علیمحمد حاضری
این مقاله میکوشد رخداد خاصی که از بهار 1359 ش. در نظام دانشگاهی ایران آغاز شد و تحت عنوان "انقلاب فرهنگی" مشهور گشت، بازشناسی نماید. در این بازشناسی، سعی شده تا معنی و منظور نهفته در این حرکت را در مقایسه با ظرفیت مفهومی عنوان آن تشخیص دهد و معلوم نماید که این حرکت با کدام یک از معانی متصور برای این عنوان سازگارتر یا مطابقت بیشتری دارد. برای این منظور وضعیت سیاسی ـ فرهنگی دانشگاهها و طیفبندی نیروهای سیاسی موجود در نظام دانشگاهی در آستانه انقلاب اسلامی و تحولات پس از آن را بررسی مینماید تا زمینهها و بستر وقوع این رخداد را نشان دهد. با این مقدمه، اجمالاً به سیر رخدادهای منجر به انقلاب فرهنگی اشاره شده و سپس اقدامات و عملکرد انقلاب فرهنگی مورد توجه قرار گرفته است. در بخش آخر مقاله، گذری به کاستیها و ناکامیها در انقلاب فرهنگی شده و کوشش به عمل آمده تا به نحوی این کاستیها، تبیین یا تعلیل شود. در پایان به نیروها یا امکاناتی که تحقق آرمانهای انقلاب فرهنگی را در چشمانداز آینده ممکن یا محتمل مینماید، اشاره شده است. رخدادهایی که در ماههای اول سال 1359 در محیطهای دانشگاهی ایران اتفاق افتاد و نهایتاً در خرداد 1359 منجر به تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی شد، آغازگر تحولات و اقداماتی نسبتاً اساسی در نظام آموزش عالی کشور بود. این ستاد از آغاز تاکنون با تفسیرها و تحلیلهای کاملاً متفاوتی درباره علل و پیامدهایش مواجه بوده است که اینک در آستانه بیست و هفتمین سال وقوع آن جا دارد فراتر از تحلیلهای برخاسته از حب و بغض نسبت به کنشگران و اهداف این حرکت، به تبیین آن بپردازیم. بهتر آن است در تبیین این حرکت در مفهوم و معنایی که از عنوان آن مستفاد میشود اندکی تأمل کنیم. چرا که به نظر نگارنده بخشی از کاستیها و سردرگمیهای حاکم بر تحلیلهای مرتبط با این رخداد به ابهامات یا به عبارت دیگر، ظرفیت معنای چند وجهی عنوان آن بازگشت دارد. از عنوان این حرکت، یعنی انقلاب فرهنگی، دستکم سه معنای متفاوت برداشت میشود، که براساس مفروض گرفتن هر یک از این برداشتها، تحلیلهای متفاوتی میتوان از آن ارائه نمود. اما همچنان که خواهیم دید، هیچیک از این معانی به تنهایی نمیتواند معرف و مسمای این رخداد خاص در ایران باشد و باید با تلفیقی از وجوه این معانی و احیاناً با قائل شدن به ضریب یا نسبتی برای حضور هر یک از این وجوه در مراحل مختلف این حرکت، به فهم و تبیین بهتر دست یازید. این معانی را به شرح زیر میتوان دستهبندی کرد.
1- اصطلاح انقلاب فرهنگی ممکن است به عنوان واژهای مرکب برای تبیین یا توصیف ویژگیهای یک انقلاب سیاسی ـ اجتماعی در معنی متداول و رایج آن در علوم سیاسی و جامعهشناسی به کار گرفته شود. به این معنی که عامل فرهنگ یا ویژگیهای فرهنگی یک جامعه مثل باورها، اعتقادات و نظام ارزشی آن و یا به عبارتی کلیتر عنصر ذهنیت و تلقی انسانها، به عنوان متغیر کلیدی یا عامل مسلط در وقوع انقلاب قلمداد شود. این نحوه تفسیر یا تبیین انقلاب، بویژه پس از وقوع انقلاب اسلامی ایران، حداقل به عنوان یک رویکرد قابل تأمل، به نحوی جدی مورد توجه تحلیلگران قرار گرفته است. بدیهی است این معنی، هر چند ممکن است برای کلیت انقلاب اسلامی ایران، مسمای موجهی باشد ولی به هیچوجه نمیتواند معرف خوبی برای یک رخداد خاص به نام انقلاب فرهنگی در بهار 1359 در ایران باشد. چرا که این معنی بیشتر به فرهنگ به عنوان عامل تحولات و نقشآفرینی آن در فرایند وقوع انقلاب نظر دارد و به این معنی، در ابتدا انقلاب فرهنگی به عنوان شرط وقوع انقلاب، در یک جامعه رخ میدهد و متعاقب آن انقلاب سیاسی ـ اجتماعی به وقوع میپیوندد. در حالی که انقلاب فرهنگی سال 59 حدود 15 ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و به عنوان یک اقدام یا حرکتی برای حمایت، پشتیبانی یا همگامی با تحولات انقلاب اسلامی صورت گرفت. لذا، این معنا از انقلاب فرهنگی معرف این رخداد خاص نمیباشد.
