نجات بهرامی
فریدریش فونهایک سنت فرانسوی آزادی و مدرنیته را بنیان نظریهپردازیهایی میداند که بر تاسیس عقلانی نهادهای مدرن تاکید میکند. آیا این سنت چند ساله معلول خلقیات فرانسوی است؟ داریوش شایگان در یکی از گفتوگوهایش با رامین جهانبگلو در مقایسه ذهنیت فرانسوی و انگلیسی چنین میگوید: فرانسوی سخنگویی بلیغ است، خوب استدلال میکند و در چندین زمین بازی میکند. از آنجا که انسانی فرهنگی است به راحتی از موضوعی به موضوع دیگر میرود و به یمن موهبت استعدادی که در جدلپردازی دارد، میتواند حکم قطعی صادر و آن را به دیگران هم تلقین کند. اما آنچه مایه قوتش است، نقطه ضعفش نیز هست زیرا این احکام قطعی قالبیاند و به ندرت بر دادهها و تجربهها متکی هستند غاماف انگلیسی را میتوان حیرتزده کرد اما نمیتوان او را به این ترتیب متقاعد کرد. برای متزلزل کردن یک انگلیسی باید دلایل مهمی را برایش ثابت کرد.
(زیر آسمانهای جهان، ص 27)
فونهایک اندیشمند و اقتصاددان برجسته قرن بیستم همانند فیلسوف لیبرال، کارل پوپر، تمرکز زیادی بر نقد آرمانگرایی در حوزههای مختلف از خود نشان داده است.
در زمینه فلسفه سیاسی وی زیربنای تفکر خود را بر نقد روایت دکارتی از آزادی قرار داده که در آن انسان با نگاهی بیرونی جهان را مورد شناخت و موضوع مطالعه خود قرار میدهد. وی اعتقاد دارد که انسان نمیتواند به کمک عقل خود نهادهای اجتماعی موثر را طراحی کند زیرا هیچ نظمیکه واقعیت عینی و خارجی داشته باشد در جهان متصور نیست و هر گونه نظمی که انسان در محیط پیرامون خود مشاهده میکند، محصول خلاقیت ذهن اوست. همان گونه که میدانیم در اندیشه دکارت انسان با تکیه بر بدیهیات اولیه به این نتیجه رسید که نمیتوان انسان و اندیشیدن را انکار کرد. پس انسان از آنجایی که درباره امور و پدیدهها تفکر میکند، میتواند سوژه شناسای جهان و پدیدههای آن شود. بر این اساس میتوان به موضعی خارجی و ذهنی دست یافت که جهان و انسان را موضوع خود قرار داده و دست به تغییر آگاهانه آن میزند. این تفکر در عرصه نظریات اجتماعی به شکلی رادیکال و انقلابی ظاهر شده و الهام بخش حرکتهای اجتماعی زیادی در اروپا شد. در میان متفکران اروپایی اندیشههای روسو را میتوان با این نظریه از آن جهت مقایسه کرد که روسو دست به انتقاد از نهادهای اجتماعیزده و آنها را عامل فساد و تباهی بشر و تغییر این نهادها را برای آزادی انسان لازم میدانست. این تغییر آگاهانه نهادها مستلزم شناخت ذهنی است که روسو آن را مسلم انگاشته بود و در اندیشههای مارکس هم صحبت از تغییر جهان موجود به جهان مطلوب میشود که لازمه آن هم نگاه برین و فارغ از تجربه انسان به جهان است که هایک آن را امری محال و تحققناپذیر میداند. وی آزادی مدرن را محصول قصد و عمد انسان در طراحی و تاسیس آن نمیداند بلکه آن را امری تکاملی محسوب میکند که چون انسانها مفید بودن آن را لمس کردهاند بر آن پافشاری کرده و آن را امری ضروری به حساب آورده اند. وی در اثبات این امر از ناتوانی ذهنی انسان سخن میگوید و اینکه عقل نمیتواند چارچوبهای ثابت و دائمیبرای شناخت در اختیار داشته باشد. از آنجایی که چارچوبهای شناختی عقل موقتی و تکامل پذیرند، پس شناخت درازمدت و کلی رفتارها یا نهادهای اجتماعی و سپس برنامهریزی فراگیر برای ساختن آنها بر اصول و ارزشهای مشخص کاملاً بیهوده است. در اندیشه هایک نظریات اجتماعی مقدم بر واقعیت نیستند، بلکه این نظریات ابتدا به صورت واقعیات در متن زندگی وجود داشته و سپس در قالب نظریه یا طرح و نقشه ظاهر شدهاند.
