بحث سنت و مدرنیته از بحثهایی است که به بیشترین میزان در ایران تکرار شده است. نه تنها در طول سالهای اخیر بلکه شاید بتوان گفت با تغییر نام، استدلالها و رویکردهای مساله، کما بیش صدسال است که در ایران رواج داشته. یعنی حداقل از دوران مشروطه تا امروز، ایرانیها دربارۀ سنت و مدرنیته جدل میکنند. البته پیش از این به «مدرنیته» تجدد میگفتند (واژهای که هنوز هم گروهی بر آن اصرار دارند) اما امروز بیشتر، از «مدرنیته» سخن به میان میآید، اما بحثی که من امروز مایلم مطرح کنم، بیشتر، به آسیبشناسی گفتمان و جدلی که بر سر سنت و مدرنیته وجود داشته برمیگردد بدون آن که خواسته باشم در این فرصت کوتاه به نقد نظرات بپردازم و بیشتر با تاکید برفرآیندهای اجتماعی که این نظرات در بستر آنها طرح میشوند. پرسش ما این است که چرا این قدر سنت و مدرنیته در ایران به بحثی سترون و بیحاصل و متسلسل میماند که ظاهرا هرگز به نتیجهای نمیرسد. شاید تمثیل زلزله در این استان گویا باشد. ما میبینیم که هر وقت زلزلۀ بزرگی اتفاق میافتد تمام رسانهها و در همه جا راجع به آن صحبت و بحث میکنند و بعد از دو، سه هفته همه موضوع را فراموش میکنند. بحث سنت و مدرنیته نیز همین گونه است هر چند به نوعی فواصل این زلزلهها کمتر است. هر وقت در جامعه ما با تنشهایی برخورد میکنیم که این تنشها، ناگزیر و از قبل قابل پیشبینی هستند و هر کسی که مختصر دانشی از علوم اجتماعی داشته باشد میتواند آنها را پیشبینی کند، به این فکر میافتیم که در دنیا، چیزهایی به نام سنت و مدرنیته وجود دارند و ما نیز باید تکلیف خود را با این دو مقوله روشن کنیم و تصور میکنیم ظاهرا تمامی این تنشها به این دلیل است که تکلیف آنها برای ما از لحاظ نظری روشن نشده است. گاهی ممکن است سنتیها بتوانند حرفشان را به کرسی بنشانند و از قدرت خود استفاده کنند و گاهی ممکن است مدرنها صاحب قدرت باشند. در این میان اشکال و آسیب اساسی که در این زمینه وجود دارد آن است که ما تصور میکنیم با گذاشتن اسامی یکسان بر روی پدیدههایی به ظاهر یکسان اما متفاوت، این پدیدهها با یکدیگر همانند میشوند، در حالی که این فرآیند همانندسازی صرفا براساس یک بازی زبانی و در سطح کلیشههای شناختی انجام میگیرد، بدین ترتیب ما پدیدههایی را که با هم قابل مقایسه نیستند، مقایسه میکنیم. این یکی از گرفتاریهای برزگی است که از دوران مشروطه تا امروز با آن درگیر بودهایم. زیر زبان ما، در واقع زبان ما نیست، زبان بیگانه است حتی وقتی به زبان خودمان صحبت میکنیم. به عبارت دیگر مفاهیمی را میگیریم که در زبانمان وجود ندارد، برای این مفاهیم واژگانی ابداع میکنیم و بعد گمان میکنیم این مفاهیم در دنیای واقعی هم به وجود آمدهاند. مثل وفتی که ما از مدرنها حرف میزنیم یا وقتی در ابتدای مشروطه از متجددها حرف زده میشد. چه در آن زمان و چه امروز ما با واژگانی سر و کار داریم که هیچ معنایی ندارند و یا معنای آنها دچار انحراف عمیق شدهاند: چپ، راست و مدرن، سنتی و... در حوزۀ سیاسی امروز ما با حجم بسیار زیادی از این واژهها سر و کار داریم که کاملا بیمعنا هستند، نه ریشۀ تاریخی، نه مصداق عملی و نه چشمانداز واقعی ندارند. برای آن که بتوانیم وارد یک رابطۀ شناختی با یکدیگر و با زبانهای دیگر شویم، صرفا کلماتی هستند که در سطح زبانی و براساس فرآیند همانندسازی ایجاد شدهاند.
