پرویز ورجاوند / فعال ملی ـ مذهبی
نام جبهه ملی ایران و پرویز ورجاوند بعد از انقلاب همیشه مترادف بوده؛ اگر چه میراثداران راه مصدق بسیارند که مصدق هنوز هم یک جریان است. به رغم کودتا و نامردمیها که در حیات و ممات او در حقش شد و هنوز هم میشود، ولی دوامش و نامش تاریخساز بوده و هست که استقلال ما در برابر غرب سلطهگر و حتی دشمنان داخلیاش که هنوز دست از انتقامجویی برنمیدارند، مدیون سیاستمداری داهیانه اوست. غربی که هنوز با تمام ادعاها میخواهد مسائل خاص خود را با اسلحه حل کند و نمونهای چون «عراق» آن را اثبات میکند. ورجاوند یکی از مدافعان همیشگی مصدق و هویت ملی ما بود. به همین دلیل در تحصیلات آکادمیک خود به ایران باستان پرداخت. تاریخ معاصر ایران با جنبش ملی شدن نفت و تشکیل جبهه ملی آغازی دوباره یافت چه مصدق با حرکتی از «درسنگی» در خیابان کاخ که «مردم ما را تنها نگذارید» در انتخابات دوره چهارده به بسیج مردمی پس از انقلاب مشروطه همت گمارد، به علاوه در مجموعهای از روزنامهنگاران و حتی رجالی که زیاد مورد اعتماد نبودند، نوعی انگیزه عام ایجاد کرد که عارف و عامی به صحنه کشیده شده و ساختار پوسیده قدرت را که یکبار در انقلاب مشروطه فرو ریخته بود و بعد با کمک خارجی و نفتیها مجددا بر پاشد، متزلزل سازد. شرکت در انتخابات در آن ایام گامی تازه بود که بعد از دیکتاتوری رضاخان مردم برای اولین بار «قدرت سیاسی» وابسته را به چالش کشیدند و آن را در تصمیمگیریها به حاشیه راندند. یکی، دوبار مجلسی را شاهد شدیم که در آن منافع ملی اصل مرجع بود. فضای گفتمانی آن دوره، فضای سیاسی و حقوقی در رابطه با اصل «حاکمیت ملی» بود که با رجال پوسیده باقیمانده از دوره قاجار مدتها به فراموشی سپرده شده و با دیکاتوری رضاخان و قرارداد جدید نفتی از دست رفته و کسی هم به فکرش نبود. مدت شصت سال دیگر اختناقی سنگینتر را برای مردم ایران تدارک دیده بودند غافل از آنکه «ملت ایران غیرقابل پیشبینی است». ناسیونالیسم ایرانی در این مقطع کارساز شد، ناسیونالیسمی که به رغم ناسیونالیسم غربی به فاشیسم منجر شد؛ این ناسیونالیسم بیشتر به نوعی «سوسیال دموکراسی» معطوف بود. این دوره، نه تنها برای نسلهای بعدی ایران که برای جهان زیر سلطه الگو شد.
کسانی که امروز با تکیه بر پول نفت عنوان میکنند که «حالمان از دموکراسی به هم میخورد»، نمیدانند اگر پول نفتی و رانتی برای آنان هست، محصول یک دوره نظام دموکراتیک و انتخابات آزاد در دوره نهضت ملی است. در آن دوره بود که احزاب تازه نفس توانستند در برابر حزب وابسته توده و رجال وابسته و نفتی و دربار فاسد پهلوی سر برآورند و دموکراسی را تقویت کنند و بار دیگر نشان دادند که دموکراسی بدون حزب غیرممکن است. در این میان، مهمتر از همه تشکیل اولین نهاد موثر و مردمی یعنی «جبهه ملی» بود که توانست گروهی از رجال مختلفالسلیقه را جمع کند که بعضیشان از ابتدا داعیهای دیگر داشتند. این جبهه توانست احزابی را در خود متشکل کند تا جایی که نوعی ایدئولوژی بومی در عین حال مدرن را در برابر ایدئولوژیهای وارداتی که از آن برنامه «سوسیال دموکراسی» برمیآمد، تجربه کردیم. اما در نهایت، روند حوادث به گونهای دیگر شد که کسی جرات گریز نداشت. اگر چه با کودتا بالاخره گروهی با وسوسه دربار و خارج سرانجام در مقابل این روند ایستادند ولی پروسه استقلالطلبی با دموکراسیخواهی، در گذر زمان کاملتر و انگیزهای برای مقاومت شد. «نهضت مقاومت ملی» راهی بود که پس از مصدق شکل گرفت و به خاطر ارزشهای مدرنی که تعقیب میکرد، رهروانی فراوان یافت. بعد از چند سال با یکی، دو انتخابات قلابی، در شرایطی میلیتاریزه و غالبا با حکومت نظامی که نیکسون به ایران آمد و شانزده آذر به خون کشیده شد، تظاهرات جوانان، دانشجویان، احزاب ملی و اصناف و پیشهوران و... رژیم را راحت نگذاشت و اجازه نداد سکوت رضاخانی حاکم شود. با تغییر جمهوریخواهان در آمریکا اوضاع دیگر شد و فضا به طور نسبی باز شد. بعد از مدتی جبهه ملی دوم با حضور روشنفکران، روحانیون ملی (میلانی، انگجی، شبستری، برادران زنجانی و بسیاری دیگر)، دانشگاهیان، اصناف و پیشهوران، احزاب و گروههای اولیه جبهه ملی (حزب ایران، جمعیت آزادی مردم ایران، خداپرستان سوسیالیست، حزب ملت ایران و بخشی از نیروی سوم خلیل ملکی و خنجی) شکل گرفت.