وی در مورد آزادی به دو سنت انگلیسی و فرانسوی قائل است؛ یکی تجربی و فارغ از قید و بند دستگاههای یکپارچه نظری، دیگری نظری و عقلی. اولی بر پایه تعبیر سنتها و نهادهایی است که خودانگیخته رشد کرده بودند ولی کاملاً درک نمیشدند و دومی به منظور ساختن آرمان شهری که برپا داشتن آن غالباً کوشش شده اما هرگز به حقیقت نپیوسته است. سنت عقلی و دلنشین و به ظاهر منطقی فرانسوی که فرض را بر وجود نیروی نامحدود عقل آدمی میگذارد و از این رهگذر او را غرقه در غرور مباهات میکند، به تدریج تاثیر و نفوذ بیشتری یافته و سنت کمسخن و پوشیدهتر انگلیسی به مرور رو به قهقرا گذاشته است...
آنچه ما به آن سنت بریتانیایی گفتهایم به دست گروهی از فیلسوفان اسکاتلندی به رهبری دیوید هیوم، آدام اسمیت و آدام فرگوسن و به همت پیروان هم روزگارشان جوسیاتاکر، ادموند برک و ویلیام پیلی عمدتاً با استناد به سنت منبعث از قوانین عرفی به قالب بیان ریخته شده است. در مقابل به سنت عصر روشنگری فرانسه برمیخوریم که از عقلگرایی دکارت اشباع بوده و اصحاب دایرهالمعارف و روسو و فیزیوکراتها که کندرسه معروفترین نمایندگان آن به شمار میرفتند... این دو گروه را مجموعاً بدون هیچگونه تمایزی، اغلب امروز پدران آزادیخواهی مدرن میخوانند ولی تضادی بزرگتر متصور نیست از تضاد میان هر یک با دیگری از نظر سیر تکاملی و کارکرد نظام اجتماعی و نقش آزادی در آن. ریشه این تباین مستقیماً میرسد به توافق نظرگاهی اساساً تجربی در انگلستان و دیدگاهی عقلی در فرانسه. یکی از نویسندگان به نام «تالمون» اخیراً تضاد بین نتیجه عملی مترتب بر هر یک از این دو نظرگاه را چنین بیان کرده است: یکی جوهر آزادی را خودانگیختگی و عدم اجبار و الزام میداند، دیگری عقیده دارد که آزادی جز با طلب هدفی مطلق و جمعی و رسیدن به آن محقق نخواهد شد. یکی خواستار رشد آهسته و نیمهآگاهانه مانند رشد موجود زنده است، دیگری طالب هدفمندی مکتبی است. یکی مدافع روش آزمون و خطاست و دیگری طالب الگویی صحیح و معتبر که به روز به اجرا گذاشته شود.1
هایک از سنت فرانسوی عقلانیت تلویحاً با نام «سفسطه سازندگی» نام میبرد که با ثنویت (دوآلیسم) دکارتی یعنی جدایی ذهن و عین، ارتباطی تنگاتنگ داشته و بر طراحی آگاهانه نهادهای اجتماعی تاکید دارد. وی «نظم خودجوش» را در برابر ایده قرار میدهد و معتقد است که تمدنهای بزرگ بشری را انسان، ابتدا در ذهن خود طراحی نکرده است، بلکه این تمدنها محصول آزمون و خطاهای زیادی است که همواره در زندگی انسان اتفاق میافتد. پیشرفت و ترقی به تصمیم آگاهانه افراد برای انجام اموری خاص نیست، بلکه این مفهوم به معنای آگاهی انسان بر اموری مفید است که تاکنون ناشناخته ماندهاند.
