* در مباحث جامعهشناسی سیاسی چه تعریفی از جنبش اجتماعی و بخصوص جنبش دانشجویی ارائه شده است؟
**البته بحث جنبش دانشجویی صرفا در درون مباحث مربوط به جنبش اجتماعی مطرح نمیشود. بلکه علاوه بر جنبشهای اجتماعی در ذیل مبحث طبقه متوسط و همین طور در ذیل جنبش روشنفکری هم قابل مطالعه و بحث است. ما زمانی از جنبش صحبت میکنیم که یک حرکت جمعی شکل گرفته و در آن مشارکتکنندگان با هدف ایجاد تغییر یا مقاومت در مقابل بعضی تغییرات اقداماتی را انجام میدهند. این جمع از یک ایدئولوژی و منظومه فکری تبعیت میکند و بر اساس این گفتمان در جستجوی ایجاد تحول است. جنبشهای اجتماعی به دو دسته قدیم و نوین قابل تقسیماند. در جنبشهای اجتماعی جدید از جنبش دانشجویی، جنبش زنان، جنبش زیست محیطی و ... یاد میشود. "باتامور" جنبش اجتماعی را کوششهای جمعی برای پیشبرد یا مقاومت در مقابل دگرگونی در جامعهای میداند که خود بخشهایی از آن جامعه را تشکیل میدهند و یا در جای دیگری میگویند جنبشهای اجتماعی نیروهایی هستند که یک نظام استقرار یافته تاریخی را به مبارزه میطلبند و برآنند تا تکامل جامعه را به کانال متفاوتی برگردانند. بعضی دیگر نیز گفتهاند که جنبشهای اجتماعی عمل جمعی هستند که متشکل از شبکههای تعامل غیررسمیاند و این عمل جمعی بر مجموعهای از اعتقادات و تعلقات خاطر مبتنی است و بر منازعات اجتماعی اعم از سیاسی یا فرهنگی متمرکز است و یا نوعی اعتراض عمومی را ساماندهی میکند و لذا صحبت از آن است که جنبشهای اجتماعی شبکههای غیررسمی مبتنی بر اعتقادات مشترک و همبستگیاند که از طریق استفاده مداوم از اشکال گوناگون اعتراض حول موضوعات منازعهآمیز بسیج میشوند.
* شما اشاره کردید که میتوان جنبش دانشجویی را حول موضوعاتی چون طبقه متوسط هم مطالعه کرد. این در حالی است که جنبش دانشجویی از جمله جنبشهایی است که طیف وسیعی از گروهها، تفکرات و طبقات را در بر میگیرد و نمیتوان گفت که این جنبش صرفا به طبقه متوسط محدود است؟
** ما وقتی که از طبقه متوسط صحبت میکنیم این طبقه را به دو دسته قدیم و جدید تقسیم میکنیم. طبقه متوسط قدیم مثل بازاریان یا روحانیون و در طبقه متوسط جدید میتوان از اقشاری مثل حقوقدانان، وکلا، اساتید دانشگاه، پزشکان، مهندسان، دانشجویان و ... نام برد. در اینجا مجموعه دانشجویی به صورت یک بخشی از طبقه متوسط جدید مطرح میشود. حال ممکن است که در درون این مجموعه افرادی از طبقات پایین یا بالا هم حضور داشته باشند. اما به طور کلی جزء طبقه متوسط مدرن به شمار میآیند.
* سابقه جنبشهای اجتماعی به چه زمانی بر میگردد. آیا یک پدیده مدرن است یا در طول تاریخ وجود داشته است؟
**به یک اعتبار جنبشهای اجتماعی را در طول تاریخ میتوانیم ببینیم و به اعتبار دیگری گفته میشود که مباحثی از این دست محصول تمدن جدیدند یعنی محصول عصر بعد از رنسانس است. هر دو هم به نوعی درستاند. اگر جنبش را به معنای یک حرکت جمعی برای ایجاد تغییر یا جلوگیری از یک تغییر در نظر بگیریم این موضوع شامل انقلابات، شورشها، قیامها و امثالهم میشود و همه اینها قدمتی به طول تاریخ بشر دارند. ولی از حیث اینکه با ویژگی سازماندهی شده و منسجم شکل گرفته باشد محصول دوران جدید است مثل جنبش کارگری یا ناسیونالیستی و جنبش دانشجویی.