2- در معنای دیگر، انقلاب فرهنگی به عنوان یک حرکت مکمل برای تحکیم موقعیت ایدئولوژی انقلاب و دفاع از آن در برابر ایدئولوژیهای رقیب است. این معنا دقیقاً مطابق با اقداماتی بود که مائو رهبر انقلاب چین در سال 1962 به راه انداخت و هدفش مبارزه با ارزشها، نگرشها و حتی منشهای فردی بورکراتها و اقشار طبقه متوسط جامعه چین بود. به بیان مائو این قشر حامل فرهنگ بورژوازی بودند که نمیتوانستند خود را با انتظارات و فرهنگ انقلاب تودههای چینی و رهبر آن همساز کنند. در حقیقت، رقابتهای ایدئولوژیک به عنوان مرحلهای از مبارزات، انقلاب چین را به پیروزی نرساند؛ بلکه موفقیت در این انقلاب به طور عمده مدیون مبارزات سیاسی ـ نظامی است که در یکسوی آن مائو و کادرهای حزب کمونیست تحت رهبری وی به همراهی دهقانان هوادار انقلاب قرار دارند و در سوی دیگر عوامل رژیم حاکم بودند که شامل نیروهای نظامی، ارتشی و دیگر ابزار سرکوبکننده وابسته به آن رژیم قرار داشتند. بدینترتیب مائو موفق میشود با سود جستن از نظام سازماندهی حزبی و اتخاذ استراتژی بسیج تودهای مردم و تشکیل ارتش خلق، در یک مبارزه نظامی چند ساله، قدم به قدم عرصه حضور و اقتدار رژیم پیشین را محدود کند و مناطق تحت تصرف ارتش خلق و نیروهای انقلابی را گسترش دهد و سرانجام به پیروزی نهایی دست یابد. طی این مبارزات، هر چند مائو و محدود کادرهای حزبی انقلاب، نوعی ایدئولوژی مارکسیستی را بازسازی کردند به نحوی که با موقعیت بومی جامعه چین سازگار باشد؛ ولی حرکت تودههای مردم و به طور کلی انقلاب، براساس پذیرش آگاهانه ایدئولوژی مارکسیستی، آن هم از خلال یک دوره رقابتهای ایدئولوژیک محقق نشده بود. لذا در اولین سالهای بعد از انقلاب، برای اداره کشور با مشکلی جدی مواجه شدند و آن این بود که بخش عظیمی از کارمندان و کارگزاران دستگاه بوروکراسی اداری و همچنین نهادهای علمی ـ فرهنگی کشور و طبقه متوسط جامعه با ارزشها و فرهنگ یا ایدئولوژی کادر رهبری انقلاب بیگانه بودند و نمیتوانستند خود را با حرکت عمومی انقلاب همراه سازند و طبیعتاً مقاومتهایی بروز میکرد و یا آنکه حداقل این نهادها در مسیر پیشبرد اهداف انقلاب، کارآمد نبودند و برای رفع این مشکل بود که انقلاب فرهنگی چین موضوعیت یافت و نهادهای رسمیاش پیش از آنکه عهدهدار تعلیم و تربیت کشور چین باشد، در حوزه فرهنگ عمومی به طور جدی فعالیت میکرد. بیتردید، این تلقی از انقلاب فرهنگی، در اوایل انقلاب اسلامی، برای بخش مهمی از جریانهای فرهنگی و دانشگاهی کشور ما که طی دو دهه قبل، درگیر مباحث و مجادلات سیاسی ـ عقیدتی بودند و اخبار مربوط به عملکرد و تجربه حرکتها و نهضتهای انقلابی در جهان را با جدیت و حساسیت زیاد پیگیری میکردند، تلقی آشنایی بود و احتمالاً عنوان انقلاب فرهنگی ایران نیز از آن حرکت متأثر است ولی باید توجه داشت که این عوامل ما را از عنایت به تمایزات و افتراقهای اساسی این دو حرکت باز نمیدارد. میدانیم که انقلاب اسلامی ایران، عمدتاً برآمده از چندین دهه، مبارزه و رقابت ایدئولوژیهایی است که هر یک مدعی راهکارهای نجات و پیشرفت کشور بودند و ایدئولوژی انقلاب اسلامی در فرایند این رقابتها، توانسته بود، حقانیت خود را لااقل از طریق کارآمدی آن در بسیج مردم به اثبات برساند. به این ترتیب، انقلاب فرهنگی به معنای حرکتی برای اشاعه و تحکیم موقعیت ایدئولوژی اسلامی، در فضایی نسبتاً گفتمانی و با استفاده از برهان، استدلال و منطق از سالهای قبل از انقلاب آغاز شده بود و پیروزی انقلاب اسلامی، در حقیقت، جلوهای از غلبه و پیروزی این ایدئولوژی در مصاف با دیگر ایدئولوژیها بود. پس میتوان گفت که کل حرکت انقلاب فرهنگی سال 59 با رخدادهای انقلاب فرهنگی چین و دیگر معانی فوقالذکر مطابقت نداشت؛ ولی همچنان که خواهیم دید وجوهی از این تلقی، قابل مشاهده است.
