تاریخ انتشار : ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۳  ، 
کد خبر : ۳۲۱۰۴
مجادله سرمایه‌گذاران و سیاستمداران غرب بر سر ناکامی انقلاب‌ها و جنبش‌های قلمرو شوروی سابق

«پروژه قرن» چگونه متوقف شد؟


توقف انقلاب‌های رنگی در سرزمین‌های شوروی سابق بخشی از یک حادثه عمیق است، عمق این رویداد را فقط کسانی دریافتند که اوضاع این منطقه را تاکنون ردیابی کرده‌اند: شاید در نگاه ما، اتفاقاتی مانند؛ ناآرامی زنجیره‌ای اوکراین، نزاع‌های حکومتی بیشکک و تنش‌های روسیه با تفلیس و استونی، حوادثی تکراری و کم ‌اهمیت باشند، آن قدر کم اهمیت که حتی ارزش تیتر شدن برای رسانه‌ها را ندارند اما همین وقایع به ظاهر کوچک در چشمان تیزبین جهان سیاست و سرمایه، سرنخ‌هایی از تحولات عصر امروز و آینده هستند.

در این سلسله حوادث، فقط دولت‌های پوتین و بوش نیستند که به یک زورآزمایی جدید دست زده‌اند که زیرپوستین نزاع خاندان قرقیز و گرجی و روسی، کشمکشی بزرگ جریان دارد. کشمکشی که ردپای همه کمپانی‌ها و کانون‌های قدرت اقتصادی و سیاسی در لابه‌لای آن نمایان است.

همانان که در بامداد فروپاشی شوروی و در صدای زنگ استقلال جمهوری‌های شوروی سابق خبر از «طلوع یک عصر طلایی» دادند و بر جریان نقل و انتقال انرژی از این منطقه نام «پروژه قرن 21» نهادند. اکنون همه آنها که 2 دهه پیش کاروان سرمایه و تکنولوژی خویش را روانه کرانه خزر و ماوراءالنهر کردند اکنون در اغتشاش بیشکک، کی‌یف و تفلیس نشانه‌های یک بحران تاریخی را می‌بینند. بحرانی که در ظاهر امر، چالشی میان دواردوی راستگرایان و چپگرایان است اما گران قیمت‌ترین مناقصه‌های اقتصادی جهان صنعت و فناوری را معلق گذاشته است.

این گونه است که مردان سیاست و اقتصاد مغرب زمین با نگاهی فراتر از ما همسایگان آسیای مرکزی و قفقاز و حوادث این خطه را زیر نظر گرفته‌اند. رسانه‌های آنان سهم عظیمی از خبرهای خود را به این حوادث اختصاص داده‌اند. در پژوهشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی آنان انواع میزگردها و همایش‌ها برای تحلیل سرنوشت جنبش‌ها و انقلاب‌های رنگی برپاست.

عمق نگرانی اروپا و آمریکا نسبت به آن چه اکنون در جمهوری‌های آشوب زده می‌گذرد را فقط با عیار علاقه تاریخی و امیدهایی که به این کانون هیدروکربن جهان دوخته بودند، می‌توان سنجید.

بر همه آن پیامدهای اقتصادی بحران‌های جوامع مشترک‌المنافع باید پیامد روانی و حیثیتی این حوادث را نیز افزود، دیپلمات‌ها و معماران سیاست خارجی غرب در این گیر و دار فقط نگران سوختن پول‌ها و هدر رفتن سرمایه‌های هنگفت خویش نیستند که این جنبش‌ها و ناآرامی‌ها، قبل از منافع اقتصادی گریبان تفکر سیاسی غرب را در چنگ گرفته است.

نزاع امروز کی‌یف و تالین و تفلیس آشکارا به تقابل دو قطب تفکر راست و چپ تبدیل شده است در برابر نیروهای نارنجی‌پوش اما خسته لیبرال، نسل جدیدی از سوسیالیست‌های تازه نفس قد افراشته‌اند که سوار بر موج نارضایتی مردم و متکی بر اهرم حمایت مسکو به سوی فتح قله‌های قدرت پیش می‌تازند.

