جمهوری ژنرال
در نگاهی به ماهیت حکومتها، در بیشتر کشورهای جهان سوم در مییابیم که آنها از مبدا مشروعیت سنتی و دارای اصول قبیلهای و یا دینی و مذهبی، به سوی امید رسیدن بر مشروعیتی استقرار یافته به اصول قانونی حرکت میکنند، اما در این تلاش از مشروعیت مرحله انتقالی میان این دو عبور میکنند در این مرحله، نقش دستگاههای تداومبخش رژیم یعنی بوروکراسی و در راس آنها نیروهای مسلح، برجسته مینماید. در این مرحله معمولاً نقش «مرد واحد» آشکار میشود. به نظر میرسد چنین مسیری در کشور پاکستان گرچه متوقف نیست اما بسیار کند پیش رفته است. امروز پرویز مشرف معلوم نیست چقدر بتواند مصداق «مرد واحد» باشد اما شواهد «امید»وارکننده است. در پاکستان و اسلامآباد بادهای سرد و بوران نفسگیر، فضای سیاسی تغییر را مسدود میکنند و دنیای پیرامون تضمینها و موازنههایی برای دموکراسی، آزادی و حقوق بشر میطلبد، اما برای پاکستان هنوز زود است «بسته پیشنهادی دموکراسی» را به نشانی دنیای غرب ارسال نماید، به نظر میرسد همین که پاکستان توانسته باشد احزابی را شکل بخشد که پوششی برای دموکراسی نیمه جان اسلامآباد باشند، پیمودن کوه قاف است.
اگر در پاکستان امیدهایی سرخوردهاند باید دید این احساس سرخوردگی از کجا ناشی میشود، آیا اگر رها شود شاید فرداهایی سوخت مشتعلکننده تظاهرات و انقلاب طالبانیزم را تامین نمایند؟! اگر چنین برداشتی همان امر واقع باشد پس به ناچار باید توصیه کرد که هنوز لازم است مردان شایستهای به «ارتش» راه یابند تا «نجاتبخش میهن» از سقوطش به دام مهیب طالبان باشند. میدانم که دموکراسیهای آزاد قدرت سیاسی ارتش را برنمیتابند پس اگر امروز افکار فریبنده ظاهرپسندی بر سر راه «کودک معصوم» پاکستان نشستهاند و آن پدر شایسته؛ مفقوده است این حق مادر است تا بر صورت جگرگوشهاش آنگاه که با زبان، کلام و نصیحت نمیتواند واقعیت تلخ را به حقیقت شیرین مبدل سازد سیلی بنوازد، میدانم روح مادر در این راه، خود ضربه میبیند و اگر در دیدگان معصومش نتواند اما در اندرون چشم و قلب پرعطوفتش خواهد گریست، پس اگر حقیقت هنوز در لابی صفحات کتابها و بسیار دورتر از ذهن خفته ملتی پا برهنه که ژیلتی برای تراشیدن صورت؛ نزدشان حرام است!! گرد غربت میخورد میتوان به مصلحت زمان، تسلیم اقتدار «جمهوری ژنرال» شد.
در سرزمینی که خدا، شیطان و آتش با هم پرستش میشوند!
«برای ملت و نه به وسیله ملت» عین دموکراسی است
به یاد بیاوریم روزگاری که کودتای ژوئیه مصر علیه حکومت «فاروق» در 1952 به پیروزی رسید. نجیب افسری از رژیم سلطنتی بود که حالا در نقش رهبری رژیم تازه عقیده داشت که «حکومت نظامی کافی است، باید به سربازخانه برگردیم و ارتش را سروسامان دهیم».
