تاریخ انتشار : ۰۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۶  ، 
کد خبر : ۳۱۲۳۰

نهادهای مدنی لرزان (بخش چهارم)


سعید لیلاز

نهادی مدنی، پدیده‌های اصیل و قائم به ذاتی نیستند. اصالت این نهادها، به ساختار و آرایش سیاسی و اقتصادی و اجتماعی هر جامعه بر می‌گردد گرچه نهادهای مدنی مانند هر روبنای دیگری حتما به زیربنای خود اثر متقابل می‌گذارند، اما به هر حال "روبنا" هستند" نه زیربنا. جوامع بشری به موازات تغییرات گریزناپذیر در زیرساخت‌ها و آرایش‌های طبقاتی ـ اجتماعی و اقتصادیی‌شان و بر اثر پیشرفت‌ها و پیچیدگی‌های گریزناپذیر‌تر تکنولوژیک و جمعیتی خود، ناچار به شکل دادن یا پیچیده‌تر کردن نهادها و سازمان‌های اقتصادی ـ اجتماعی خویش هستند.
در مورد اجتماعات بشری نیز همینطور است. اگر جامعه به مرحله‌ای از رشد و تکامل و تغییر برسد، خود نهادهای خویش را در مسیر حرکت شکل می‌دهد و نهادهای کهنه و زائد را به دور می‌اندازد.

به‌ویژه در مورد تمدن‌های نسبتا بزرگ و پویایی مانند ایران، به هیچ قابله یا نیروی کمکی از جمله اصلاح‌طلبان که خود زاییده این تمدن هستند نه زاییده آن، نیازی نیست بنابراین اساسا طرح این پرسش که "چرا اصلاح‌طلبان بر توسعه آنها به نسبتی بزرگتر و بنیادی‌تر از این یا آن چره اصلاح‌طلب ـ دست‌کم در مورد خاص ایران ـ هستند که کسی یا کسانی بتوانند به خلق یا گسترش آن اهتمام بورزند یا نورزند. از نظر تاریخی، هنگامی که زمان زایمان پدیده‌ یا نهادی فرا برسد یا مرگ، یک نهاد را فرو بگیرد، هم زایمان رخ می‌دهد و هم مرگ، نیروهای اجتماعی معمولا خود بی‌وقفه در کار زایمان و فرو نمی‌گیرد و اینجاست که نسبت به تشکیل و حفظ این نوع سرمایه باید حساسیت بیشتری از خود نشان داد. از آنجا که نهادهای مدنی یکی از مولفه‌های تاثیرگذار بر بهبود سرمایه اجتماعی هستند به وضعیت آنها پرداخته می‌شود.

ضرورت و کارکرد نهادهای مدنی از کجا ریشه می‌گیرد؟ در اینجا فقط به یک بعد محدود این مسأله اشاره می‌کنم. بطور خیلی خلاصه از منظر جامعه‌شناسی دورکیمی، سیر تحول جوامع همراه با تراکم بیشتر و نیز تقسیم کار اجتماعی است. تقسیم کار، نوعی از همبستگی جدید اجتماعی را ایجاد می‌کند. در جوامع ابتدایی و ساده‌تر همبستگی ماهیتی مکانیکی دارد، افراد کمابیش مثل هم هستند. در یک جامعه بدوی کافیست یک نفر مرد میانسال را شناسایی و تحلیل کنید، در این صورت توانسته‌اید کمابیش همه مردان قبیله را بشناسید. افراد مثل آجرهای یک بنا هستند که شناخت یک آجر به منزله شناخت همه آجرهاست. اما هنگامی‌که جامعه بزرگتر و با تقسیم کار مواجه می‌شویم، افراد نیز با یکدیگر تفاوت پیدا می‌کند. اما این تفاوت منشأ ستیز آنان نمی‌شود(برخلاف تفاوت در جامعه ابتدائی و تفاوت غیرمرتبط با تقسیم کار)، بلکه همبستگی ناشی از این تفاوت، در مرتبه پیچیده‌تری است که وی آن را همبستگی ارگانیک می‌داند، زیرا این افراد متفاوت، در عین تفاوتشان، به نوعی به یکدیگر نیازمند هستند، مثل ارگانیسم بدن که در عین تفاوت عناصر و سلول‌های آن، در مجموع به یکدیگر نیازمندند، و یکدیگر را در جهت تحقق کارکردی مشترک تکمیل می‌کنند. جوامع موجود هر دو نوع همبستگی را کمابیش دارند، ولی هرچه جوامع پیشرفته و صنعتی‌تر می‌شوند، همبستگی ارگانیک آنها بیشتر و غلیظ‌تر می‌شود. این دو نوع جامعه تفاوت‌های زیادی دارند، از جمله در حقوق و مجازات که موضوع بحث این نوشته نیست. از سوی دیگر انسان موجودی اجتماعی است که از تعامل و مشارکت با افراد دیگر جامعه، اجتماعی شده و تبدیل به انسان به معنای مرسوم آن می‌شود، که در غیاب این تعامل، فاقد توانایی اجتماعی لازم و بسیار ضعیف و شکننده خواهد بود و زندگی او نزدیک به زندگی حیوانی خواهد شد.

