مقدمه:
سالهاست که دلمشغولی اصلی من در حوزه نظری و «سیاسی» همواره این بوده و است که، به سهم خود، در راهی بغرنج تلاش کنیم؛ مساعی در راه فراهم شدن زمینههای ذهنی و عینی و آمادگیهای لازم برای گسست از چپ سنتی و توتالیتر، گسست از آنچه که، در بینش، تئوری و پراتیک، «سوسیالیسم واقعاً موجود» نامیدند و آنچه که من، در بیانی فراگیر، «سیاست واقعاً موجود» مینامم.
با چنین رویکردی است که سعی میکنم به پرسشهای طرح شده از طریق پیش نهادن پرسشهایی دیگر، تحت عنوان پرسشهای سوسیالیسم دموکراتیک، پاسخ دهم. همان طور که مشاهده میشود من در اینجا عبارت سوسیالیسم دموکراتیک و نه سوسیال دموکراسی را به کار میبرم که با منطق و مقصودی که در پیش گرفتهام خوانایی بیشتری دارد. بدینسان روشن است که در این نوشتار من به آن دسته از پرسشهایی که بیشتر جنبه تاریخی دارند و در حوزه کار مورخان جای دارد، نمیپردازم و اگر بحثی در این باره میشود، صرفاً لحظههایی را در بر میگیرد. پاسخ یا پاسخهای این گونه پرسشها را میتوان با مطالعه اسناد، خاطرات و پژوهشهای تاریخی به دست آورد. به نمونهیی از آنها در کتابنامه ضمیمه اشاره کردهام. سوسیال دموکراسی سوژه بسیار گستردهیی است که حداقل در غرب، با 150 سال تاریخ جنبش کارگری، سوسیالیستی و دموکراتیک، از نیمه دوم سده نوزدهم تاکنون، آمیخته شدهاست. سوسیال دموکراسی حوزههای مختلفی چون تاریخ، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و سیاست را در بر میگیرد و در نتیجه از زوایای گوناگونی قابل بررسی است. من در اینجا از منظر پرسشهای سوسیال دموکراسی یا سوسیالیسم دموکراتیک که همواره امروزی و در انتظار پاسخ هستند، به موضوع مورد بحث نگاه خواهم کرد. البته در این مختصر، نه همه پرسشهای موجود بلکه گزینشی از آنها را که به گمانم دارای اهمیت بیشتری اند طرح خواهم کرد. یکی از آنها که به ویژه پس از شکست و فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» به پرسش اصلی و اساسی درآمده است، دریافت و تبیین ما از «سوسیالیسم امروز» است که متاسفانه یا خوشبختانه پاسخی برای آن در دست نداریم. در این میان، تنها میتوان به بیان چند «مناسبت» چون بغرنج پرداخت. طرح این «مناسبت»ها چون معضل و تامل درباره آنها، خود، سرآغاز رهیافت است.
ابتدا از منظر مقوله بنیادین «چندگانگی»، تعریفی از پدیدار سوسیال دموکراسی و ویژگی مفهومیـ اجتماعی آن به دست میدهم و چند لحظه تاریخی شاخص آن را یادآوری میکنم. سپس پرسشهای سوسیال دموکراسی را در پرتو چند «مناسبت» اساسی یا پروبلماتیک مورد تامل قرار میدهم و سرانجام، در مورد پرسش سوسیالیسم در ایران، بغرنج «گسستها» و بحران ناشی از آن را در خطوط اصلی مورد اشاره قرار خواهم داد. در پایان کتابنامه کوتاهی را همراه این نوشتار میکنم.
">مقدمه:
سالهاست که دلمشغولی اصلی من در حوزه نظری و «سیاسی» همواره این بوده و است که، به سهم خود، در راهی بغرنج تلاش کنیم؛ مساعی در راه فراهم شدن زمینههای ذهنی و عینی و آمادگیهای لازم برای گسست از چپ سنتی و توتالیتر، گسست از آنچه که، در بینش، تئوری و پراتیک، «سوسیالیسم واقعاً موجود» نامیدند و آنچه که من، در بیانی فراگیر، «سیاست واقعاً موجود» مینامم.
با چنین رویکردی است که سعی میکنم به پرسشهای طرح شده از طریق پیش نهادن پرسشهایی دیگر، تحت عنوان پرسشهای سوسیالیسم دموکراتیک، پاسخ دهم. همان طور که مشاهده میشود من در اینجا عبارت سوسیالیسم دموکراتیک و نه سوسیال دموکراسی را به کار میبرم که با منطق و مقصودی که در پیش گرفتهام خوانایی بیشتری دارد. بدینسان روشن است که در این نوشتار من به آن دسته از پرسشهایی که بیشتر جنبه تاریخی دارند و در حوزه کار مورخان جای دارد، نمیپردازم و اگر بحثی در این باره میشود، صرفاً لحظههایی را در بر میگیرد. پاسخ یا پاسخهای این گونه پرسشها را میتوان با مطالعه اسناد، خاطرات و پژوهشهای تاریخی به دست آورد. به نمونهیی از آنها در کتابنامه ضمیمه اشاره کردهام. سوسیال دموکراسی سوژه بسیار گستردهیی است که حداقل در غرب، با 150 سال تاریخ جنبش کارگری، سوسیالیستی و دموکراتیک، از نیمه دوم سده نوزدهم تاکنون، آمیخته شدهاست. سوسیال دموکراسی حوزههای مختلفی چون تاریخ، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و سیاست را در بر میگیرد و در نتیجه از زوایای گوناگونی قابل بررسی است. من در اینجا از منظر پرسشهای سوسیال دموکراسی یا سوسیالیسم دموکراتیک که همواره امروزی و در انتظار پاسخ هستند، به موضوع مورد بحث نگاه خواهم کرد. البته در این مختصر، نه همه پرسشهای موجود بلکه گزینشی از آنها را که به گمانم دارای اهمیت بیشتری اند طرح خواهم کرد. یکی از آنها که به ویژه پس از شکست و فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» به پرسش اصلی و اساسی درآمده است، دریافت و تبیین ما از «سوسیالیسم امروز» است که متاسفانه یا خوشبختانه پاسخی برای آن در دست نداریم. در این میان، تنها میتوان به بیان چند «مناسبت» چون بغرنج پرداخت. طرح این «مناسبت»ها چون معضل و تامل درباره آنها، خود، سرآغاز رهیافت است.