این جمله معنایی جز این نداشت که افسران طغیانگر از جمله ناصر باید سیاست را به سیاسیون وامیگذاردند، آن روز «نجیب» دچار عاطفه و احساس شدیدی شده بود! نجیب در نیمه شب 26 فوریه 1954 استعفا کرد و از جلسه شورای انقلاب قاهره خارج شد. ارتش، حامی ژنرال نجیب بود و این وضعیت ناصر را سخت نگران کرده بود، وقتی جمال عبدالناصر به پادگان رسید با اعتراض شدید و پرهیاهوی افسران مواجه گردید:«... تو حق نداری، تو میخواهی با قدرت ارتش فرمانروایی کنی؟... قدرت ترا مست کرده است؟... برخلاف وعدههایت عمل میکنی پس آن آزادی که وعده میدادی کجاست؟ تو در راه استبداد دوران فاروق افتادهای... تنها نجیب مورد اعتماد ملت است...!» ناصر اما با شناختی عمیق که از مصر و مردمانش داشت ساختاری سیاسی میخواست که «برای ملت باشد نه به وسیله ملت» بنابراین وقتی ژان لاکوتور روزنامهنگار معروف فرانسوی از ناصر سوال کرد به نظرتان تند نمیروید؟ پاسخ شنید «به هیچ وجه» (جنبشهای ملی مصر، غلامرضا نجاتی)
در نمونهای دیگر وقتی «جمهوری متحده عربی» با اتحاد مصر و سوریه شکل میگرفت، شکری قوتلی رییس سالخورده سوریه رو به جمال عبدالناصر کرد و گفت: «اگر بدانی چه بار سنگینی را از دوش من برداشتی؟... بار سنگین اداره 5 میلیون سوری. نصف این جمعیت داعیه رهبری کشور را دارند و یک چهارمشان ادعای پیامبری میکنند شما با مردمی سر و کار خواهید داشت که خدا، شیطان و آتش را ستایش میکنند.»
(ادوارد سابلیه ـ سوریه و انقلاب توام با بغض 1968، ص 92)
آری در ملتهایی چون مصر، سوریه و... و تا آن زمانی که ملتهایی «خدا، شیطان و آتش» را با هم ستایش میکنند میتوان تنها دموکراسی را در پوسته داشت و اما تنها ناصرها میتوانند با داشتن درستکاری فطریشان بر بتهای دروغین فائق بیایند.
اکنون پاکستان تکرار همان واقعیتهای تلخ خاورمیانه است که؛ ژنرال مشرف البته تاکنون موفق بوده است باشد که چنین ادامه یابد. هم او عمق فاجعه را به خوبی دریافته است آنجا که هشدار داده بود: اگر اقدامی جدی صورت نگیرد، نفوذ طالبان به زودی در پاکستان گسترش خواهد یافت» و شورای امنیت ملی پاکستان فریاد میزد که «طالبان توانسته است تقریباً کنترل منطقه شمال غرب پاکستان را به دست بگیرد».
پاکستان یا سرزمین بنیادگرایان نطفه در خون!
تاریخ معاصر پاکستان نشان میدهد که پاکستان به نام دین اسلام و به عنوان کشوری خاص مسلمانان شبه قاره هند تاسیس گردید، به دنبال نزاعهای مذهبی و نیز سیاسی در هندوستان تحت سیطره بریتانیا سرانجام مسلمانان در 23 مارس 1940 اجلاس تاریخی مسلم لیگ ـ حزب اسلامگرایان ـ را در لاهور تشکیل دادند و خواهان استقلال مناطقی شدند که اکثریت جمعیتی آنان را مسلمانان تشکیل میدادند با تصویب لایحه اعطای استقلال به شبه قاره هند در مجلس مقننه انگلستان در ژوئیه 1947 دولتهای جمهوری هند و جمهوری پاکستان به وجود آمدند. و با توجه به همان فلسفهای که ذکر شد، قانون اساسی 1973؛ پاکستان را با ساختاری «جمهوری اسلامی» معرفی کرد. از تشکیل پاکستان در 14 اوت 1947 تا درگیریهای خونین مذهبی و ملی در 1971 که طی آن بیش از یک میلیون نفر کشته شدند فاصلهای نمیتوان قائل شد
بنابراین پاکستان سرزمینی نطفه در خون است! که بنیادگرایان دینی و مذهبی در آن ریشهای به درازای قرنها دارند، آنجا که تحلیلگران بر این عقیدهاند که حتی استقرار گروه طالبان در افغانستان با حمایتهای گسترده مادی و معنوی دولت پاکستان صورت گرفته است، این حمایتها حتی توسط ژنرال پرویز مشرف ادامه داشت؛ اما حادثه تروریستی 11 سپتامبر 2001 در آمریکا و نسبت دادن آن با گروه افراطگری طالبان برگی از کل تاریخ را ورق زد و برای پاکستان صفحهای گشود که «ژنرال» علیرغم راهبردهای سیاسی گذشته مجبور شد علیه طالبانیزم بپاخیزد که اگر چنین اقدامی نمیکرد ژنرال کودتاچی نه دوست آمریکا که علیه آمریکا خوانده میشد آنطور که جرج دبلیو بوش در 15 سپتامبر 2001 و در حضور سران ملل دنیا گفته بود.