بنابراین این تحلیل خطا خواهد بود اگر رفتار سیاسی امروز دول غرب در حوادث این خطه فقط از افق منافع اقتصادی دیده شود. راهبرد سران غرب این بود که از رهگذر ایجاد نظام‌های سیاسی لیبرال به بازار بکر انرژی و نفت این منطقه دست یابد. این یک سیاست تدوین شده و رسمی بود که بلوک غرب و در رأس آن آمریکا بیش و پیش از هر چیز در پی افکندن بنیان یک نظام سیاسی در اقلیم شوروی سابق بودند و در راستای این راهبرد، جمله دولت‌ها و حاکمان جدید این منطقه از ساکاشویلی در تفلیس تا یوشچنکو در کی‌یف زیر چتر حمایت جهان لیبرال قرار گرفتند. بنابراین ناکامی این نظام‌ها در واقع ناکامی تئوری‌ها و طرح‌هایی است که قرار بود به نسخه‌ای جهانشمول برای ملت‌های تازه استقلال یافته و سرگردان درآید.

بنابراین اعتراض و احساس امروز غرب در حوادث اوکراین و ماجرای فرو افتادن حکومت یوشچنکو و دوستانش تداعی از دست رفتن همکیشانی است که ناب‌ترین دوستی سیاسی با اروپا و آمریکا را به هم زده بودند و افول اقبال کسانی است که داوطلبانه پذیرفته بودند حلقه وصل جمهوری‌های تازه استقلال یافته به پیکره اتحادیه اروپا و پیمان‌های ناتو باشند.

به این ترتیب است که حوادث این روزهای سرزمین‌های ناآرام شوروی سابق بازتابی فراتر از تصور ما در محافل غرب دارد شاید اگر سایه جنگ عراق و افغانستان از فضای خبری جهان کنار می‌رفت آنگاه می‌شد واقعیت نگرانی سیاستگذاران مغرب زمین به این وقایع را به وضوح رویت کرد و باور نمود که ناکامی جنبش‌های لیبرالی در ماوراءالنهر و بن‌بست انقلاب‌های رنگی اقمار شوروی سابق مسأله امروز و آینده غرب است و در صدر و سرلوحه معضلات اروپا و آمریکا نشسته است.

اما از نکته‌های شنیدنی در واکنش غرب به این حوادث، محکمه‌ای است که امروز در پایتخت‌های اروپایی و آمریکا برپا شده است. محکمه‌ای نمادین که دستور کار آن، حساب‌کشی از گردانندگان 2 دهه سیاست خارجی و دیپلماسی اروپا و آمریکا در این خطه است.

هر روز که تب بحران در پایتخت‌های آسیای میانه و اوراسیا بالا می‌گیرد رسانه‌های غرب، گروهی از مدیران میز تصمیم‌گیری و مراکز سرمایه‌گذاری اروپا و آمریکا در آسیای میانه و قفقاز را پای مناظره و پرسشگری می‌کشانند و جالب این جاست که در این مؤاخذه‌ها، گروه سیاستمداران، گناه شکست انقلاب‌های رنگی را به گردن نظریه‌پردازان و سناریونویسان می‌اندازند و بر این ادعا پا می‌فشارند که هسته‌های مطالعاتی و اتاق‌های فکر اروپایی و آمریکایی آن چنان که انتظار می‌رفت نقشه جنبش‌های لیبرال را منطبق بر واقعیات این سرزمین ترسیم نکردند و به طور متقابل، تیم طراحان نیز، دولتمردان را عامل این شکست و ناکامی قلمداد می‌کنند و دائم این سرزنش را نثار حکومت‌ها می‌کنند که این دولت‌های واشنگتن و لندن و پاریس بودند که ارزش‌های جهان لیبرال و اصول دموکراسی را در پای بی‌تدبیری و منافع روزمره اقتصادی ذبح کرده‌اند.

این گزارش دریچه‌ای به این بحث‌های پردامنه در محافل غرب گشوده و 2 نمونه گویا و روشن از ده‌ها رشته بازتاب ناکامی انقلاب‌های مخملی در محافل سیاسی غرب را برگزیده است. این 2 مورد به چالش و رودررویی دو چهره سرشناس از تیم طراحان و گروه موسوم به «اسپانسرهای جنبش‌های لیبرال» تعلق دارد که پس از بروز آشوب در بستر حکومت‌های لیبرال به مواخذه‌ای سخت از حکومت‌های غرب روی آورده‌اند. این 2 تن نام و چهره‌شان برای سیاستمداران آسیای مرکزی آشناتر از همه است و شاید به همین دلیل صدای اعتراض‌شان رساتر از هر سیاستمدار غربی به گوش می‌رسد. بروس جکسون و جورج سوروس 2 مرد متنفذی که همه سال‌های پس از فروپاشی شوروی را به طراحی و پیشبرد الگوی حرکت لیبرالی در اقلیم‌های شوروی سابق سپری کردند. آنها در سخنان تازه خویش آشکارا یک کیفر خواست تاریخی بر ضد سیاستمدارانشان به جرم فرصت‌سوزی و تضییع اعتبار غرب در این خطه اقامه کرده‌اند. سوروس و جکسون اگر تا دیروز به عنوان معماران پشت پرده حوادث آسیای مرکزی و قفقاز مطرح بودند اکنون پس از توقف ماشین انقلاب‌های رنگی ترجیح داده‌اند که با حضوری مستمر و آشکار در رسانه‌ها، دولت‌های غرب را به چالشی فراگیر در دنیای دیپلماسی بکشانند.

