فیاض زاهد
کجروی اجتماعی
کجروی اجتماعی به مفهوم رفتاری است که به طریقی با انتظارهای مشترک اعضای یک جامعه سازگاری ندارد و بیشتر افراد آن را ناپسند و نادرست میدانند. از منظر جرمشناسی این سوءرفتار میتواند حتی به جرم نیز بینجامد.
جامعهشناسان کلاسیک کجرویهای اجتماعی را به انواع زیر تقسیم کردهاند.
1- کجروی نخستین: به انحرافی گفته میشود که فرد هنجارشکن هنوز برچسب نخورده و خود را منحرف نمیداند، فردی که از مغازه دزدی کرده یا از چراغ قرمز رد شده است.
2- کجروی دومین: به رفتار انحرافآمیزی گفته میشود که فرد متجاوز برچسب خورده باشد و خود نیز نام کجرو بر خود نهد.
3- کجروی فردی: شخصی که به تنهایی از هنجارهای اجتماعی منحرف شود و آنها را نپذیرد و اجرا نکند.
4- کجروی گروهی: گروهی از افراد که به صورت دستهجمعی برخلاف هنجارهای پذیرفتهشده فرهنگی جامعه عمل کنند، کجروی گروهی را مرتکب میشوند مانند روسپیان، آدمکشان و...
5- کجروی ناآگاهانه: اگر رفتاری ندانسته و از روی ناآگاهی و احتمالاً نیندیشیده از فردی سرزند که با هنجارهای جامعه منافات داشته باشد، این نوع کجروی را ناآگاهانه میگویند.
6- کجروی آگاهانه: هرگاه فردی یا افرادی دانسته و از روی آگاهی و براساس نظام ارزشی ویژه خود به اعمالی خلاف ارزشها و هنجارهای جامعه دست بزنند.
7- کجروی طبیعی: هنجارهایی که از سوی افراد معدودی نقض شود.
8- کجروی سازنده: تلاش در جهت نقض یک هنجار و ایجاد فضایی بهتر، کجروی سازنده نام دارد.
البته در تقسیمبندی جدید جامعهشناسی میتوان به مولفههای دیگری نیز اشاره کرد. اما به طرز محسوسی این تقسیمبندی ارتباطی وثیق با آموزههای رواندرمانی و روانشناختی برقرار ساخته است.
بدیهی است از آنجا که نظام اجتماعی برای نجات و حفظ سلامت اجتماعی خویش نیازمند استفاده از روشهای مختلف و البته پیچیده است، نظام کنترل اجتماعی شکل مییابد. (هدایت، ستوده، آسیبشناسی اجتماعی، ص31)
کنترل اجتماعی
کنترل اجتماعی ادامه فرآیند جامعهپذیری است. جامعهپذیری موجب همنوایی میشود یا به طور کاملتر و بهتر میتوان گفت که جامعهپذیری یک نوع همنوایی داوطلبانه و اختیاری است و اگر در این روش اختلالی پدید آید، مکانیسمهای کنترل اجتماعی برای انتقال و تحمیل و اجرای هنجارها و انتظارات اجتماعی به کار میروند.
کنترل اجتماعی را میتوان مجموعهیی از منابع مادی و نمادینی دانست که در اختیار جامعه قرار دارد و برای حصول اطمینان از همنوایی رفتاری، اعضا خود با اصول و مقرراتی از پیش تعیین شده و مورد تایید از آن استفاده میکنند. (همان منبع، ص 137)
امیل دورکیم بر این باور بود که اگر در جامعهیی همبستگی اجتماعی که افراد یک جامعه را به هم میپیوندد قوی باشد، اعضای آن احتمالاً با ارزشها و هنجارهای اجتماعی همنوا میشوند ولی اگر در جامعهیی همبستگی اجتماعی ضعیف باشد ممکن است مردم به سوی رفتارهای مجرمانه کشیده شوند.