از زمان مشروطه ما از آدمهای مدرن و سنتی صحبت میکنیم. این در حالی است که نه این سنتیها سنتی هستند و نه مدرنها مدرن، بلکه این تنها تصوری است که از سنت و مدرن وجود دارد و این تصور هم امری است که بنابر زمان و موقعیت تغییر میکند. در زمانی که مشروطه شروع شد، تصور بر این بود که کسی که «فکل» بزند و کسی که به زبان فرانسه آشنا باشد متجدد است ولی کسی که لباس سنتی بپوشد و عربی صحبت کند آدم سنتی است.
امروز هم تصور براین است، کسانی که (اغلب بدون ابزارها و امکانات واقعی شناخت و عمل) از گروهی از فلاسفۀ غربی صحبت میکنند، مدرن هستند، کسانی که نظریات فیلسوفان یا اندیشمندانی چون دریدا یالاکان را که در خود فرانسه هم کمتر کسی متوجه آرای آنها میشود (چه برسد به ترجمههایی که در ایران از نسخههای انگلیسی با کیفیت نامعلوم از آثار آنها انجام میشود) هر روز بر زبان و در گفتارهای خود اغلب به صورتهایی بیمورد جاری میکنند. در حالی که پرسمان و مسایل اندیشمندان پسامدرنی چون دریدا، فوکو و هابرماس اصولا برای جامعۀ ما کارایی ندارند و صرفا ما را به نوعی «اسنوبیسم» فکر دچار میکنند و به ویژه آن که مجموع اندیشهها آرای اندیشمندان دیگری که باید پیش زمینههای فکری این گروه و تداوم اندیشههای آنها را به ما برساند در ایران به انتشار نمیرسند.
حتی اگر ما به خود این فیلسوفان (برای مثال هابرماس یا تورن که خود من در این باره در زمان حضورشان در ایران با آنها در تماس بودم) نیز کاملا تاکید دارند که مسایل آنها با مسایل جامعهای همچون ایران کاملا متفاوت است. بنابراین اغلب از این اندیشمندان و از افکار و نظریات آنها نوعی استفادۀ ابزاری میشود. واقعیت قضیه این است که ما مفاهیمی را که اصلا در جامعۀ ایران معنادار نیستند، میگیریم و با تفسیر و تعبیر آنها وارد بحث میشویم. چیزی که به عنوان تفاوت سنت و مدرنیته مطرح میکنیم از کجا آمده است؟ کسانی که این بحثها را مطرح میکنند تاریخ به وجود آمدن مدرنیته را نمیدانند. این افراد حتی معنی سنت را نمیدانند و نمیدانند که مدرنیته از سنت بیرون آمده است. بخش بزرگی از اعلامیۀ حقوق بشر از سنتهای دینی مسیحایی- یهودی بیرون آمده است. این اعلامیه چیزی در تضاد با سیستم یهودی ـ مسیحی نیست، بلکه باز تعریف این سیستم است. بنابراین تفسیرهای این افراد هم ارتباطی با آنچه در دنیای واقع رخ میدهد ندارد. این مشکل تنها مربوط به بحث سنت و مدرنیته نیست. در تمامی مباحث مشکل ما این است که گروهی از مفاهیم را میگیریم و تلاش میکنیم تا ثابت کنیم این مسایل در جامعۀ ما مشابه اروپای قرن 19 است، بدون آن که حتی اروپای آن زمان را بشناسیم. در حال حاضر سیستمی در جامعه به نام مدرنیته مطرح میشود که ناقض خود مدرنیته است. ذات مدرنیته تعقل، اندیشه و انتقاد را یاد میدهد. بنابراین با ساز و کارهای زمانی و از طریق ساخت مفاهیم و واژههایی که به دلیل کلیشهای شدن بسیار آسان به نظر میآیند به تخریب آن میپردازیم، اما زمانی که از کلیشهها خارج میشویم و وارد مباحثی میشویم که به دلیل پیچیدگی به راحتی قابل درک و فهم نیستند، تا