* ایجاد تغییر یا جلوگیری از تغییر هدف اصلی جنبش است. آیا به محض اینکه این هدف تامین شد جنبش هم خود به خود منحل میشود؟
** یکی از تفاوتهایی که جنبش با حرکتهای جمعی دیگر مثل انقلاب و کودتا دارد این است که جنبش شباهت زیادی به اصلاح دارد. در انقلاب یا کودتا صحبت از این است که یک تغییر دفعی و همراه با خشونت رخ میدهد ولی در اصلاح، صحبت از تغییر در طول زمان میشود. جنبشهای اجتماعی هم همین طور است. ممکن است جنبشی صد یا دویست سال طول بکشد و ممکن است در این مدت گاه حالت انقلابی، گاه حالت اصلاحی و گاه محافظهکاری به خود بگیرد. مثل جنبش بیداری اسلامی که نزدیک به دویست سال سابقه دارد. نسلهایی آمدهاند و رفتهاند اما این جنبش همچنان باقی است. جنبشها تا رسیدن به هدف نهایی به حیات خود ادامه میدهند.
* بعضی بر این اعتقادند که جنبشهای اجتماعی بخصوص جنبشهای دانشجویی مختص جوامع جهان سوماند و در جوامع مدرن که نهادهای مدنی رشد کرده و دموکراسی ریشه دوانده، جنبشهای اجتماعی و دانشجویی مطرح نیستند. آیا میتوان بین مدرن بودن و دموکراتیک بودن جوامع و میزان حضور جنبشهای اجتماعی ارتباط برقرار کرد؟
** من ابتدا چند مثال میزنم. نخستین نوع از جنبشهای مدرن را جنبش دانشجویی 1968 فرانسه میدانند. در این سال فرانسه یک جامعه مدرن است.
* بعضیها فرانسه را مستثنی میکنند.
** ما امروز هم با جنبشهایی مثل جنبش محیط زیست و زنان در جوامع مدرن روبرو هستیم.
* جنبشهای صرفا سیاسی چطور؟ مثل جنبشهای دانشجویی که صبغه سیاسی دارند؟
** جنشهای سیاسی معلول چند عاملاند. یکی از آنها این است که وقتی نظامهای سیاسی به هر دلیلی میل به بسته عمل کردن دارند فضای جنبشی ایجاد میشود. به نظرم فرق نمیکند که این فضا در دنیای مدرن باشد یا در جهان سوم. شاید میزان توزیع آن در جهان سوم بیشتر باشد ولی جالب این است که در همین کشورهای جهان سوم یکی از دلایل بروز جنبشهای اجتماعی دنیای مدرن است. دنیای مدرن یک سیاست اعلامی دارد و یک سیاست اعمالی. سیاستهای اعلامی آنها بیشتر مربوط به کشورهای خودشان میشود، و آن را در جوامع دیگر اجرا نمیکنند. زیرا اگر قرار باشد آنچه را که برای جوامع خودشان اعلام میکنند در جوامع جهان سوم هم اعمال کنند منافعشان به خطر خواهد افتاد. آنها خواب میدانند که اگر در جوامع جهان سوم دموکراسی حاکم شود و مردم تصمیمگیر اصلی باشند حکومتهایی روی کار خواهند آمد که منافع آنان را به خطر خواهند انداخت. از لذا هرگونه ایجاد فضای باز در جوامع جهان سوم خودداری میکنند و بعد این جوامع را متهم میکنند که عدم پایبندی شما به دموکراسی باعث ایجاد جنبشهای اجتماعی میشود و بعد از آن به عنوان یکی از شاخصههای عقبماندگی یاد میکنند.