ابتدا از منظر مقوله بنیادین «چندگانگی»، تعریفی از پدیدار سوسیال دموکراسی و ویژگی مفهومیـ اجتماعی آن به دست میدهم و چند لحظه تاریخی شاخص آن را یادآوری میکنم. سپس پرسشهای سوسیال دموکراسی را در پرتو چند «مناسبت» اساسی یا پروبلماتیک مورد تامل قرار میدهم و سرانجام، در مورد پرسش سوسیالیسم در ایران، بغرنج «گسستها» و بحران ناشی از آن را در خطوط اصلی مورد اشاره قرار خواهم داد. در پایان کتابنامه کوتاهی را همراه این نوشتار میکنم.
1ـ سوسیال دموکراسی چون «ائتلاف»
ویژگی مفهومی ـ اجتماعی، چند لحظه تاریخی، مدل اصلی و اشتقاق توتالیتر
سوسیال دموکراسی، چون جنبشی سیاسیـ اجتماعی و گرایشی دموکراتیک و سوسیالیستی، در نیمه دوم سده نوزدهم در اروپای غربی پدیدار میشود. با این که نخستین حزب سوسیال دموکرات در فرانسه پس از انقلاب 1848 ایجاد میشود، اما نمونه یا مدل اصلی آن در 1875 در آلمان از ائتلاف جنبش فکری و سیاسی سوسیالیستی و جنبش مطالباتی و اتحادیهیی کارگری شکل میگیرد. ویژگی مفهومی ـ اجتماعی سوسیال دموکراسی، همانا مساله «ائتلاف» است. «ائتلاف» به دلیل وجود «چندگانگی»، اختلاف و تضاد، هم در میان زحمتکشان و جنبش کارگری و هم در حوزه «امر عمومی» (res publica) یا «سیاست». در ابتدا، اغلب سوسیالیستها و مارکسیستها (به استثنای خود مارکس و تا حدی شاید انگلس)، ازجمله مارکسیستهای مهاجر روسیه و اروپای شرقی در غرب، خود را سوسیال دموکرات مینامیدند و سازمانها و احزابی به این عنوان تشکیل میدادند. حزب سوسیال دموکرات آلمان و رهبران فکری برجستهاش، «مرجع» همه سوسیالیستها شناخته میشدند. در این هنگام، برنامه و هدف سوسیال دموکراتها، با وجود تضادهایشان، کم و بیش سوسیالیسم به مثابه نفی نظام سرمایهداری است. اما طولی نمیکشد که اختلاف بر سر «رفرم یا انقلاب» نخستین شکافها را در سوسیال دموکراسی ایجاد میکند و سپس در آستانه جنگ جهانی اول (1918ـ1914) و در پی انقلاب اکتبر روسیه، انشعاب بزرگ تاریخی در سوسیال دموکراسی رخ میدهد. در آلمان، سوسیال دموکراتهای مخالف جنگ امپریالیستی، چون رزا لوکزامبورگ، از جناحهای میانه یا راست طرفدار جنگ جدا میشوند. در روسیه، با انقلاب بلشویکها، تئوری و پراتیکی، به نام مارکس و کمونیسم، بر جنبش کارگری و سوسیالیستی چیره میشود که میتوان اشتقاقی توتالیتر از سوسیال دموکراسی نامید. از سوی دیگر در غرب، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، سوسیال دموکراسی و احزاب موسوم به «سوسیالیستی» نقش «مدیران اجتماعی» نظام سرمایهداری را بهعهده گرفتهاند، در قدرت سهیم میشوند و مدتهاست که برنامه و حتی پروبلماتیک «گسست از کاپیتالیسم» را تقریباً یا کاملاً کنار گذاردهاند.
ویژگی مفهومی ـ اجتماعی
سوسیال دموکراسی همان طور که از نام مرکبش پیداست جمع، پیوند یا «ائتلاف» دو چیز است؛ امر مطالبات اجتماعی و امر دموکراسی. در اینجا ما با «ائتلافی» روبهرو هستیم که ویژگی یا شاخص مفهومیـ اجتماعی سوسیال دموکراسی را تشکیل میدهد. «ائتلافی» که با «چندگانگی» که خصلت «سیاست» است، گره میخورد. مساله «ائتلاف» و در نتیجه مساله «چندگانگی»، از ابتدای شکل گیری جنبش کارگری و سوسیالیستی، نقش اساسی و تعیین کننده در فراز و نشیب سوسیالیسم (و به طور کلی چپ سوسیالیستی/کمونیستی) و مقدرات آن ایفا کرده و همواره میکند. مارکس در فردای انقلاب 1848 فرانسه، در هجدهم برومر لوئی بناپارت، شاید برای نخستین بار در ادبیات سوسیالیستی، تکوین سوسیال دموکراسی
(به همین عنوان) را چنین توضیح میدهد؛«در برابر ائتلاف بورژوازی، ائتلافی از خرده بورژوازی و کارگران تشکیل شده بود که همان به اصطلاح حزب سوسیال دموکرات بود. بیدرنگ پس از ایام ژوئن1848، خرده بورژواها چندان خشنود نبودند و احساس میکردند که حقشان به آنان داده نشده.
آنها منافع مادی خود را در خطر میدیدند و نگران بودند که ضدانقلاب تضمینهای دموکراتیک لازم برای برخورداری از این منافع را زیر پا بگذارد. به این دلیل به کارگران نزدیک شدند. از سوی دیگر نمایندگی این گروه در مجلس، یعنی حزب مونتانی هم در وضع بهتری قرار داشت. حزب مونتانی که در دوره دیکتاتوری بورژوازی جمهوریخواه کنار گذاشته شده بود، در نیمه دوم عمر مجلس موسسان، با مبارزهاش بر ضد بناپارت و کابینه سلطنتطلب وی، وجهه مردمیاز دست رفته خود را دوباره به دست آورد. در میان مونتانی و سران سوسیالیست اتحادی پدید آمده بود. در فوریه 1848 ضیافتهایی برای آشتی دو طرف برپا شده بود. طرح برنامه مشترکی ریخته شد، کمیتههای انتخاباتی مشترکی به وجود آمد، و هر دو طرف نامزدهای مشترکی را اعلام کردند. از تند و تیزی انقلابی مطالبات اجتماعی پرولتاریا کاسته شد و بر جنبه دموکراتیکی آنها افزوده شد. مطالبات دموکراتیک خرده بورژوازی از قالب سیاسی محض به درآمدند و حدت سوسیالیستی آنها برجسته شد. و این چنین بود که سوسیال دموکراسی به وجود آمد.»(تاکیدات از من است.)