وی با انتقاد از متفکرانی که حدود عقل انسان را نادیده میگیرند و میخواهند براساس تحلیل عقلی خود دست به طراحی و تدوین جامعه مورد نظرشان بزنند، نتیجه کار آنان را چیزی غیر از آنچه خود به دنبال آن بودهاند، میداند و این گونه اندیشیدن درباره عقل را «بر ساختگرایی عقلی» مینامد، آنگاه در مورد بر ساختگرایان و برداشت آنان از عقل میگوید: شاید قابل درک است که چرا خردگرایان تابع بر ساختگرایی و مباهی به قوای عقل سر به شورش برمیدارند وقتی از آنان خواسته میشود به قواعدی گردن نهند که اهمیت شان را کاملاً نمیفهمند و قادر به پیش بینی جزئیات نظم محصول آن نیستند. به نسلهایی که معتقد بودند آدمیبا استفاده تام از عقل خود میتواند بر سرنوشت خویش سیادت کامل پیدا کند، بسیار گران میآمد که ما نتوانیم امور انسان را به میل خویش شکل دهیم. اما چنین مینماید که میل به این که همه چیز را تابع کنترل عقلانی کنیم، نه تنها به هیچ وجه استفاده از عقل را به بالاترین حد نمیرساند، بلکه خود بر سوء تصوری اساسی از قوای عقلی بنیاد شده است و عاقبت به نابودی داد و ستد آزاد میان اذهان مختلف میانجامد که رشد عقل باید از آن مایه بگیرد. بینش عقلی راستین نسبت به نقش عقل خودآگاه حکایت از آن دارد که یکی از مهمترین کارهای عقل، شناخت حدود صحیح کنترل عقلانی است چنان که منتسکیو به وضوح و در اوج عصر خود متذکر شد،حتی عقل هم به حدودی نیاز دارد.2
وی همانند فیلسوف لیبرال دیگر یعنی کارل پوپر کلیگرایی و ساختن غایتهای واهی و آنگاه رنگ و لعاب عقلانی دادن به آنها را مهمترین خطر میداند که انسان را سوار بر مرکب تخیلات برنامه ریزان اجتماعی به وادی توتالیتاریسم سوق میدهد. او بر این باور است که حکومتهای توتالیتر تنها افراد را مجبور به تلاش در راه رسیدن به غایتهای موهوم نمیکنند، بلکه با تلقین و شگردهای مختلف، مردم را وادار میکنند تا این غایتها را از آن خود بدانند و به همین خاطر است که احساس استبداد و خفقان در کشورهایی که از این نوع حکومتها برخوردار هستند، معمولاً کمتر از آن میزانی است که مردم کشورهای لیبرال فکر میکنند.