3- گاهی مراد از انقلاب فرهنگی انجام اقدامات عمیق و تحولات همهجانبه در حوزه امور آموزشی ـ فرهنگی است؛ بدون آنکه لزوماً این حرکت با انقلاب اجتماعی در معنای مصطلح آن همراه یا همزاد باشد. همچنان که واژه انقلاب ممکن است برای اشاره به تحولات عمیق در هر یک از حوزههایی چون صنعت، کشاورزی، نظام اداری یا رسانهها به کار گرفته شود و هر یک از این تحولات را به ترتیب با عناوینی چون انقلاب صنعتی، انقلاب کشاورزی، انقلاب اداری یا انقلاب رسانهها بنامند. شاید بتوان گفت انقلاب فرهنگی ایران تا حد زیادی به این معنا، یک انقلاب آموزشی آن هم محدود به حوزه آموزش عالی و نظام دانشگاهی کشور باشد. البته با عنایت به این نکته که این انقلاب آموزشی ـ دانشگاهی، متعاقب یک انقلاب عظیم سیاسی ـ اجتماعی به وقوع پیوسته است، لذا طبعاً اهدافش نمیتواند بیتأثیر از ایدئولوژی انقلاب و رقابتهای ایدئولوژیک باشد. همچنان که در عملکرد این حرکت، منازعات و رقابتهای سیاسی معمول در فرایند انقلابها برای سهمبری هر یک از اجزاء و جریانهای تشکیلدهنده ائتلاف انقلابی را نمیتوان نادیده انگاشت. با عنایت به ملاحظات فوق میتوان گفت معنای اول انقلاب فرهنگی، تا حد زیادی با رخدادهای سال 59 در حوزه آموزش عالی ایران، غیر قابل انطباق است. معنای دوم نیز به تمامی بر این رخدادها قابل انطباق نیست؛ در عین حال بعضی شباهتها را نیز نمیتوان انکار کرد. معنای سوم، بیشترین انطباق را با این رخداد دارد ولی همه جوانب آن را شامل نمیشود. به عبارت دیگر، انقلاب فرهنگی سال 59 علاوه بر آنکه یک انقلاب آموزشی ـ دانشگاهی بود اقداماتی فراتر از این معنا را نیز در بر میگرفت که جزئیات آن تشریح خواهد شد. این تحلیل جزئیات برخی از شباهتهای انقلاب فرهنگی ایران با انقلاب فرهنگی چین را نیز به ذهن متبادر خواهد ساخت.