در فراز بالا به درستی اشاره میشود که سوسیال دموکراسی از «ائتلاف» دو «چیز» به وجود میآید. باید توجه کرد که این دو «چیز»، تنها دو نوع «تشکل» نیستند؛ یکی حزبی با خواستهای سیاسی و دموکراتیک و دیگری، اتحادیهیی (سندیکایی) با مطالبات اقتصادی و اجتماعی. تنها «ائتلاف» دو «جریان» (یا جنبش) نیست؛ یکی سیاسی، جمهوریخواهانه و دموکراتیک و دیگری اجتماعی، ضدسرمایهداری و سوسیالیستی. تنها «ائتلاف» دو گروه بندی اجتماعی یا طبقاتی یعنی، به قول مارکس، خرده بورژوازی و کارگران نیست. بلکه در عین حال به معنای «ائتلاف» دو پدیدار یعنی «سوسیالیسم» و «دموکراسی» است. گویی یکی بدون دیگری و بهویژه اولی (سوسیالیسم) بدون دومی(دموکراسی) امکانپذیر نیست. پنجاه سال قبل از پیدایش سوسیالیسم توتالیتر، ابداع مفهومی چون سوسیال دموکراسی به معنای امتزاج سوسیالیسم و دموکراسی، بیانگر روشنبینی و درایت تحسین انگیزی است. حال یکی از مسائل مرکزی سوسیال دموکراسی و بهطور کلی سوسیالیسم (زیرا تنها یک مساله مرکزی وجود ندارد)، همین معضل «ائتلاف» ناشی از واقعیت گریزناپذیر «چندگانگی» است. پروبلماتیک سوسیالیسم، از همین نقطه گرهی، از همین لحظه بنیادین، از همین نیاز به «ائتلاف» ناشی از چندگانگی، از همین بغرنج تبیین مناسبات بین چیزهایی که «یک» و همسان خود نیستند (به قول ارسطو)، که چندگانه یا بسیار گونهاند برمیخیزد. چندگانه بودنی که به قولهانا آرنت معنای حقیقی «امر عمومی» یا «سیاست» در گسست از سیاست سنتی است که مبتنی بر یگانهگرایی است.
مارکس در این اثر سیاسی اصلیاش، در حقیقت انگشت روی موضوعی میگذارد که با پارادیم نظری و تجریدیاش، به ویژه در مانیفست کمونیست، در تباین قرار میگیرد. زیرا پارادیم او نیازی به «ائتلاف» ندارد.تضاد لاینحل میان سرمشق یا پارادایم همسان گرا و عمل تغییردهنده ناظر بر واقعیت چندگرا از همین جا بر میخیزد. میگوییم که در پارادایم نظری مارکسی، به ویژه در مانیفست کمونیست، ضرورتی به «ائتلاف» وجود ندارد، چون در این منظومه تجریدی دوران ما یعنی دوران بورژوازی... تضاد طبقاتی را ساده کرده است. غزیراف سراسر جامعه بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقیماً در برابر یکدیگر ایستاده اند، تقسیم میشود؛ بورژوازی و پرولتاریا. در این میان«تنها پرولتاریا طبقه واقعاً انقلابی است. تمام طبقات دیگر، بر اثر تکامل صنایع بزرگ راه انحطاط و زوال میپیمایند». از سوی دیگر،«تصادمات بین افراد جداگانه کارگر و افراد جداگانه بورژوا بیش از پیش شکل تصادم میان دو طبقه را به خود میگیرد...» و سرانجام در اثر«اتحاد فزاینده کارگران» در مبارزه بر ضد بورژوازی، پرولتاریا به«شکل طبقه و سرانجام به صورت حزب سیاسی» درمیآید، شکلی که«هر لحظه در اثر رقابت موجود بین کارگران مختل میشود ولی بار دیگر قویتر و محکمتر و نیرومندتر به وجود میآید». بدینسان بر خلاف تمام «جنبشهایی که تاکنون وجود داشته اند» که «یا جنبش اقلیتها بوده یا خود به سود اقلیتها انجام میگرفتهاند»، جنبش پرولتاریا، جنبش خودآگاه مستقل اکثریتی عظیم است که به سود اکثریت عظیم انجام میپذیرد. مشاهده میکنیم که در این تصویر غایتمند و جبرباور از دوقطبی شدن روزافزون جامعه، در این فرآیند محتوم قویتر شدن، محکمتر شدن و نیرومندتر شدن روزافزون کارگران در سیر تکامل سرمایهداری (که با انحطاط و زوال طبقات بینابینی و پرولتاریزاسیون فزاینده قشرهای مختلف اجتماعی همراه است)، پرولتاریا که به شکل حزب سیاسی و جنبش خودآگاه مستقل اکثریتی عظیم درمیآید، هیچ نیازی به اتحاد یا «ائتلاف» با دیگر اقشار اجتماعی و احزاب آنها در مقابله با بورژوازی ندارد. اما گیر مساله در آنجاست که مارکس و انگلس، از همان آغاز شکلگیری جنبش کارگری و سوسیالیستی نوین بر پایه تکوین مناسبات سرمایهداری، با واقعیتی روبهرو میشوند که با آنچه در مانیفست، در سنین جوانی، نوید ظهور تقریباً جبریاش را میدهند، تفاوتهای بسیار دارد. این واقعیت متباین نسبت به مدل نظری و مفهومی سادهانگار آنها، همان میدان اجتماعی و مبارزاتی سیال، چندگانه، مختلط، پیچیده، نامتجانس، متضاد و متعارض در درون خود است که در صحن آن باید عمل میکردند؛ هم در مناسبت با اقشار و طبقات بینابینی که در حقیقت رو به انحطاط و زوال نمیرفتند و هم در میان خود پرولتاریایی که نه به جنبش خودآگاه مستقل اکثریتی عظیم تبدیل میشد و نه، در «اتحاد» موعود منتظر، قادر به تشکیل حزب مستقل سیاسی و طبقاتی خود و به دست خود میشد.