در جامعه اولیه تعامل اجتماعی در شکل ساده آن صورت می‌گیرد هر فرد، نیازمند ارتباط با تعداد افرادی معدود است. و این ارتباط به صورت چهره به چهره صورت می‌گیرد، و چون جوامع به لحاظ نفرات کم هستند و تقسیم کار هم اندک است، پس تعداد تعاملات اجتماعی برای اجتماعی شدن بسیار محدود خواهد بود. کافیست با چند نفر تعامل داشته باشیم تا در سطح مورد نیاز جامعه، اجتماعی شده و ایفای نقش نمود. اما هنگامی‌که تعداد افراد جامعه و نیز تقسیم کار جامعه زیاد می‌شود، اجتماعی شدن از خلال تعاملات فردی، غیر میسر می‌شود.

مثلا جامعه‌ای روستایی با جمعیت هزار نفر را در نظر بگیرید که تقسیم کارهای محدودی در آن باشد و افراد با نقش‌های گوناگون در آن بسیار اندک باشد و حداکثر به 10 مورد برسد. هر کودک و نوجوان چنین جامعه‌ای می‌تواند طی چند سال اول زندگی خود در تعامل فردی با پدر، مادر، اقوام و آشنایان در سطح مورد نیاز اجتماعی شده و به عنوان عضوی فعال و کارآمد از روستا تبدیل شود.

اما در یک جامعه شهری چون تهران با چند میلیون نفر جمعیت و انواع و اقسام نقش‌ها و کارها چگونه می‌توان چنین هدفی را محقق کرد؟ هیچ کس توان و فرصت کافی برای اجتماعی شدن در چنین محیطی را از خلال تعاملات فردی و غیرنهادی نمی‌تواند داشته باشد، اینجاست که نهادهای جدید چون وسایل ارتباط‌جمعی، آموزش و پرورش و مذهب و... مجرای این مسیر اجتماعی شدن می‌شوند. نکته مهم اینکه در این جوامع افراد در سنین بالاتری حداقل‌های لازم را برای حضور مستقلانه در جامعه پیدا می‌کنند و فرآیند اجتماعی شدن طولانی تر است، مثلاً اگر در روستا یک دختر ده ساله به راحتی ازدواج می‌کند، در شهر این سن حدوداً به 20 سال می‌رسد که فاصله زیادی است. زیرا پیچیدگی‌های جامعه مدرن مراحل زمان بیشتری را برای اجتماعی شدن طلب می‌کند، ضمن اینکه اجتماعی شدن پس از این مرحله هم فرآیندی مستمر و ادامه‌دار است.