تحلیل وضعیت سیاسی دانشگاهها در آستانه انقلاب اسلامی
با این مقدمه، اینک به تحلیل وضعیت دانشگاههای ایران در آستانه انقلاب اسلامی و سالهای اولیه پس از آن خواهیم پرداخت تا دریابیم رخداد انقلاب فرهنگی چرا و چگونه در این وضعیت، به وقوع پیوست. میدانیم که در ایران دانشگاهها از آغاز تأسیسشان به عنوان عمدهترین کانون حضور و تجلی مکتبها یا طرحهای نظری و راهکارهای تغییرات اجتماعی برای دستیابی به وضعیت مطلوب معرفی شدهاند. تجددگرایی اولیه که خمیرمایه غالب آن لیبرالیسم غربگرایانه بود موج اول این اندیشهها بود. از شهریور 20 به بعد ناسیونالیسم و سوسیالیسم غلبه یافتند ولی میتوان گفت در دهههای 20 تا 50 ایدئولوژی غالب و پرجاذبه سوسیالیسم بود. از آغاز دهه 40، حضور جدیتر گرایشهای مذهبی آغاز شد ولی تنها از اواخر این دهه و بویژه از آغاز دهه 50، اسلامگرایی به عنوان یک ایدئولوژی رقیب دیگر ایدئولوژیها پا به عرصه گذاشت و به سرعت رشد نمود به طوری که از آغاز نیمه دوم دهه 50، در اغلب مراکز دانشگاهی لااقل در سطوح دانشجویی به جریان غالب و مسلط تبدیل شد. البته اطلاعات دقیق و جامعی برای تعیین سهم هر یک از ایدئولوژیها و جریانهای فکری ـ سیاسی پیوسته به آنها در آن مقطع وجود ندارد. ولی اینجانب به عنوان فردی که خود در آن سالها شاهد نسبتاً فعال این رقابتها و جریانها بوده است اشاره میکنم که تقریباً از سال 1355 به بعد در اغلب عرصههای رقابت و صفبندی جریانهای سیاسی ـ ایدئولوژیک مخالف رژیم شاه در داخل دانشگاهها، چه به استناد تعداد افراد شرکتکننده در سخنرانیها و تجمعاتی که از طریق آن هر یک از جریانهای فکری ـ سیاسی میکوشیدند توان و ظرفیت خود را به نمایش گذارند و چه به استناد نتایج انتخاباتی که تحت عناوینی چون شوراهای دانشجویی برگزار میشد، جریان مذهبی که رقیب اصلی جریان چپ یا کمونیستها بود ـ البته در آن مقطع جریان مذهبی نوعاً از ائتلاف یا همراهی جریانهای ملی نیز سود میبرد ـ از اکثریت نسبی برخوردار بود. به نحوی که مثلاً از جمع هفت نفر شورای دانشجویی منتخب، در بسیاری موارد، چهار نفر منتسب به جریان اسلامی و سه نفر از جریان چپ انتخاب میشدند. بدیهی است این نسبت هر چند نشان از غلبه نسبی جریان مذهبی در محیطهای دانشگاهی بود ولی در مقایسه با جو عمومی جامعه ایران که جریان چپ در آن جایگاه قابل اعتنایی نداشت، میتوان گفت در محیطهای دانشگاهی، اقلیت چپ از قدرت قابل توجهی برخوردار بود و اکثریت مذهبی نسبتاً شکننده و آسیبپذیر بود. البته نکته دیگری که در تحلیل وضعیت آن دوران نباید از نظر دور داشت این بود که نیروی مؤثر و عملکننده در محیطهای دانشگاهی در آن شرایط، منحصر به اساتید و دانشجویان نبود و بسیاری از فارغالتحصیلان و حتی فرهنگیان و دانشآموزان دبیرستانی را نیز در بر میگرفت و به نحوی در جریانات دانشگاهی فعال بودند. چرا که از یکسو محیطهای خارج دانشگاه، در شرایط اختناق حاکم، از ظرفیت کافی برای تحرک سیاسی برخوردار نبود و از سوی دیگر، نیروهای درون دانشگاه برای یارگیری و نمایش قوا در رقابتهای درون دانشگاهی، هواداران و نیروهای وابسته به خود را از محیطهای خارج دانشگاه نیز بسیج میکردند. با این ملاحظات میتوان گفت در سالهای 57 ـ 55 که اوج فعالیت و مبارزات سیاسی نسبتاً علنی دانشگاهها قبل از انقلاب بود ضمن آنکه سه جریان مذهبی، مارکسیستی و ملی در یک ائتلاف سیاسی برای مبارزه با رژیم شاه در یک جبهه قرار داشتند ولی در درون خود رقابتهای نسبتاً آشکاری را دنبال میکردند که عمدتاً به دو قطب مارکسیستی و مذهبی تفکیک میشد که جناح مذهبی حدود 50 الی 70 درصد و جناح مارکسیستی حدود 30 الی 50 درصد قوا را در اختیار داشتند که البته تقریباً میانگین این نسبتها در دانشگاهها و مراکز مختلف در همین حدود بود. با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 57، به لحاظ خصلت غیرسازمانی و فقدان تشکیلات منسجم حزبی در مدیریت انقلاب و نیز عدم اقتدار همهجانبه دولت انقلاب و حاکمیت چندگانهای که معمول مراحل اولیه پیروزی انقلابات است، نظام دانشگاهی و مراکز آموزش عالی کشور، از جمله مراکز و مواردی بود که به نحو کامل تحت مدیریت جریان مذهبی و مدیریت انقلاب قرار نگرفت و به همین جهت، مبارزات و رقابتهای درون جریانهای انقلاب با شدت و صراحت بیشتری ادامه داشت ولی آرایش نیروها و صفبندیها با تغییراتی مواجه شد که عمدتاً به زیان جریان مذهبی وفادار به مدیریت انقلاب بود و نیروهای آن را تحلیل برد. این صفبندی و آرایش جدید را به شرح زیر میتوان توضیح داد.
