تقی رحمانی: تجربههای اصلاح و تحول در جوامع مختلف متفاوت است. معروف است که انگلیسیها از طریق سیاست، اصلاح دین و اقتصاد کردند، یعنی با در اختیار گرفتن کلیسا در عمل در ید قدرت پادشاه قرار گرفت و بعد تغییر تدریجی در قدرت سیاسی در پروسهای طولانی در تحقق اصلاحات موفق شدند.
تجربه انگلیسی اصلاح دین نشان از آن میدهد که پادشاه انگلیس بهعنوان فرد اول کلیسا انگلیکن فعال مایشاء کلیسا شد و با دگرگون کردن مناسبات قدرت به طرف اصلاح، کلیسا هم در مسیر اصلاح قرار گرفت.
تجربه ایتالیا، ایتالیاییهای با حرارت و احساساتی، بهواسطه قدرت کلیسای کاتولیک با دور زدن اصلاح دین، به اصلاح سیاسی پرداختند. ایتالیا مسیر اصلاح را پرفراز و نشیب آمد امپراتوری دولت شهر، تبدیل به پادشاهی و پادشاهی به فاشیست و فاشیست به جمهوری پر از احساس همراه با لقبهای سیاسی مبدل شد. تجربه فرانسویهای سیاست پیشه تغییرطلب نیز جای توجه دارد.
در فرانسه سیاست انقلابی چاره کار شد و اصلاح دینی جای خود را به بیطرفی دین داد و سیاست و احزاب در نوسازی طولانی از سال 1789 تا 1912م و از مسیر سنگلاخی تحولات توانستند راه دموکراسی را بگشایند.
اما این همه ماجرا نبود. تجربه آلمان نیز وجود داشت. آلمان با اصلاح دینی شروع و با تجربه مارتین لوتری ایمان مسیحی را در خدمت آباد کردن دنیا گرفت و کار را آلمان آمرزیدن گناه اولیه قرار داد، به عبارتی تجربه آلمان جامعه مدنی را هدف اصلاح قرار میداد که بالطبع دولت را در خود میگرفت. سخن از چهار تجربه غربی به میان آوردیم. تا تفاوتها و اشتراکات آنان را بازجوییم.
آنچه مشخص است اینکه مسیحیت عرصه تفکیک نهاد ملت از دولت را در درون خود دارد. چرا که کار مسیح را به مسیح، کار امپراتور را به امپراتور باید سپرد.
سپردن هر کار به کسی، امکان تفکیک را فراهم میکند البته تفکیک به معنی عدمرابطه و ارتباط نیست.
تجربه ایرانی
اگر به تجربه سیدجمالالدین اسدآبادی، میرزاملکمخان و امیرکبیر توجه کنیم، جامعه ما انواع تجربیات را آزموده اما حکایت مشکل همچنان باقی است.
میرزا تقیخان امیرکبیر با نظم میرزا تقیخانی، سودای اصلاح سیاسی در سر داشت که همان دربار سیاسی او را ناکام کرد و اصلاحات امیرکبیر در خدمت دولت ناصرالدین شاه قرار گرفت تا به واسطه تمرکز قدرت ایجاد شده، کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کند.
مصدق به قصد اصلاح ساختار دولت تلاش کرد اما کامیاب نشد. سیدجمال سودای اصلاح دینی ـ دولتی را توأمان پیش برد که ماجراها آفرید و همچنان میآفریند اما بهروزی و کامیابی حاصل نشده است.
بازرگان از همین مسیر رفت. اصلاح دینی ـ دولتی را توأمان هدف قرار داد. در اصلاح دینی دستاوردی داشت اما در اصلاح ساختار دولت کامیاب نشد و عقب نشست اما خوشنام ماند. در همین راستا علی شریعتی اصلاح دینی ـ سیاسی و اجتماعی را هدف گرفت. وی به اصلاح دولت نپرداخت، اما اصلاح دینی ـ سیاسی را باور داشت.
اگر توجه کنیم اصلاح ساختار دولت یا اصلاح دینی در جامعه ما پروژههای تلفیقی بودهاند که به ستیز کامیاب نرسیدهاند. اگر به شرایط چهارگانه تجربه کشورهای اروپایی نگاه کنیم شاید علت کامیابی میان آنان روشن شود.
در انگلیس اصلاح و تحول جامعه با تحول در دولت امکانپذیر نیست، آن دولتی که اختیار کلیسا را داشت؛ در نتیجه تحول دولت، تحول کلیسا بود.
اما در انگلستان اشرافیت به تحول تن داد و امکان رشد بروژوازی فراهم شد. تجربه ایتالیا دور زدن اصلاح دینی در جامعهای که دولت قدرتمندتر از جامعه مدنی بود، منجر شد که فاشیست سر برآورد و اصلاح با تلاطم بیشتری عملی شد، اما مشکل اینجا بود که جامعه مدنی در ایتالیا قدرتمندتر از دولت نبود. سنت ماکیاولی سیاست نخبگان را ملاک میگرفت در نتیجه لیبرالیسم ناکارآمد به پوپولیسم و عوامفریبی میدان داد.