چند لحظه تاریخی
واقعیت چندگانه که مشخصه هر جنبش اجتماعی و سیاسی و از جمله جنبشهای کارگری و سوسیالیستی است، همواره سوسیالیستها را در برابر دو بغرنج قرار داده است. یکی، چگونگی حل صحیح مناسبات چندگانگی، اختلاف و تضاد در داخل خود است و دیگری، مساله «اتحاد» یا «ائتلاف» با دیگر نیروها یا «غیرخودیها». زیرا سوسیالیستها (و زحمتکشان) همواره در وضعیتی قرار داشتهاند که به تنهایی قادر به تغییر مناسبات کلان در راستای آرمانهایشان نبودهاند. میگوییم «بغرنج ائتلاف» زیرا هر اتحاد یا «ائتلافی»، در عین حال، پرمخاطره است و گاه نیز با پیامدهای مصیبت باری همراه میشود. پارادوکس قضایا در اینجاست که از یکسو سوسیالیستها به تنهایی قادر نیستند به نیروی اکثریت عظیم جامعه درآیند و بنابراین باید با غیرسوسیالیستها وارد اتحاد یا ائتلاف برنامهیی شوند و از سوی دیگر آنها در همین اتحاد یا ائتلاف ضروری میتوانند روح (روح سوسیالیستی) خود را از دست بدهند. در انقلاب 1848 فرانسه، دیدیم که واقعیت چندگانه و ناتوانی عینی و ذهنی کارگران در پیشبرد مبارزهیی مستقل با اتکا به نیروی خود، پرولتاریا را به سوی «ائتلاف» با خرده بورژوازی (به قول مارکس) سوق میدهد. «ائتلافی» که طرفین و از جمله کارگران را وادار به کاهش تند و تیزی انقلابی مطالبات شان میکند.
در سال 1864 در لندن، مساله چندگانگی و در نتیجه «ائتلاف» را در بینالملل اول یا انجمن بینالمللی زحمتکشان مشاهده میکنیم. با این که بر سرلوحه این جنبش جهانی نوشته شده بود؛ زحمتکشان سراسر جهان متحد شوید یا این شعار که امر رهایی زحمتکشان به دست خود آنان میسر است، اما این جنبش از جناح بندیهای مختلفی چون پرودنیها، لاسالیها، باکونیستها، مازینیها و مارکسیستها... تشکیل شده بود. اختلافات گاه شدید درونی سرانجام به بحران و پایان عمر بینالملل اول میانجامد. سازمانی که به راستی میتوان آن را اولین و آخرین جنبش جهانی زحمتکشان تا به امروز نامید. در کمون پاریس (1871)، چندگانگی و گروه بندیها را به گونهیی دیگر در شورای رهبری آن مشاهده میکنیم. در آنجا بلانکیستها اکثریت بزرگ و هواداران بینالملل اول اقلیت کوچک را تشکیل میدادند. در میان این دسته آخری نیز طرفداران پرودون اکثریت و مارکسیستها اقلیت کوچکی بودند. از سوی دیگر، میدانیم که یکی از علل شکست کمون پاریس عدم همراهی دیگر مناطق کشور، از جمله روستاها، از کمون و تنها ماندن کمونارهای پاریسی است.
مدل سوسیال دموکرات و انشقاق توتالیتر
مدل اصلی سوسیال دموکراسی، در حقیقت، در پی انحلال بینالملل اول و شکست کمون پاریس در آلمان شکل میگیرد. در جایی که تا آن لحظه از انقلابات اجتماعی برکنار بود. حزب سوسیال دموکرات آلمان، از اتحاد دو جریان انجمن عمومی کارگران آلمان (تحت تاثیر افکار لاسال) و حزب مارکسیستهای آلمان (تحت تاثیر افکار مارکس و انگلس)، در شهر گوتا، در سال 1875 به وجود میآید. مهمترین ویژگی آن، که در حقیقت مشخصهیی است که «مدل سوسیال دموکرات» مینامند و تمایز آن نسبت به دیگر احزاب سوسیالیستی اروپایی است، این است که از اتحاد حزب روشنفکری ـ سیاسی با جنبش اتحادیهیی ـ کارگری به وجود میآید. در حالی که در سایر کشورها، سندیکاهای کارگری و احزاب سوسیالیست مستقل از یکدیگر و به موازات هم فعالیت میکنند، در نمونه آلمانی، ساختار سوسیال دموکراتیک بر مشارکت و تبانی فعال حزب ـ سندیکا استوار است. علاوه بر آن، تحت هدایت کائوتسکی، حزب سوسیال دموکرات آلمان تبدیل به دستگاهی سلسله مراتبی، بوروکراتیک و صاحب «دکترین علمی اجتماعی» میشود. «علمی» که عالم روشنفکر سوسیالیست باید به درون طبقه کارگر رود و در پرتو آن کارگران را تعلیم دهد. سرانجام، این سوسیال دموکراسی دولت را الگو و سرمشق خود قرار میدهد و نه موضوع نقد و نفی. با این که در آن دوران، سوسیال دموکراسی آلمان و رهبرانش از لحاظ نظری، سازمانی و عملی سرمشقی برای همه سوسیالیستها به شمار میآمدند، اما ویژگی اصلی جنبش سوسیالیستی اروپا اختلاف و تفرق بر سر تئوری و عمل بود. این اختلافات آن چنان بودند که در سال 1898، هنگام تشکیل بینالملل دوم در کنگره پاریس، شکل ساختاری نامتمرکز و فدراتیوی از احزاب ملی مستقل اتخاذ کردند. در حالی که بینالملل اول (کارگری) جنبشی متمرکز از اتحادیههای زحمتکشی بود، بینالملل دوم (سوسیال دموکرات) ائتلافی غیرمتمرکز از احزاب مستقل سوسیالیستی بود. با این حال، دیری نپایید که حتی این شکل از ائتلاف احزاب نیز، در پیچ و خم پیشامد و حوادث تاریخی از هم پاشید. ابتدا مساله رفرم یا انقلاب (رزا در برابر برنشتاین) (1890) و سپس جنگ ملی یا امپریالیستی(1914) سوسیال دموکراسی را به چند گروه و شاخه تقسیم کرد. اما در این میان، مهمترین و بزرگترین شکاف در پی انقلاب اکتبر (1917) رخ میدهد. هنگامیکه طرفداران این انقلاب راه خود را از سایر سوسیالیستها جدا کرده، احزاب کمونیست را ایجاد میکنند، احزابی که به شعبهیی از کمینترن (بینالملل سوم(1919)) تحت رهبری و مرجعیت حزب کمونیست شوروی درمیآیند. اکنون با گذشت بیش از هشتاد سال از آن انشعاب تاریخی و تامل بر آنچه رفت و آزموده شد، به راستی درمییابیم که گسست «انقلابی» لنینی از رفرمیسم سوسیالیستی (یا سوسیال دموکراتیک) در جوهر، انشقاقی توتالیتر و نافی دموکراسی، آزادی و چندگانگی (پلورالیته) در همه زمینهها بود. در غیاب پرولتاریای موعود پارادایم مارکس در مانیفست، در شرایطی که طبقه کارگر صنعتی نه به اکثریت عظیم درمیآید، نه به اتحاد و یگانگی موهوم و تخیلی میرسد و نه به شکل حزب آگاه سیاسی مبدل میشود، «راهحل» لنینی چه بود؟ تحقق پارادایم مانیفست، اما نه به دست آن طبقه اکثریت عظیم و متشکل و آگاه و متحد مورد نظر مارکس که وجود واقعی ندارد، بلکه توسط گروهی که به «وکالت» ادعایی از کارگران قدرت را به تصرف بلامنازع خود درمیآورد. بدین سان، اراده جبری و نظامی حزب (و سپس یک نفر در راس آن) به جای اراده آزاد کارگران و تمام مردم مینشیند. یگانه گرایی به جنگ چندگانگی در همه عرصهها میرود. دیکتاتوری تام و تمام حزب و سپس یک نفر در راس آن، به نام سوسیالیسم، بر تمام جامعه مستولی میشود.