این پدیده شاید تا زمانی مخصوص جوامع جهان سوم در نظر گرفته میشد ولی اتفاقاتی که اخیرا در کشورهایی مثل فرانسه رخ داده نشان میدهد که این جنبش مخصوص جهان سوم نیست. علت این جنبشها این است که در آنها عدهای به این باور رسیدهاند که منافعشان توسط حکومت مورد توجه قرار نمیگیرد.
البته نسبتی بین میزان باز بودن فضای سیاسی جوامع و شکلگیری یا عدم شکلگیری جنبشهای اجتماعی وجود دارد.
* با این تفاسیر آیا در غرب چیزی به نام جنبش دانشجویی وجود دارد؟
** در مجموعه غرب، ما چیزی تحت عنوان جنبش دانشجویی نداریم. وقتی که دنیای غرب قبول کرده که در چارچوب قانون اساسی نوعا سکولار فعالیت کند طبعا به گروههای سکولار این اجازه را میدهد که در ظرفیت قابل قبولی به رقابت بپردازند و چرخش قدرت صورت بگیرد. در این میان دانشجویان که علاقه به کار سیاسی دارند، تبدیل به شاخههای دانشجویی احزاب میشوند. در آنجا به دلیل اینکه احزاب دارای ساختار و عملکرد مشخص هستند دانشجویان بنا به میل خود در یکی از آنها عضو میشوند و فعالیتهای سیاسی را وارد محیط دانشگاه نمیکنند.
* پس میتوانیم نتیجه بگیریم که یکی از دلایل ایجاد جنبشهای دانشجویی چه قبل و چه بعد از انقلاب، نبود احزاب قدرتمند در صحنه جامعه است؟
** مقایسه قبل و بعد از انقلاب به نظر من کار درستی نیست. در قبل انقلاب ما یک نظام سیاسی بسیار بسته استبدادی داشتیم که نه فقط به دانشجویان بلکه به هیچ یک از گروههای سیاسی اعم از مذهبی و غیرمذهبی امکان فعالی نمیداد. اما بعد از انقلاب اتفاقی که میافتد این است که نظام سیاسی ایران از حالت شاهنشاهی به یک نظام جمهوری اسلامی تبدیل میشود. در این نظام انتخابات به رسمیت شناخته شود. به همین جهت ما شاهد چرخش قدرت در جامعه هستیم و همه گروههای سیاسی میتوانند در چارچوب قانون اساسی به فعالیت بپردازند. تنها نکتهای که میتوان در اینجا به آن اشاره کرد این است که علیرغم آنکه جمهوری اسلامی دارای قانون اساسی مبتنی بر نوعی اسلام سیاسی است، میتوان گفت که نیروهای سکولار آن گونه که باید و شاید فضای لازم برای رقابت سیاسی ندارند. تقریبا در تمام نظامهای سیاسی مدرن گروههای لائیک امکان رقابت در فعالیتهای سیاسی را دارند و به هیچ حزب و گروه سیاسی دینی امکان فعالیت نمیدهند و کسی نمیتواند به اسم مذهب در قالبهای سیاسی شرکت کند. اما ایران بر عکس این نظامهاست. نیروهای سکولار در ایران از روز پیروزی انقلاب تا به امروز با یک مشکل عمده روبرو بودهاند. آنها نتوانستند نظام جمهوری اسلامی را به رسمیت بشناسند و از سوی دیگر میخواهند در صحنه سیاسی هم حضور داشته باشند. یعنی یک بازی یک بام و دو هوایی را شروع کردهاند. این نیروهای سکولار در بیرون از کشور حامیان دارند که اتفاقا انقلاب اسلامی علیه آنان شکل گرفت، مثل ایالات متحده و به طور کلی جهان غرب. اینها از همان ابتدا سعی کردند که به طرق مختلف و با حمایت از نیروهای سکولار این انقلاب را ساقط کنند. در نتیجه یک شکاف عمیق بین جمهوری اسلامی و این نیروهای سکولار به وجود آمد.