بروس جکسون

نفر نخست بروس جکسون چهره‌ نامدار نومحافظه‌کاران است که همه تقصیر شکست در قلمروی شوروی سابق را متوجه دولت‌های آمریکایی و اروپایی می‌کند. او عملکرد این دولت‌ها را شرم‌آور می‌خواند و از انحرافی بزرگ در انتخاب‌های دولت بوش و شرکای اروپایی‌اش در تعامل با دولت‌های این منطقه سخن به میان می‌آورد. اعتراض این سیاستگذار سرشناس آمریکا به میراث دیپلماسی کشورش از حالت یک نقد و انتقاد معمولی فراتر رفته است. او برای توصیف وضع سیاست خارجی دولت بوش و دیپلمات‌های اروپایی در این عرصه از واژه سردرگمی و گام‌های نابجا و بلندپروازی استفاده می‌کند و در نهایت می‌گوید: «همه غرب در این سال‌ها شاهد سردرگمی دموکراسی در آسیای مرکزی بوده‌اند چرا که ایالات متحده آمریکا قدم نابجا گذاشت و پایگاه‌های نظامی را بر پایه دموکراسی برتری داد».

اما در این مجادله بزرگ بر سر شکست انقلاب‌های رنگی، بروس جکسون تنها نیست دست بر قضا او در آغاز لیستی از چهره‌های آمریکایی نشسته است که وظیفه تام و تمام طراحی اصول حرکت آمریکا و حتی غرب در سرزمین‌های بکر شوروی سابق را بر عهده داشتند.

مرور کارنامه و سرگذشت این نظریه‌پرداز کاخ سفید، بسیاری از واقعیات شنیدنی درباره میزان و حجم سرمایه‌گذاری سیاسی و اقتصادی غرب در این منطقه را روشن می‌کند.

دانش‌آموختگان سیاست بروس جکسون را با عقاید و باورهای او در زمینه طراحی جهان تک قطبی بر محور نیروی نظامی ـ سیاسی آمریکا می‌شناسند. و همین رشته عقاید بود که جکسون را در جرگه یکی از چند نظریه‌پرداز تیم نومحافظه‌کاران قرار داد. برای جکسون و همفکرانش که در جست‌وجوی فرصتی برای پیاده کردن ایده و آرمان «قرن آمریکایی» بودند فروپاشی شوروی یک فرصت رؤیایی بود. فرصتی که می‌توانست نخستین شاهراه قدرت جهانی غرب باشد.

بر همین اساس جکسون یکی از تدوین کنندگان مانیفست تاریخی نومحافظه‌کاران بود، طرحی که آشکارا به راهبرد قرن جدید حوزه دیپلماسی و حتی امنیت ملی دولت آمریکا بدل شد. این طرح در سپتامبر سال 2000 «طرح برای یک قرن جدید آمریکایی» PNAC (Project for a New American Century) نتایج یک بررسی مطالعاتی خود را با عنوان «بازسازی دفاع آمریکا: استراتژی‌ها، نیروها و منابع برای یک قرن جدید» منتشر کرد. در سپتامبر 2002 رئوس اصلی گزارش PNAC شالوده گزارش انتخاباتی جورج‌بوش به عنوان «استراتژی امنیت ملی ایالات متحده آمریکا» را تشکیل داد. سخن جدی تدوین‌کنندگان آن طرح جنجالی این بود که گفتند ارتش آمریکا برای مسئولیت‌هایی که ما از آن انتظار داریم، بسیار کوچک است. بنابراین کاخ سفید مکلف بود که به جای مهار اقتدار امنیتی آمریکا که در دوره کلینتون بیان شد، به افزایش نیروی نظامی این کشور در سطح جهانی و کسب و گشودن حوزه‌های نفوذ تازه در نقاط مهم جهان مبادرت کند. در سال 2000 اعضای PNAC شامل افراد زیر بودند: «دیک‌چنی» و همسرش «لین‌چنی»، «لوئیس لیبی» مشاور نومحافظه‌کار چنی، «دونالدرامسفلد»، «پل ولفوویتس»، «الیوت آبرامز» سرپرست بخش خاورمیانه شورای امنیت ملی، «جان بولتون» و نومحافظه‌کاران معروفی مانند «ریچاردپرل» و «ویلیام کریستول»؛ «بروس جکسون» معاون سابق لاکهید ـ مارتین؛ «جیمز وولسی» رئیس سابق سیا و «نورمن پادهورتز».