2ـ مسائل عمومی سوسیالیسم دموکراتیک؛ مناسبتهای مساله انگیز
از میان پرسشهای سوسیالیسم دموکراتیک که بسیارند، من تنها پارهیی از آنها را تحت چند «مناسبت» مساله انگیز (پروبلماتیک) طرح میکنم. همان طور که گفتیم، پذیرش و طرح این بغرنجها و اندیشیدن درباره آنها، خود، سرآغاز یافتن پاسخ یا پاسخها است.
مناسبت با چندگانگی، دموکراسی و آزادی
ارسطو میگوید که «پولیس، شکلی از چندگانگی است» و آرنت اضافه میکند که چندگانگی (پلورالیته) بدین معناست که «این انسانها هستند که روی زمین زندگی میکنند و ساکن دنیا هستند» و در نتیجه شرط بود و نبود هر گونه «وجود سیاسی»29، واقعیت چندگانگی یا پلورالیته است. پس چندگانگی، شرط «سیاست» است زیرا که در یگانگی، همسانی و حاکمیت توتالیتر، محلی برای سیاست ورزی نمیماند. اما چندگانگی فقط شرط «سیاست» نیست بلکه در عین حال شرط بود و نبود دموکراسی و آزادی نیز هست که این دو نیز در غیاب بسیارگونگی و اختلاف بی معنایند. در نتیجه میتوان گفت که چندگانگی یا پلورالیته نام دیگر دموکراسی یا آزادی است و دموکراسی یا آزادی نیز نامهای دیگر چندگانگی یا پلورالیتهاند. گفتیم که سوسیال دموکراسی در درازای تاریخش همواره با واقعیت چندگانگی و مشکل تبیین صحیح مناسبت خود با آن روبه رو بوده است؛ چندگانگی هم در درون خود، هم در درون طبقه و هم در درون جامعه. در این میان، آنچه که به نام سوسیالیسم، چه در اردوگاه شوروی سابق طی دوران حیاتش و چه در آنجا که همچنان به بقای واپسگرایانهاش، در چین، کره شمالی و کوبا... ادامه میدهد، همواره نشان داده و میدهد که سوسیالیسمی یگانه گرا و نافی چندگانگی است که با «شور و تصمیم گیری دموکراتیک» مردم ضدیت بنیادین دارد و در نتیجه همیشه در اساس آزادی کش است. دلیل ساده آن نیز این است که سه مؤلفه فوق یعنی «چندگانگی»، «شور و تصمیمگیری دموکراتیک» و «آزادی» بیش از هر چیز دیگری حاکمیت مطلقه او را به خطر میاندازند. گفتیم که در برابر پرسش «سوسیالیسم امروز چیست؟» پاسخی در دست نداریم زیرا که نسخههای آزموده شده و شکست خورده پیشین را باطل میشماریم و بر این باوریم که بسیاری چیزها، تئوریها، تحلیلها و پراتیکها را باید از سرآغاز، ابداع و تبیین کنیم، اما آنچه که در هر حال میتوان گفت این است که شرط بندی ما برای فراروی از وضع موجود مناسبات سرمایهداری (گذار به پساسرمایهداری)، شرطبندی برای تداوم و تعمیق «چندگانگی»، «شور و تصمیم گیری دموکراتیک» و «آزادی» است که شرط اولیه و اساسی هرگونه سوسیالیسم دموکراتیک تصورپذیر است.
امروزه، باید اعتراف کنیم که بدیلی در فراروی از دموکراسی شناخته شده کنونی یعنی دموکراسی نمایندگی شده در دست نداریم. با این وجود، میتوان برای تعمیق دموکراسی به سوی شور، مشارکت و تصمیم گیری مستقیم و بلاواسطه مردم در امور، شرط بندی و مبارزه کرد. این سرنوشت شرط بندی و مبارزه برای دموکراسی مستقیم، بلاواسطه و مشارکتی مردم است که در عمل نشان خواهد داد آیا دموکراسی نمایندگی شده واقعاً موجود کنونی تنها «افق گذرناپذیر بشریت» است یا نه.
مناسبت با تحولات سرمایهداری
امروزه، به نظر میرسد که بسیاری از شاخصهای عینی سرمایهداری سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم دستخوش تحول و دگرگونی شدهاند. از آن جمله است پدیدار جهانی شدن و وابستگی متقابل کشورها، اقتصادها... که امکان «سوسیالیسم» در محدوده یک کشور را منتفی میسازد و بیش از پیش مساله را در چارچوب منطقهیی اگر نه جهانی طرح میکند. به طور کلی تغییرات و دگرگونیهای قابل تشخیصی رخ داده اند که ما را باید به بازاندیشی و بازنگری مجدد در تحلیل از نظام سرمایهداری (چه در سطح ملی و چه جهانی)، مشخصات کنونی آن و راههای گسست از آن تشویق کند. یکی از این تحولات، گرایش به سوی تمرکز و تجمع روزافزون سرمایه (ثابت) از جنگ جهانی دوم به این سو است که سیری معکوس طی کرده است. روند عمومی در این سالها (با توجه به امکانات جدید فن شناختی و نقش دولت...) به سمت ایجاد واحدهای متوسط و کوچک در بخش تولید، توزیع و به ویژه خدمات بوده است. روندی که در کشورهای توسعه نیافته نیز مشاهده میشود. اهمیت این فرآیند نوین در آنجا است که مدل سنتی حل مساله مالکیت که یکی از مسائل اساسی سوسیالیسم است به زیر سوال میرود. میدانیم که در نظریه کلاسیک، روند طبیعی سرمایه در جهت تمرکز و تجمع هر چه بیشتر مالکیت در دست عده قلیلی از صاحبان سرمایه است. بدین سان، بخش اعظم اقتصاد کشور متمرکز و مجتمع میشود و در تملک گروهی کوچک قرار میگیرد. در نتیجه انتقال مالکیت اقتصاد کشور از بخش خصوصی به بخش جمعی که همانا مالکیت دولتی است، کاری بس ساده و ممکن میشود. اما در شرایطی که واحدهای کوچک و متوسط بخش بزرگی از اقتصاد را در دست دارند، «اجتماعی کردن» آنها نه تنها دشوار و غیرممکن میشود بلکه حتی در صورت تحقق یعنی تصاحب آنها توسط دولت، جامعه را با خطر ظهور دستگاهی بوروکراتیک، نیرومند و فعال مایشاء روبهرو میسازد که هم صاحب مطلق قدرت سیاسی است و هم اقتصادی. پیامدهای نابودکننده نظام اقتصاد دولتی را در سوسیالیسم واقعاً موجود آزمودهایم.