* با توجه به صحبتهای شما شکلگیری جنبش دانشجویی ریشه در افکار سکولاریستی داشته و پشت این جنبش نیروهایی قرار داشتند که جمهوری اسلامی را به رسمیت نمیشناسند. اما خواهان حضور در عرصه سیاسی و تغییر وضعیت سیاسی به نفع خود هستند. وجود خط مشی سکولاریستی در جنبش دانشجویی را چطور اثبات میکنید؟
** مطالعه روند جنبش دانشجویی بعد از انقلاب این موضوع را روشن میکند و میتوانیم ردپای سکولاریسم را در جنبش دانشجویی سالهای بعد از انقلاب مشاهده کنیم. جنبش دانشجویی پس از انقلاب با مرکزیت دفتر تحکیم وحدت زمانی مطرح میگردد که این دفتر دچار یک چرخش ایدئولوژیک میشود، و از دایره فکری شریعتی به عنوان یک سمبل خارج میشود و به دایره فکری دکتر سروش سرازیر میگردد. به همان اندازه که سروش خود را ضد ایدئولوژی میداند به همین اندازه جنبش دانشجویی خود را ضد ایدئولوژی میداند. این روند روزبهروز گستردهتر میشود و مرزهای دینی و ملی را هم در مینوردد و بعد مباحثی چون عبور از خاتمی و نظام جمهوری اسلامی را مطرح میکنند. علیرغم اینکه نظام ما بعد از انقلاب به عنوان یک نظام جمهوری اسلامی شناخته میشود.
* چرا کانون این مباحث دانشگاه و مجری آن جنبش دانشجویی میشود؟
** یکی از لوازم جمهوریت وجود احزاب سیاسی برای ارائه کالاهای سیاسی در ویترینهای انتخاباتی است، اما این احزاب شکل نمیگیرند و بر اثر آن نوعی خلاء به وجود میآید و بر اثر این خلاء اردوگاهی به نام اردوگاه دانشجویی که دارای نیروهای مستعد و توانمند است، این خلاء را پر میکند. به دلیل فضایی که در طول 8 سال جنگ به وجود آمده بود و قبل از آن هم فضای انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاهها وجود داشت، امکان ایجاد جنبش دانشجویی طبیعتا وجود نداشت. بعد از انقلاب فضای باقیمانده از رژیم سابق در دانشگاهها میبایست تغییر کند و متناسب با نظام ساماندهی و سازماندهی شود. انقلاب فرهنگی پاسخی بود که به فضای آنارشیستی حاکم بر دانشگاهها به دلیل حاکمیت نگاه ابزاری و سیاسی گروهها جهت یارگیری از دانشگاه به منظور در اختیار گرفتن حکومت بعد از انقلاب در فضای دوران گذار داده شد. این فضا طبیعتا جامه را به سمت بسته بودن سوق میداد. اما بعد از جنگ میل به باز شدن فضا در همه عرصههای زندگی جامعه ایجاد شد. در این فضا ظرفیتهایی برای فعالیتهای سیاسی به وجود آمد. اما ظرفیتهایی خالی ماند که نیروهای وفادار به انقلاب نتوانستند این فضا را پر کنند. یکی از این فضاها دانشگاهها بود که توانست در فضای به وجود آمده قابلیت ایجاد جنبش دانشجویی را فراهم کند.
جنبش دانشجویی در فضای سالهای 74 تا 80 درست در یکی فضای گفتمانی که در مقابل گفتمان غالب بر جنبش دانشجویی قبل انقلاب تا سال 74 بود عمل کرد. اگر ما میخواستیم جنبش دانشجویی را از قبل انقلاب تا سال 74 نامگذاری کنیم از آن به عنوان یک جنبش چپ یاد میکردیم که عدالت محور، ضدامپریالیسم و ضدلیبرالیسم بود. اما از سال 74 یک چرخشی صورت میگیرد که این چرخش میتواند جنبش جدیدی را ایجاد کند. زیرا این حرکت چیزی را مطالبه میکند که درست در مقابل چیزی است که قبلا مطالبه میشده و مطالبه میشود.