در فرانسه احزاب سیاسی و جامعه مدنی قوی اما آشفته در مواجهه با دولتها در مسیری پرفراز و نشیب دموکراسی میآورند. جامعه مدنی، تئوری سیاسی و احزاب در نقش سیاسی و جایگزین اخلاق و مذهب شدند. در آلمان جامعه مدنی قوی وجود نداشت، در نتیجه اصلاح دینی در مرحلهای از کار بازماند اما کار خود را انجام داد. در فقدان طبقات قدرتمند دولت توسعه را انجام داد که نتیجه آن فاشیسم و جنبشهای رادیکال در مقابل فاشیسم بود.
به این موارد اگر نیک بنگریم، شاید وضع جامعه ما بیشتر فرانسوی است. این ویژگی به دو دلیل عدمانعطاف به موقع حاکمان و رفتار روشنفکران سیاسی است.
اما غیرممکن است که تجربه فرانسه در جامعه ما بدون تحقق جامعه مدنی (نه عرصه عمومی) تکرار شود.
جامعه مدنی یا حوزه عمومی جایی که جریانات مطابق منافع، بینش و باور خود با یکدیگر توافق و معامله میکنند.
به نظر میرسد که پروژه اصلاح دینی و اصلاح دولت در جامعه ما باید حلقه گمشده خود را مورد توجه قرار دهد. مسیر اصلاح دینی به دولت بازرگان یا اصلاح دینی به سیاست شریعتی نیاز به آن دارد که عده و عده لازم را تدارک ببیند تا بتواند پروسه مطلوب را طی کند. بدون داشتن شرایط عینی مطلوب پروژه اصلاح دینی ـ دولتی شکست میخورد.
شریعتی در آخر وظیفه روشنفکر را بیداری جامعه دانست و مردم را عامل مناسب تحول در سیاست و قدرت معرفی کرد.
میتوان گفت بهجای نقبهای تئوریک و دور افتادن از واقعیت جامعه مقولهای که اکثر روشنفکران ما اعم از مذهبی، دینی و غیرمذهبی به آن مبتلا شدهاند بهتر آن است که به زمینه عینی تحقق اصلاح دینی ـ اصلاح دولت بپردازیم.
این مسیر آکادتئوریک غیرتحققی یا توصیه اخلاقی و... نیست بلکه ساختن محل مطمئن استقرار و شرایط عینی برای جریان اصلاح دینی ـ سیاسی است. عادت روشنفکران سیاسی ایرانی است کمه در تحلیل علل شکست گذشته دلایل ذهنی میآورند تا دلایل تئوریک.
ایشان مشکل جامعه را معرفتی میدانند یا بینشی، در نتیجه خطای گذشته را با شروع خطای جدید توجیه و تحلیل میکنند.
اصلاحطلبان علل تجربه دهه شصت را مشکل معرفتی دانستند، اما با عصای معرفتشناسی نیز اصلاحات کامیاب نشد، حتی خوشنام نیز نگشت.
در هر سه دوره پارادایم روشنفکری که اولی آن دوره ترقی و توسعه، دومی آن عدالت سوسیالیستی و سومی آن حقوق بشر است، نقد دوره جدید به دوره قبلی بیشتر نقد بینشی است. شریعتی مشکل نهضت ملی را نداشتن ایدئولوژی یا اندیشه و تئوری دانست. بیگمان این نقدها بیراه نیست، اما پر راه هم نیست، به عبارتی جامع نیست. از شریعتی آموختهایم که باید پراکسیسی دید و عمل کرد. پراکسیس به ما میگوید که کمیت کار جامعه ما در یک جایی میلنگد و در نتیجه انباشت تجربه ایجاد نمیشود.
اصلاح دینی در میان کاتولیکها در کلیسا رخ نمود و در پروتستانها هم کلیسای خود را ساختند، احزاب سیاسی در جامعه مدنی بر دوش اصناف کارگری یا بر شانه کلوپهای منظم بروژوازی نشستند تا امکان انباشت یافتند و در دو ساله انباشت تجربه و تئوری و داشتن مکان مستقل به اصلاح دینی و سیاسی نائل آمدند. بیگمان تجربه اصلاح دینی و سیاسی جامعه ما متفاوت از غرب است، اما نیاز به اصلاح ضروری است. از همین روی تعامل با روحانیت برای اصلاح دین ضروری است. به نظر میرسد که جریان روشنفکری دینی در این مورد به تردید کامل افتاده و برنامه معینی ندارد چرا که دین را در عرصه خصوصی میخواهد. در این مورد راهکار امام محمد غزالی وجود دارد که این جریان آن را مطرح میکند. دین خواص بهدست خواص و دین عوام بهدست نهاد رسمی دین خواهد بود. این یعنی پایان پروسه نواندیشی مذهبی در ایران.
اما روشنفکران مذهبی که ادعای تنوع را داشته و دارند چرا تزلزل دارند. گرایش بازرگانی این جریان در امور فروع دین پیرو نهاد رسمی دین است و در امور اصولی دین خود را مجتهد میداند. این ویژگی در جریان نهضت آزادی بارز است.
چرا چپ مذهبی از شریعتی و نخشب، پیمان، خنیفنژاد، لطفالله میثمی و... گرفته تا جریانهای پیرو این دیدگاه در عین اندیشه نومذهبی و عدم باور به شیوه تفکیک فروع از اصول، هم ادعای تنوع مرجعیت دینی را دارند اما نتوانستند اسباب این مهم را آماده کنند و ثبات مرجعیت تفسیر را برای خود به ارمغان بیاورند.
اگرچه این روشنفکران مذهبی بر نهاد رسمی دین تاثیر فراوان گذاشتهاند اما مدتی است که از تعامل با نهاد رسمی دین بازماندهاند. در ادامه همین راهحلها است که باید دقت کرد که میتوان راه میانه را متصور بود و آن اینکه جریان روشنفکری چه مذهبی و چه دینی با تعامل با نهاد رسمی دین، مرکزیت اصلاح دینی را به حوزهها منتقل کند و جریان مزبور را در اصلاح دین یاری دهد. یا اینکه دو نهاد دانشگاه مدرن و حوزه جدید را بهعنوان دو خاستگاه و محل اصلاح دینی مورد نظر قرار دهد.
در این صورت اصلاح دینی، سیاسی میشود. روشنفکری مذهبی برای یافتن محل مستقل خود نیاز به حامی مالی و نهاد مدنی مستقل دارد تا بتواند مخاطبان بدون سازمان خود را سامان دهد و با اینان رابطه ارگانیک پیدا کند. تجربه امام صادق در این میتواند مورد توجه قرار گیرد.
ایشان در عصر خود، روی به جامعه آورد و پایگاه ساخت، یک بیت اندیشهورزی و تئوریپردازی و ایجاد ارتباط با مخاطبان اجتماعی خود. برای تحقق این دو امر مهم سیستم نمایندگی را پایهگذاری کرد که نتیجه آن ایجاد دو جریان مهم شیعه بود که اولی را شیعه امامیه و دومی را اسماعیلیه مینامند.
به نظر میرسد که شریعتی سودای رفتار امام صادق داشت و بازرگان ادعای چنین روشی را در سر داشت.
شریعتی از شیعه صفوی و هم از عالم دینی سخن گفته است.
تجربه جریانات شیعه نشان داده که تنوع و تکثر مراجع تفسیر و تبیین دین، بدون داشتن بیت مستقل اندیشهورزی و تئوریسازی و تکیهگاه به نهاد مدنی یا اقشار اجتماعی امکانپذیر نیست.
اسماعیلیان و فاطمیون هم بیت مستقل فکری داشتند و هم سازمانی که مخاطبان اجتماعی آنان را به یکدیگر ارتباط میداد.
در همبن راستا که اصلاح دینی در جامعه ما، سیاسی میشود و سیاست فرم و اصولی در جامعه ما بدون جامعه مدنی و ایجاد نهادی شدن اقشار و اصناف ممکن نیست.
از همینرو این سوالات پیش روی جریان روشنفکری ایران بهخصوص از نوع مسلمان آن و بهویژه گرایش مذهبی باز میماند که:
1- اصلاح دین از طریق اصلاح نهاد دین ـ اصلاح دین از طریق جریان روشنفکری
2- آیا بدون مکان مستقل و نهاد و خانه انباشت تجربه اصلاح ممکن است؟
3- آیا اجازه داده میشود که مکان مستقل و نهاد مدنی در جامعه شکل بگیرد و قدرتمند شود؟
4- اصلاحطلبی به محل اندیشهورزی و نهاد صنفی، قوی و فرهنگی مستقل نیاز دارد تا بتواند نهادینه شود.
خاتمه
پاسخ به این سوالات مسیر راه را روشن میسازد.
نباید از نظر دور داشت که جریان روشنفکری بهخصوص گرایش مسلمانان و بهویژه جناح مذهبی آن مشعل راه بوده، اما تجربه نشان میدهد که دیگر مشعل راه بودن کافی نیست بلکه باید مسیر راه را هم تدارک دید. بازرگان و شریعتی و دیگران در این مسیر مشعل راه بودند، اما نقشه راه مناسب در کف نداشتهاند، بدون نقشه راه، مشعل راه کافی نیست.
به نظر میرسد که باید تکثر مراجع تفسیر را به رسمیت شناخت و با نهادهای رسمی تعامل داشت اما استقلال خود را حفظ کرد و در راه سیاست نیز باید نهادهای مدنی را قوی ساخت تا امکان محل دولت چرخش مسالمتآمیز داشته باشد و هرکس که از اسب دولت افتاد بر اصل خود در جامعه مدنی برجا بماند. نسبت اصلاح دینی و اصلاح سیاسی در ایران جدی است اما به نظر میرسد که باید از سوی بینش کلی و ارائه الگوهای تاریخی به سوی مدلهای تحققی آمد، اصلاح دینی محل مستقل میخواهد، اصلاح سیاسی به جامعه مدنی نیاز دارد.