نویسنده: فیدل کاسترو
مترجم: محمد معماریان
27 ژانویه 2008، نسخه دیجیتال نشریه «تام دیسپچ» مقالهای از «چالمرز جانسون» منتشر کرد، که این عنوان را یدک میکشید: «چرا بحران بدهیها، بزرگترین خطری است که در حال حاضر آمریکا را تهدید میکند؟» این نویسنده آمریکایی هیچگاه برنده جایزه نوبل نشده است؛ برعکس «ژوزف استیگلیتس» نویسنده و اقتصاددان معروف ـ یا حتی «میلتون فریدمن»، الهامبخش نئولیبرالیسم و کسی که کشورهای زیادی از جمله ایالات متحده را، به این مسیر فاجعهبار کشید.
فریدمن را میتوان بزرگترین مروج و مبلغ لیبرالیسم اقتصادی دانست که مخالف هرگونه تعدیل و دخالت دولتی در اقتصاد بود. ایدههای او خوراک فکری «مارگارت تاچر» و «رونالد ریگان» را فراهم کرد. وی به عنوان یک عضو فعال جمهوریخواهان، به افرادی همچون «ریچارد نیکسون»، «رونالد ریگان» و «آگوستو پینوشه» مشاوره میداد (این آخری، همان مردی است که هنوز هم داستانهای شوم دوران حکومتش فراموش نشده است). او در نوامبر 2006 (آذر 84) در 94 سالگی درگذشت. فریدمن کتابهای متعددی نوشته بود، که «سرمایهداری و آزادی» یکی از معروفترین آثار اوست.
در اینجا، قسمتهای اصلی مقاله جانسون را به صورت انتخابی مجدداً تکرار میکنم:
«با ورود به سال 2008، ایالات متحده خود را در وضعیتی دشوار مییابد که نه قادر به پرداخت هزینههای استانداردهای بالای زندگی است، و نه میتواند مخارج سرسام آور تشکیلات بیش از حد بزرگ و مسرفانه نظامیاش را برآورده سازد. حتی دولت ایالات متحده کوچکترین تلاشی برای کاهش هزینههای خانمانبرانداز نگهداری ارتش بزرگ و آماده به خدمتش، جایگزینی تجهیزاتی که هفت سال جنگ آنها را نابود یا فرسوده کرده است، و یا آماده شدن برای جنگ در فضایی دیگر با دشمنانی نامعلوم، نمیکند. در عوض، دولت بوش، این هزینهها را برای نسلهای آینده باقی میگذارد تا بپردازند و یا از پرداخت آن شانه خالی کنند.
این وظیفهنشناسی مالی از طریق برخی روشهای مداخلهآمیز، همچون وادار کردن کشورهای فقیرتر به وام دادن مقادیر بیسابقهای پول به ما، پنهان نگه داشته میشود، اما موعد بازپرداخت این وامها نیز به سرعت نزدیک میشود.
بحران بدهیها، سه جنبه مختلف دارد. اول اینکه، در سال مالی جاری 2008، ما قرار است مقادیر احمقانهای از پولهایمان را برای پروژههایی مثلاً دفاعی مصرف کنیم که کوچکترین ارتباطی با امنیت ملی ایالات متحده ندارند. در همین حال، سطح مالیات بر درآمد برای بخشهای ثروتمند جامعه آمریکا را در حد بسیار پایینی نگه داشتهایم.
دوم اینکه، هنوز براین باوریم که میتوانیم فرسایش روزافزون بخشهای تولیدیمان و از دست دادن فرصتهای شغلی و واگذار کردن آنها به دیگر کشورها را، از طریق هزینههای سرسامآور نظامی جبران کنیم.
سوم اینکه، با وقف کردن تمامی منابع برای سیاست نظامی گری و میلیتاریستی فعلی، نمیتوانیم سرمایهگذاری کافی در زیرساختهای اجتماعی و دیگر لازمههای حفظ سلامت درازمدت کشورمان، انجام دهیم.
سیستم آموزش عمومی ما به نحو خطرناکی تخریب شده است. ما نتوانستهایم خدمات بهداشتی را برای همه شهروندانمان فراهم کنیم، و مسئولیت خود به عنوان بزرگترین و مهمترین آلودهکننده محیط زیست دنیا را نیز نادیده گرفتهایم. مهمتر از همه اینکه توان رقابتی خود در تولید کالاهای غیرنظامی را از دست دادهایم، کالاهایی که مصرف منابع محدودمان برای تولید آنها، در مقایسه با تولید تجهیزات نظامی، گزینهای به مراتب بهینهتر و عاقلانهتر است.