نکته مهم اینکه اجتماعی شدن در جامعه جدید پیچیده و از خلال نهادهای مختلف انجام می‌شود که هر کدام یک بعد اجتماعی شدن را آموزش و تمرین می‌دهند و لزوماً نمی‌توانند جایگزین هم شوند، از جمله این نهادهای اجتماعی‌کننده نهادهای مدنی هستند، که هر نهاد مدنی معرف گروه خاصی از مردم است که در فرآیند تقسیم کار اجتماعی از دیگران متفاوت شده‌اند، اما به دیگران نیازمند هم هستند و از این رو نیازمند تعامل با هم می‌باشند، لیکن این تعامل به صورت فردی نمی‌تواند صورت گیرد، بلکه باید جمعی باشد. یک دلیل آن را با ذکر این نمونه می‌توان بیان کرد که اگر 3 نفر با هم تعامل و رابطه داشته باشند، حداکثر 3 رابطه میان آنها برقرار است، اما رابطه میان 10 نفر به 45 مورد می‌رسد (از فرمول تبعیت می‌کند) و برای هزار نفر این تعداد رابطه به 500.000 می‌رسد که عملاً ایجاد این تعداد رابطه برای هزار نفر در یک جامعه امکان‌پذیر نیست، اما اگر برحسب تفاوت‌های فردی میان این جامعه، نهادهای مدنی شکل گرفته و افراد از خلال آن نهادها با یکدیگر رابطه داشته باشند، ممکن است حداکثر در 20 گروه سازمان‌دهی و فعال شوند، و هر فردی عضو 2 یا 3 گروه باشد. در این صورت تعاملات اجتماعی از خلال این نهادها صورت می‌گیرد که تعداد آنها محدود و تعامل امکان‌پذیر است. تشکل افراد جامعه در هویت‌های مدنی و داوطلبانه، کشتن هستند و ما به عنوان ناظران این تحولات بزرگ، صرفا در تلاش برای فهمیدن این تحولات است که می‌کوشیم آنها را نام‌گذاری و بنابراین "تقطیع" کنیم و برای هر یک نقشی قائل شویم. از قضا و کاملا برعکس به نظر می‌رسد که اصلاح‌ط‌لبان از نظر ذهنی در توسعه نهادهای مدنی بیشتر از زمینه‌ی عینی آن در پی ایجاد و توسعه نهادهای مدنی بودند و در این راه شعارهایی سر دادند و کوشش‌هایی کردند که اتفاقا از قدرت جذب واقعی جامعه ایران بعضا فراتر بود. اگر این کوشش‌ها به جایی نرسید ـ که من مطلقا چنین نمی‌اندیشم ـ یا کم‌ثمر بود، دقیقا به سبب همین جلوتر بودن ذهنیات از عینیات بود همین جلو افتادن ذهنیات از عینیات است که به آوانگاریسم یا تندروی یا رادیکالیسم می‌انجامد که این روزها شکایت از پیروان آنها به لقلقه زبان بسیاری تبدیل شده و آن را عامل اصلی شکست اصلاحات بر می‌شمردند. پس اگر اصلاح‌طلبان به توسعه آن نهادهای مدنی اهتمام نورزیدند، پس این اتهام رادیکالیسم و خروج از نظام و شکستن کاسه و کوزه شکست بر سر آنها از بابت چیست و ما باید کدام را باور کنیم؟