* پس میتوان نتیجه گرفت که ضعف احزاب و نبودن آنان در صحنه یکی از دلایل شکلگیری جنبش دانشجویی بوده است. این احزاب به قدری ضعیف بودند که خود را متصل به بدنه دانشجویی کردند و پایگاههای خود را به درون دانشگاهها بردند. آیا میتوان این ایده را مطرح کرد که ضعف احزاب یکی از عوامل بروز حادثه 18 تیر 78 بوده است؟
** به نظر من اگر ما این چرخش ایدئولوژیک در جنبش دانشجویی را خوب بشناسیم، تحلیل حادثه 18 تیر آسان خواهد بود. در فضای ایجاد شده بعد از انتخابات 76، گفتمان غالب در فضای روشنفکری و طبقه متوسط و جنبش دانشجویی گفتمان لیبرالی میشود. برای تائید این موضوع کافی است که تحلیل محتوایی از بیانیهها، مصاحبهها و مقالات آن زمان صورت بگیرد و کلیه واژههای آن مشخص شود. بار ارزشی این کلید واژهها خود به خود ما را به این نتیجه میرساند که این گفتمان را باید در اردوگاه لیبرالیسم و سکولاریسم جای داد. این گرایش به تدریج اوج میگیرد و به ایجاد حرکتهای افراطی در درون جبهه اصلاحات منجر میشود. به نوعی سال 78 گره میخورد به سال 58 یعنی حضور نیروهایی که انقلاب اسلامی و قانون اساسی را به رسمیت نمیشناسند اعم از گروههای سکولار مارکسیست یا لیبرالیست و در فضای جدید این تصور پیش میآید که میتوان از فرصت جدید استفاده کرد و آنچه را که در سال 58 با مبارزات مسلحانه ترور و ناامنی در گوشه و کنار کشور میخواستند به دست آوردند، در فضای سال 78 بدون مبارزه مسلحانه میتوانند به دست آورند. این مبارزه غیرمسلحانه مدل دارد. این مدل انقلابهای رنگی است که در چند کشور از جمله اوکراین و گرجستان تجربه شده بود. انقلابهای رنگی یا مخملی ترکیبی از انقلاب و اصلاح هستند. این موضوع در لایههایی از جنبش دانشجویی جدی گرفته میشود و فضای جوان و پرتحرک دانشجویی فرصت را در اختیار عاملان قرار میدهد و به سمت تحقق انقلاب مخملی حرکت میکند. در تیر 78 به طور ناگهانی پدیدههایی سر بر میآورند که در گذشته حتی به صورت تدریجی هم وجود نداشتهاند.
* به هر حال تئوریپردازان و تغذیهکنندگان فکری این حرکت در آن زمان بر اساس یکسری مطالعات ایده انقلاب مخملی را به گروههای افراطی دوم خرداد و مهرههای وابستهشان در دانشگاه ارائه کرده بودند. به نظر شما این نظریه و برنامه تا چه اندازه با واقعیت جامعه ایران در دهه 70 همخوانی داشت؟
** به نظر میرسد در 18 تیر میتوان اراده مبنی بر تحلیلی نادرست از شرایط ایران را دید. اراده انجام انقلاب مخملی صورت گرفته بود اما به دلیل تحلیلهای غیرواقع و غیرمنطبق با شرایط جامعه خیلی زود فروکش میکند و نمیتواند نتیجهای که دنبال میکرد را به دست آورد.