الف: جناح اسلامی وفادار به رهبری انقلاب
پس از پیروزی انقلاب، نیروهای جناح اسلامی در محیطهای دانشگاهی به شدت تحلیل رفت. چرا که با پیروزی انقلاب، مدیریت اسلامی برای اداره کشور و هدایت امور احتیاج به نیروهای وفادار و نسبتاً آشنا و متخصص داشت که یکی از عمدهترین مراکز تأمین آن، طیف نیروهای اسلامی دانشگاهها، اعم از اساتید، دانشجویان فعال در مبارزات دانشجویی و فارغالتحصیلان نظام دانشگاهی بود. به این ترتیب نهادهای انقلاب، اعم از کمیتهها، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جهاد سازندگی، هیأتهای هفت نفره واگذاری زمین و امور تربیتی آموزش و پرورش از جمله مراکزی بود که این نیروها را در درون خود جذب کرد و حتی میتوان گفت نهادهایی چون جهاد، سپاه و هیأتهای هفت نفره، عمدتاً توسط این نیروها بنیاد گذاشته و اداره میشد. علاوه بر این نهادها، مسئولان و مدیران اجرایی در وزارتخانهها و سازمانهای مختلف از جمله استانداریها و فرمانداریها نیز به جذب این نیروها پرداختند و بویژه برای رویارویی با اقدامات و حرکتهای ضدانقلاب در مناطق مختلف کشور نیز لااقل در سطوح مدیریت و نیروهای کیفی عملکننده، نیروهای مسلمان دانشگاهی، جذب شدند. اشغال لانه جاسوسی و اداره و نگهداری گروگانها و مسائل دیگر مرتبط با آن نیز تعداد زیادی از برجستهترین نیروهای کیفی دانشجویان مسلمان دانشگاهها را به خود مشغول کرده بود. مجموعه موارد فوقالذکر دست به دست هم داد تا دانشگاهها در آن ایام، از حضور مؤثر نیروهای منتسب به جریان اسلامی کمتر برخوردار باشند. در همان حال در ترکیب نیروهای ائتلافی با جریان مذهبی نیز تغییراتی به وقوع پیوست و دو گروه به طور عمده از این ائتلاف جدا شدند. چرا که تأکید بر وجه و نام اسلامی انقلاب که بویژه پس از طرح و تصویب قانون اساسی و اصل ولایت فقیه، صراحت ویژهای یافت، طبعاً موجبات رنجش خاطر نیروهای ملی و هواداران سازمان مجاهدین خلق، که پیش از انقلاب اسلامی به نحوی در طیف نیروهای مسلمان طبقهبندی میشدند، فراهم آمد و به تدریج آنان از ائتلاف با نیروهای مذهبی وفادار به رهبری انقلاب جدا شدند و در طیف مقابل قرار گرفتند.
ب: جناح مارکسیست و طیف مقابل با جریان اسلامی
در سالهای اول بعد از پیروزی انقلاب نیروهای این طیف در مجامع دانشگاهی، به نحوی تقویت گردید. بدینگونه که از چندین مجرا نیروهایی به آن اضافه شد. 1- در فضای باز سیاسی سه ساله آخر عمر رژیم شاه و سالهای اول انقلاب، طرفداران اندیشههای مارکسیستی که در خارج از دانشگاهها حضور داشتند، با صراحت لازم هویت فکری خود را بروز دادند و بعد از انقلاب که به تدریج جناح اسلامی، مراکز قدرت را در دست گرفت، عرصه حضور و فعالیت آنها در خارج از محیطهای دانشگاه محدودتر شد و آنها به سنگر باقیمانده یعنی دانشگاه روی آوردند. 2- گروه دیگر، مارکسیستهای تبعیدی یا نیروهای چپ خارج کشور بودند که همزمان با پیروزی انقلاب تعداد معتنابهی از آنها وارد کشور شدند و عمدهترین محیط و مجرای حضور و فعالیت خود را در محیطهای دانشگاهی یافتند.