در پنجاه سال اخیر، ما با روند مهم دیگری نیز مواجهیم. طبقه کارگر جمعی، صنعتی و مولد یا به عبارت دیگر پرولتاریای کلاسیک که در مرکز بینش فرجامگرایانه مارکسیستی قرار داشته است و حتی تا اواسط قرن بیستم بر صفوف و نیرویش افزوده میشد، امروز نه تنها رو به تقلیل میرود بلکه از انسجام، اتحاد، خود آگاهی و خود سازماندهی طبقاتیاش نیز کاسته میشود. در مقیاس جهانی اما، با رشد صنعتی شدن در کشورهای توسعه نیافته، بر تعداد کارگران به طور مطلق افزوده شدهاست، ولی در اینجا نیز با احتساب رشد جمعیت جهانی، این کمیت به طور نسبی در حال کاهش است. یکی دیگر از تحولات قابل تامل در جوامع سرمایهداری غربی، رشد خرده بورژوازی جدید و اقشار متوسط است. گرچه مزدبگیران قریب هشتاد درصد جمعیت شاغل را تشکیل میدهند و بر تعداد آنها نسبت به گذشته افزوده میشود (با وجود رشد بیکاری)، اما از این تعداد، کادرهای بالا و متوسط و کارمندان بیشترین رشد را داشته اند در حالی که کارگران صنعتی و به طور کلی پرولتاریا که علاوه بر این دسته از کارگران شامل کارکنان بخش تجارت، بانکها و مزدبگیران زراعی نیز میشوند، سیر نزولی طی کردهاند. به نظر میرسد که روند عمومی سرمایهداری امروز در جهت تشدید این سمتگیری سه گانه (رشد اقشار جدا شده از کار و تولید، رشد اقشار متوسط و کاهش پرولتاریای سنتی) است. اما مهمتر از عامل رشد کمی طبقات متوسط در نظام سرمایهداری که مورد توجه مارکس نیز قرار گرفته بود ( او در نوشتارهای تئوریک خود درباره اضافه ارزش ریکاردو را از این جهت که عامل فوق را نادیده میگیرد سرزنش میکند)، رشد تمایزها و جدایشها در درون پرولتاریا و در اقشار وسیع گسسته از کار و تولید است که همبستگی و تعاون میان آنها را از هم میپاشد و آگاهی طبقاتی شان را تضعیف میکند. وضعیت فوق، بیش از آنکه تصادفی یا موقتی باشد، ترجمان تغییر و تحولات ساختاری و اجتماعی در عرصه مبارزه با سرمایهداری است. به این معنا که تضاد میان کار و سرمایه، موضوع استثمار سرمایهداری در فرآیند تولید ـ آنچه که در ادبیات سوسیالیستی یا کمونیستی به «تضاد اصلی» سرمایهداری معروف استـ اگرچه همواره یک رکن مهم مبارزات طبقاتی و ضدسرمایهداری در جهت نفی این نظام باقی میماند، اما جایگاه انحصاری سابق خود را که از سده نوزده تا اواسط سده بیست احراز میکرد، از دست میدهد. تضاد کار و سرمایه در تولید دیگر تنها عامل کسب خود آگاهی و تنها محرکه تغییر و تحولات و ایجاد جنبشهای ضدسرمایهداری نیست، اگرچه اهمیت خود را همواره به مثابه بخشی مهم و قابل توجه از این جنبش حفظ خواهد کرد. امروزه به نظر میآید که خودآگاهی و خود سازماندهی اجتماعی در مقابله با سرمایهداری محصول مبارزاتی میشوند که در بطن آنها راه حلها و پروژههای نفی ارزشهای حاکم مطرح میشوند. به عبارت دیگر نفی ارزشهای سرمایهدارانهیی که مبتنی بر اولویت قرار دادن معیارهایی چون سود و ارزش (مبادله)، رقابت و «تولید فزاینده برای سود فزاینده»... بر انسان و هستی او است. در این مبارزات، اقشاری مختلف (و نه تنها کارگران) در جبهههایی مختلف (و نه تنها در عرصه تولید) با نظم و ارزشهای سرمایهداری درافتاده و درگیر میشوند؛ در جبهه آموزش و بهداشت، در عرصه محیط زیست، در رابطه با مسکن و محیط زندگی، در عرصه فرهنگ و هنر، در جبهه رسانههای گروهی، ارتباطات و اطلاعات، در حیطه حقوقبشر، آزادیها و دموکراسی شهروندی، در جبهه قضایی و سیاستهای کشوری و سرانجام در زمینه اتحاد و همبستگی بینالمللی... در تمامیاین جبههها است که زحمتکشان و به طور کلی مردمان تحت ستم و خودبیگانگی (الیناسیون) نظام سرمایهداری با وارد شدن در میدان دخالتگری اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، تواناییهایشان را در چارهجویی برای ارائه راهحلهای نو در گسست از نظام موجود تجربه میکنند و به آزمایش میگذارند.
مناسبت با جنبش اجتماعی
مناسبت با جنبش، در طول تاریخ سوسیالیسم، یکی از موضوعات مورد اختلاف و افتراق بوده است. عموماً دو بینش در برابر هم قرار گرفته اند. یکی، آزادیخواهانه که بر خودمختاری و استقلال «جنبش اجتماعی» تاکید میورزد و دیگری آمرانه که «جنبش» را تحت قیمومت «عنصر آگاه» در قالب «حزب پیشرو» قرار میدهد. در جنبش سوسیالیستی، با وجود مقاومت مارکسیستهای آزادیخواهی چون رزالوکزامبورگ... که در اقلیت بودند، همواره بینش حزبگرایانه مبتنی بر قیمومت حزب بر جنبش کارگری و اجتماعی، به ویژه در شکل لنینی و استالینی آن، چیره بوده است. امروزه با نقد شکلها و شیوههای کهنه فعالیت سیاسی و سازمانی، «جنبشهای اجتماعی» نوینی در غرب سربلند میکنند که البته در برابر چالشهای جدیدی نیز قرار میگیرند. جنبش اجتماعی را میتوان محل تلاقی و اشتراک سه فضای اصلی دانست. فضای اپوزیسیونی، انتقادی و دگرسازانه در روابط اجتماعی، فضای آزمون خود مختاری و خود گردانی و فضای تبادل و تقابل نظری. این سه فضا تواماً و در اشتراک با هم معنا و مفهوم جنبش اجتماعی را میسازند. جنبش اجتماعی، پدیداری واحد، یکدست و متجانس نیست. نه تنها مبارزه طبقاتی در درون آن عمل میکند بلکه منافع و دیدگاههای مختلف فردی، گروهی، قشری و طبقاتی در بطن آن نیز منعکس میشوند. جنبش اجتماعی فضای همزیستی در تقابل است؛ همزیستی در تقابل میان طرحها، برنامهها، شیوهها و شکلهای مختلف. پس جنبش اجتماعی پدیدهیی کثرتگرا و چندگانه، هم متحد و هم متنازع است. تضادهای بنیادینی را در خود دارد که به او نیرو، قدرت ابتکار، خلاقیت و آفرینندگی میبخشد. جنبشهای انجمنی و اجتماعی امروزی ترجمان تمایل لایههای بیش از پیش وسیع مردم و جامعه مدنی به خودمختاری، خودگردانی و خودرهایی است. خودمختاری به معنای آزادی، استقلال و حاکم بودن بر سرنوشت خود است. خودگردانی به معنای نفی رهبری دائمی توسط یک مرکز، به معنای اداره برابرانه و گردان امور است. خود رهایی به معنای آزاد شدن از روابط فرادستی و خودبیگانگیهای مناسبات سرمایهداری است. بوردیو جامعه شناس فرانسوی و نظریهپرداز «جنبش اجتماعی»، تعریفی از این پدیدار به دست داده است که نقل آن را در اینجا بی مناسبت نمیدانیم.
جمع کردن بدون یکی کردن
جنبشهای اجتماعی هر چند که خاستگاهها، هدفها و طرحهای گوناگونی دارند، اما مسلماً به دلیل جمع خطوط مشترک شان، از یک خانوادهاند.
ـ اولین شاخص مشترک این است که این جنبشها چون محصول نفی شکلهای سنتی فعالیت سیاسی مانند احزاب کمونیست نوع شوروی هستند، هر گونه انحصارطلبی را طرد و مشارکت مستقیم همه علاقهمندان را تشویق میکنند. از این زاویه، جنبشهای اجتماعی را میتوان نزدیک به سنت آزادیخواهی دانست. این جنبشها تمایل به شکلهای خودگردان سازماندهی دارند که مشخصه آنها، ایجاد ساز و برگ تشکیلاتی سبک است. تشکیلاتی که به افراد اجازه دهد نقش خود را به منزله سوژههای فعال ایفا کنند (و انحصارطلبی احزاب سیاسی که تنها برای خود حق مداخله در سیاست قائلند را به زیر سوال برند).
ـ دومین شاخص مشترک این است که جنبشهای اجتماعی هدفهای دقیق و مشخصی را تعقیب میکنند که برای زندگی اجتماعی بسیار مهم اند چون مساله مسکن، اشتغال، بهداشت....
ـ سومین ویژگی مشترک این است که این جنبشها برای عمل مستقیم ارزش والایی قائلند و مراقباند که مخالفتها و طرحهایشان رابطهیی مستقیم با موضوع داشته باشد و در اقدامهای نمونهیی، نتایج مشخصی به دست دهد.
ـ چهارمین خصلت تمیزدهنده و مشترک این است که جنبشهای اجتماعی همبستگی را که اصل تلویحی غالب مبارزات است، ارج مینهند. تصدیق این نزدیکی در هدفهای مبارزه سیاسی و لوازم آن ایجاب میکند که به سوی هماهنگی رویم، با توجه به این که یکی کردن همه جنبشهای پراکنده، که خواست فعالان و به ویژه جوانانی است که تحت تاثیر همگراییها و دوبارهکاریها قرار میگیرند، بدون تردید ناممکن است. هماهنگ کردن مطالبات و فعالیتها در رد هر گونه انحصارطلبی میتواند صورت شبکهیی به خود گیرد. شبکهیی که قادر باشد مشارکت افراد و گروهها را در شرایطی که هیچ کس نتواند بر دیگری حاکم شود یا دیگران را تنزل دهد، تامین کند. شبکهیی که بتواند قابلیتهای ناشی از تنوع تجربیات، نقطه نظرات و برنامهها را محفوظ نگاه دارد.
مناسبت با «رفرم یا انقلاب»
«امور انسانی»، به قول ارسطو ـ برخلاف «امور خدایی» که جاودانه و نامیرایند ـ همواره دستخوش تغییر و تحولاند؛ سیال، دگرگشت و زوالپذیرند. از این رو، در «امر سیاست»، هرازگاه، مورد «بزنگاه» یا «لحظه مناسب» برای تصمیم و اقدامی معین فرا میرسد. «بزنگاهی» که یونانیان کایروس نامیدند و کایروس نزد آنان بدین معناست که در زمان مناسبی که هر از گاه فرا میرسد، در فرصت کوتاهی که به دست میآید، که اگر مغتنم شمرده نشود، زود از دست میرود و دیگر شاید هرگز باز نگردد، عمل و اقدامیاز سوی انسانها، از سوی جمع (همان جمع سیال و متغیر) سر میزند که در حالت عادی و طبیعی سر نخواهد زد. بزنگاه را همیشه (و خوشبختانه!) نمیتوان پیشبینی کرد؛ زمان و مضمونش را از قبل معلوم کرد؛ آن را سازمان داد و در قالبی معین ریخت. کایروس، اتفاق است؛ فرصتی استثنایی و نادر برای عملی استثنایی و نادر است؛ لحظهیی کوچک برای تصمیمی بزرگ است... که حادث میشود، سریع میآید و زود سپری میشود و... یکنواختی، همسانی و روزمرگی زندگی بشر را برهم میزند، میشکافد و آشفته میسازد. پس کایروس میتواند لحظه نامنتظره بدعت و نوآفرینی باشد که نام دیگرش انقلاب است. «انقلاب» هم، محصول ویژه آن شرایطی است که تحولات کوچک، کند، متزلزل و ناپایدار، دیگر پاسخگوی نیازها و مطالبات سرشار تودههای وسیع مردم طی سالیان دراز نیستند و هم، در عین حال، محصول ویژه آن وضعیتی است که «تحولات» ممکن ولی محدود اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی... زمینههای برآمدن احتمالی «انقلاب» را فراهم میآورند. پارادوکس قضیه «انقلاب ـ رفرم» در همین جاست و تاملی بر انقلابهای رخداده نشان میدهند که «انقلاب» هم محصول «تحول» و ادامه آن در شکل دیگری است و هم ناشی از کاستیها یا بنبست «تحول». «رفرم»، هم میتواند مانع «انقلاب» شود و هم مسبب آن شود.
«انقلاب» و «رفرم» نافی و ناسخ یکدیگر نیستند. این پدیدارهای اجتماعی، صرفنظر از میل و اراده «روشنفکر مصلح جامعه»، در طول زمان و به نوبت، هر دو با هم یا یکی پس از دیگری، در مناسباتی گاه تکمیلی و گاه تنازعی، در همزیستی و همستیزی، وجود داشته و خواهند داشت. ذهنیتی که یکی را در ضدیت مطلق با دیگری قرار دهد، بیش از هر چیز، جزمیت خود را به پدیدارهای اجتماعی نسبت میدهد. در حالی که پدیدارهای اجتماعی (حتی «مطلقگرا»ترینشان) کاملاً مطلق نبوده و مطلق عمل نمیکنند، بلکه همواره به صورت بغرنج، پیچیده، چندگانه و مختلط در تاریخ، گه بهنگام و گه نابهنگام و بیخبر، به صورت پیشامد احتمالی، حادث میشوند و عموماً نیز برنامهها و پیشبینیهای سیاسیون را نقش بر آب میکند.
3ـ مسائل سوسیالیسم دموکراتیک در ایران: بغرنج «گسستها» و بحران چپ
میدانیم که سوسیال دموکراسی یا سوسیالیسم، بر مبنای پیدایش و رشد مناسبات سرمایهداری و امتزاج جنبش فکری و سیاسی سوسیالیستی و دموکراتیک با جنبش کارگری در غرب و در عصر مدرنیته به وجود آمد و تکوین یافت. پس در ایران صد سال پیش، در آستانه انقلاب مشروطه، یعنی در جامعهیی که تمام عوامل و پیششرطهای فوق تازه در حال به دنیا آمدن بودند، ایده سوسیالیسم تنها میتوانست وارداتی باشد. افکار سوسیالیستی از غرب وارد ایران میشوند اما از راه شمال و با گذر از صافی آن. اگر ایران هممرز روسیه نبود یا قفقاز مرکز اقتصادی جذب نیروی کار نمیشد... شاید این افکار در کشور ما سرنوشت دیگری پیدا میکردند. اما شرایط جغرافیایی و نفوذ همسایه شمالی در ایران، چه در عصر روسیهتزاری و چه در دوران سوسیالیسم واقعاً موجود، چنین کرد که قرائت روسی از سوسیال دموکراسی و مارکسیسم در جنبش چپ ایران غالب شود. با این حال، تغلب بینش توتالیتر در چپ سوسیالیستی/کمونیستی ایران، بینشی که نافی چندگانگی و دموکراسی است، بینشی که پس از شهریور 1320 حامل و عامل اجرایی خود را در حزب توده وابسته به شوروی سابق پیدا میکند، با مقاومتهایی، هر چند ناکام ولی قابل ارج، روبهرو میشود. عنوانهای چند لحظه تاریخی این مقاومتها را یادآوری کنیم. ـ مکاتبات اجتماعیون عامیون ایران با دو تن از سران اصلی سوسیال دموکراسی یعنی کائوتسکی و پلخانف، چند روز پس از به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه (1326 قمری ـ 1908 میلادی)، با وجود آشفتگیها و سردرگمیهای سوسیال دموکراتهای نوظهور ایرانی، اما به گونهیی ـ با زبان آن دوره و نه با زبان امروزی ما ـ معضل و بغرنج اساسی و همواره امروزی جامعه ما یعنی مناسبات سوسیالیسم و عقبماندگی، استبداد و دموکراسی را طرح میکنند.
ـ در 1310، تلاش روشنفکران غرب دیده و مستقلاندیشی چون ارانی را میتوان لحظه دیگری، هر چند محدود و کوتاه و محفلی، از مقاومت در برابر تنگ نظری، مطلقاندیشی و فکر غیرانتقادگر به شمار آورد.
ـ پس از شهریور بیست، باید از مقاومت خلیل ملکی و برخی محافل چپ در برابر سلطه و ارعاب ایدئولوژیکی و سازمانی حزب توده نام برد. کوشش ملکی و دیگران در یافتن سوسیالیسمی ضداستالینی، آزادیخواه و دموکراتیک، سوسیالیسمی در انطباق با شرایط زمانه ایران و در این راستا یافتن سیاست، برنامه و عملی استقلالطلبانه در پشتیبانی از مبارزه دکتر مصدق برای ملی کردن نفت... با اینکه دارای ضعفها و نارساییهای بسیار بود و عملاً نیز شکست خورد، اما تجاربی ارزنده و آموزنده به جای گذارد.
ـ در سالهای 1350ـ1340، در پی جدایی چین و شوروی (1963ـ 1342) و برآمدن گواریسم و مشیهای کانونی، چریکی، جنگ تودهیی... «چپ نوینی» در ایران و در خارج از کشور در جدایی از حزب توده شکل میگیرد که بسیاری از دانشجویان و جوانان را جلب میکند و تحث تاثیر معنوی و عملی خود قرار میدهد. اما این جداییها، چه در مورد چین و اکثر گروههای انقلابی از شوروی و چه در مورد «چپ نوین» ایران از حزب توده به دلیل اشتباهات، انحرافات یا خیانتهایش، به معنای گسست از بینش و عملکرد توتالیتر نبود. گسست حقیقی و واقعی از بینش، روش، سبک کار، نوع سیاستورزی و سازماندهی... لنینی ـ استالینی انجام نگرفت. بدینسان در این بازنگری ناقص و اجمالی، بازبینی لحظههایی از تاریخ سوسیالیسم ایران از منظر مقاومت در برابر بینش غالب توتالیتر، مشاهده میکنیم که چپ مارکسیست یا سوسیالیست کشور ما همواره با مساله «گسست» از این بینش، با بغرنج چگونگی تحقق این «گسست» و همراه با آن با مشکل ابداع «چپ دیگر» در شرایط خاص ایران روبهرو بوده است.