طالبان؛ آرزوی طوطی هندوستان کرده است
آیا میتوان تصور کرد در ملتی بالغ بر 140 میلیون جمعیت با شاخصهای نگرانکنندهای از گرسنگی، فقر، بیکاری، بیسوادی و... که حاکمان آن برخلاف ملت، متجدد مینمایند با یک توبه و انابه و استغفار دولت نزد دنیای غرب، این ملت نیز از اوهام و تعصبات ویرانگر دست بردارد اگر کشور هند مدعی عضویت در دایره دارندگان حق «وتو» است و «دموکراسی» در آن سرزمین برقرار است و امروز گامهای بزرگی به سمت انقلاب صنعتی برمیدارد پس آمریکا میتواند در مساله کشمیر و با حمایت از پاکستان هر جا لازم ببیند گلوی هند را بفشارد، پس آمریکا به پاکستان نیاز دارد. مهم نیست ژنرال ارتش حتی خلاف قانون اساسی و اصول مسلم دموکراسی و حقوق بشر رییسجمهور باشد. همراهی مشرف با غرب در جنگ علیه طالبان و در حقیقت جنگی علیه اندیشههای فکری دنیای مترقی و نیز دهها میلیون هموطن! اتفاقاً درک نکته پیش گفته بود، که نه تنها پاکستان را از خطر سقوط در جنگ با غرب باز میداشت بلکه باعث گردیده است تا پروندههای نقض آشکار حقوق بشری اسلامآباد هنوز در کشوی کابینه بیضوی کاخ سفید باشند! که حق البته همین است.
بعید مینماید افغانستان نگران حضور مجدد طالبان در کابل باشد، پشتونستان امروز رهبری محبوب و فعال دارد به نام حامد کرزای ـ رهبری که میرود تا فصل جدیدی از زندگی به جای غم، خون و مرگ را به نام تجدد و مدرنیته در سرزمین کوهستانی افغانستان دراندازد، این چنین است که طالبان خود امید به یک سرزمین مادری بستهاند و آنجا پاکستان است. عقیدهای که در افغانستان تار و مار شدند و حالا پس از سالهایی یاغیگری و غارنشینی آرزوی «هندوستان» کردهاند؟!
پرویز مشرف گامها جلوتر از «ملت»
در چنین شرایطی این اسلامآباد است که در تنگنا قرار گرفته است، او رهبری ملتی را برعهده دارد که همین چند سال پیشتر وقتی یکی از طلبههای همین مدارس دینی به روستای زادگاهش برگشت برای اجرای «قانون شریعت» تلویزیون را با قندشکن خرد کرد و آن عمل او مورد استقبال و تقلید روستا نیز قرار گرفت! بنابراین اگر مشرف ماشه بمب اتم را دارد و عبدالقدیرخان دانشمند هستهای پاکستان بوده است اما جامعه پاکستان سخنان مبهم و گیجکنندهای بر لقلقه زبان جاری میسازد. و اینجا نباید تعجب کرد، دولت در اسلامآباد جلوتر از ملت ایستاده است. پس میتواند چون ناصر «برای ملت بیندیشد نه به وسیله ملت» آنگونه که این روزها به دنبال پیچاندن چنین نسخهای بوده است.