دولت ما آنچنان ولخرجیهایی در زمینه نظامی میکند که هرچه درباره آن بگوییم کم است. مخارج مالی برنامهریزی شده وزارت دفاع برای سال مالی 2008 بیشتر از مجموع مخارج نظامی همه کشورهای دیگر است. متممی که برای تامین بودجه جنگ جاری در عراق و افغانستان ارائه شد، به خودی خود بیشتر از مجموع بودجه نظامی روسیه و چین است. مخارج دفاعی برای سال مالی 2008، برای اولین بار در طول تاریخ از مرز یک هزار میلیارد دلار میگذرد. ایالات متحده به بزرگترین فروشنده تجهیزات و مهمات نظامی به دیگر کشورهای این کره خاکی تبدیل شده است.
مقادیری که توسط «سرویس منابع و مراجع کنگره» و «دفتر بودجه کنگره» منتشر شدهاند، با هم سازگار نیستند... علتهای متعددی میتواند برای این «حقه بودجهای» وجود داشته باشد، که شامل تمایل به مخفی کاری در نزد رئیسجمهور، وزیر دفاع و آن پیوند شوم صنعت و نظامی گری (که از آن به «مجتمع نظامی ـ صنعتی» تعبیر میشود) میگردد؛ اما مهمترین علت همانا اعضای کنگره هستند که سودهای کلانی از پروژههای نظامی و دفاعی در حوزههای انتخابیه خود میبرند، و در نتیجه تمایلی سیاسی برای پشتیبانی از وزارت دفاع دارند.
به عنوان مثال، 4/23میلیارد دلار از بودجه وزارت انرژی، برای طراحی و نگهداری کلاهکهای هستهای مصرف خواهد شد و 3/25 میلیارد دلار از بودجه وزارت خارجه برای کمکهای نظامی به کشورهای خارجی استفاده خواهد شد.
وزارت امور سربازان نیز در حال حاضر حداقل 7/75 میلیارد دلار بودجه میگیرد، که نیمی از آن برای مراقبتهای پزشکی دراز مدت از آن دسته سربازانی مصرف خواهد شد که در طی جنگ، آسیبها و جراحتهایی شدید و مرگ بار متحمل شدهاند؛ و این سربازان فقط تعداد اندکی از کل 870/28 سرباز مجروح در عراق و 1708 سرباز مجروح در افغانستان را تشکیل میدهند.
4/46 میلیارد دلار دیگر به وزارت امنیت داخلی اختصاص مییابد؛ 9/1 میلیارد دلار برای فعالیتهای شبه نظامی «افبیآی»، به وزارت دادگستری تعلق میگیرد؛ وزارت دارایی نیز 5/38 میلیارد دلار برای صندوق بازنشستگی نظامیان دریافت میکند، 6/7میلیارد دلار به فعالیتهای نظامی «سازمان هوا و فضای آمریکا» (ناسا) اختصاص داده میشود، و البته بیش از 200 میلیارد دلار نیز بهره وامهایی است که قبلاً برای هزینههای نظامی گرفته شدهاند. این ارقام مجموعاً هزینههای ایالات متحده برای تشکیلات نظامیاش در سال مالی جاری (2008) را به حداقل 1100 میلیارد دلار میرساند؛ و البته این رقم بسیار محافظه کارانه حساب شده است، و رقم واقعی ممکن است به مراتب بیشتر باشد.
این هزینهها، نه فقط از لحاظ اخلاقی ناپسند هستند، که از لحاظ مالی و اقتصادی نیز نمیتوانند دوام بیاورند. بسیاری از نومحافظهکاران و البته برخی از میهن پرستان آمریکایی که متاسفانه اطلاعات کافی ندارند، براین باورند که هرچند بودجه دفاعی ما بسیار بزرگ و حجیم است، اما از آنجا که ما ثروتمندترین کشور روی زمین هستیم، میتوانیم از پس آن بربیاییم... این نظر، در این دوران، دیگر نمیتواند صحیح باشد. ثروتمندترین مجموعه سیاسی دنیا، طبق آمار «واقعیت نامه جهانی»، نهاد وابسته به سیا، اتحادیه اروپا است. تولید ناخالص داخلی اتحادیه اروپا در سال 2006 تنها اندکی کمتر از ایالات متحده بود، و ژاپن نیز مقام چهارمین کشور ثروتمند دنیا را به خود اختصاص میداد.