اندازهای به مدرنیته نزدیک شدهایم؛ جامعۀ ایران یک جامعۀ بسیار پیچیده است. ایران کنونی جامعهای بسیار پیچیدهتر از جوامعی مانند انگلیس و فرانسه در قرن 19 و در برخی از ابعاد حتی امروز است. در جامعۀ ایران با زبانها، فرهنگها و قومیتهای متعدد و گوناگون محلی رو به رو هستیم. تقلیلهایی که ما میدهیم جز این که ما را به طرف فرمهای مبهمی از واقعیت که هیچ معنایی ندارد سوق میدهد؛ نتیجهای ندارد. سنت معنایی جز تداوم ندارد. tradere به معنای تداوم و انتقال است و tradition از همین ریشه گرفته شده است، اما زمانی که ترجمه میکنیم، در معانی گم میشویم، ولی در زبانهای اروپایی این مشکل وجود ندارد. سنت به معنای تداوم است و بنابراین هر چیز مدرنی یک چیز سنتی است و مدرن یعنی چیزی که الان وجود دارد. Modus به معنی الان، اکنون و حالاست وmodern از همین واژه ریشه گرفته است. از این مباحث که بگذریم به تعارضات فرانسۀ اواخر قرن 19 میرسیم میان مدرنها و کسانی که با مدرنها مخالفند این برخوردها هیچ ارتباطی با وضعیت حال حاضر ایران ندارد و با این مباحث نمیشود مشکلات ما را حل کرد و حتی اگر شرایط ما با فرانسۀ آن زمان یکسان بود این مباحث باز هم فایدهای نداشت زیرا شرایط جهانیشدن و جهان شبکهای با شرایط آن زمان متفاوت است. زمان حال در شرایط کنونی یک زمان فشرده و باز تعریف شده است و شباهتی با اواخر قرن 19 ندارد. این زمان در عین حالی که محلی است. جهانی است؛ حتی مفهوم مکان هم متفاوت است مکان در حال حاضر برمبنای محل، سیاست، فرهنگ و جامعه تعریف میشود. حتی سیستمهای شناختی هم در این تعریف سهیماند که هر لحظه تغییر میکنند. این مسایل در سیستم اواخر قرن 19 وجود نداشت که بتوانیم مقایسهای میان این دو انجام دهیم. بزرگترین ایراد ما این است که در این بحث، سنت و مدرنیته را شکل، تصور کردهایم که اگر این شکلها از یکی به دیگری تبدیل شود، سنت نیز به مدرنیته بدل خواهد شد. برای مثال در ایران، معماری سنتی با یک شکل طاقی و نوعی آجر چینی و گچبری و کاشیکاری تعریف میشود و معماری مدرن با ساختمانهای بلند با نمای شیشهای. بعضی از مردم ما وقتی به ادارهای میروند شکل و قیافۀ خود را شبیه چیزی میکنند که فکر میکنند «سنتی» است؛ مثلا کت و شلوار بدون کراوات ظاهری خاص. بعضی دیگر هم شب که به مهمانی یا عروسی میروند کراوات میزنند و قیافۀ دیگری برای خود درست میکنند که به خیال خود مدرن شوند. البته ما خواسته یا ناخواسته تا حدی وارد فرآیند مدرن شدهایم و تا حد زیادی کورکورانه در حال پیش رفتن در آن هستیم، اما این لزوما امر مثبتی نیست. به باور من آن چیزی که ما را تهدید میکند سنت نیست. چیزی که ما را تهدید میکند نوع خاصی از یک باز تفسیر مدرنیته در شرایطی است که با آن خوانایی نداریم. ما سنتهای خود را از دست میدهیم و آنها را ارزان میفروشیم و در مقابل چیزی به دست میآوریم که خیال میکنیم مدرنیته است. ما سنتهای خود را با سرعت از بین میبریم و به جای آن گروهی کالای بنجل تحویل میگیریم. چیزی که ما را تهدید میکند این است که ما نمیفهمیم سنت کجاست و مدرنیته کجا.