3- بخشی از زندانیان سیاسی در بند رژیم شاه که در ماههای آخر عمر آن رژیم آزاد شدند، دارای گرایشهای کمونیستی و مارکسیستی بودند که پس از آزادی از زندان، عمدتاً به جمع همفکران خود در دانشگاهها پیوستند. این دو گروه اخیر یعنی مارکسیستهای بازگشته از تبعید خارج کشور و نیز مارکسیستهای آزاد شده از زندان، از جهت کیفی نیز عمدتاً از ایدئولوگها و چهرههای شاخص بودند که پیوستن آنها به طیف مارکسیستهای دانشگاهها، صرفنظر از بعد کمی، از نظر کیفی و سطح تسلط نظری بر مبانی ایدئولوژیک و تجارب مدیریت و سازماندهی تشکیلاتی و نیز اعتبار و وجاهت اجتماعی، موجب ارتقای جریان مارکسیستی را فراهم آوردند. علاوه بر موارد مذکور، همچنان که پیشتر اشاره شد، جریانهای مارکسیستی در رقابت با جریان اسلامی دانشگاهها بعد از انقلاب از حمایت و همراهی عملی نیروهای لیبرال و ملیگرا و نیز نیروهای وابسته به سازمان مجاهدین خلق نیز بهرهمند بودند. بدیهی است این وضعیت، نیروهای مذهبی را در رقابت با جریانهای مقابل، در شرایط دشوارتری از قبل قرار داده بود. با وجود این، نیروهای مذهبی همچنان اکثریت شکننده خود را حفظ کرده بودند ولی طیف مقابل، اقلیت قدرتمندی شده بود که لااقل میتوانست موانعی جدی فراروی اهداف طیف مذهبی قرار دهد و نظام دانشگاهی را از تحولات اساسی و همگامی با انتظارات اسلامی انقلاب باز دارد. به این ترتیب از بهمن 57 تا اسفند 58، در عرصه دانشگاهی کشور، دورانی پر کشمکش و ناآرام بود که رقبا در این عرصه، قدرتطلبی و سهمخواهی خود از انقلاب را تعقیب میکردند و به هر میزان که در حوزههای بیرونی ناکام میماندند، فشار و طمع آنها برای سهمخواهی در عرصه دانشگاهی بیشتر میشد و منازعه آنها با طیف اسلامی دانشگاه تشدید میگردید. این رقابتها ظاهراً در چارچوب قواعد دموکراتیک و نظام مدیریت شورایی پیش میرفت ولی در جامعه از بند رسته پس از انقلاب که به شدت از خلا ضوابط و مقررات حقوقی و نهادهای مدنی پشتیبانیکننده اینگونه رقابتها احساس کمبود میشد و جریانهای سیاسی مارکسیست و طیف مقابل نیروهای اسلامی نیز براساس اصل نظری، "هدف وسیله را توجیه میکند"، از هیچ حقه و ترفندی برای دستیابی به هدف پرهیز نداشتند، در چنین شرایطی اوضاع به شدت پیچیده و بر آشفتگی و نابسامانیهای معمول پس از انقلاب افزوده بود. در نتیجه دانشگاهها با بحران جدی مواجه بودند به نحوی که نه کارکرد علمی ـ پژوهشی آن محقق میشد و نه کارکرد سیاسی آن پاسخگوی انتظارات جامعه اسلامی پس از انقلاب بود. بخش مهمی از اتاقها و فضای آموزشی و اداری توسط گروهها و جریانهای سیاسی که دارای انشعابات و شاخههای متنوعی بودند، اشغال شده بود و از آن برای هدایت رقابتهای درون دانشگاهی و مقاصد و اقدامات بیرونی استفاده میشد. براساس برخی قرائن، باور عمومی نیروهای مسلمان بر این بود که بسیاری از حوادث و رخدادهای سیاسی و اقداماتی که به نوعی برای مقابله با حاکمیت اسلامی انقلاب طراحی و برنامهریزی میشد، در همین کانونهای دانشگاهی ریشه داشت. اقداماتی از قبیل برنامهریزی و تدارک تجمعات و تظاهرات و راهپیماییهای سیاسی داخل و خارج دانشگاه، تحریک و سازماندهی جریانات کارگری و کارمندی علیه مدیریتهای منصوب از طرف حاکمیت، تحریکات درون ارتش و حتی برنامهریزی آشوبها و قیامهای قومی و خودمختاریطلبیهای کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و بلوچستان به نحوی به این کانونها منتسب میشد که البته بعضی از این سوءظنها، از طریق مدارک و اسنادی که پس از انقلاب فرهنگی و تصرف این اماکن به دست آمد، تأیید شد. مجموعه این شرایط بویژه انتظارات خاصی که از کارکرد دانشگاه اسلامی همگام با انقلاب متصور بود، نوعی رادیکالیسم سیاسی و یک مواجهه بنیادی با جریانات غیراسلامی را ترغیب میکرد؛ همچنین باعث میشد در این مسیر تعدادی از هستههای محدود دانشجویی وادار شوند دست به اقداماتی عملی زنند. در مجموع میتوان گفت جریان اسلامی وفادار به انقلاب از چند جهت برای این حرکت ترغیب میشد.
1- یأس و سرخوردگی از تجربه گذشته و حصول اطمینان از عدم پایبندی جریانات رقیب به قواعد رقابت دموکراتیک، بویژه آنکه هیچ چشمانداز امیدبخشی از امکان حصول توافق برای اصلاح امور از طریق تداوم این مشی وجود نداشت.