یک مقایسه بهتر و گویاتر که میتواند وخامت وضعیت ما را روشن کند، «حساب جاری» کشورهای مختلف است. «حساب جاری» به محاسبه کسری یا مازاد تجاری یک کشور (با در نظر گرفتن بهرههای پرداختی، تعهدات، سود سهام دریافت شده، جذب سرمایه، کمکهای خارجی و دیگر درآمدها) میپردازد. ژاپن، برای تولید هر کالایی، مجبور است تمامی مواد اولیه مورد نیاز را از دیگر کشورها وارد کند؛ با این حال، پس از پرداخت این قیمت سرسام آور، باز هم در مبادلات خود با ایالات متحده، سالانه 88 میلیارد دلار مازاد تجاری دارد، و دومین نرخ مازاد تجاری در دنیا را از آن خود کرده است. از این نظر، چین در رتبه اول قرار دارد. برعکس، ایالات متحده در رتبه 163 قرار گرفته است، یعنی آخرین کشور در این لیست، با وضعیتی بدتر از کشورهایی مانند استرالیا و بریتانیا (که آنها هم با کسری تجاری فجیعی مواجهند). کسری تجاری ایالات متحده در سال 2006، برابر با 5/811 میلیارد دلار بود، و اسپانیا نیز با کسری 4/106 میلیارد دلاری، رتبه دوم را از لحاظ وخامت اوضاع داشت... این همان چیزی است که نمیتواند دوام داشته باشد.
مخارج سنگین نظامی ما صرفاً پیامد چند سال اخیر نیستند. از سالها پیش، این هزینهها بر طبق یک ایدئولوژی پوچ اما ظاهراً جذاب، توجیه میشدهاند، و اکنون به قدری جا افتاده اند که دیگر نمیتوان به سادگی این وضعیت را تغییر داد. این ایدئولوژی، که من آن را «کینزگرایی نظامی» مینامم، متعهد به حفظ اقتصاد جنگ در همه حال، و نگاه به خروجیهای نظامی به عنوان یک کالای اقتصادی معمولی است، هرچند این کالانه به تولید کمکی میکند و نه به مصرف. رکود بزرگ دهه 1930 تنها زمانی رفع شد که افزایش ناگهانی تولید در اثر جنگ جهانی دوم رخ داد [و این، یکی از مثالهایی است که برای توجیه ایدئولوژی فوق به کار میرود]. با این درک، استراتژیستهای آمریکایی اقدام به ایجاد زرادخانه وسیعی از سلاحهای جنگی کردند، که هم به کار مقابله با قدرت نظامی اتحاد جماهیر شوروی که البته همواره در مورد آن اغراق میشد، میآمد و هم میتوانست ضمن تامین فرصتهای شغلی کافی، از بروز مجدد رکود جلوگیری کند. نتیجه آن بود که تحت رهبری پنتاگون، مجموعه وسیعی از صنایع جدید ایجاد شدند تا به تولید هواپیماهای غول پیکر، زیردریاییهای اتمی، کلاهکهای هستهای، موشکهای بالستیک قاره پیما، و ماهوارههای جاسوسی و ارتباطی، بپردازند. این فرآیند به بروز همان وضعیتی انجامید که رئیسجمهور آیزنهاور در سخنرانی تودیعاش در 6 فوریه 1961 (بهمن 1339) نسبت به وقوع آن اخطار داده بود: «پیوستگی بین یک مجموعه وسیع ارتشی و یک صنعت بزرگ نظامی، وضعیتی جدید در تاریخ و تجربه آمریکاییهاست... این، همان مجتمعهای نظامی ـ صنعتی است.»
در سال 1990، ارزش سلاحها، تجهیزات و کارخانههایی که مختص وزارت دفاع بودند، به 83 درصد از ارزش کل کارخانهها و تجهیزات موجود در عرصه تولید در آمریکا میرسید.
در حال حاضر، هرچند اتحاد جماهیر شوروی از بین رفته است، اما اتکای ایالات متحده بر کینزیگرایی نظامی، اگر هم تغییری کرده باشد، صرفاً افزایش یافته است.
تعهد نسبت به این ایدئولوژی، در واقع، نوعی خودکشی تدریجی اقتصادی است.
بنا به نظر توماس وودز (مورخ)، در دوره دهههای 1950 و 1960 میلادی، بین یک سوم تا دو سوم از تمام توان و استعداد تحقیقاتی آمریکا به بخش نظامی اختصاص یافته بود. در فاصله دهه 1940 تا سال 1996، ایالات متحده حداقل 8/5میلیارد دلار برای توسعه، آزمایش و ساخت بمبهای هستهای مصرف کرد. در سال 1967، که اوج ذخیره سازی سلاحهای هستهای در ایالات متحده را شاهد بود، این کشور حدوداً 32500 بمب اتمی و هیدروژنی قابل استفاده در دست داشت.