وی استفاده نادرست از عقلانیت و تخریب ارزشهای انتزاعی را عاملی میداند که به دولتهای توتالیتر این یقین نادرست یعنی قدرت برنامهریزی کلی برای جامعه را میدهد درحالی که واقعیتها چیزی دیگری است و پس از تخریب جامعه و عملی نشدن وعدههای داده شده، تنها تعجب و حیرت از شکست این برنامهها است که میماند. مرجع برنامهریزی پیوسته باید درباره مسائل بر مبنای شایستگیهایی تصمیم بگیرد که هیچ گونه قواعد اخلاقی معین در زمینه آنها وجود ندارد و در عین حال باید تصمیمات خود را نزد مردم توجیه کند یا لااقل آنان را متقاعد سازد که تصمیمات مزبور درست بوده است. ممکن است مسوولان تصمیم گیری هیچ اصلی را به جز پیشداوری خودشان راهنما قرار نداده باشند ولی اگر بخواهند جامعه صرفاً منفعلانه تسلیم نشود، بلکه فعالانه از تصمیمات ماخوذه پشتیبانی کند باید به مردم بگوید که اصلهادی چه بوده است؟ نیاز به عذرتراشی برای رغبتها و بی رغبتیها که چون بهانه دیگری نیست باید راهنمای برنامهریز در بسیاری از تصمیماتش باشد و ضرورت ذکر دلایل به صورتی که نزد عده هرچه بیشتری از مردم مقبول بیفتد او را مجبور به تئوری سازی میکند. یعنی اظهاراتی درباره بستگیهای امور واقع به یکدیگر بعداً به بخش جداییناپذیری از نظریه حکومتی تبدیل میشود. این جریان اسطوره سازی به منظور توجیه اقدامات برنامه گذار، لازم نیست آگاهانه باشد. یک مدیر توتالیتر ممکن است صرفاً با راهنمایی انزجار غریزی از وضعی که خود را در آن دیده است و علاقه به نظم و سلسله مراتبی جدید که بهتر با تصور وی از شایستگیها سازگار باشد، پیش برود، بدین نحو پیرو نظریههایی میشود که پیش داوریهایی را که او با بسیاری از مردم در آنها شریک هستند به ظاهر توجیه عقلانی میکند و نظریههای شبه علمیبه بخشی از مناسک رسمیتبدیل میشود که کم وبیش راهنمای اعمال همه کس قرارمیگیرد.
گذشته از فلسفه سیاسی عرصه دیگری که هایک عمیقاً در آن تاثیرگزار واقع شد، عرصه اقتصاد بود. وی با همان استدلالی که در دفاع از عقلانیت تجربی دارد به دفاع از اقتصاد بازار آزاد و مبارزه با اقتصاد سوسیالیستی و کینزی میپردازد. اساس تفکرات اقتصادی وی بر این شالوده است که ابتکارات و ابداعات و تجربیات عده زیادی از انسانها در نهایت مجموعهیی را خلق میکند که ما به آن بازار میگوییم و این کنشهای متفاوت و حتی متضاد در بازار است که به نظمیخود جوش منتهی میشود، نظمی که براساس تدبیر یک یا چند نفر به وجود نیامده است بلکه اساساً به صورت تکاملی و غیرآگاهانه سامان گرفته است.
از آنجایی که هیچ فردی خصوصیات نامتغیر را در وجود خویش ندارد و از آنجایی که سرشت انسان همواره دگرگون شونده و سیال است، پس نمیتوان از یک یا گروهی از انسانها انتظار داشت دانش نظری خود را جانشین دانش عملی برنامهریزی نشدهیی سازند که با گذشت زمان و تکامل نهادها تشکیل شده است. او در مورد عدالت اعتقاد دارد که این مفهوم را نمیتوان به صورت سلبی یا ایجابی به بازار نسبت داد بلکه عدالت یا بیعدالتی را تنها میتوان به اعمال فرد نسبت داد نه به مجموعهیی از دانشهای عملی پیش بینی نشده و ناهمگون که محصول تعامل همه افراد بشر است و از نظر او فرآیند بازار نه عادلانه است، نه غیرعادلانه، زیرا نتایج عمدی و پیشبینی شده نیستند بلکه متکی به مجموعهیی از شرایط اند که هیچ کس آنها را در کلیت مثال نمیشناسد... واقعیت یا وضعی را که هیچ کس نمیتواند تغییر دهد، نمیتوان عادلانه یا ناعادلانه خواند. سخن گفتن از عدالت همواره به این معناست که کسی یا کسانی بایستی یا نبایستی عملی را انجام داده باشند و این باید و نباید خود متضمن تصدیق وجود قواعدی است که شرایط را معین میکند: شرایطی که در آنها نوع خاصی از عمل ممنوع یا لازم است.4
وی در مورد پیدایش عدالت اعتقاد دارد که مفهوم میراث، دوران ماقبل تمدن بشری و عصر شکار است که انسان هنوز وارد مرحله بعدی یعنی کشاورزی نشده است.
«ارجاعات مندرج در این مطلب، در متن اصلی منتشر شده وجود نداشت.»