انواع کنترلهای اجتماعی
کنترل اجتماعی در جامعه به دو صورت عمل میکند؛
1- از طریق اجبار: براساس این روش افراد را به پذیرش شیوههای زندگی و الگوهای رفتاری جامعه با به کار بردن وسایل گوناگونی نظیر مجازاتهای حقوقی به تنبیه وا میدارند.
2- از طریق اقناع: که براساس آن افراد را با وسایل گوناگون چون تبلیغ، پاداش، اعتبار، اعطای درجه و... وادار به پذیرش هنجارهای اجتماعی میکنند.
زندان و شکنجه دو روش از قدیمیترین آلات و ابزار جوامع انسانی برای کنترل آن چیزی است که یا از منظر جامعه یا قدرت حاکم جرم تلقی میشود. بررسی سابقه و شیوههای اعمال هر دو در طول تاریخ دچار دگرگونی و تغییرات شگرفی شده است اما آنچه محرز است به رغم تفاوتهای فراوان در این دو مقوله هنوز نیز زندان و شکنجه یا کارآیی و البته اهدافی متفاوت و بدون تردید با کیفیتی به مراتب مدرنتر از آغاز تاریخ تا دوران معاصر ادامه دارد و ظاهراً نیز تداوم خواهد داشت اما توجه به متونی که از سالهای آغازین قرن شانزدهم در غرب موجود است نشانگر تحلیل عظیم در شیوه و حوزه تعامل جامعهشناختی با مقوله زندان و زندانی، شکنجه و شیوههای مختلف آن است؛ مهمترین تغییراتی که در سالهای برشمرده شده در جهت کاهش جرم در جامعه و کنترل بهتر اجتماعی است در این مختصر به بخشی از آنها اشاره خواهد شد.
1- حذف تعذیب و شکنجه در زندان به منظور انسانی کردن مجازاتها و ارتقای حقوق انسانی: به تدریج همگان دریافتند شکنجههای مافوق تصور که عمدتاً بازمانده دادگاههای مذهبی دوران کلیسا- انگیزیسیون ـ بود نمیتواند کمکی به سلامت جامعه و کاهش جرم در جامعه کند. شکنجههای غیرانسانی که برخی از آنها در متون کلاسیک آمده یادآور بربریت و توحشی غیرقابل تصور است.
روسیه در سال 1769، پروس در 1780 میلادی، پنسیلوانیا و توسکانی در 1884 میلادی، اتریش در 1788 و فرانسه در 1791 میلادی شیوههای قدیم کیفری را تغییر دادند. مضافاً نمایش شکنجههای شدید و مراحل کسب اعتراف در ملاء عام حذف شد.
دگرگونی عظیم نهادی، قوانین صریح و روشن، قواعد یکدست حقوقی و آییندادرسی؛ وجود هیات منصف و اصرار بر اصل تفکیک قوا هماهگی درصدد ایجاد شرایط بهتری هم برای سلامت جامعه و هم کاهش آلودگیهای اجتماعی و ایجاد عقدههای شدید در جمع بزهکاران میشد.
نمایشدادن زندانیان در وضعیتی که به کارهای سخت و شاق مشغول هستند، مانند سنگبری، احداث راه، کندن کوه با سرهای تراشیده، لباسهای راهراه و مامورانی بسیار پرخاشگر که با اسلحه مواظب کوچکترین تخلف و شلیک بودند، جای خود را به روشهای انسانیتر داد.