هنوز این حرکت گروه جکسون در خاطره‌ها مانده است که چگونه در برابر 2 سیاست فرانسوی‌ها که بوی رقابت با آمریکا از آن برداشت می‌شد، مقاومت کردند. مورد نخست آن ماجرا پیشنهاد استراتژیست‌های فرانسوی برای ارتش اروپایی بود که مردان نومحافظه‌کار آن را از طریق ابزار ناتو و توسل به گروه پر شمار شاخه سازشکار این پیمان متوقف کردند. نمونه دوم در هنگام شروع جنگ عراق و مخالفت‌های شیراک نمایان شد که در این ماجرا جکسون در نقش یک کارگردان ظاهر شد و بر پایه اسناد خود محافل آمریکایی او نقش اصلی را در همراه ساختن دولت‌های محافظه‌کار شرق اروپا با جنگ عراق داشت و توانست با گرفتن امضای 10 کشور اروپایی جنبش ضد جنگ شیراک و شرودر را متوقف سازد.

اما این گروه تئوریسین‌های نومحافظه‌کار از همان ابتدا نگاه ویژه به حوزه آسیای مرکزی و قفقاز داشتند. در واقع اگر شاخه‌ای از طرح جهانی این گروه در خاورمیانه و جنگ عراق پیاده شد شاخه نیرومند دیگرش در اقلیم شوروی سابق دنبال شد. جکسون و دوستانش این بخش از ماموریت جهانی خود در کرانه خزر را با کمک چندین کمیته و بنیادی پیش بردند که از قبل برای تحقیق و کاوش در امور اقتصادی و سیاسی این منطقه تدارک دیده بودند.

جکسون در صدر این بنیادها قرار داشت. هر کدام از این مؤسسات حکم یکی از بازوهای سیاستگذاری و تصمیم‌سازی ایالات متحده را در جماهیر تازه استقلال یافته بر عهده داشتند. در برگیری و سطح پوشش این نهادها به گونه‌ای است که هیچ موضوعی از موضوعات این سرزمین از صلح و جنگ گرفته تا انرژی و نفت و از امور ارتش گرفته تا زمامداری از نگاه آنان دور نمانده است. در شبکه سیاستگذاری جکسون و دوستانش نام انواع «کار گروه‌ها» و هسته‌های کاری دیده می‌شود.

این سازماندهی عجیب و بی‌سابقه مرهون تجربه حضور طولانی جکسون و نومحافظه‌کاران در کانون‌های رنگارنگ امنیتی و سیاسی است. جکسون از آغاز دهه 70 که فعالیت جدی خود را به عنوان افسر اطلاعات شروع می‌کند، در سال 86 به کمیته خلع سلاح گام می‌نهد. و در سال‌های دهه 90 به جمع عناصر برنامه‌ریز در امور راهبردی وارد می‌شود. در پایان دهه 90 ردپای این عضو شبکه جمهوریخواهان را در کمیته امنیت ملی و سیاست خارجی می‌توان یافت. او در همان حال تصدی چند پست حساس نمایندگی آمریکا در امور ناتو را در کارنامه خود ثبت می‌کند.

اما شهرت جکسون وقتی به اوج می‌رسد که مدیریت پروژه‌های جنجالی مانند انتقال دموکراسی، اشاعه لیبرالیسم و صلح در مؤسساتی مانند «مرکز مطالعات استراتژیک» یا «امریکن اینترپرایز» بر عهده می‌گیرد.

