گروه سیاسی، کیوان مهرگان: گفتوگو با شمس آلاحمد بسیار زیبا و جذاب است، حتی اگر او در آستانه 90 سالگی از عمر خود هم باشد و به زحمت حوادث عمر خود را به یاد داشته باشد. شمس آلاحمد انسان را به یاد برادر کوچکترش جلال آلاحمد میاندازد. جلال آلاحمد هم به اندازه کافی برای روشنفکران ایرانی بهخصوص کسانی که تمایلات ملیگرایی مذهبی هم دارند، جذابیت دارد. اگرچه او سالهاست که فوت کرده اما گفتوگو با شمس آلاحمد خود به خود یادآور جلال است. اکنون شمس تنها خاطراتی مبهم از زندگی برادرش دارد و حافظهاش یاری نمیدهد با او وارد مباحث عمیق فرهنگی و سیاسی شویم. البته شمس از سالهای اولیه انقلاب خاطرات بیشتری را به یاد میآورد از همینرو ترجیح دادیم با او بیشتر در این زمینهها گفتوگو کنیم. در واقع شمس در شمار روشنفکرانی به حساب میآید که مورد وثوق رهبر فقید انقلاب بود، از همینرو به دو نهاد مهم در اوایل انقلاب راه یافت. نخست برای کمک به «روحانی جوان اما مستعد» سیدمحمود دعایی به روزنامه اطلاعات رفت و چهار سال در کنار او به اداره یکی از بزرگترین روزنامههای ایران پرداخت و همزمان هم در شورای عالی انقلاب فرهنگی عضویت یافت که این روزها بحثش در میان روشنفکران و دانشگاهیانی نظیر سروش و نجفی آغاز شده است. البته شمس آلاحمد در میانههای دهه 60 از نهادهای دولتی خارج شد و حتی تمایل دارد که خاطرات آن روزها را دیگر بازگو نکند، اگرچه با سماجت حاضر شد به چند پرسش در اینباره پاسخ بگوید. این گفتوگوی کوتاه از دل دو ساعت گفت و شنود با شمس آلاحمد استخراج شده است.
* شما با احمد آقای خمینی دوست بودید؟
** بله من و خدا بیامرز احمد خمینی دوست بودیم، خیلی با هم صمیمی بودیم، یک روزی آمد به دیدن من سالها بود که او را ندیده بودم خیلی از دیدنش خوشحال شدم. با وسایل کمی که داشتم از او پذیرایی کردم.
* در آن دیدار بین شما چه گذشت؟
** چون سابقه دوستی داشتیم درباره خاطرات قدیمی گفتوگو کردیم و بحث هم به مسائل روز کشیده شد.
* از همانجا بود که به شورای عالی انقلاب فرهنگی رفتید؟
** نه، این دیدارها دیگر ادامه یافت تا اینکه روزی دنبال من آمد و خواست با او نزد امام برویم. من کمی جا خوردم. گفتم، گروه، گروه از مردم به دیدن پدرتان میآیند، آن وقت من به تنهایی بیایم. گفت: «اصلاً بابا دلش تنگ شده و دوست دارد شما را ببیند.» این حرف احمدآقا، آرامم کرد و به طرف منزل ایشان راه افتادیم. نزد آقای [امام] خمینی که رسیدم، میخواستم خم شوم دست ایشان را ببوسم که به دلیل کمردرد نتوانستم. ناراحت شدم، ایشان علت ناراحتی را جویا شدند، گفتم، کمردرد دارم. دستشان را زیر پیشانیام گذاشتند و سرم را بلند کردند و گفتند، تو که کمرت درد میکند چرا خم میشوید. آقای [امام] خمینی به من گفت: ما دوستی داریم جوان است، اما آدم با استعدادی است، ما او را مسوول روزنامه اطلاعات کردهایم، میخواهیم بروی آنجا مشغول کار شوی و کمکش کنی. من هم در پاسخ گفتم با کمال میل. بلند شدم، رفتم روزنامه اطلاعات. آقای دعایی منتظرم بود، مرا راهنمایی کرد به اتاق سردبیری، پذیرایی گرمی کرد و میز سردبیری را نشانم داد و گفت: این میز متعلق به شماست هر روز بهطور مرتب بیایید. من گفتم، این میز شماست.