2- تشدید نگرانیهای طیف اسلامی دانشگاه از نقشآفرینی جریانهای برانداز و مخالف حاکمیت اسلامی انقلاب که سرنخهای آن به مجامع دانشگاهی نسبت داده میشد.
3- علاقه فراوان نسبت به دستیابی به استقلال علمی و قطع وابستگی در عرصههای علمی ـ معرفتی که گمان میرفت به طور کامل نظام دانشگاهی به ارث رسیده از رژیم سابق در تعارض با آن قرار دارد.
4- اشتیاق ایدئولوژیک به محتوای اسلامی نظام دانشگاهی بویژه در عرصه علوم انسانی که گمان میرفت حصول آن از طریق پیوند هر چه بیشتر با نظام حوزوی و نصال از مبانی معرفتی میراث غربی میسر است.
5- مشکلات و نابسامانیهایی که در اداره مدارس عالی و مراکز آموزش عالی خصوصی بازمانده از نظام آموزش عالی قبل از انقلاب به وجود آمده بود و با وقوع انقلاب، نظام مدیریت و منابع مالی آنها از هم گسیخته شده بود و معدود دانشجویان و خانوادههای آنها را به صورت نوعی نیروی فشار برای مدیریت نظام آموزش عالی انقلاب، تحریکپذیر و بحرانآفرین ساخته بود.
از طرف دیگر، با توجه به شرایط حاکم بر بخش مهمی از نیروهای مؤثر در نظام دانشگاهی که نوعی گرایش به نفی حاکمیت دولت و اعمال خودمختاری را به دنبال داشت، وزارت علوم و آموزش عالی طرحی تهیه و پیشنهاد نمود که ظاهراً در جهت تأمین استقلال دانشگاهها برنامهریزی شده بود ولی انجمنهای اسلامی دانشجویی و نیروهای رادیکال مذهبی وفادار به حاکمیت اسلامی انقلاب، آن را در جهت تأمین خودمختاری مذکور تلقی میکردند؛ لذا عدهای از عناصر مهم این انجمنها در تهران، برای یافتن راهکاری اساسی جهت بهبود نظام دانشگاهی کشور، تعطیلات نوروزی ابتدای سال 59 را برای بحث و تبادلنظر مغتنم دانستند. این حرکت با زیارت قبور شهدای انقلاب در بهشت زهرا در روز اول تعطیلات که نوعی تجدید میثاق با آرمان اسلامی شهدا محسوب میشد آغاز گردید و جلسات در روزهای بعد دنبال شد. در این شرایط پیام نوروزی حضرت امام خمینی(س) در آغاز سال 1359 که در آن به لزوم ایجاد تحول بنیادی در نظام دانشگاهی کشور اشاره داشت، همچون ندایی روحبخش با درک ملموس و انتظارات آرمانی و ایدئولوژیک دانشجویان مسلمان و هستههای مرکزی انجمنهای اسلامی تطابق کامل داشت و آنان را در جهت اتخاذ مشیهای رادیکال برای تحقق آرمانهای خود تشویق نمود. متعاقب این پیام اولین جلسات هماندیشی برای ایجاد این تحول و راهکارهای آن در ایام تعطیلات نوروزی برگزار شد و با عزمی راسخ برای همگامسازی دانشگاه با انتظارات جامعه اسلامی نوپا به جستجوی راهکارها پرداختند و اولین طرح، مبتنی بر توقف و جلوگیری از ادامه حرکت قطار آموزش عالی بر روی ریلهای گذشته بود. با لو رفتن مباحث و تصمیماتی که در جهت تحقق گام به گام این حرکت آغاز شده بود، تقابلها تصریح و تشدید شد. به این ترتیب بود که انجمنهای اسلامی ندای تحریم کلاسها را سر دادند و با نزدیک شدن خردادماه تحریم امتحانات پایان ترم در دستور کار قرار گرفت و جناح مقابل که از طریق عوامل نفوذی تا حدودی به مقاصد جناح اسلامی پی برده بود، تحرکات دفاعی خود را آغاز نمود. به هر تقدیر، آنچه پیش و بیش از همه به آن دامن زده شده این بود که انجمنهای اسلامی برای مقابله سیاسی با جریانهای رقیب این حرکت را آغاز کردهاند و این اقدامات صرفاً وسیلهای برای اخراج گروههای سیاسی مخالف از دانشگاهها و تصرف دفاتر و مراکز آنها بود. اتهامی که هر چند به تمامی به دور از واقعیت نبود، اما صرفاً معرف لایهای بسیار سطحی از عمق تحولات و انتظاراتی بود که این انجمنها با شروع انقلاب فرهنگی آغازگر آن بودند. شاید بتوان گفت نیروهای اسلامی دانشگاه با این حرکت، خواستند به مدد سهم و وزن سیاسی ـ اجتماعی جریان اسلامگرا در کلیت جامعه، که اکثریتی بسیار غالب بود، سهمخواهی جریانهای مقابل را در دانشگاه به قلت وزن اجتماعی آنها کاهش دهند. به عبارت دیگر، سخن در این بود که دانشگاه جامعه اسلامی باید همگام با اکثریت قویا غالب جامعه باشد و سهمخواهی جریانهای غیراسلامی، به همان درصدهای محدودی که در همهپرسی 12 فروردین 58 و دیگر انتخابات سراسری، طرفداران آن شناخته شده بود، محدود گردد (کمتر از پنج درصد). در حالی که، سهمخواهی جریانهای غیراسلامی براساس موازنه نیروها در محدوده نظام دانشگاهی بسیار بیشتر از این بود (نزدیک به 30 الی 40 درصد) و حتی به همین سهم نیز قناعت نمیکردند.