این رشته آخر از فعالیت جکسون هست که او را به یک آمریکایی متنفذ نزد دولت‌های آسیای مرکزی و قفقاز بدل می‌کند. ابتدا جکسون در نقش عضو یک گروه آمریکایی با نام «کمیته آمریکایی برای صلح در قفقاز»‌ مجموعه‌ای از سیاست‌های کاخ سفید برای حمایت از جنبش‌های نوپای ضد روسی را در دست می‌گیرد. پاتوق اعضای این کمیته، مراکز مهم نفتی یا میادین عبور خطوط لوله‌های انرژی هستند، از باکو گرفته تا چچن و قزاقستان. آنها به چچن می‌روند چون خطوط لوله‌های انتقال نفت و گاز میادین نفتی روسیه و قزاقستان از آنجا می‌گذرند، و به آبخازیا و گرجستان و اوکراین می‌روند زیرا سرمایه‌گذاری در جنبش‌های استقلال‌خواهی این مناطق تا سلطه تنها قدرت منطقه یعنی روسیه را به نحو چشمگیری کاهش یابد. در بنیاد دیگر، آنها پروژه پیوستن و عضویت این جمهوری‌ها در نهادها و پیمان‌های اروپایی بویژه ناتو و سازمان امنیت و همکاری اروپا را دنبال می‌کنند. آنها این ایده را اغلب از طریق نشست‌های دوره‌ای و گردهمایی مشترک میان اروپایی‌ها و این جمهوریها پیش می‌برند. جکسون در چندین سخنرانی خود در این همایش‌ها به صراحت اعلام می‌کند که پروسه انتگراسیون یا همگرایی این جمهوری‌ها با ساختارهای اروپایی و پیوستن این کشورها به گفت‌وگوهای ترانس آتلانتیک (ماورای اطلس) برای آمریکا یک موفقیت تاریخی است. بروس جکسون در نطق اصلی خود که در نوامبر 2003 در همایشی با عنوان رسانه‌ها و جنگ در دانشگاه بونالو برگزار شد می‌گوید: «دولتها در تمامی جنگها از همه امکانات در دسترس استفاده کرده‌اند تا انگیزه‌هایشان، تصمیمات و اعمالشان و اعمال نیروهای نظامیان را تا حد ممکن شفاف بیان نمایند... برای دولتهای درگیر در جنگ، رسانه‌ها یکی از ابزارهای جنگی محسوب می‌شوند.»

اما جکسون و دوستانش در این مدت برای حضور و نفوذ در صحنه قفقاز و آسیای میانه فقط به نیروی اندیشه و ذهن خود تکیه نکردند. او همانند جورج سوروس یکی از سهامداران و صاحبان سرمایه در شبکه اقتصادی نومحافظه‌کاران است. موقعیت اقتصادی او موجب شد که همه پروژه‌های سیاسی و امنیتی در سرزمین‌ فقیر شوروی سابق را با اهرم مالی پشتیبانی کند.

بر اساس گزارش منابع آمریکایی، «بروس جکسون» (Jackson Bruce) معاون شرکت «لاکهیدمارتین» است. شرکتی که یکی از بزرگترین طرف قرارداد وزارت دفاع آمریکاست. این شرکت، بزرگترین عرضه‌کننده خدمات مربوط به تکنولوژی اطلاعات، سیستم‌های خودکار و برنامه‌های آموزش نظامی به دولت آمریکاست. این کمپانی در کنار هالی‌ برتون از جنگ در عراق سودی سرشار برد. گفته می‌شود هشتاد درصد عملیات تجاری این شرکت در حال حاضر با وزارت دفاع آمریکا و آژانس‌های وابسته به دولت فدرال است تنها در سال 2002 کمپانی «لاکهیدمارتین» قراردادهایی به ارزش 17 میلیارد دلار با وزارت دفاع آمریکا منعقد کرد.

به این ترتیب روشن می‌شود که ناآرامی امروز این منطقه چه بازتابی از نگرانی نزد جکسون و دوستانش ایجاد می‌کند، و چندان جای شگفتی نیست که شکست انقلاب‌های رنگی به عنوان مهم‌ترین پروژه مورد علاقه جکسون، گروهی از صاحبان سیاست و سرمایه را مقابل دولت قرار می‌دهد. نزد این گروه پروژه توسعه و اصلاحات آسیای مرکزی و قفقاز اهمیتی برابر پروژه آزادسازی عراق دارد. با این نگاه باید نقدهای پرخاشگرانه جکسون بر دولتمردان واشنگتن را روی آنتن صدای آمریکا از نگاه گذراند:

* آیا به نظر شما چنین نمی‌رسد که دولت‌های آسیای مرکزی در همان مرحله اول دموکراسی درمانده‌اند و دموکراسی در اینجا چون کشتی در گرداب مانده است؟

** متأسفانه ما شاهد سردرگمی دموکراسی در آسیای مرکزی در سالهای اخیر بوده‌ایم. احتمال دارد که علت آن این باشد که ایالات متحده آمریکا قدم بی‌جا گذاشت و پایگاه‌های نظامی را بر پایه دموکراسی برتری داد. قدم بی‌جای دیگر این بود که در تشکیلات وزارت امور خارجه آمریکا بخش آسیای مرکزی از اروپا جدا شد، و به بخش آسیای جنوبی ملحق شد.

