با پایان یافتن جنگ جهانی دوم و ظهور شوروی سابق به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی، مناسبات بینالمللی وارد مرحله جدیدی شد. اتحاد جماهیر شوروی با در اختیار داشتن بزرگترین ارتش جهان و برخورداری از موشکهای قارهپیما و فناوری هستهای در یک سوی مناسبات و در سوی دیگر آمریکا قرار گرفت.
رهاورد این رویارویی، جهان را به دو بلوک شرق و غرب تقسیم کرد و پیامد آن سطحی از منازعه بین دو بلوک پدیدار شد که «جنگ سرد» نام گرفت.
ژئوپلتیک آمریکایی برای استحکام بخشیدن به حلقه محاصره شوروی، دنیای سیاسی را به دو دسته تقسیم کرد: دنیای قرار گرفته در پس «پرده آهنین» ـ اصطلاحی که چرچیل در فردای جنگ جهانی دوم آن را در تشریح دنیای کمونیزم به کار برد ـ و «دنیای آزاد» یا کشورهایی که به کمونیزم نپیوستند و در اردوگاه باختر سیاسی با ایالات متحده آمریکا همداستان شدند. در این دوره، آمریکا با به کارگیری طیفی از اقدامهای نیمه سخت و نرم در نهایت توانست بر حریف دیرینه خود پیروز شود.
نومحافظهکارانی که طراحی و کارگزاری پروژه فروپاشی شوروی سابق را عهدهدار بودند و همواره از آن به عنوان پیروزی آمریکا در جنگ سوم جهانی یاد میکردند، پس از پایان جنگ سرد، با نظامی کردن سیاست خارجی آمریکا و تأکید بر اسلامستیزی بویژه پس از سال 2000 میلادی، خواستار پیروزی آمریکا در چهارمین جنگ جهانی شدند. از منظر آنان تغییر رفتار و ساختار جمهوری اسلامی ایران و مهار اسلامگرایی در منطقه خاورمیانه، به مانند پیروزی در جنگ چهارم جهانی تلقی میشد.
این نگرش اسلامستیزانه که تا حدی برگرفته از آرای هانتینگتون در تئوری رویارویی تمدنهاست، درصدد بود خطر اسلام را جایگزین خطر کمونیزم معرفی کند.
سیاستهای اسلامستیزانه آمریکا پس از 11 سپتامبر با لشکرکشی به افغانستان و عراق عملیاتی شد، اما شکست نومحافظهکاران در این دو کارزار و به دنبال آن از بین رفتن قدرت نرم ایالات متحده و افزایش بیسابقه تنفر و انزجار نسبت به آمریکا، در عمل اقتدار منطقهای و جهانی این کشور را تضعیف کرد.
این شرایط، نومحافظهکاران مستقر در کاخ سفید را به این جمعبندی رساند که برای برونرفت از بحران و بنبست موجود، باید از تجربهها و آموزههای خود در جنگ سرد علیه اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق، بویژه در دهه 80 میلادی بهره بگیرند.
در چنین شرایطی، بسیاری از تحلیلگران از جمله «رابین رایت» معتقدند آمریکا و ایران پس از سه دهه تنش مداوم، اکنون با یک جنگ سرد تمام عیار مواجه هستند.
این تحلیلگران تلاش میکنند با به کار بردن واژههایی همچون «پرده سبز» به جای «پرده آهنین» مناسبات حاکم بر روابط ایران و آمریکا را به فضای جنگ سرد آمریکا و شوروی تشبیه کنند. اکنون سؤال اینجاست که آیا مناسبات و شرایط کنونی میان آمریکا و ایران نوعی جنگ سرد به شمار میآید؟
جنگ سرد
جنگ سرد حالتی از بحرانهای بینالمللی است که در پایینترین درجه طیف مخاصمات قرار دارد و در آن اقدام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، روانی، فناوری و نظامی به جز جنگ مسلحانه، برای دستیابی به مقاصد امنیت ملی به صورت هماهنگ اجرا میشود.
با این تعریف، میتوان روابط متخاصم آمریکا و ایران را به نوعی جنگ سرد تشبیه کرد، زیرا مقامهای آمریکایی بارها اعلام کردهاند واشنگتن از گزینه نظامی علیه تهران استفاده نخواهد کرد. در این راستا، «مارک پالمر» تحلیلگر آمریکایی و از مؤسسان بنیاد «NED» در گفتگویی با روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز، به صراحت با ایده تهاجم نظامی علیه ایران مخالفت کرده و گفته است: «ایران به لحاظ وسعت سرزمینی، کمیت جمعیت، کیفیت نیروی انسانی، امکانات نظامی ، منابع طبیعی سرشار و موقعیت جغرافیایی ممتاز در خاورمیانه و هارتلند نظام بینالملل، به قدرتی کم بدیل تبدیل شده که دیگر نمیتوان با یورش نظامی آن را سرنگون کرد.»
از سویی، به نظر میرسد با توجه به شکست سیاستهای جنگ سالارانه آمریکا در خاورمیانه و رویگردانی نخبگان و افکار عمومی آمریکا از سیاستهای نظامیگرایانه نومحافظهکاران، عملیاتی کردن راهبرد «مهار و جنگ سرد» علیه ایران، تنها راهبرد و گزینه پیشروی نومحافظهکاران برای خروج از بن بست خاورمیانه باشد.
به گفته «رابین رایت» تحلیلگر واشنگتن پست، دولت بوش اکنون تاکتیکهای آخرین جنگ سرد را برای جنگ سرد جدید تطبیق میدهد. در جنگ سرد، ایالات متحده از ابزارهای ترسناک آشنا برای تضعیف ایران استفاده میکند. واشنگتن در 18 ماه گذشته دومین گروه از کشتیهای هواپیمابر را به ساحل ایران اعزام داشته است، دو قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل را برای تحریم مؤسسات مالی و مقامهای نظامی ایران تنظیم و دیپلماتهای ایرانی را در عراق دستگیر کرده است، 75 میلیون دلار برای سال جاری و 108 میلیون دلار برای سال بعد جهت ترویج به اصطلاح دموکراسی در ایران اختصاص داده و گفته میشود، عملیات مخفیانه از جمله ارایه اطلاعات غلط و مداخله پولی را آغاز کرده است.
چشمانداز جنگ سرد آمریکا و ایران
با پذیرش فرضیه جنگ سرد آمریکا و ایران، این پرسش مطرح میشود که با توجه به شرایط حاکم بر ایران به لحاظ فرهنگی، ایدئولوژیکی و نوع نظام سیاسی آیا اجرایی کردن تاکتیکهای آمریکا در جنگ سرد، در مورد ایران نیز مؤثر خواهد بود؟
فرضیه اصلی ایالات متحده ـ یعنی منزوی کردن ایران در پشت پرده سبز ـ حتی در میان نزدیکترین متحدان واشنگتن با مشکل و تردید مواجه است.پل پیلار، تحلیلگر ارشد سابق خاورمیانه در شورای اطلاعات ملی آمریکا میگوید: «ایالات متحده سعی دارد خط اصلی رویارویی را به عنوان اردوگاه افراط گویی در برابر اردوگاه میانهروی ترسیم کند، تقسیمیکه وجود ندارد. این میتواند منعکس کننده لفاظیهای ما و نحوه مشاهده جهان از سوی آمریکاییها باشد، اما منعکس کننده واقعیات در خاورمیانه نیست».
نکته دیگر آنکه جغرافیای جنگ سرد دوم همچنین به اندازه جغرافیای جنگ سرد اول منظم نیست. ایران برای مقابله با طرحهای ضدایرانی آمریکا و اسراییل از عقبه ژئواستراتژیکی بسیار پرتوانی برخوردار است؛ عقبهای که حتی توانست در تابستان گذشته ارتش مجهز رژیم صهیونیستی را شکست دهد .به گزارش خبرنگار فارس در لندن، مؤسسه بررسی و مطالعات امور مهم بینالمللی موسوم به «چتمهاوس» در گزارشی تحلیلی و تحقیقاتی از موقعیت منطقهای ایران درباره مسأله خصومت آمریکا با ایران نوشت: در حالی که این امکان وجود دارد که در ارتباط با قدرت موسوم به قدرت سخت (hard power) برتری در دست آمریکا باشد، اما استفاده ایران از قدرت نرم (soft power) ثابت کرده که روش ایران اثرگذاریهای بیشتری داشته است.
قدرتی که این گزارش به آن اشاره میکند، شاید همان کلید اصلی تفاوت جنگ سرد اول و دوم باشد. نفوذ شوروی که بر مکتب مادیگرایی مارکسیسم متکی بود، از پایههای معنوی بسیار ضعیف و سستی برخوردار بود؛ پایههایی که با به کارگیری طیفی از اقدامهای نیمه سخت و نرم، شامل اقدامهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تبلیغاتی و روانی، امنیتی و اجتماعی(بویژه در دهه 80) به راحتی از هم فرو پاشید، اما آرمان و هویت سیاسی جمهوری اسلامی ایران برپایه تاریخ باشکوه ایران، تعالیم پایدار دین اسلام و در مجموع، فرهنگ غنی ایرانی ـ اسلامی است.
چنین فرهنگی قدرت نفوذ معنوی بیهمتا و منحصر به فردی به ایرانیان داده است؛ قدرتی که نه براساس امتیازات مادی و یا تهدیدهای سخت؛ بلکه مبتنی بر اشتراکات عمیق فرهنگی با ملتها و کشورهای منطقه است.
گزارش تحلیلی «چتمهاوس» نیز این مهم را این گونه تصریح میکند: «دولت بوش توانایی کمی در استفاده از علم سیاست و فرهنگ برای پیگیری منافع استراتژیکش نشان داده است، در حالی که دانش و آگاهی ایران از منطقه، تسلطش به زبانهای مختلف منطقه و فرهنگ منطقه و همچنین روابط تاریخی قوی و مهارتهای سازماندهی و گردانندگیهای ایران همگی سبب شدهاند ایران امتیاز برتری بر غرب را در این باره به دست آورد.»
این گزارش میافزاید: در حقیقت، آمریکا و متحدانش متوجه این موضوع نیستند که روابط منطقهای ایران، عامل آن پویایی است که کلید اصلی درک چگونگی اعتماد به نفس ایجاد شده در ایران و همچنین دشمنی ایران و غرب به شمار میرود. همچنین ندیم شهادی از دیگر کارشناسان بخش خاورمیانه در مؤسسه «چتمهاوس» میگوید: «در حالی که آمریکا در منطقه سرگرم بازی پوکر است، ایران مشغول بازی شطرنج است و ایران بازی طولانی تر و هوشمندانهتری را در پیش گرفته و در مقایسه با آمریکا، در تصاحب قلبها و اذهان، موفقتر عمل کرده است».
همچنین ساختار نظام سیاسی ایران به گونهای است که به آسانی میتواند ترفندهای عملیات روانی غرب را خنثی کند. اگر چه ممکن است در برخی مسایل تاکتیکی، اختلافهایی میان احزاب و سران ایران وجود داشته باشد، اما تجربه نشان داده این اختلافها در مقابل تهدیدهای کلان رو در روی نظام به نحو شگرفی همواره رنگ میبازد.
نکته دیگر در این جنگ سرد، نبود اپوزیسیون داخلی یا خارجی مورد حمایت مردم ایران است؛ مسألهای که از بزرگترین مشکلات آمریکا برای مهار ایران به شمار میآید.
از سوی دیگر شواهد حاکی از آن است که پروژه محصورسازی ایران در منطقه، نه تنها شکست خورده، بلکه به دلایلی تقویت موضع ایران در برابر آمریکا را در پی داشته است.
«ریچاردهاس» رئیس شورای روابط خارجی که رئیس برنامه ریزی سیاسی وزارت خارجه در دوره اول ریاست جمهوری بوش بود، در تحلیلی گفته است: هم اکنون تفاوت این است که ایران به خاطر افزایش قیمت نفت، ضعف عراق از زمان سقوط صدام و موفقیتهای حزب ا... و حماس، احساس خوبی دارد. برعکس، ایالات متحده به خاطر همین قیمت بالای نفت و مشکلات آن در عراق و افغانستان احساس میکند تحت فشار قرار دارد.
ریشههای جنگ سرد دوم در این تصمیم دولت بوش قرار دارد که رژیمهایی را که پس از حملات 11 سپتامبر 2001 دشمن تلقی کرده، از میان بردارد. دو هدف اول، رژیمهای طالبان در افغانستان و صدام در عراق بودند که بر حسب تصادف هر دو دشمن ایران بودند و به عنوان ابزار مهارکننده و ایذایی برای تهران نقش داشتند.
«نوام چامسکی»، مخالف سیاستهای خارجی آمریکا در مصاحبهای با تقبیح سیاستهای آمریکا در عراق اعلام کرده است: دولت آمریکا سرسختانه سعی دارد جنگی را ادامه دهد که همه جهان با آن مخالف هستند.
وی عقیده دارد: تبعات منفی این لجاجت در تاریخ آمریکا بینظیر است.
مخالفت کشورهای آمریکای لاتین با دولت آمریکا و توسعه اقتصادی کشورهای آسیایی همانند چین و هند از این پیامدها است.
چامسکی اظهار میدارد: قدرت آمریکا به حدی ضعیف شده است که یک کشور آسیایی مانند چین سیاستهای آمریکا را به چالش میکشد.
اکنون هر چند دولت آمریکا از خطراتی که موقعیت این کشور را تهدید میکند، آگاه شده است، اما به نظر میرسد، قصد ندارد سیاستهای خود را در خاورمیانه تغییر دهد.
ادامه جنگ عراق و ناآرامیدر این کشور سبب بر افروختن خشم جهانیان میشود؛ حمایت بیچون و چرای آمریکا از رژیم صهیونیستی این کشور را بیش از اکنون بیحیثیت میکند و توسل به سیاستهای مشابه و اشتباه در خصوص مسأله هستهای ایران، موقعیت واشنگتن را در جهان بیش از پیش به مخاطره میاندازد.
دولت آمریکا به جای جبران این اشتباههای استراتژیک، تلاش دارد برای بهبود وجهه خود به سیاستهای دوگانهای مانند امضای قرارداد هستهای با هند متوسل شود.
«نوام چامسکی» میافزاید: «در حالی که نومحافظهکاران سعی دارند هرگونه مسؤولیتی را در قبال پیامدهای منفی جنگ عراق از خود سلب کنند، دولت آمریکا با سرسختی و حماقت از خروج نیروهای آمریکایی از این کشور جلوگیری میکند. جهان در حال تغییر است، اما دولت آمریکا قصد ندارد سیاستهای فرسوده و شکست خورده خود را کنار بگذارد، سیاستهایی که به شکست و نابودی این کشور میانجامد.»
در مجموع، با توجه به اختلافهای یاد شده میان جنگ سرد اول و دوم، احتمال دارد حداقل یک تشابه اساسی میان آنها وجود داشته باشد که آن هم یک چارچوب زمانی بلندمدت برای رسیدن به نتیجه لازم است.