*چرا برای روزنامه اطلاعات انتخاب شدید؟
** من پیش از اینکه روزنامه اطلاعات در دوره آقای دعایی بروم، دوران مسعودی هم روزنامه اطلاعات بودهام و در نشریات اطلاعات جوان و اطلاعات بانوان فعالیت میکردم.
* چهکار میکردید؟
** از همین کارهایی که جوانان میکنند، ما هم میکردیم.
* چند وقت با آقای دعایی کار کردید؟
** نزدیک به چهار سال با آقای دعایی کار کردم.
* آقای دعایی خواسته بودند شما به اطلاعات بروید؟
** نمیدانم اما میگفت ما آخوندیم و تحریریه ما را زیاد قبول ندارد اما شما روشنفکر هستید. حرفشنوی بیشتری از شما دارند.
* در روزنامه اطلاعات چه کار میکردید؟
** تیتر میزدم و خبرهای مهم را برای چاپ انتخاب میکردم. حقوق خوبی میگرفتم، رونقی به منزل ما آمده بود و عیالم از این کار خیلی راضی بود.
* شما همزمان با کار در اطلاعات عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هم بودید؟
** بله، من بودم، نادر شریعتمداری، جلال رفیع، عبدالکریم سروش و جلالالدین فارسی عضو شورا بودیم. عدهیی رفته بودند پیش آقای [امام] خمینی اعتراض که آدم قحطی بوده است که یک آدم بیتقوا را گذاشتید سر یک روزنامه کنار آقای دعایی. آقای [امام] خمینی اوقاتش تلخ میشود و آنها را از اتاقشان بیرون کرد.
* خود شما هم نشسته بودید؟
** بله همانجا بودم. آقای [امام] خمینی یکبار دیگر تاکید کردند که بروید آنجا و کماکان به دعایی کمک کنید.
* سابقه آشنایی شما و امام به چه زمانی مربوط میشود؟
** در پاسخ به همان عدهیی که اعتراض کردند چرا مرا سر روزنامه اطلاعات گذاشته آقای [امام] خمینی گفت: من این آقا را از قدیم میشناسم. پدرش را هم میشناسم، برادرش را هم میشناسم. بنابراین سابقه دوستی آقای [امام] خمینی با خانواده ما به سالها پیش بر میگردد. ایشان وقتی به مشهد آمدند، پدرم به استقبالشان رفت و از ایشان دعوت کرد. گفت شما انسان محبوبی هستید مردم شما را دوست دارند. از همان زمان بین خانوادههای ما دوستی برقرار بود.
* برنامههای شما در شورا چه بود؟
** اول بحث تعطیل کردن دانشگاهها نبود، میخواستند استادانی که صلاحیت ندارند را از دانشگاه کنار بگذاریم.
* منظور از صلاحیت چه بود؟
** طبیعی است در آن شرایط بحث تقوا و بیتقوایی مطرح بود.
* شما هم موافق بودید؟
** از همان روز اول مخالف بودم.
* تنها شما مخالف بودید؟
** نه چند نفر دیگر هم بودند. از جمله دکتر حسن حبیبی و عبدالکریم سروش مخالف بودند. بیش از همه دو تا روحانی که در شورا بودند روی تصفیه استادان اصرار میکردند.
* شما که با تصفیهها مخالفت میکردید، واکنش نشان ندادید؟
** نه، من بعدها از شورا بیرون آمدم.
* چرا؟
** به خاطر اینکه سه، چهار نفر از استادانی که تصفیه شدند از همکاران قدیمی خودم بودند، برخی از آنها استادم بودند، برخی هم همکارم. این وضع را دیگر نمیتوانستم تحمل کنم.