* آیا شکست دموکراسی در آسیای مرکزی می‌تواند سبب آن شود که در منطقه تندروها قدرت بگیرند؟

** من فکر نمی‌کنم که تندروها یگانه خطر در منطقه باشند. این یک تهدید است اما فشار به آسیای مرکزی از هر چهار طرف وارد می‌شود. همچنان که مراکز اقتصادی روسیه بازار را در دست می‌گیرند، و در عین حال مداخله چین عمیق‌تر می‌شود و البته بر اثر پاشیده شدن‌ها است که تند روی افزایش می‌یابد و حکومت‌ها راهشان را گم می‌کنند و به آنها در نهادهای بین‌المللی جایگاه معینی داده نمی‌شود.

* آیا برای واشنگتن ضروری نیست که رفتار خود را تغییر دهد و یک سیاست فراگیر در برابر منطقه آسیای مرکزی داشته باشد؟

** یکی از مشکلات دورنمای سیاست در برابر آسیای مرکزی این است سیاست مربوط به روسیه تا انتخابات ریاست جمهوری روسیه در سال آینده در حال تعویق خواهد ماند و این دو چیز یعنی نبود دالان انرژی اوراسیا و نبود سیاست عملی غرب در برابر روسیه تشکیل یک برنامه همکاری با آسیای مرکزی را با مشکل رو به رو می‌کند. باید همه غرب به این مسأله توجه کنند. متأسفانه از قدم اول دلسردی پیش آمد زیرا درخواست قزاقستان جمهوری‌های دیگر در سازمان امنیت و همکاری اروپا پشتیبانی نیافت و سرکوب شد به عقیده من این سیاست باید بازنگری شود.

* هراس غرب از این است که اتحاد اروپا به خاطر جلب دولت‌های آسیای مرکزی از نقض حقوق انسانی در این منطقه چشم می‌پوشد؟

** من فکر نمی‌کنم این مشکلات تنها به اتحادیه اروپا ربط داشته باشد. از دید من بعضی از رفتارهای آمریکا نیز بیانگر آن است که ما گاهی به وضع حقوق بشر از منظر پنجه می‌نگریم. این به نظر من از همان آغاز کار به میراث مانده است. زیرا در سیاست آمریکا نیز حقوق انسان قربانی ارزش‌های سیاسی شده است. این امر نامعقول و باورشکن است. هم برای آمریکا و هم برای اتحادیه اروپا. این یک سیاست شرم‌آور است و باید از آن دست بکشند. ما نمی‌خواهیم در آسیای مرکزی بی‌آبرو باشیم.

سرمایه‌گذار انقلاب‌های رنگی

جورج سوروس نامی آشنا برای دو طایفه سیاستمداران و تجار است. اهالی اقتصاد او را به عنوان یک بازیگر حرفه‌ای بورس و بازار می‌شناسند، اما اصحاب سیاست سوروس را یک ماجراجو در دنیای دیپلماسی می‌بینند که از ابزار سرمایه و ثروت برای انداخت طرح‌ها و نقشه‌های پنهان بهره می‌جوید. رسانه‌ها بار دیگر به سراغ سوروس رفته‌اند فردی که نقش انکارناپذیر در پشتیبانی از رویدادهای موسوم به انقلاب رنگی در سرزمین‌های شوروی سابق داشته است.

سوروس یکی از چند مرد جنجالی دنیای سیاست و سوژه‌ای جذاب برای رسانه‌ها است. تحلیل شخصیت رمزگونه او حتی برای رسانه‌های آمریکایی نیز موضوعی جالب بوده است تا جایی که نشریه تایم در سپتامبر سال 1997 تصویر روی جلد خود را به کاریکاتوری از سوروس اختصاص داد و در معرفی او، سوروس را شخصی بورس باز، و فعال سیاسی معرفی کرد. نشریه فوربس ثروت او را 885 میلیارد دلار برآورد کرد و هشتادمین فرد ثروتمند جهان وپولسازترین سیاست باز به شمار آورد.