پس ناپدید شدن تعذیب در ملاءعام از یک سو نشاندهنده محو شدن نمایش آن و از سوی دیگر به معنای بازشدن چنگها از بدن است. بنجامین راش در 1787 خطاب به انجمن ارتقای پژوهشهای سیاسی میگوید: فقط میتوانم آرزو کنم که در زمانی نه چندان دور، چوبههای دار، قاپوق، تازیانه و چرخ شکنجه در تاریخ مجازات به منزله نشانههای بربریت سدهها و کشورها و به منزله گواهی بر نفود ناچیز خرد و مذهب بر ذهن انسان تلقی شوند. (میشل فوکو، مراقبت و تنبیه، نشرنی، ص20)
این دغدغه شرایط و مراسم اجرای اعدام را نیز مدنظر قرار میداد زیرا در خصوص اجرای مراسم اعدام در بین جمیعت نیز اصلاحطلبان کیفری دغدغههای خود را مطرح میساختند. از نظر آنها اگر عدالت حکم میکند حکم اعدام علنی اجرا شود یا برخی تعزیرها ضرورت مییابد، عملاً عدالت زشتی اجرای خشونت را توجیهپذیر میکند و گرنه نفس این اقدامات خود خشونتی جدید است که هم محکوم و هم جلاد را آزرده خاطر میسازد.
منتقدان اعدام در ملاء عام بر این باور بودند هنگامی که لحظه اعدام نزدیک است، به محکومان داروهای آرامبخش تزریق شود. اتوپیای ملاحظهکاری قضایی چنین است؛ در عین آنکه زندانی را از محکوم میگیرند مانع از آن شود که آن را حس کند.
آیینهای مدرن اعدام گواهی است بر این فرآیند دو گانه محو نمایش و حذف درد.
2- پذیرش این حقیقت که جرم میتواند ناشی از عوامل اقتصادی، اجتماعی باشد.
مشکلات اقتصادی علت عمده آسیبهای اجتماعی قلمداد شده است. اقتصاددانان و بعضی از جامعهشناسان با مطالعاتی که انجام دادهاند منشاء عمده انحرافات اجتماعی را در عوامل اقتصادی اعلام کردهاند. از میان عوامل مختلف اقتصادی که منجر به انواع کجرویها میشوند میتوان از مشکلات اجتماعی که خود زاییده عواملی چون پسافتادگی فرهنگ غیرمادی نسبت به پیشرفت تکنولوژی است یا بحران اقتصادی و ضعف قدرتهای مالی و اقتصادی در یک دوره به خصوص، فقر و بیچیزی و زندگی در جایی که واقعاً قابل سکونت نیست را نام برد.
نویسندگانی چون هنری جرج، چارلز، بوس، جاکوب ریتنر، جین آدامز و ویلیام باگنز احساس کردند که ما باید کوششهایمان را در اصلاح روشهای نادرست و غیرعادلانه توزیع درآمدها و غلبه بر نوسانات اقتصادی متمرکز سازیم نه فقط بدینجهت که توزیع نادرست درآمدها خود به خود نادرست است بلکه بدین علت که منشاء و موجبات بیشتر فساد، بزهکاری و تباهیهای اجتماعی در دنیا است. آنها عقیده داشتند که جرم، روسپیگری و فساد اخلاقی نتیجه فقری است که زاییده نظام امپریالیسم است. نظامی که تملک وسایل تولید توسط گروهی خاص است و توزیع نادرست ثروت و در نتیجه مبارزات طبقاتی از ویژگیهای آن به شمار میآیند. راهحل همه این مشکلات را باید اولاً در استقرار یک نظام تولید و توزیع عادلانه و گروهی و ثانیاً ایجاد جامعهیی غیرطبقاتی جستوجو کرد؛ هر چند این نظریهیی غیرعلمی و غیرکاراست.
اما این تنها سوسیالیستها نیستند که از چگونگی عوامل اقتصادی در جلوگیری از مشکلات اجتماعی و رشد جوامع، طرفداری میکنند بلکه در حقیقت طرفداران پر و پا قرص نظام سرمایهداری هم اعتماد راسخ دارند که افزایش سطح زندگی مردم به ریشهکن کردن مشکلات اجتماعی منجر خواهد شد.