* استادان چه رشتهیی بودند؟
** چون خودم باستانشناسی میخواندم، همکاران من در حوزه باستانشناسی بودند. این دیگر برایم پذیرفته نبود که همکارانی که از نزدیک صداقت و تخصص آنها بر من روشن شده بود. بنابراین از شورا بیرون آمدم و دیگر در هیچ نهاد دولتی وارد نشدم.
* واکنش اعضای شورا به قهر شما از شورا چه بود؟
** غیر از روحانیون که سکوت میکردند، آن دو نفر هم آنقدر قدرت پیدا کرده بودند که خیلی راحت تصفیه میکردند. همان موقعها دانشگاهها هم شلوغ شده بود.
* شما در مجموع چند سال در شورای عالی انقلاب فرهنگی بودید؟
** دو سال
* تعطیلی دانشگاهها چگونه اتفاق افتاد؟
** این یکی دیگر خاطرم نیست. البته با یک موضوع من موافق بودم و خوب هم شد که انجام دادند و آن پایین کشیدن مجسمهها و تصاویر شاه از دانشگاهها بود. اما با تعطیلی دانشگاهها اصلاً موافق نبودم، کار اشتباهی بود.
این روزها هم شنیدم که عدهیی دنبال انقلاب فرهنگی هستند، اشتباه میکنند. با آزادی در دانشگاهها است که اندیشهها باز میشوند، شکوفا میشوند. اگر آزادی نباشد که فکر هم رشد نمیکند، شکوفا نمیشود.
* پیشبینی میکردید اوضاع دانشگاهها اینگونه شود؟
** هرگز، من حتی یک لحظه هم تصور نمیکردم اینطور بشود. چون وضعی که به وجود آمد اصلاً مورد تایید من یکی نبود.
* مگر شما نمیدانستید که قرار است چهکار بکنید؟
** تصورم این بود که از ما میخواهند دانشگاهها را همانند آنچه در همه جای دنیا وجود دارد، بازسازی کنیم و دانشگاهها را جهانپسند کنیم. فکر نمیکردم که هدف این باشد که اندیشه گروهی خاص را بر دانشگاهها تحمیل کنند.
* نظر امام چه بود؟
** آنچه من برداشت کردم، موافق نبود. چند بار که در حضور ایشان جلسه گذاشتیم به روحانیونی که خواستار برخورد تند در دانشگاهها بودند، میگفت، شما بروید کار طلبگیتان را بکنید.
* امروز بحثهایی در جامعه راه افتاده است که اعضای شورا و کسانی که در ارتباط با مسائل انقلاب فرهنگی بودهاند درباره آن دوره اظهارنظرهای متفاوت میکنند؟
** دورهیی بود که گذشت. اما ای کاش نمیرفتم. اگر عقل امروز را داشتم نمیرفتم.
* چرا؟
** چون مرام من روشنفکر با برخی آدمها و باورها همخوانی ندارد. هر کسی در هر حوزهیی که صاحبنظر است باید فعالیت کند. نمیشود کس دیگری را بهجایی آورد که اصلاً آنجا را نمیشناسد.
* آقای مصباح یزدی آن موقع اظهارنظر نمیکرد؟
** من آقای مصباح یزدی را نمیشناسم اما آقای موسوی اردبیلی را میشناسم که چند بار در جاهای مختلف به من کمک کرد.
* آقای هاشمیرفسنجانی در این قضایا وارد شدند؟
** او آدم زرنگ و باهوشی بود که نزد آقای [امام] خمینی جایگاه خوبی داشت.
* بنیصدر چه کاره بود؟
** وقتی رئیسجمهور میگفت باید با آقای [امام] خمینی زانو به زانو بحث کنیم. خیلی نادان بود.
* با مهندس بازرگان رابطه داشتید؟
** من به خاطر آقای بازرگان بود که وارد قضایای انقلاب شدم. چون با مرحوم حاج عباسقلی بازرگان در یک محل بودیم.