سلاحهای هستهای، صرفا نقش سلاحهای مخفی آمریکا را بازی نمیکردند، بلکه سلاحهای مخفی اقتصادی این کشور نیز بودند، ما تا سال 2006، هنوز هم 9960 بمب (مدرنترین بمبها) را داشتهایم. امروزه هیچ کاربرد معقولی را نمیتوان برای این جنگافزارها تصور کرد ، در حالی که هزاران میلیارد دلار خرج شده برای آنها را میتوانستیم در راستای حل مشکلات تامین اجتماعی و خدمات بهداشتی، ارائه آموزش باکیفیت مطلوب و دسترسی همگانی به خدمات آموزشی، و مواردی از این قبیل مصرف کرد ؛ و البته ترجیح میدهم صحبتی از شغلهای پیشرفتهی که بواسطه کمبود بودجه در این مدت از دست ما خارج شده و به کشورهای دیگر رفتهاند نداشته باشم.
در واقع، دوران کوتاه سروری ما به عنوان «تنها ابرقدرت دنیا»، به پایان رسیده است. ما دیگر بزرگترین کشور وامدهنده دنیا نیستیم. در واقع، از اکنون مقروضترین کشور دنیاییم، و هنوز هم سعی میکنیم نفوذ خود را فقط از طریق برتری نظامی تثبیت کنیم. بخشی از این زیان را شاید هیچگاه نتوان جبران کرد.
اقداماتی هست که این کشور باید به سرعت انجام دهد. این اقدامات شامل این موارد میشوند: متوقف کردن تخفیفهای مالیاتی که بوش در سالهای 2001 و 2003 برای ثروتمندان قائل شد، برچیدن امپراتوری بینالمللی که در بیش از 800 پایگاه نظامی در سرتاسر دنیا برپا کردهیم، متوقف کردن تمامیپروژههای وزارت دفاع که ارتباطی به امنیت ملی ایالات متحده ندارند، و توقف استفاده از بودجه دفاعی به عنوان برنامه تولید شغل از مدل اقتصادکینزی. اگر این گامها برداشته شوند، شاید شانسی برای بیرون آمدن از بحران داشته باشیم. در غیر این صورت، احتمالاً با ورشکستگی ملی و رکود درازمدت مواجه خواهیم شد.
در یک کنفرانس اینترنتی پیرامون این کتاب جانسون، خود او جواب داده است. او چه میگوید؟ در ذیل جواب او به اختصار تشریح میشود.
جانسون استدلال میکند که ایالات متحده، بزرگترین دشمن خودش است. او به ما اطمینان میدهد که تکبر و گردن کشی ایالات متحده، دیر یا زود، به سقوط آن منجر خواهد شد. کتاب جانسون از فصلهایی مستقل با موضوعاتی که ارتباط آنها با یکدیگر روشن نیست، تشکیل شده است. او میگوید: «فرصت کمیبرای پیش گیری از ورشکستگی مالی و اخلاقی در اختیار داریم.» او، اندکی بعد به این نتیجه میرسد: «ما بر لبه پرتگاهی قرار داریم که در صورت سقوط، دموکراسی مان را به بهانه پایدار نگه داشتن امپراتوری مان، از دست خواهیم داد.» این اثر جانسون، «مجادلهآمیز و بحثبرانگیز» توصیف شده است. در حالی که بسیاری از ما حساسیتمان را نسبت به فجایعی که کاخ سفید ایجاد میکند از دست دادهیم، اما خشم و عصبانیت جانسون از دست حاکمان ایالات متحده (به خاطر گزارشات شکنجه زندانیان، اهانت آنها به اطلاعرسانی عمومی و آزاد، و استهزاء پیمانهای جا افتاده بینالمللی)، به وضوح دیده میشود. این امر میتواند به واسطه پیشینه محافظهکارانه او باشد. یک افسر نیروی دریایی آمریکا در دهه 1950، مشاور سیا از 1967 تا 1973، و طرفدار قدیمی جنگ ویتنام. جانسون از آخرین کسانی است که وارد بازی مقابله با سیاست میلیتاریستی و مداخلههای آمریکا شدهاند. اکنون او به گونهای مینویسد که گویا میخواهد زمان از دست رفته را جبران کند. برجستهترین بخش بحثهای جانسون پیرامون امپراتوری آمریکا، مستنداتی است که پیرامون پایگاههای وسیع نظامی آمریکا در خارج از خاک این کشور ارائه میدهد. جانسون در کتاب «الهه انتقام: آخرین روزهای جمهوری آمریکا» مینویسد: «در زمانهای دور، میتوانستیم توسعه امپریالیسم را با شمردن
پیگری کنیم... نسخه آمریکایی آن مستعمرهها، پایگاههای نظامی هستند.»