سوروس اگر چه شهرت و نفوذ خود را مدیون دنیای آزاد تجارت است اما چهره‌ای غیر حکوکتی نیست او افزون بر ریاست مؤسسه سیاسی «جامعه باز» عضو سابق شورای روابط خارجی آمریکا است. اندیشه‌های سوروس نیز آبشخور آمریکایی دارد، مانند بیشتر آمریکایی‌ها نقش ویژه برای ایالات متحده در جهان قائل است و در جایی می‌نویسد: «ما باید درک کنیم که به عنوان قدرتی دموکراتیک در جهان مسئولیتی ویژه داریم. ما باید به جز محافظت از منافع ملی، در حمایت از منافع مشترک بشریت نقشی رهبری‌کننده را بر عهده بگیریم». سوروس در صف‌بندی سیاسی داخل آمریکا خود را فردی ضدبوش معرفی کرده است. سوروس در مصاحبه‌ای با روزنامه واشنگتن‌پست نوامبر 2003 _ اعلام کرد که بیرون راندن جورج بوش از کاخ سفید به «مساله مرگ و زندگی» برایش تبدیل شده است. او برای شکست بوش در انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 به مؤسسه‌های پشتیبان دموکرات‌ها میلیون‌ها دلار کمک کرد. در آگوست سال 2004 دنیس‌ هسترد رئیس سابق مجلس نمایندگان آمریکا در گفت‌وگویی با شبکه نومحافظه‌کار فاکس نیوز انتقادات شدیدی را بر ضد سوروس مطرح کرد. او مدعی شد:‌ «ما نمی‌دانیم پول سوروس از کجا می‌آید. همان طور که می‌دانید بخشی از سرمایه او از آن سوی آب‌ها می‌رسد و ممکن است از قاچاق مواد مخدر باشد.» سوروس در پاسخ به او گفت: شما با تهمت زدن به من می‌خواهید کسانی را که اعتقاد دارند بوش کشور را به سمت اشتباه می‌کشاند خاموش کنید.

اما تفکرات او به لحاظ بار تعصبات آمریکایی تفاوت چندانی با نومحافظه‌کاران ندارد چنانکه یک تحلیلگر سیاسی نوشته است: سوروس و بوش با یک عینک به دنیا نگاه می‌کنند، اگر چه یکی لیبرال باشد و دیگری نومحافظه‌کار.

نکته مهم در جهت‌گیری و انتخاب سیاسی سوروس، تمرکز او بر امور اقتصاد و سیاست دنیای شرق است ردپای سوروس را این سال‌ها در همه رخدادهای توفنده دنیای شرق به عیان می‌بینیم از ماجرای فروپاشی شوروی تا بحران اقتصادی جنوب شرق آسیا، از رقابت‌های شبه قاره تا انقلاب‌های رنگی، بر این اساس سوروس را باید یکی از قافله سالاران اندیشه هجوم به شرق به حساب آورد. برنامه‌های این پشتیبان جنبش‌های سیاسی در اصل با استراتژی آن گروه از صاحبنظران غرب پیوند می‌خورد که پس از فروپاشی شوروی آسیای میانه و اورآسیا را قلب سیاست جهان نشانه‌گذاری کردند. البته رویکرد سوروس به مناطق دست نخورده آسیای مرکزی و خاور دور به نوعی ریشه در تجربه زندگی فردی او دارد. حتی دوستی‌ها و دشمنی‌های او با حکومت‌های این منطقه با پیشینه پرماجرای خانواده او ربط دارد. این میلیاردر لیبرال که خود تبار مجاری دارد و متولد 1930 بوداپست از خانواده‌ای یهودی است، زمانی از مخالفان سرسخت حضور شوروی در لهستان و چکسلواکی بود و در جبهه مقابل کمونیست‌ها در این دو کشور تلاش فراوانی کرد. او از ابتدا برای جذب کانون‌های لیبرال و ضد چپ علاقه نشان داد تا حدی که در آفریقای جنوبی عصر تبعیض نژادی هم سرمایه کلانی صرف جذب دانشجویان غیرچپ در دانشگاه کیپ تاون فراهم کرد. جورج سوروس، به عنوان یک فعال بین‌المللی در بازارهای ارز بورس در سال 97 میلادی از سوی ماهاتیر محمد به ایجاد بحران مالی در مالزی متهم شد.