ما در حال نابودکردن تمام فرهنگ غنی ایران هستیم. ما تمام غذاهای محلی خود را از بین میبریم و به جای آن «فست فود» و همبرگر تحویل میگیریم و به آن افتخار میکنیم. برخی آدمها لباسهای شیک میپوشند و میروند در «فست فودها» و بحثهای روز و مدرن انجام میدهند با این کارها گمان میکنند مدرن شدهاند و به خود افتخار میکنند. در حالی که این وضعیت بیانگر یک تیپ عقبافتادگی کامل است. یک الگوی عکس و قابل بررسی در این جا هندوستان است. در هندوستان بهترین لباسهای مردم لباسهای سنتی آنهاست. وقتی میخواهند به جایی بروند که برایشان اهمیت زیادی دارد لباس محلی میپوشند و کت و شلوار بر ایشان جنبۀ لباس کار دارد. هیچ چیز برای هندیها بالاتر از سنتها و فرهنگهایشان نیست. تنها کشوری که من دیدهام سینمای آمریکا نتوانسته در آن تاثیر بگذارد، هندوستان است. دلیل این امر این نیست که فیلمهای آمریکایی در این کشور ممنوع است بلکه خود مردم علاقهای به تماشای آن فیلمها ندارند. آنها فرهنگ خود را بالاتر از فرهنگهای غربی میدانند. آنها به این آگاهی فرهنگی رسیدهاند، اما آن را به شکل صوری در راستای مبارزه با غرب ساماندهی نکردهاند. ما در عین حال که میخواهیم به شکل صوری با غرب مبارزه کنیم، به شکل محتوایی تمام مفاهیم غرب را پذیرفتهایم. تضاد سنت و مدرنیتهای که ما به عنوان یک بیماری شاهدش هستیم همین است که ما از لحاظ شکلی گاه مدرن و گاه سنتی هستیم، اما ذاتا این مدرنیته چیزی جز چهرۀ تخریب شدهای از سنت نیست. در واقع، بدترین چیزهای سنت و بدترین چیزهای زندگی مدرن را در نوعی کیمیاگری با هم مخلوط میکنیم تا به یک سبک زندگی عجیب و از هم گسیخته برسیم. این کاری است که هیچ بیماری با خود نمیکند. ولی باید یاد بگیریم که بعدا ننالیم و تقصیر را به گردن دیگری نیندازیم. ما سنتهای خودمان را از بین میبریم در حالی که همۀ ما در بخش عمدهای از زندگی فرصت داریم که سنتهای خودمان را حفظ کنیم، ولی ما نه تنها این کار را نمیکنیم بلکه کسانی را که این کار را انجام میدهند مسخره میکنیم. چه کسی گفته که مبنای مقایسه ما باید کشورهای غربی باشد؟ ما نمیتوانیم خودمان را با هر سیستمی مقایسه کنیم. ما هنوز یک زبان علوم اجتماعی مورد پذیرش همگان نداریم. در چنین زبان الکنی، چطور میشود مباحث مربوط به جوامع دیگر را مورد بحث و الگو قرار دهیم؟ در این حال به جرات میتوان گفت حجم کتب منتشر شده دربارۀ پست مدرنیسم در ایران از فرانسه بیشتر است. چرا ما فکر میکنیم جامعۀ ما که هنوز مدرنیته را در ذات و محتوای واقعیاش تجربه نکرده است، میتواند پست مدرن باشد؟ نمیتوان یک راست به پست مدرنیته پرید و آن را جدای از مدرنیته تجربه کرد. حتی نمیتوان تجربۀ مدرنیته را در تمامی ایران به یک شکل داشت. در یک جامعه چند زبانی هر کس به زبانی حرف میزند دارای جهانی خاص است و ما هیچ تلاشی در جهت ترکیب این جهانها نکردهایم.
به عقیدۀ من، تنها راه رسیدن به مدرنیته به عنوان نوعی از عقلانیت پیشرفته، اما خطرناک و نیازمند کنترل اخلاقی، حرکت از سنت است، اما حرکتی که حاوی درک محتوایی و نه صوری از سنت باشد. هر اندازه جامعهای سنتهای خود را بیشتر به باد حمله و تخریبهای بیمورد و بیفایده بگیرد، خود را شکنندهتر میکند و موقعیت خود را برای پذیرش و رسیدن به مدرنیته تضعیف میکند. جامعهای که به سنتهای خود حمله میکند، تبر به ریشۀ خود میزند. مدرنیته را نمیتوان بر روی خلاء بنا کرد بلکه باید روی میراث فرهنگی، اجتماعی و انسانی یک جامعه، یک قوم و یا یک گروه اجتماعی بنایش کرد. نگاهمان را از خارج برداریم و به خودمان بیندازیم. اگر مدرنیتهای در ایران باشد، باید از درون ایجاد شود و کسی نمیتواند از خارج معجزهای کند و در ایران مدرنیته ایجاد کند. در هیچ کجا چنین اتفاقی نیفتاده و نمیافتد. تحول همیشه یک امر درونی (هر چند با انگیزهها و عوامل بیرونی) است. افرادی که به دنبال تحول هستند باید شایستۀ آن باشند. به عقیدۀ من ما باید دوباره دربارۀ سنت و مدرنیته فکر کنیم و سعی کنیم به یک نتیجه و ترکیب جدید برسیم. جهان مدرن و جهانی شده بسیار پیچیده است. بنابراین هرگونه تلاش برای رسیدن به پرسشهای ساده و پاسخهای ساده برای تغییر آن، هر نوع تلاش برای ساده جلوه دادن و ساده دیدن آن، نوعی تلاش در جهت تحمیق اجتماعی است.