افراط؛ پوست خربزهای پیش پای سیاست و ایدئولوژی
سیاست و نیز ایدئولوژی گاه هر یک راه افراط پیمودهاند، در فرانسه زمانی تعدادی دانشجو به نام آزادی اجتماعات، چنان اعتراضی برپا کردند که گامی مانده بود تا لوپن نخستوزیر استعفا دهد، فرانسهای که در جنگ دوم عراق ـ آمریکا حاضر بود طرح جنگ با عراق را در شورای امنیت «وتو» کند ـ این چنین شد که جنگ بدون اذن شورای امنیت یعنی برخلاف اصول حاکم بر نظام بینالمللی در گرفت ـ اما در چند ماه اعتراضات چندین باره دانشجویان جوان سرانجام مثلاً طرحهای نقشه راه خاورمیانه بزرگ آمریکا را گردن نهاد. آزادی اینجا علیه اقتدار دولت کاخ الیزه گام برداشت جالب اینجاست آن همه تظاهرات به بهانه تغییر قانونی رخ داد که ممکن بود موقعیت شغلی فارغالتحصیلان جدید دانشگاهها را اندکی تهدید نماید همین!! فرانسه در زیر دموکراسی و آزادی بیش از اندازهای که میخواهد مهد آن باشد قدرت و اقتدار را باخته است، کاخ الیزه اقتدارش زیر چرخهای سنگین تراکتورهای کشاورزان اعتصابگر در زیر برج ایفل لگدکوب شده است این است که سیاست و آزادی در فرانسه راه افراط را پیموده است.
صدام حسین سیاست را در خدمت ایدئولوژی افراطی حزب بعث قرار داد و تا بود و تا قدرت داشت کشورگشایی کرد، راهی که شاهان؛ قرنها پیشتر و با افتخار میپیمودند. در افغانستان ایدئولوژی شریعت طالبانی را پرورش داد و به رهبری کابل فرستاد که دیدیم و نیازی به بازگویی آن نداریم. مسلم اگر عربستان به بن لادن تابعیت بدهد و دموکراسی آنگونه که در فرانسه معنی دارد بخواهد در ریاض به اجرا گذاشته شود این بن لادن است که فردایش نه در ریاض که در مکه و مدینه نقل و نبات پخش خواهد کرد.
حقوق بشر نیز چنین است اگر اعلامیه جهانی حقوق بشر بسیاری حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی را به رسمیت پذیرفته است اما اجرای کامل آن یعنی این که سنگ روی سنگ دیگر بند نمیآید، چچن باید استقلال یابد، دارفور مستقل شود، نخجوان خودمختار شود، عراق فدرال گردد، تایوان به سازمان ملل نماینده رسمی بفرستد و کشمیر در سازمان ملل و دبیرخانه آن شماره ثبت بخورد، استان آچه اندونزی که حالا از زیربار مصیبت سنگین سونامی بیرون نیامده در همان فقر و فلاکت به استقلال برسد و جشن استقلال را کنار دریایی برپا بدارد که سونامی عزیزانشان را قربانی گرفت!
و امروز پاکستان دو دستی تقدیم بن لادن و ملاعمرها بشود.
در سایه تعاریف آرمانی و ایدهآل از دموکراسی و آزادی بیان بسیاری آمادهاند از نردبان دموکراسی بالا روند و علیه دموکراسی با صلح جهانی به دشمنی برخیزند و خواب را بر تئوریسینهای دموکراسی آشفته سازند.
اگر دموکراسی یک آرمان و هدف بشری است اما اگر میتوان با هروله بدان رسید و بیش از آن یارای رفتن نیست پس چرا با دویدن، آهسته راندن و برای همیشه راه پیمودن، همین جا معنی مییابد.
چرا غرب یلتسین را تحسین کرد؟
روزی که یلتسین مرد، دنیای غرب هر یک از دیگری پیشدستی کردند و تسلیت به مسکو فرستادند، رفتند و در مراسم خاکسپاری بوریس یلتسین شرکت جستند زیرا یلتسین بهانه سقوط یا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد اما اگر دموکراسی واقعی پس از یلتسین احترام داشت شاید کرملین در مسکو شاهد حضور رییسجمهوری پوتین نمیشد. ژنرال لبد درست قبل از انتخابات در مسکو در سقوط هواپیمایی جان سپرد ـ او کاندیدای جانشینی یلتسین بود ـ پریماکف نخستوزیر پیشین ناباورانه از کاندیداتوری کنار رفت و این همه سال دموکراسی در روسیه معلوم که جان چند رییسجمهوری چچن! را گرفته است، یکی بیجنازه میشود جنازه دیگری را پزشکی قانونی بایستی تشخیص دهد و عامل مرگ دیگری را برخورد جسمی سنگین به سرش یا برخورد سرش به جسمی سنگین اعلام میکنند...!!
احساس آزادی سیاسی در آمریکا و نه آزادی
در آمریکا نیز چنین است، آنجا مردم در آنچه آزادیهای اجتماعی، فرهنگی، کار و سرمایهگذاری و... خوانده میشوند آزادی دارند اما دویست سال است که 43 رییسجمهور به قدرت رسیدهاند، اما همه آنها یا جمهوریخواه بودهاند و یا از اهالی دموکرات و این نکته بارزی است مستدل بر این که در ایالات متحده آمریکا قدرت به راستی تحت نفوذ کسانی است که مصلحت آمریکا را خوب میشناسند شاید اگر غیر از آنچه بود که آوردم این سالها آمریکا، مدعی سروری بر جهان نبود، پس آمریکا بنا بر حفظ همان مصلحت است که در پی حادثه 11 سپتامبر فریاد زد «امروز روز آوردن قراین و شواهد نیست و روز جنگ است» روزی که تروریست قبل از هر اقدامی یعنی قبل از ارتکاب جنایت یعنی در مرحله اندیشه باید سرکوب شود.
وقتی بن لادن و ملاعمر از نردبان دموکراسی بالا روند...
به راستی مصلحت و سیاست و سرانجام منفعت یک ملت ایجاب میکند گاهی عقاید زیبای روشنفکری را نادیده بگیریم. و حتی اگر لازم باشد برای تحقق آن به حریم خصوصی شهروندان وارد شویم. آری گاهی لازم است پای تریبونهای سراسر احساس و شور دموکراسی و آزادیخواهیهای مدنی، پنبهها را در گوشهای صد البته شنوایمان فرو بریم! چون ثابت شده است دموکراسیهای عجولانه گاه علیه دموکراسی عمل میکنند.
وظیفه میهنی امروز پرویز مشرف
امروز پرویز مشرف حاکم پاکستان است، همین دیروز ایشان از بازگشت بینظیر بوتو سخن گفته بود اما اوست و قانون اساسی و تامین مصلحت و منفعت فردای ملت پاکستان بر او بود تا بسیار شکننده، کوبنده، آشوبهای مسجد لعل را سرکوب کند و بعد از این، ارتش و پلیس پاکستان به سربازخانهها برنگردند. اگر هم او بخشهایی از مسجد لعل را ویران کرده است و دهها نفر را به قتل رسانده است اما اگر او تنها به اشک کودکان و زنانی خیره میشد که به عنوان سپر دفاعی و توسط بنیادگرایان مذهبی به اسارت درآمده بودند اما مسوولیت اشکهایی که همه تاریخ فردای پاکستان بایستی پای سلطنت ملاعمرها و بنلادنها بریزند متوجه چه کسی میبود؟! به راستی اگر پرویز مشرف آن کودکان و زنان بیگناه را به بهای تامین آینده پاکستان حتی به گلوله میبست همانا مشرف همچنان قهرمان میماند و آن زنان و کودکان «شهدای» بزرگی در راه رهایی پاکستان از ستم فردهای طالبانیزم. و همه آنها که از زنان و کودکان بیگناه کشته شدهاند مجسمههای آزادی، شرف و دفاع از حیثیت و ناموس ملی خواهند بود بر میادین اسلامآباد، پنجاب، بلوچستان، سند و وجب وجب خاک پاکستان و اگر اندیشهها و باورهای دروغین امروز چند زن و کودک بیگناه را سپر دفاعی قرار داده بودند یقین که فرداها ملتی را این چنین به اسارت میگرفتند شاید هم ملتهایی. آن دروغگویان لازم بود طعم مرگ تلخ و ننگآور را با شلیک گلوله و تانک و نیز تصاویر سیم خاردار میچشیدند و میلیونها پاکستانی همراه ایشان میبایستی نظارهگر این شکست باشند تا درس عبرتی باشد برای فردای پاکستان، دنیا و پاکستان و پرویز مشرف نمیتوانستند مصلحت و منفعت اقلیتی را بر منفعت و مصلحت نسلهای آینده تفوق ببخشند به این بهانه شوم که مثلاً فلان خبرنگار جهان وطنی فلاش دوربیناش یا قلم آزاداندیش پرعاطفهاش را به سمت چند کودک و زن هر چند معصوم و بیگناه نشانه رفته بود. امروز طالبان در پاکستان «شمشیر خدا» برداشته است! و خون چشمانش را فرا گرفته است، پس دولت نمیتوانست و نمیبایست از اخلاق، عاطفه و احساس لالایی برای ملت بخواند. پرویز مشرف وظیفه داشته است آن هم وظیفهای قانونی، انسانی و بینالمللی تا خون را با خون رنگینتر سازد و آنجا که لازم آمد خون را با خون بشوید! حتی اگر لازم میبود آن سقف را بر سر مزدوران و خائنان به شرف انسانی و تمام بشریت ویران سازد، آری میتوان فردا آن ساختمان مقدس را شکیلتر و پرافتخارتر ساخت و به نام زنان و کودکان معصوم و اسیر آنجا نامگذاری کرد. اما نمیتوان منتظر بود تا طالبان به ریش بابای پاکستان و جهان بخندد. مشرف لازم بود تا هر چه در توان دارد علیه آن اراذل و اوباش فکری بهره گیرد، آنها به خونخواهی پدران خفته در گورهای وحشت اندیشهای خود به مسجد لعل پناه آورده بودند و متحصن شده بودند، ارتش و رییسجمهوری آنطور که آوردم باید دست آنها را میگرفتند و به زبالهدانی تاریخ میانداختند تا به اعتبار این اقدام سگهای وحشی ولگرد تشنه کوههای تورابورا؛ نعرهاشان بند آید.
وظیفه بینالمللی...
دنیا نیز در انتظار است بیش از این چراغ سبز را در اختیار ارتش پاکستان قرار دهد. دنیا نباید اجازه دهد تا مجامع دفاع از حقوق بشر به نام علامیه جهانی حقوق بشر و حقوق خبرنگار و روزنامهنگار و پای آزادی تهدید شده آینده ملت پاکستان اشک تمساح بریزند و به این وسیله دل مشتی یاغی جهان وطنی را خوش نمایند و به ژنرال این قهرمان ملی خرده گیرند.
سخن پایانی؛ زندهباد پاکستان
اگر ژنرال پرویز مشرف با انجام عملیات در هم کوبنده، قدر و ارزش آن همه ستاره افتخار را بر چپ سینهاش پاس داشت جهان عقل باید او را بستاید و مدال افتخار دیگری بدو تقدیم کند و پاکستان سوای از حزب، دسته، گروه، قبیله و مذهب باید او را احترام گذارد و او را تکریم نماید... باید دید آیا مشرف میتواند به نام تاریخ سخن براند یا زین پس درمانده و مرعوب خواهد شد. شواهد اما حکایت از برتری و استقامت مشرف در این پیکار نابرابر ایدئولوژیک دارد. آنچه معتبر و باقی همیشگی است نه پرویز مشرف و یا نه بینظیر بوتوها است که مهم برای پاکستان و بینالملل همانا آرمان «زندهباد پاکستان» است و لاغیر، اما یقیناً منادیان راستین این حقیقت محبوب همیشه پاکستان خواهند بود آنطور که جمال عبدالناصر محبوب نسلها قلب ملت مصراند.