اما اوج فعالیت سیاسی سوروس در انقلاب‌های رنگی بود تا جایی که روس‌ها در تعقیب او به غرب هشدار دادند که انقلاب رنگی گرجستان با کمک‌های مالی و فکری سوروس پیروز شده است. اکنون که بحران، بنیاد هر سه انقلاب رنگی مورد علاقه سوروس را به خطر انداخته است تحلیلگران غرب، علامت سؤال جدی در برابر اندیشه‌ها و تجویزهای سوروس نهاده‌اند. سوروس در آخرین مصاحبه‌ای که با رادیو آمریکا انجام داده است گناه شکست این انقلاب‌ها را به گردن مجریان این طرح می‌اندازد و با این عبارت که نسخه دموکراسی به دست افراد ناوارد در این جنبش‌ها پیاده شده سعی دارد با ظرافت از پدیده انقلاب‌های مخملی فاصله گیرد. تا حدی که مدعی می‌شود دموکراسی را نمی‌توان با انقلاب‌ها بنیاد نهاد. پاسخ‌ها و توجیهات سوروس به پرسش‌های صدای آمریکا در زمینه دلایل ناکامی طرح انقلاب‌های زیرچتر حمایت غرب نکته‌های قابل تامل برای تعقیب‌کنندگان نقش‌های این بازیگر دنیای تجارت و سیاست خواهد داشت.

* شما را به ایجاد انقلاب‌های رنگین در قلمرو شوروی سابق متهم می‌کنند.

** «نقش من را بویژه رئیس‌جمهور روسیه پوتین و دیگران از جمله رئیس‌جمهور سابق گرجستان ادوارد شواردنادزه، نادرست و مبالغه‌آمیز ارزیابی می‌کنند. آنها مرا در تشکیل انقلاب‌های رنگین متهم می‌کنند و نمی‌خواهند اعتراف کنند که رژیم را مردم گرجستان بر کنار نمود.

* ولی تا جایی که معلوم است، بنیاد تحت رهبری شما در گرجستان چندین طرح را تامین مالی کرده است.

** دخالت شخصی من در گرجستان بیشتر بود، زیرا من همراه با رئیس‌جمهور شوارد نادزه، وزیر دادگستری ساآکاشویلی و رئیس‌ پارلمان ژینیه، جریان مبارزه با فساد را تنظیم نمودیم ولی متأسفانه شواردنادزه وعده‌هایش و یا حتی وظایفش را اجرا نکرد. زیرا مانع اساسی فساد وزارت کشور، پلیس بود. زندگی شواردنادزه به معنی اصلی به پلیس وابستگی داشت و او نمی‌توانست کاری را انجام دهد. سپس ساآکاشویلی و ژینیه از حکومت خارج شدند و حزب خودشان را تشکیل دادند، من آنها را همچون یک حزب سیاسی حمایت نکردم، ولی برای مثال در قالب جایزه جامعه آزاد از آنها تقدیر کردم. خلاصه نقش من همین است.

* در حالی که انقلاب گل‌رز گرجستان تا حدی به قدرت رسیده است، اما انقلاب نارنجی اکراین در تغییر اوضاع ناکام مانده است اکنون پس از شکست این حرکت، شما در این باره چه پاسخی دارید؟

** وضع اکراین، کمی زیر سؤال است، زیرا در این کشور مسأله بحران گاز طبیعی غالب آمد، یعنی در مقایسه با گرجستان نفوذ روسیه در اکراین بیشتر است. اما باز هم اکراین کشور با طراوت دموکراسی است و جامعه آن به حاکمان ثابت نمود که برخی رفتار آنها از تحمل نخواهد کرد. حالا کسی که بر سر قدرت نباشد مجبور می‌شود به این مسأله توجه کند.

* به هر حال در اکراین مردم زیادی از دستاوردهای انقلاب نارنجی رضایت ندارند. شما باز به مردم توصیه می‌کنید که باز به کوچه‌ها بریزند؟

** «شما در این جوامع به بنیادها و نهادهای دموکراسی احتیاج دارید. دموکراسی را نمی‌توان به واسطه انقلاب‌های رنگی بنیاد نهاد. از این رو من می‌گویم که هوادار هیچ انقلابی نیستم، همچنین از آن سبب ناراحت هستم که رهبران انقلاب نارنجی در اجرای وعده‌هایشان ناکام شدند. بار وظیفه‌ها برایشان سنگینی کرد و مردم حالا از آنها دلگیر و آزرده هستند. البته در این کشورها نوعی توازن قدرت و نیروهای برابر وجود دارد که به سازش با همدیگر حاضر هستند. هیچ کدام از گروه‌ها اکثریت کامل ندارد و از این رو ما حالا شاهد سازش ناهمگون نیروهای دموکرات و غیردموکراسی هستیم. اما این حالت هنوز هم امکان بحث آزاد را می‌دهد. شما شاهد آزادی بیان و آزادی مطبوعات هستید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات