با ابتناء بر نارضایتی مردم از برخی پیامدهای منفی دوره سازندگی و توسعه اقتصادی شکل گرفت اما به مرور زمان، هممشربی و همپیالگی خود با برخی متولیان همان عملکردهای منفی تبعیضآمیز و ضدعدالت را نشان داد؟
نیز در این میتینگها کسی تاریخ را روایت نکرد که در درون اردوگاه دوم خرداد (جبههای با حداقل 18 حزب و گروه مشخص و چندین حلقه و محفل در سایه) چه کسانی زحمت کشیدند و از حیثیت خود هزینه کردند تا آن موفقیت انتخاباتی فراهم آمد و چه کسانی به ناروا و ناحق میراثدار و میراثخوار شدند؟ کسی نپرسید دانشجویان دفتر تحکیم با آن گرایشهای خط امامی که آن روز مشوق و میزبان آقای خاتمی برای اعلام نامزدی بودند حالا کجایند؟ و... عجیب اینکه گویا کسی حوصله چندانی برای دهها بحث جدی از این دست نداشت الا گرفتن مراسم سالگردی از سوی چند حزب که بعضاً ـ معالاسف ـ بیشتر به مجلس ختم و ترحیم میماند.
باید به خاطر آورد آن روزهای کمفروغ پاییزی و زمستانی سال 1375 برای جریان موسوم به چپ را که کورسوی امیدی برای جلب اعتماد عمومی و موفقیت در عرصه انتخابات دیده نمیشد. اما آن روز که گروهی از آنها تحتعنوان «شورای هماهنگی گروههای خط امام» به دیدار رهبر انقلاب شتافتند با تدبیر و تشویق رهبری فرزانه مواجه شدند که تأکید میکرد «همه بیایند و کاندیدا معرفی کنند. هر کس انتخاب شد رئیسجمهور مردم است و من هم او را تأئید میکنم» (مصاحبه شکوریراد با ایسنا، 2/3/86). این روند همانگونه که آقای شکوریراد تاکید میکند با به میدان آمدن دفتر تحکیم و انجمنهای اسلامی وابسته ـ که پایگاه نسبتاً قدرتمندی در میان دانشگاهیان به اعتبار شهرت «خط امامی» و «ضدآمریکا» و «ضدسرمایهداری» داشتند ـ وارد فاز جدیدی شد. نهایتاً 20 میلیون رأی بهنام سیدی از نسل پیامبر(ص) در صندوقها ریخته شد که در تبلیغات انتخاباتی او این شعار نقش بسته بود: «سلام بر سه سید فاطمی، خمینی و خامنهای، خاتمی». امضا: شورای هماهنگی گروههای خط امام.
اما سیدمحمد خاتمی هنوز بر مسند ریاست جمهوری ننشسته بود که کودتای مخملین علیه وی و از درون حلقه برخی مدعیان حمایت آغاز شد در حالی که با سکوت رضایتآمیز برخی حامیان دیگر، یا اعتراض در حاشیه قرار گرفته حامیان طیف سوم مواجه میشد. القصه رسیدیم به آنجا که؛ هیچیک از اجزاء و مبانی خط امام رصد نشد الا مثله شده و پایمال برخی نودولتان و همپیمانان رسانهای و حزبی آنان. حالا بهجز استثناهایی، از آن «شورای هماهنگی خط امام» کسی در میدان نبود که برای دفاع از هم او که تابلوش را بالا برده و احیاناً نان از حیثیتش خوردهاند، و اینک ادعا میشود که افکار او باید به موزه تاریخ سپرده شود به میدان بیاید و هزینه بدهد؛ الا معدودی که انصافاً مردانگی کردند اما تا رانده شدند و به حاشیه افتادند. حالا از آن خط امامیهای تحکیم هم خیلی خبری نبود. کودتای خزنده به انجمنهای اسلامی هم گسترش یافته بود، البته با پشتیبانی و همراهی برخی دولتیان! نه فقط آنها که دانشجویان و دانشگاهیان معمولی هم که روزی طرفداری میکردند، انگیزههاشان رنگ باخت چرا که به تعبیر آقای کروبی «حرکت دانشجویی در دوره اصلاحات آلتدست برخی گروههای منزوی شد و فاجعهای را برای دانشجو رقم زد... حرکت دانشجویی از مسیر عادی و طبیعیاش خارج شد به این معنا که شعارهایی میدادند که از مرزها خارج میشد.» (روزنامه اعتماد ملی، 22 اردیبهشت 86).
مسئله را باید به نحو دیگری هم آسیبشناسی کرد. طیف آمریکا معطوف به برخی پایتختهای اروپایی و آمریکا، عرصه عمومی و رسانهای را چنان تحت شانتاژ قرار دادند و چنان موجسواری کردند که عملاً عرصه بر رئیسجمهور تنگ شد، رئیسجمهوری که به نوعی از درون هم دچار چالش بود؛ رئیسجمهوری که بیشتر ذوق فکری و فرهنگی و نظری داشت، رئیسجمهوری که به مفهوم حقوقی و قانونی و مسئولیتی نمیخواست رئیسجمهور باشد، اما این مسئولیت اکنون بر دوش او سنگینی میکرد و او چون دل در گرو انقلاب داشت، میکوشید در برابر آن افراطگری سازمان یافته و انبوه، به تنهایی و با معدود حواریون همدل، هماوردی و برابری کند. سیدمحمد خاتمی با هوشمندی فهمیده بود که گویا قرار است فقط نامی از او باشد و کام از آن افراطیون خارج از اردوگاه انقلاب این برای او زجرآور و آزاردهنده بود.
این بعد روانی ـ شخصیتی امروز هم در سیدمحمد خاتمی مشاهده میشود. مردی که وقتی به میدان میآید، در کسوت سیاستمدار ظاهر میشود یا لااقل از او چهره یک سیاستمدار به لحاظ رسانهای و تبلیغاتی تصویر میشود اما خود ـ چه آن روز که در قدرت بود و چه امروز که نیست اما نخ تسبیح ائتلافی از هم گسیخته شده ـ آگاهانه و هوشیارانه میگوید «من رهبر و لیدر اصلاحات نیستم.» یا «نامزد انتخابات نمیشوم، دیگر پیر شدهام.» این تلقی محدودکننده درونی در کنار هجوم حریصانه تندروهای مدعی اصلاحات به حریم و قلمرو اختیارات رئیسجمهور، عملاً میدانی فراخ برای تاختوتاز به ارزشهای ملی و اسلامی و منافع عمومی فراهم کرد که جز تلخکامی مردم و نخبگان نمیتوانست حاصلی داشته باشد. به تعبیر محمدعلی ابطحی ـ رئیس دفتر آقای خاتمی در اولین دوره ریاست جمهوری وی ـ در مصاحبه با ایسنا (اول خرداد 86) «مشکلی که بر اقدامات خاتمی وارد است عدمنظارت او بر جریان اصلاحات و مدیریت آن است تا با نظارت وی مشخص شود چه کسانی درون اصلاحات نقش دارند. در نهایت خاتمی، مدیر این مجموعه نشد.»
اکنون میتوان به پاسخ سؤالهایی فکر کرد که سعید حجاریان ـ هم او که پیروزی در دوم خرداد را بدشانسی خوانده و بعدها از مرگ اصلاحات خبر داده بود ـ در مراسم حزب مشارکت به مناسبت سالگرد دوم خرداد مطرح کرد و البته نه خود پاسخ داد و نه دیگر رفقای حاضر در جلسه: «آیا دوم خرداد، اصلاحات سقط شده بود یا ساقط شده؟ آیا دوم خرداد جنبش بود به معنای علمی آن یا نه؟ جنبش سازندگی بود به معنای دقیق کلمه یا نه؟ اگر جنبش بود، لیدر، گفتمان و پادگفتمان برای خود داشته یا نه؟ آیا سلبی بود یا ایجابی؟ اگر نبوده، چه بوده است؟»
دوم خرداد از روح بلند و اعتلا جوی مردم ایران برخاست، از ظرفیت بزرگ و کمنظیر مردمسالاری و حق رقابت و انتخاب در جمهوری اسلامی. برخی اجزاء آن با خیانتی که در امید و آرزوی مردم شد، قبل از تولد یا در همان دم سقط شد و برخی اجزاء دیگر آن، قطعاً ساقط شد آن هم از سوی جماعتی ناروزن و ناجوانمرد که در بحبوحه کودتای مخملین و شبیخون سیاسی ـ فرهنگی خویش علیه اصلاحات و انقلاب دینی، ادعا میکردند حاکمیت در حال کودتا و توطئه علیه خود است!
تصور جنبش سازندگی و ایجابی از دوم خرداد میرفت اما جز تندی و تلخی و نفی و هتاکی و فرصتسوزی برجای نماند و خدمات خدمتگزاران را ضایع کرد. از جمله به این دلیل که متولی و هادی ـ در درون مرزهای کشور ـ نداشت، فاقد راهبرد و برنامه و هویت روشن بود، از سازمانی بهغایت آشفته و ائتلافی بینهایت متناقض و فرصتسوز رنج میبرد و آرمان از همان ابتدا به دست نارفیقانی پیش پای اهواء و اغراض حریصانه و دون دنیایی قربانی شده بود. موجودی چنین مسخ شده، به پیکری بینهایت ضعیف میماند که هر ویروس کوچک و بزرگی میتوانست او را از پا دراندازد و تا آستانه مرگ بکشاند، که چنین هم شد. دریغ از آن رأی بشکوه که مردم دادند و آن امضا که رهبر فرزانه با نام «حماسه» بر پای آن زد. نه، با اعتماد مقتدا و مردم، امانتدارانه رفتار نشد.
مردم اما معطل نمیمانند. معطل هیچ مجموعه سیاسی که بخواهد درجا یا عقبگرد بزند و مسئولانه رفتار نکند. پس سوم تیر در پس برگی دیگر از تاریخ انقلاب رقم خورد، به تعبیر آقای علی ربیعی مشاور امنیتی آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری؛ «در انتخابات اخیر ریاست جمهوری مردم جریان اصلاحطلب را که پیروز 4 انتخابات قبلی بود، در عمل به خواستههایشان ناتوان دیدند لذا میل به تحولخواهی آنها به سمت جریان مقابل رفت». (ایسنا، 31 اردیبهشت 86).
چه باید کرد؟ آیا پاسخ گروههای دوم خردادی نظیر اظهارات اخیر محسن میردامادی دبیرکل حزب مشارکت یا شهربانو امانی رئیس دورهای شورای هماهنگی جبهه اصلاحات کارآمد است که اعلام کنند هر یک برای مجموعه خود «تشکیل سازمان رأی» یا «سازمان رأی زنان» را بهعنوان برنامه جدید پیشبینی کردهاند؟ اظهارات اخیر آقای میردامادی در گفتوگو با روزنامه متبوع دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی (هممیهن، 6 خرداد 86) اگرچه حاوی اذعان به این نکته است که این طیف اصلاحطلب حتی «یک کف رأی مطمئن» مانند جریان اصوگرا ندارند اما خطاست که علت صرفا در «سازمان جمعآوری رأی» جستوجو شود. مگر قرار است ماشین «رأیکشی» ـ مثل جوجهکشی ـ راه انداخت آن هم نسبت به مردمی که هرچه جلوتر آمدهاند، آگاهانهتر و گزیدهتر رأی دادهاند. مسئله مردم و نخبگان آنها این نیست که شما سازمانی برای جمعآوری آرا دارید یا نه. این مسئله احزاب معطوف به قدرت است. مسئله مردم، جستن و یافتن کارآمدی، امانتداری، برخورد منصفانه و دلسوزانه با مسائل کشور ـ و نه تسویهحساب حزبی و انتقامجویی بهخاطر عقدههای سیاسی در حد قربانی کردن منافع ملی ـ و داشتن برنامه و استراتژی هماهنگ با قانون اساسی است.
باید باور کرد که بحرانهای چندگانه هویت، برنامه، استراتژی، مشروعیت، کارآمدی و سازمان، با راهانداختن ماشین رأیگیری و پنجه کشیدن به سیمای دولت و اصرار بر تخطئه و تخریب آن به هر قیمت برطرف نمیشود. عقلای منصف قوم در آن جبهه ـ حساب کمفروشان افراطی جداست ـ اگر درپی فعالیت سالم سیاسیاند، از همین امروز برای تکتک این ویروسهای کشنده درونی تدبیر کنند اگرنه، مردهزایی و ناقصالخلقهزایی ـ هر چند غریب و عجیب ـ ارزش و خاصتی ندارد.