نمونه‌های سیاسی هست که کوشش‌ها شعارهای ذهنی اصلاح‌طلبان در توسعه نهادهای مدنی و شکست نسبی آنها به دلیل فراهم نبودن زمینه‌های عینی را نشان می‌دهد اتفاقا برخی از کوشش‌ها با وجود ضعف شرایط بیرونی جامعه یکسره هم بی‌ثمر نبود و حکم اثرگذاری ناچار روبنا و زیربنا، تاثیراتی در جامعه بر جا گذاشت. از جمله این کوشش‌ها تشکیل ده‌ها حزب و تشکیل و گروه و دسته سیاسی با انواع اسامی و در صدر آنها همین "حزب مشارکت ایران اسلامی" بود. اگر حزب توده ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران را به عنوان استثناها در تاریخ احزاب ایران ولی همتا بودن‌شان به لحاظ ساختار حزبی و تشکیلاتی سیاسی، مستثنی کنیم، جبهه مشارکت اکنون "حزب‌ترین" حزب موجود در ساختار سیاسی ایران است که تشکل خود را حتی بعد از به زیر کشانده شدن از سر بر قدرت کم و بیش حفظ کرده است. برای فهم اهمیت این اتفاق، کافی است آن را با برادر اندکی کهنسال‌تر خود یعنی حزب کارگزاران مقایسه کنیم که از برگزاری جلسه‌ای با حضور همه اعضای شورای مرکزی نیز ناتوان است .حال اگر این جبهه مشارکت قادر به حفظ قدرت نشد، به عواملی بر می گردد که به راستی از توان این حزب یا حتی حزبی ده‌ها بار بزرگتر و نیرومندتر نیز خارج بوده وگرنه آنها زورشان را زدند. می‌دانیم که یکی از کارهای حزب‌پروری بود که چندین میلیون دلار پول بی‌بادآورده بی‌زبان نفتی را تحت تاثیر همین تفوق ذهنیات بر عینیات عملا دور ریختند تا به قول شما "توسعه نهادهای مدنی اهتمام" ورزیده باشند .طبعا همه آن پول‌ها مانند پاشیدن بذر در شوره‌زار ا زه رجایی سر درآورد مگر آنجا که باید.

تاسیس" مرکز بین‌المللی گفت‌‌وگوی تمدن‌ها" ‌با اختصاص چند میلیون دلار ناقابل دیگر را هم می‌توانید در زمره همان کارهای بی‌ثمری بدانید که در جهت نهادسازی و سازماندهی توده مردم ایران صورت گرفت و با زهم به دلیل فقدان زمینه عینی، به جایی نرسید همه این نمونه‌ها و چندین تای دیگر، به روشنی نشان می‌دهند که اگر اصلاح‌طلبان درک درستی از شرایط گذار و فشار از پایین هم نداشتند، این عدم درک صحیح ناشی از دست بالا گرفتن زور فشار "پایین" و دست گم گرفتن زور مقاومت "بالا" بود، نه برعکس. در پی همین عدم درک بود که خود را حتی از همراهی و پشتیبانی اکبر هاشمی رفسنجانی هم بی‌نیاز دیدند . کار تمام شده پنداشتند و نخواستند کیک قدرت را با دیگران شریک شوند و شد آنچه شد. دوستان می‌پرسند که " آیا در نتیجه سیاست دولت اصلاحات نسبت به جامعه مدنی و نهادهای مدنی، عقیم ماندن اصلاحات امری قابل پیش‌بینی بود؟" اولا من اعتقاد ندارم که اصلاحات در ایران شکست خورده است. در عالم واقع، هیچ انرژی و تحولی "هدر" نمی‌رود، بلکه ممکن است با برخورد به مانعی، اندکی فرصت بطلبد، آرام بگیرد، انرژی خود را بازیابد، به ارزیابی دوباره شرایط بپردازد بهترین مسیر ممکن را با بهترین سرعت ممکن در بهترین فرصت ممکن انتخاب کند و در این فرصت تنفس، از آماده‌تر شدن زمینه عینی هم بیشتر بهره‌مند شود و نهایتا روزی در قالب و هئیتی بس متفاوت و شگفت‌انگیز که کمتر کسی تواند آن را پیش‌بینی کرد یا حتی بازشناخت، سر از روزنی دیگر برآورد. طبعا و علاوه بر این (به عنوان ثانیا آن اولا) من معتقد نیستم که دولت اصلاحات می توانست در کلیات و استراتژی، بیش از آنچه که کرد انجام دهد و مسیر تحولات را به سویی دیگر ـ جدا از اکنون ـ بکشاند به جز استثنائاتی در تاکتیک، آقای خاتمی از همه ظرفیت خود و بنیان‌های اجتماعی که آنها را نمایندگی میکرد برای پیشبرد امر اصلاحات بهره گرفت و اتهام کم‌کاری در این حوزه را برایشان نمی‌پذیرم. ایشان خود نقش آوانگاردیسم و افراط‌گرایی ناشی از دست بالا گرفتن نقش نهادهای مدنی در ساختار و آرایش اجتماعی و طبقات ایران در ناکامی اصلاحات را در زمره بهترین عوامل برمی‌شمارد و درست هم می‌اندیشد. جامعه ایران، به مثابه یک جامعه به شدت متلاطم و در حال گذار هم به لحاظ کیفی و هم کمی در همه عرصه‌ها، جامعه یکدستی نیست که بتوان همه اجزای آن را با یک فرمول ساده دسته‌بندی کرد و مثلا حک داد که این جامعه آماده پذیرش نهاد مدنی از نوع غربی مدرن آن یعنی حزب هست یا نیست. گروه‌های اجتماعی پیرو این جامعه از نظر مادی و معنوی، به لحاظ پیچیدگی اجتماعی و پذیرش مدرنیسم شانه به شانه پیشرفته‌ترین جوامع غربی می‌سایند و در عکس، گروه‌های اجتماعی انتهای آن‌، در زمره سنتی‌ترین اشکال اجتماعی و سیاسی و خانوادگی و اقتصادی کره زمین قراردارند.

بدیهی است که شکل و شمائل "نهاد مدنی" این پیشرو با آن سنتی نمی‌تواند یکی باشد. از همین روست که تشکیل یک حزب به‌راستی فراگیر ناممکن است به این ترتیب بنا به این چند پارگی و شرایط متفاوت در هر گوشه و جامعه ما، به نظر می‌رسد که در چشم‌انداز قابل پیش‌بینی و مانند دست کم بسیاری دیگر جوامع، در ایران هر جنبش منتهی به موفقیت اجتماعی ـ سیاسی با حضور و رهبری نخبگان در بالا و به کارگیری همه اشکال ممکن نهادهای مدنی ـ نه آن نهادهای که با ساده‌لوحانه فقط آنها را "نهاد مدنی" می خوانیم ‌ـ در پایین ممکن خواهد بد. به تجربه انقلاب اسلامی و شناخت و رهبری بی‌همتای امام خمینی از جامعه ایران آن روز بگیرید!

موجب تسهیل تعاملات اجتماعی و در نتیجه فرآیند اجتماعی شدن می‌شود. فرآیندی که در غیاب آن جامعه دچار اختلال و پس‌افتادگی اجتماعی و فرهنگی می‌شود.

اما رابطه این نهادها با دموکراسی چیست و چه می‌تواند باشد؟ در این زمینه هم فقط از یک منظر خاص اشاره می‌کنم. با پیشرفت جوامع، اداره جامعه و تمشیت امور به تناسب پیچیده و متنوع می‌شود. یک راه این است که اداره جامعه در همه زمینه‌ها از خلال دولت مرکزی و برنامه‌ریزی دولتی انجام شود. در مراحل اولیه توسعه که پیچیدگی‌ها کمتر است نتایج حاصل از طی این راه مشروط به سالم و قوس بودن دولت مورد نظر، بعضاً چشمگیر است، اما با گذشت زمان و توسعه بیشتر، اداره جامعه‌ای بزرگ با تقسیم کار بالا از سوی هر دولتی به تنهایی، دچار اختلال می‌شود، زیرا دولت برای ایفای این نقش خود به مرور بزرگ و بزرگ‌تر و در عین حال ناکارآمدتر می‌شود، زیرا مدیریت و برنامه‌ریزی متمرکز قادر به حل مشکلات نخواهد بود که به دلایل آن اینجا اشاره نمی‌کنم. در چنین شرایطی دولتی بزرگ و حجیم در برابر توده‌ای بی‌شکل و بی‌همبستگی داریم که هر کس به صفت فردی خود در برابر حکومت قرار می‌گیرد، و در برابر هیبت و بزرگی دولت احساس بی‌قدرتی و ضعف می‌کند و همین نقطه آغاز شکست انسان جدید خارج از نهادهای مدنی در برابر لویاتان دولت است. اما هنگامی‌که انسان‌های منفرد حضور خودشان را از خلال نهادهایی هزاران نفره اعلان می‌کند، نهادهایی که به راحتی با یکدیگر متحد و هم‌پیمان می‌شوند (برخلاف افراد که به سختی می‌توان میلیون‌ها انسان را متحد کرد، مگر در فرآیندی پوپولیستی) در برابر قدرت و دولت نه تنها احساس ضعف نمی‌کنند، که هر گاه بخواهند و ضرورت ایجاد کند، قدرت خود را به رخ دولت خواهند کشید، و