لذا اعمال محدودیت، وجود زندان و برخوردهای فیزیکی بدون در نظر گرفتن علل اصلی ناکارآمدی اجتماعی و اقتصادی تنها وسیلهیی برای کنترل قدرت تودهها است. مارکس بر این باور بود که در چنین جوامعی دو طبقه داریم؛ فرماندهان و فرمانبران، ظالمان و مظلومان. (آلوین استانفورد کوهن، تئوریهای انقلاب)
دولتها نماینده طبقه حاکم و ظالم اجتماعی هستند. آنها از تمام امکانات برای تامین منافع طبقه حاکم بهره میبرند. مهمترین بحث مارکس استفاده از قدرت سرکوب است که عبارت از نیروی نظامی، پلیس و نهادهای امنیتی و البته خشونت فزاینده و نهایتاً زندان است.
زندان وسیلهیی است که دولتهای آلت دست اشرافیت یا بورژوازی برای کنترل طبقه رهیده به کار میگیرند.
3- احترام به بدن انسان و فیزیک او که هدف اصلی تمامی مجازاتهای جسمی و روحی است.
این بخش از مطالعات جامعهشناختی برای حفاظت از خطراتی که قدرت عریان یا نیروی قاهره اجتماعی علیه فرد به کار میگیرد مهمترین حوزه مطالعاتی میشل فوکو در کتاب «مراقبت و تنبیه» است.
بسیاری از تاریخنگاران بدن را جایگاه نیازها و اشتیاقها، مکان فرآیندهای فیزیولوژیک و سوخت و سازها، آماج حمله میکروبها و... دانستهاند.
بدن مستقیماً در حوزه سیاسی جا دارد. مناسبات بر بدن چنگالی بیواسطه میگشاید، آن را محاصره میکند. بر آن داغ میکوبد و آن را رام و تربیت میکند این محاصره سیاسی بدن، مطابق مناسباتی پیچیده و دو جانبه با استفاده اقتصادی از بدن پیوند دارد تا حدود زیادی بدن به منزله نیروی مولد است که به محاصره قدرت و استیلا در میآید. اما بدن تنها در صورتی به منزله نیروی کار در میآید که در چنگال و قبضه نظام انقیاد باشد.
نخست اینکه شکنجه راهی برای بیرون کشیدن حقیقت به هر قیمتی نبود. این شکنجه به هیچ رو شکنجه شدید بازجویی مدرن نبود. به طور قطع این شکنجه بیرحمانه بود ولی بدوی نبود. این شکنجه عملی به قاعده بود که از روش کاملاً تبیین شده پیروی میکرد. مرحلههای گوناگون، مدت، ابزار مورد استفاده، طول طنابها، سنگینی وزنهها، تعداد شکافها و دخالتهای قاضی که بازجویی میکند همگی بر مبنای آداب و رسوم گوناگون به دقت وضع شده بود. قاضی عنصرهای حجت را که پیشاپیش گردآوری کرده بود در معرض قمار میگذاشت. چه اگر متهم براثر شکنجه اعتراف نمیکرد، عملاً قاضی را در وضعیت مخاطرهآمیزی قرار میداد زیرا مجبور بود دستور به آزادی او دهد. درباره مجرمان با گناه بالا نیز دستور شکنجه با ریسک همراه بود. دست کم اگر فرد شکنجه شده در برابر فشار طاقت میآورد، دیگر نمیشد فرمان مرگ را درباره وی صادر کرد. میتوان در پس جستوجوی مصرانه و ظاهری برای دستیابی به حقیقت ساز و کار قاعدهمند آزمون را در شکنجههای کلاسیک باز یافت. مصافی جسمانی که میبایست حقیقت را تعیین میکرد، اگر عذاب دیده مجرم باشد دردهایی که شکنجه بر او تحمیل کرده ناعادلانه نیست اما اگر عذاب دیده بیگناه باشد، شکنجه نشانه برائت اوست! ولی در اواخر سده هجدهم گروهی اصلاحطلب انساندوست گفتمان جدیدی را مطرح کردند که در آن خشونت و شکنجه انتقاد میشد. آنها خشونت و درندهخویی ناشی از شکنجه را رفتاری ناروا و غیرانسانی دانستند و یادآور شدند که زیادهروی در خشونت نه تنها رفتهرفته هراس مردم را کاهش میدهد بلکه موج بروز شورش در میان آنها خواهد شد.
این تفکر خصوصاً بعد از انقلاب فرانسه سیری شتابنده یافت. در ضمن مجازات اعدام تنها در مورد کسانی اعمال میشد که مرتکب قتل نفس شده باشند.
این مدعیان میگفتند مجازات باید با جرم تناسب داشته باشد. افزون براین نباید هیچ عملی را جرم دانست مگر به حکم قانون. در حقیقت اجرای مجازات را باید عامل بازدارنده محسوب داشت. (محمد ضیمران، میشل فوکو، دانش و قدرت ص 145)
4- ظهور فناوری انضباطی.
پیدایش و گسترش نظام زندانها در غرب پدیدهیی است خاص و میتوان آن را یکی از جلوههای بارز فناوری انضباطی به شمار آورد. در واقع با ظهور و گسترش مدرنیته نه تنها ابزار و کیفیت مجازات تغییر یافت بلکه خود جرم نیز دستخوش دگرگونی شد. منظور این نیست که جرمهای جدیدی وارد قوانین جزایی شد بلکه چگونگی ارتکاب جرم و علل و نوع و انگیزه آن با دقت مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. از این زمان مقرر شد در احکام کیفری صادره وضع سابقه مجرم و نحوه ارتکاب جرم، انگیزهها و علل ارتکاب آن با استدلال منعکس شود. به نظر فوکو انضباط در مراحل اولیه خود بیشتر به قلمرو تن آدمی تسری مییافت. به این معنا که ابتدا تن بود که موضوع انضباط قرار گرفت. غایت انضباط ایجاد تربیت جسمی مطیع و فرمانبردار است که به سهولت در معرض اقیاد، تغییر، اصلاح و بهرهبرداری قرار گیرد. به عبارت دیگر انضباط به عنوان روشی موثر اندام آدمی را در معرض تمرینهای مستمر و حساب شده قرار میداد. از جمله سربازان میآموختند در چه موقع بنا به دستور مافوق خویش بایستند، بیحرکت سر بالا به نقطهیی خیره شوند و در چه شرایطی پاهای خود را با ضرباهنگ خاصی به حرکت در آورند. نکتهیی که در ارتباط با انضباط بر آن تاکید میشود استفاده بهینه از زمان و مکان است. بنابراین اعمال تسلط در مکان یکی از عناصر موثر فناوری انضباطی است. انضباط با سازماندهی افراد در درون فضایی خاص انجام میپذیرد و از این رو به حصار و حائل نیاز دارد.
بالتار زندان را «نهادهایی کامل و بیپیرایه» میخواند. زندان از چندین جنبه میبایست یک دستگاه انضباط جامع باشد؛ زندان باید مسوولیت تمامی جنبههای فرد، تربیت جسمی او، قابلیتکاری او، رفتار روزمره و، مشی اخلاقی او و تمایلها و استعدادهایش را بر عهده گیرد. زندان بسی بیشتر از مدرسه، کارگاه یا ارتش که همواره متضمن نوعی تخصص بودهاند «تماماً انضباطی» است، به علاوه زندان نه بیرونی دارد و نه درونی. زندان کار خود را متوقف نمیکند مگر آنکه وظیفهاش به تمامی پایان یافته باشد. کنش زندان روی افراد میبایست بیقفه باشد؛ انضباطی بیوقفه. سرانجام اینکه زندان قدرتی تقریباً تمام و کمال را بر زندانیان وارد میکند، زندان ساز و کارهای درونی خود را در سرکوب و مجازات دارد؛ انضباط مستبدانه.