«الهه انتقام» کتابی پیرامون «قدرت سخت» است. جانسون، با مقایسه پایگاههای نظامی پراکنده ایالات متحده با پادگان رومیان، قدیم، این فرضیه را مطرح میکند که «اوضاع امروز تفاوت چندانی با دوران سزار و اکتاویوس ندارد. اما با پخش شدن سلاحهای هستهای در بین قدرتهای بزرگ تر و کوچک تر، این توان نظامی صرفاً میتواند نابودی متقابل هر دو طرف درگیری را در پی داشته باشد... نیروهای ما، محاصره شدهاند.»
هر یک از فصلهای ارزشمند کتاب جانسون، همین قدر که نکاتی ارزنده به ما میآموزد. موجب اضطراب نیز میشود. اما شیوهای که او برای مردن دموکراسی به راه میاندازد، فاقد قوت تحلیلی است. «باور کسانی که گمان میکنند ساختار حکومتی واشنگتن در حال حاضر شبیه به آن چیزی است که در قانون اساسی سال 1787 طراحی شد»، از نگاه جانسون، قابل پذیرش نیست. «این بدبینی، مبالغه آمیز به نظر میرسد. جمهوری توانسته است از دست «ریچارد نیکسون» و «ادگار هوور» جان سالم به در ببرد؛ و دموکراسی نیز، علی رغم همه ضربههایی که به آن وار د شده است، میتواند از دوران بوش به سلامت بگذرد .»
استدلالهای لازم جهت دادن پاسخهای متقن به مقاله جانسون، به چیزی بیش از اعلام ایمان به دموکراسی و آزادی نیاز دارد. جانسون را نمیتوان مبدع این جمع و ضربهای ریاضی دانست که یک دانش آموز دبستانی نیز میتواند انجام دهد: «پابلو نرودا»، شاعر اهل شیلی و برنده جایزه نوبل نیز مخترع این محاسبهها نبوده است. نرودا بارهاتا پای اخراج و بازماندن از مدرک دانشگاهی پیش رفت؛ زندگینامه نویس او مینویسد: «همواره از او پرسیده میشد که هشت ضرب در پنج، چند میشود؛ و او هیچ وقت نمیتوانست به یاد بیاورد که پاسخ، 40 است!»
چند ماه پیش، ترجمه 400 صفحهای «عصر اغتشاش» را مطالعه میکردم: خاطرات «آلن گرینسپن»، کسی که 16 سال ریاست خزانه فدرال ایالات متحده را برعهده داشت. در آن زمان بود که راز نگرانیهای شدیدش را دریافتم: او نگران بروز آن چیزی بوده است که امروز در حال وقوع است. در واقع فهمیدم که چاپ پول و خرج نامحدود آن، چه پیامدهای فاجعهباری برای کل سیستم در پی دارد .
من، در این مقاله، به موضوع جذاب «تغییرات آبوهوایی» نپرداختم، زیرا این موارد به تحلیل و تبلیغ نیاز ندارند. در واقع، تبلیغات نمیتواند تاثیری بر قوانین فیزیک و زیست شناسی بگذارد . این قوانین، پیچیدهترند و به سادگی درک نمیشوند.
چند ماه پیش با قطعیت گفتم فردی که در زمینه تغییرات آب و هوایی از همه مطلعتر و معروفتر است، کاندیدای ریاستجمهوری آمریکا نخواهد شد. او دو دوره پیش نیز کاندیدا بود، اما در یک تقلب افتضاحآمیز، پیروزی از او ربوده شد. او خطراتی را که طبیعت و سیاست را تهدید میکنند، درک میکرد. مشخص است که منظور من «ال گور» است. او دماسنج خوبی است. باید هر روز صبح از او بپرسیم که دیشب چطور خوابیده، و آیا اتفاق تازهای رخ داده است یا خیر. پاسخهای او قطعاً برای جامعه ناامید علمی(که مشتاق بقای انسان است) مفید خواهد بود.
در نوشته بعدی، به موضوعی خواهم پرداخت که جذابیت زیادی برای هموطنانم خواهد داشت، اما اجازه دهید الآن توضیحی درباره آن ندهم.