فرمان امام خمینی(س) در 23 خرداد 59 برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی که متعاقب تب و تابهای گسترده ناشی از حرکت انجمنهای اسلامی صادر شد، آغازگر حرکتی نهادمند برای ایجاد تحولاتی است که در جامعه ما به جریان انقلاب فرهنگی مشهور گشته است. اگر بخواهیم اهداف بانیان این حرکت را به نحوی خلاصه بازگو کنیم، میتوان گفت یکی تحقق انتظارات نهفته در پیام نوروزی امام خمینی(س) و دیگری یافتن راههای عملی برای تحقق این انتظارات مورد نظر بود.
اقدامات و عملکرد انقلاب فرهنگی
قبل از آنکه عملکرد انقلاب فرهنگی بررسی شود، اشاره به یک نکته حائز اهمیت است و آن اینکه نباید گفت عملکرد مذکور به طور کامل مدیون اهداف و اقدامات بانیان حرکت بود. زیرا برخلاف دیگر نهادهای انقلاب ـ که عملکردشان تا حد زیادی به عملکرد طراحان و بانیان مرتبط است و اساساً تا مدتهای طولانی، عناصر اولیه تشکیلدهنده آن، مسئولیتهای کلیدی در مدیریت آن نهاد را عهدهدار بودهاند ـ در انقلاب فرهنگی، وضعیت به گونهای دیگر بود. ماهیت تخصصی و شأن والای نظام دانشگاهی و امور فرهنگی اجازه نمیداد تا همچون دیگر نهادهای انقلاب، همان جوانانی که ضرورت و نیاز را احساس کرده و با درک انقلابی خود، انتظارات رهبر انقلاب را پاسخ گفته و با شجاعت و خطرپذیری ایثارگرانه، حرکت را آغاز کردهاند؛ مسئولیت و مدیریت رسمی این امر خطیر را نیز عهدهدار شوند. لذا از همان آغاز تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی، توقع و هدف کسانی که مسئولیت هدایت و مدیریت این حرکت را عهدهدار شدند، با بانیان و طراحان و آغازگران اولیه تفاوتهایی اساسی داشت. بزرگانی که از طرف امام متصدی این امر شدند لزوماً به لحاظ اعتقاد و همسویی همهجانبه با بانیان و اهداف حرکت، بلکه انتخابشان عمدتاً به این دلیل بود که از خیل شخصیتهای علمی ـ فرهنگی کشور، احتمالاً کمترین تعارضها را با بانیان داشتند و این امر که اجتنابناپذیر نیز مینمود، این حرکت را به نحوی جدی در افقهایی به مراتب نازلتر یا تعدیلشدهتر از انتظارات بانیان، هدایت نمود. شاید امروز بر این باور باشیم که اینگونه تعدیلها در اقدامات اجرایی و برنامهها، ما را از آفات عظیم تندروی و بلندپروازیهای خطیر خیز رهانیده است ولی حتی قبول این فرض نیز مانع از آن نمیشود تا عملکردها را تماماً به حساب اهداف و بانیان اولیه حرکت نگذاریم. بویژه وقتی با اظهارات فعلی بعضی از این متصدیان مواجه میشویم که به صراحت میگویند کمترین اعتقادی به حرکت انقلاب فرهنگ نداشته و صرفاً با نیت اصلاح و کنترل آن، پذیرای مسئولیت شدهاند و حتی تلویحاً از همان حدود مشارکت خود در اقدامات گذشته برائت میجویند. پس از ذکر این مقدمه باید گفت اینک پس از گذشت 27 سال از عملکرد ستاد انقلاب فرهنگی و متعاقب آن شورای عالی انقلاب فرهنگی که عالیترین مرجع مدیریت و هدایت این حرکت بودهاند. ادامه دارد...