بعد از مدتی با جابهجایی نسلی و اختناق افزونتر، گروههای فوقالذکر بعضا شاهد انشعاباتی رادیکال شد؛ چرا که عدالت اجتماعی پررنگتر از آزادی شد و در نهایت نوعی سوسیال دموکراسی ذهنیت نسل جوان را به خود مشغول داشته بود که جبهه ملی دوم جوابگوی آن نبود. شعارهایی که با برنامههای مصدق یک دوره تجربه شده بود. اعضای جبهه ملی آن روز بیشتر با «سیاست صبر و انتظار» موافق بودند. در مقابل، جوانان جبهه نامهای به مصدق ضمن اعتراض به عملکرد و حضور نیروهای غیرحزبی در جبهه، به غیبت بعضی احزاب اعتراض کردند که مصدق در جواب ضرورت حضور احزاب را بیش از افراد غیر حزبی و تشکیلاتی برای رسیدن به هدف دانست. در این دوره، شادروان ورجاوند در اروپا از چهرههای پیشگام بود. در این مرحله جبهه ملی سوم متشکل از احزاب قبلی به اضافه نهضت آزادی اعلام موجودیت کرد. وجود تشکلها و احزاب ملی هستههای مقاومتی بود که اجازه نداد استعمار کهنه و نو، هرگونه که میخواهد عمل کند. این در حالی بود که روش قهرآمیز کمکم تبدیل به خشم انقلابی میشد و شد. قیام پانزده خرداد که با بازداشت آیتالله خمینی آغاز شد، در این فضا شکل گرفت. کمکم مساجد پایگاه انقلابیون و فضای سیاسی گذشته تبدیل به فضایی مذهبی شد. از سویی حکومت کارتر و حقوق بشر جهانی او پشت تمام دیکتاتورها را خالی کرد. از این مرحله (در دهه پنجاه) جبهه جدیدی اندک اندک از نیروهای ملی ـ مذهبی تشکیل شد که چپ و راست خود را داشت. در ضمن سازمانهایی جدید چون «جمعیت دفاع از حقوق بشر» متشکل از نیروهای ملی (جبهه ملی)، مذهبی ملی (نهضت آزادی) و جاما (منشعبین حزب مردم ایران) و گروهی غیر حزبی زمینه را برای جابجایی قدرت آماده میکردند. البته مبارزه در طیفهای مختلف با جابهجایی نسلی یکی، دوبار تغییر روش داده از جنگهای چریکی تا مبارزات سیاسی و مذهبی و حضور روحانیت از دهه چهل و رهبری آیتالله خمینی که با نوعی اجتهاد تازه فراتر رفته و «جمهوری» را با پسوند «اسلامی» با طرح قانون اساسی اولیه که مورد تایید شورای انقلاب و دولت موقت و تمام گروهها از جمله جبهه ملی بود، ایران را وارد دورهای دیگر از تاریخ خود کرد.
روندی که چنانچه ادامه مییافت، شرایط غیر از آن میشد که بعدها شد. چه عملا «میزان رای ملت میشد». در این زمان که روند حوادث به خوبی و اصلاحطلبانه جلو میرفت، تسریع انقلاب توسط ضدانقلاب با هدفی تخریبی، با نامهای کذایی در روزنامه اطلاعات توسط داریوش همایون تودههای روستایی را به خیابانها کشاند که اگر رهبری داهیانه آیتالله خمینی نبود، مهار اوضاع از دست همه کس خارج میشد و چه بسا شاهد تجزیه بودیم(1). پس از آن، در روزهای آخر مانده به پیروزی انقلاب و در دورهای که ما در یک هفته دو دولت «شاهپور بختیار» و مهندس «مهدی بازرگان» را شاهد شدیم، جبهه ملی که بختیار از اعضای آن بود، عمل بختیار را محکوم کرد و شادروان صدیقی شجاعانه پیشنهاد نخستوزیری شاه را رد کرد. دولت موقت به نسبتی دولت ائتلافی بود که از این جمع، شادروان ورجاوند در آن وزیر فرهنگ و شادروان سنجابی وزیر خارجه از جبهه ملی بودند؛ گر چه این دولت کمکم در نهضت آزادی بیشتر منسجم شد و مابقی به عللی از جمله وجود مراکز مختلف تصمیمگیری، از آن جدا شدند. سرعت حوادث و ناشیگری رادیکالیسم به ظاهر «چپ» که همیشه در همه جای دنیا به سود راست عمل کرده، در آن مقطع اوضاع را بدتر ساخت. از گروگانگیران تا گروههای چپ مارکسیستی تا مجاهدین چنین راهبرد اشتباهی را در پیش گرفتند. در نتیجه، گروهی از باقیماندههای جبهه ملی در موضع اپوزیسیون قرار گرفتند که عنوان «جبهه ملی چهارم» را بر خود نهادند. اعضای این دوره جبهه ملی و از جمله شادروان ورجاوند در اوایل دهه 60 مدتها به زندان رفتند، ولی از پرنسیبهای خود که تحقق دموکراسی و آزادیهای مصرح در قانون اساسی بود، دست نکشیدند. در این مرحله، ورجاوند با وجود تمام فشارها خوش درخشید. حتی در بدترین شرایط بعد از انقلاب در برابر ریگان که به ملت ایران توهین کرد، این جبهه ملی و یاران قدیمیاش چون شاهحسینی، علی اردلان، ادیب برومند، حسن لباسچی، اسدالله مبشری، ناصر مجللی، کورش زعیم و البته ورجاوند با اعلامیهای بعد از زندان، به توهین ریگان جواب دادند. آنها با وجود تمام فشارها حاضر نشدند منافع ملی و توهین به هویت ایرانی را بیجواب بگذارند. پس از ماجرای گروگانگیری، نهضت آزادی هم از قدرت کناره گرفت و قدرت یک دست شد. جنگ تحمیلی، فضای منطقه و کشور امنیتیتر ساخت و روند حوادث به گونهای شد که مدتها ادامه داشت، ولی جبهه ملی جدید در موقعیت اپوزیسیون باقی ماند. حتی در جریان جنبش دوم خرداد و دوران اصلاحات، جبهه ملی از موضع اپوزیسیون ظرفیتهای مثبت قانون اساسی را نادیده گرفت و راهحل را «تغییر قانون اساسی» معرفی کرد، پیشنهادی که به نظر بخشهایی دیگر از اپوزیسیون، امکان تحقق آن فراهم نبود.
از این پس، ما با جا به جایی طبقات اجتماعی و نسل جوان میراثدار چند جریان سیاسی ـ اجتماعی در کل حرکتهای موجود سیاسی مواجه شدیم. جریان اصلاحطلب، جریان اصولگرا (سنتی) و جریان تحریمیها که رهبری تحریمیها بیشتر با این جبهه ملی بود. در حالی که بخشی از احزاب جبهه ملی سابق سیاست اصلاحطلبی پیشه کرده و حمایت از اصلاحطلبان را برگزیدند؛ نهضت آزادی، جاما و بخشی از ملی ـ مذهبیها از این دسته بودند. گروهی که از تبعات تحریم آگاه بودند و تجربه بعدی هم ثابت کرد حق داشتهاند. این طیف به واقعیتهای اجتماعی، شرایط جهانی و ممکنات سیاسی نظر داشتند که حاصل آن، شرکت در انتخابات ریاست جمهوری هفتم و رای به دکتر معین بود. این تجربه همچون تجربههای پیشین سیاسی در ایران ثابت کرد که فرصتها استثنایی و غیرقابل تکرار است. اگر چه دموکراسی «جبر زمانه ماست»، ولی گام اول آن حضور در صحنه است که اگر این حضور مستمر و گسترده باشد، چه بسا معادلات بازی قدرت را بر هم بزند. در هر صورت، ورجاوند خالصانه و مخلصانه نامش برای همیشه در فهرست مبارزان آزادی و دموکراسی در ایران ثبت شد. او از نسلی بود که همه از دبیرستان شروع کرده بودند. نسلی که به قول شریعتی، اجازه نداد برایش تصمیم بگیرند و هنوز هم نمیدهد. اگر چه برای پدرانشان همیشه تصمیم گرفته بودند. نسلی که وقتی بعد از کودتا فضا بسته شد، به فضای باز غرب هجرت کرد و کنفدراسیون را تشکیل داد و از آنجا به افشای رژیم شاه و سیاستهای غرب در جهان سوم پرداخت. جالب آنکه روزنامه «ایران آزاد» ارگان آن بیش از همه متعلق به جبههای بود که از یک سو شریعتی را داشت و از یکسو ورجاوند را، که یکی مذهبی بود و ملی و یکی ملی بود و مذهبی؛ همچنانکه بازرگان در آخر گفت: «ما دین را برای ایران میخواهیم» و بعدها مهندس سحابی گفت: «برای ما منافع ملی اصل مرجع است که حافظ دین، خداست». نسلی که اگر به ظاهر در حوزه سیاست ناکام مانده ولی در حوزه جامعه نمیشود گفت که پیروز نبود. طیفهای مختلف این نسل معتقد بودند که دموکراسی یک پروسه تدریجی است که ما باید مواردی را تجربه میکردیم من جمله «حضور در صحنه» یا از سوی جمعی «غیبت» به علاوه پیآمدهای هر کدام.