شیوه واکنش زندان الزام به آموزش تمامعیار است؛ حکومت میتواند در زندان آزادی شخص و وقت زندانی را در اختیار داشته باشد، در نتیجه میتوان قدرت آموزش را تصور کرد، آموزشی که نه فقط در یک روز بلکه در توالی روزها و حتی سالها میتواند زمان خواب و بیداری، زمان فعالیت و استراحت، نوبت غذاها و مدت غذاخوردن، کیفیت جیرههای غذایی زمان نیایش و... در یک کلام آموزشی که تمامی انسان و تمامی تواناییهای جسمی و روحی موجود در او و زمانی را که او در آن خودش است به تصاحب در میآورد.
زندان در عین حال که امکان اجرای کیفر است، مکان مشاهده افراد تنبیه شده نیز هست و این مشاهده به دو معنا است، بدون شک به معنای مراقبت اما همچنین به معنای شناخت از هر زندانی، از رفتار او از تمایلات عمیق او و از اصلاح تدریجیاش. زندانها را باید به منزله مکانی در نظر گرفت که در آن دانش بالینی در مورد محکومان شکل میگیرد. این بخش از مقاله را با سخنانی از فوکو به پایان میبرم؛ زندان، این تاریکترین بخش دستگاه عدالت، مکانی است که در آن قدرت تنبیه که دیگر جرات ندارد با چهرهیی عیان اعمال شود، حوزهیی از ابژکتیویته را در سکوت سازمان میدهد. حوزهیی که در آن مجازات میتواند آشکارا به منزله درمان عمل کند و حکم میتواند در میان گفتمانهای دانش جا گیرد. قابل درک است که چرا عدالت به این راحتی زندان را به فرزندخواندگی پذیرفت. زندانی که با این حال مولود اندیشههای عدالت نبود و عدالت به واقع این پذیرش و قدرشناسی را به زندان بدهکار بود.
نتیجه
مجموع سیر و تطور نظامهای اجتماعی و سیستمهای دادرسی در طول قرون گذشته ضمن گذر از مراحل بدوی و اولیه مبارزه با جرم تحولی اساسی را پشت سر گذاشتهاند اما تا رسیدن به وضعیت مطلوب فاصله دارند. آنها هر چند مانند مازلو معتقد به بالفطرهبودن جانیان بودند اما در ادامه به این اصل دست یافتند که نمیتوان بدون رفع ریشهها و علل اصلی بروز بحرانها و آسیبهای خردکننده از آمار جرم و تعداد زندانیان کاست. بررسی علل و انگیزههای اقتصادی روانی از مهمترین دستاوردهای این دوران است.
شکنجه و میل به اعتراف هر چند ناشی از ارواحی جرمگرا و تا حدودی ایدئولوژیک نشأت میگرفت در عمل اثبات کرد راهگشا نخواهد بود. سیری بر شیوه شکنجههای غیرانسانی تنها موجب انباشت بیشتر کینه و انحراف نظام عدالت و سیستم قضایی کشورها بوده است. پس از انقلاب فرانسه میل به تغییر سیستم و عدم استفاده از شکنجه مرسوم شد. هر چند همچنان شیوههای جدید شکنجه منجمله، شکنجههای روحی که تاثیرات مخرب و ماندگارتری نیز دارند، منسوخ نشدهاند.
از سوی دیگر دیدیم که انضباط بدنی و کنترل جسمی و روانی کارکرد ویژه زندانهای جدید شدهاند. آموزشهای جامع در کنار کار طاقتفرسا، روح و جسم زندانیان را در چنبره نظام مسلط بر زندان در اختیار گرفته و تلاش میکند از آنها انسانهای جدیدی بسازد.
از سوی دیگر به رغم همه تحولات در سدههای گذشته زندان همچنان به عنوان نزدیکترین همزاد عدالت انگاشته شده است. هر چند نباید فراموش کرد که به تعبیر مارکس جدا از عدالت، این حکومتها هستند که بیشترین دین و قرابت را به زندانها دارند. البته شاید آنها هنوز این سخن سیلوستر دوساسی را جدی نگرفته باشند که حکومتها میروند اما زندانها باقی میمانند.