* 18 تیر نقطه عطف فاصله گرفتن جنبش دانشجویی از افراطیون جناح اصلاحطلب بود. وضعیت این جنبش پس از 18 تیر را چطور ارزیابی میکنید؟ بریدن از این دسته نیروهای تندرو سکولار چه تاثیری در جنبش دانشجویی داشت؟
** البته شاید عکس این قضیه هم درست باشد، یعنی از 18 تیر به بعد افراطیهای جنبش دانشجویی به تدریج از جنبش دانشجویی جدا میشوند. این تندروها را هم میتوان در احزاب سیاسی دوم خرداد جستجو کرد و هم در درون جنبش دانشجویی. بله این حرف درست است. الان خیلیها دنبال علل رکود در جنبش دانشجویی میگردند. بعضیها در یک تحلیل سطحی سیاستهای دولت نهم را عامل رکود میدانند و از کنار قضیه به سادگی میگذرند، اگر چنانچه ما واقعبینانه به قضیه نگاه کنیم، رکود جنبش دانشجویی حداقل از سال 80 آغاز میشود. در حالت دیگر میتوان گفت این رکود از 18 تیر 78 آغاز میشود. قطعا بدنه دانشجویی کشور در سالهای 76، 77 و 78 مطالباتی داشت که آن مطالبات میبایست دیده میشد. البته بخشهایی از این مطالبات برآورده شد اما اتفاقی که افتاد این بود که بعضی از این مطالبات به طور غیر طبیعی و انفجاری مطرح شد و غیرمنطقی و غیرواقعبینانه بود و توقع بیجایی را در درون جنبش دانشجویی ایجاد کرد. لذا وقتی که این توقعات بیجا محقق نشد، کسانی که هدایت جنبش را به عهده داشتند در صداقت یکدیگر شک کردند و عدهای از آنها به جای عبرتگیری از آنچه که اتفاق افتاده بود، رادیکالیسم را پیشه کردند و در این تحلیل تا جایی پیش رفتند که تصورشان این شد که رهبر اصلاحات به حد کافی تند حرکت نمیکند و باید این رهبر را پشت سر گذاشت و لذا شعار عبور از خاتمی را مطرح کردند و هنوز هم این تصور وجود دارد و طیف تندرو و افراطی اصلاحات هنوز هم فکر میکند که اگر خاتمی همپای آنها حرکت میکرد خیلی از اهداف محقق میشد. لذا میتوان یکی از دلایل رکود جنبش دانشجویی را همین رادیکالیسم کور دانست.
از سال 18 تیر 78 که اوج تندروی بود این رکود شروع میشود و موجبات یاس، ناامیدی و سرخوردگی جنبش دانشجویی را فراهم کرد.
* شما به رکود جنبش دانشجویی و علل آن اشاره کردید. آیا اساسا در شرایط فعلی دیگر نیازی به تقویت جنبش دانشجویی هست؟ آیا لازم است که این جنبش از رکود سیاسی بیرون بیاید؟ این رکود یا بهتر بگوییم آرامش در جامعه دانشگاهی یک تهدید محسوب میشود یا فرصت؟
** بعضیها آگاهانه یا ناآگاهانه وقتی از رکود صحبت میکنند، برخلاف گزارههای کلیدی و بنیادین دیگری که در منظومه فکری آنان است، از نوعی جنبش دائم صحبت میکنند مثلا انقلاب دائم. یعنی تصور میکنند فضای سیاسی فعالیت دانشجویی همیشه باید در حالت جنبش باشد، این نشدنی است نه تنها در ایران غیرممکن است بلکه در هیچ کجای دنیا هم ممکن نیست. به همان اندازه که انقلاب دائم غیرممکن است، جنبش دائم هم نشدنی است، بخصوص با تعریفی که از جنبش میکنیم یعنی ایستادن در یک فضای اپوزیسیونی، پرتحرک، دائمی، چالش برانگیز و پرخاشگر که هیچگاه به صورت دائم امکان حیات نخواهد داشت. جنبشها در جوامع قاعده نیستند بلکه یک استثنا هستند و در شرایط خاص به وجود میآیند. برای هیچ جامعهای نمیتوان یک زیست جنبشی دائم تصور کرد. لذا صحبت کردن از رکود در جنبش دانشجویی به مفهوم اینکه باید کاری کنیم که دوباره فعال شود، غلط است. ما نمیتوانیم تصنعی جنبش ایجاد کنیم جنبش لوازمی را طلب میکند وقتی که آن لوازم نباشد جنبش هم وجود نخواهد داشت. به نظر میرسد با اتفاقاتی که در سال 76 افتاده و 8 سال زمامداری اصلاحطلبان بر قوه مجریه را باعث شد فرصت خوبی برای ایجاد تکثر و چندصدایی در جامعه بود که متاسفانه این کار انجام نشد. ما در این دوره شاهد رشد احزاب و گروههای سیاسی فعال در درون چارچوبهای قانون اساسی نیستیم. تجربه به این دوره نشان داد که حزب به معنای واقعی با اراده دولتی شکل نمیگیرد بلکه ایجاد احزاب قوی و منسجم یک پروسه است. این پروسه نباید الزاما همانی شود که در سایر کشورهای دیگر اتفاق افتاده است. بلکه مهم این است که با شکلگیری احزاب و گروههای سیاسی خواستههای مردم منعکس شود. تجربه نشان داده که گروهها و احزاب ضعیف و کوچک نمیتوانند به تنهایی در صحنه سیاسی موثر باشند لذا ما شاهد شکلگیری دو جبهه قدرتمند که هر کدام متشکل از احزاب و گروههای کوچک متعدد تشکیل شدهاند هستیم. لذا میبینیم که بعد از انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم، گروههای درون قدرت به این نتیجه رسیدند که باید به سمت تشکیل احزاب جدیتر و قدرتمندتر حرکت کنند. اگر این روند قدرتمند شدن احزاب و گروههای سیاسی را داشته باشیم چه بسا که دیگر شاهد ظهور جنبش دانشجویی نخواهیم بود.
* به عبارتی با شکلگیری احزاب قدرتمند جنبش دانشجویی به عنوان بخشی از احزاب مثل شاخه دانشجویی در احزاب حل میشوند. یعنی کار سیاسی از دانشگاه به احزاب منتقل میشود و در بستر منسجمتر و منظمتر دانشجویان مطالبات سیاسی خود را دنبال خواهند کرد. حال اگر فعالیتهای سیاسی از دانشگاه به احزاب منتقل شود چه چیزی جایگزین آن خواهد شد؟
** قطعا فضایی که در آن سه میلیون دانشجو حضور دارند و میبایست طبق قانون برنامه چهارم به بیش از چهار میلیون دانشجو برسد برای کشوری مثل ایران یک فرصت است. چرا ایران؟ زیرا ایران تا 30 سال پیش یک کشور وابسته سیاسی به مفهوم واقعی کلمه بود. یعنی کشوری که علیرغم تمام گذشته تاریخیاش سرنوشتش را دو یا سه سفیر تعیین میکردند. این سلطه به قدری قوی و قبیح بود که غالب نیروهای روشنفکر متعهد سختی و سنگینی آن را بر دوش خود احساس میکردند. شاید یکی از دلایلی که نسل حاضر نمیتواند انقلاب را درک کند این باشد که در فضای آرام و آزاد فعلی در حال زیست است. این جمعیت دانشجو و فضای به وجود آمده خصوصا از یک جهت فرصتی طلایی است و آن غلبه بر عقبماندگی مزمن چند صد سال اخیر کشور است که نفس از نسلهای گذشته بریده و پذیرش آن به دلیل سابقه تمدنی ایران چه قبل و چه بعد از اسلام برای انسان ایرانی سنگین و سخت است. از این فرصت باید نهایت استفاده را کرد طبیعی است که برای بهرهبرداری از این فرصت باید جمیع شرایط فراهم شود. باید فضای سیاسی کشور به گونهای باشد که طیفهای مختلف دانشجویی احساس کنند که سخنگویانی در بدنه سیاسی کشور دارند. وجود این فضا او را به لحاظ سیاسی ارضا میکند. باید فضای فرهنگی متناسب با نیز روز و روحیه نسل جوان فراهم شود. به لحاظ اقتصادی باید نیازهای یک جوان حداقل در یک حد معقول فراهم شود. در اینجا برآورده کردن نیازها تا حد زیادی به دولت مربوط میشود و دولت باید این نیروی عظیم را به سمت غلبه بر عقبماندگی کشور هدایت کند. اگر چه این شرایط فراهم شود بدنه دانشجویی میتواند معجزه بیافریند. ما در وزارت علوم، فضایی که بایستی ایجاد شود را در یک اصطلاح خلاصه کردهایم تا بتواند برای ما الهامبخش باشد و آن دانشگاه تمدنساز است.