قدرت این نهادها برخلاف تصور از طریق کاستن قدرت دولت حاصل نمی‌شود، بلکه این قدرت جدیدی است که در جامعه خلق می‌شود و موجودی قدرت را در کل جامعه بالا می‌برد و چنین افزایش قدرتی است که از یک سو به تعادل قوای دولت و جامعه یعنی یک وجه از دموکراسی واقعی منجر می‌شود، و از سوی دیگر قدرت کلیت جامعه (اعم از مردم و دولت) را در حل مشکلات افزایش می‌دهد. دولتی که خود را محروم از نهادهای مدنی می‌کند، نه تنها به قدرت خود نمی‌افزاید، که آن را کم هم می‌کند، اما تفاوت قدرت خود و مردم را زیاد می‌کند. این تفاوت قدرت در عین کم بودن سرجمع آن در جامعه، فقط برای سرکوب مردم کارآیی دارد، اما برای اداره صحیح و کارآمد کشور و جامعه کارآیی لازم را ندارد. اگر بخواهم با عدد و رقم مثال بزنم، در جامعه‌ای که نهادهای مدنی قوی هستند، مجموع قدرت بالفعل جامعه مثلا 100 واحد است که 50 واحد آن نزد دولت و 50 واحد نزد نهادهای مدنی است و این دو قدرت لزوماً در تقابل با یکدیگر نیستند، گرچه یکدیگر را مشروط می‌کنند. اما اگر در این جامعه نهادهای مدنی مضمحل شوند، قدرت دولت به 100 و مردم به صفر نمی‌رسد، بلکه دولت به 25 و مردم به صفر می‌رسد که تفاوت دولت و مردم در قدرت زیاد است و مردم در برابر دولت منفعل هستند، اما سرجمع قدرت به یک چهارم تقلیل یافته است. آن را هم عمدتاً برای سرکوب مردم باید به‌کار برد. در مقاله‌ای چنین کوتاه بیش از این نمی‌توان به شرح موضوع پرداخت، اما برای فهم بهتر نقش این نهادها در افزایش قدرت جامعه کافیست مورد اخیری را که مطالعه کردم ذکر کنم. می‌گویند رودخانه هودسن آمریکا یکی از آلوده‌ترین رودخانه‌های آمریکا و حتی جهان و از این حیث زبانزد بود، و دولت ایالتی هم توان حل آن را نداشت یا در فکرش نبود، تا این که نهادی مدنی برای پالایش و حفظ سلامتی این رودخانه شکل گرفت.
پس از سال‌ها کوشش، این رودخانه نه تنها از وضعیت مذکور خارج شده، بلکه به عنوان الگوی رودخانه سالم و پاکیزه شهره شده است. بی‌تردید هیچ دولتی و هیچ قدرت غیر مدنی نمی‌توانست چنین تحولی را در آنجا پدید آورد. برخی‌ها از مزایای دموکراسی فقط حق تغییر صاحبان قدرت و حق آزادی بیان را برای دیگران مطرح می‌کنند، اما واقعیت این است که دموکراسی در نهایت باید به بهبود مدیریت جامعه و افزایش تولید و رفاه منجر شود، و این امر محقق نمی‌شود، جز با تقویت نهادهای مدنی.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات