مهدی محمدی
آدمهای معمولی وقتی اراده کارهای بزرگ به سرشان بزند، مثلا کاری به بزرگی رهبری جهان، احتمالاً دست به کارهای نامعمول خواهند زد، گاه در حد و اندازه به وجود آوردن یک فاجعه جهانی، برای خودشان و برای دیگران. 11 سپتامبر شاید بزرگترین نمونه از این قبیل سوداگریها در تاریخ معاصر روابط بینالملل باشد. اینکه چه کسانی آن بساط را در نیویورک به راه انداختند هنوز برای هیچکس روشن نیست، حتی خود غربیها هم که هر روز صبح تا شام به وسیله انواع و اقسام رسانهها با کلیشههایی از این دست که «جهان آزاد در خطر است»، «بن لادن در راه است» و امثال اینها بمباران میشوند هنوز میگویند که به اصل قضیه مشکوکند.
بنلادن غارنشین چگونه توانست دور از چشم سرویسهای امنیتی عریض و طویل آمریکا، مقدمات چنین عملیات بزرگی را مهیا کند، چرا سر و کله او درست زمانی پیدا شد که بوش کوچک با داعیه رسالت جهانی آمریکا برای سرکوب دیکتاتوری و بسط آزادی تازه بر سر کار آمده بود و برای آغاز این به اصطلاح مأموریت دنبال بهانه میگشت (انگار با هم هماهنگ شده باشند، این بهانه به وجود بیاورد و آن جنگ راه بیاندازد)، آن برجهای مستحکم چطور با انفجار بنزین موجود در باک یک هواپیمای مسافربری فرو ریختند و صدها و هزاران سؤال دیگر از این دست. ظرف این 6 سال انبوهی از مردم جهان از شهروندان عادی بگیرد تا فیلسوفان و روزنامهنگاران و متخصصان مسایل امنیتی و مهندسان مکانیک و کارشناسان ناوبری هواپیما هر کدام به روش خود گفتهاند یک جای این کار میلنگد و ابتدا و انتهای قصه را نمیتوان عاقلانه جمع و جور کرد. با این حال هیچ جواب قاطعی در دست نیست. این پرسشها همچنان گشوده است و لابد بالاخره زمانی حقیقت آشکار خواهد شد. اما مهمتر از اینکه آن روز صبح در نیویورک چه اتفاقی افتاد این است که دنیای ما پس از آن روز به چه شکلی درآمده و در این شکلبندی جدید ما چه جایگاهی داریم.
ما نمیدانیم چه کسانی 11 سپتامبر را به وجود آوردند اما کم و بیش میدانیم جهانی که پس از 11 سپتامبر ساخته شد چه مشخصاتی دارد، یعنی میدانیم چه میخواستند و چه شد. مرور پیامهایی که بوش کوچک از فردای 11 سپتامبر ـ تحت تأثیر مشاور و نطقنویس پرنفوذ خود «کارل راو» که به تازگی از ترس رسواییهای مالی استعفا داده ـ شروع به بسط و ترویج آنها کرد چندان سخت نیست. به یاد بیاورید: یک دشمن جهانی به نام تروریسم وجود دارد که مقابله با آن وظیفه همه است، این صحنه بازیگر بیطرف نمیشناسد یا با ما هستید یا بر ما، آمریکا دیگر صبر نخواهد کرد تا دشمنانش آن را به انفعال بکشانند و به واکنش وادارند، جنگ پیشدستانه الگوی رفتار نظامی آمریکا در آینده خواهد بود. یک جنگ صلیبی آغاز شده است، نبرد با تروریستهایی که جملگی در خاورمیانه (بر سر چاههای نفت!) گرد آمدهاند، پیروزی در این نبرد به تولد یک خاورمیانه جدید خواهد انجامید و شکست در آن کل تمدن بشری را به اضمحلال خواهد برد چنانکه روم باستان خطر اقوام بدوی را دست کم گرفت و آخر کار خود به پریشانی و زوال افتاد.
اکنون دیگر از این حرفها مطلقاً خبری نیست. آن رویاهای بزرگ همه در یک جمله ساده و کوچک، خلاصه شده است: «چگونه میتوان با موفقیت از عراق فرار کرد»؟
جنگ علیه ترور پس از 11 سپتامبر قرار بود دنیا را امنتر کند، اکنون هیچکس ـ حتی خود کاخ سفید ـ در این تردید ندارد که جهان به مراتب ناامنتر شده است. جنگ علیه ترور قرار بود تصویری فرشتهآسا و نجاتبخش از آمریکا به نمایش بگذارد، حالا مسئله کل دنیا این شده که این زنگی مست تیغ در دست را چگونه باید مهار کرد. جنگ علیه ترور بنا بود به زاده شدن خاورمیانهای جدید ـ «جدید» یعنی امنتر برای آمریکا و اسرائیل ـ بینجامد، خاورمیانه جدید البته متولد شده است اما از هر زمان دیگری برای آمریکا و اسرائیل خطرناکتر است. جنگ علیه ترور قرار بود افغانستان را آباد کند اما حالا سرعت صعود منحنی تولید و ترانزیت مواد مخدر از حد محاسبه فراتر رفته است بماند، رابرت گیتس وزیر دفاع آمریکا را در کنفرانس امنیتی مونیخ به عجز و لابه انداخته است که ناتو دارد در افغانستان شکست میخورد، به داد برسید. جنگ علیه ترور قرار بود «عراقی نو» برای مردمان درد کشیده آن بسازد، حالا عراقیها در آستانه یازده سپتامبر با لحنی آکنده از استهزا در روزنامههایشان مینویسند: «هر روز ما عراقیها یازده سپتامبر است». جنگ علیه ترور وعده میداد آمریکایی جدید خواهد ساخت که در آن هرگز دیگر چنین حوادثی مجال ظهور نیابد حالا آمریکاییها در مجلات انتقادیشان از «جهان سومیزه شدن» داخل آمریکا به موازات لشگرکشیهای آقای بوش در این سو و آن سوی جهان خبر میدهند، جنگ علیه ترور قرار بود اسرائیل را تقویت کند، کاملا برعکس آن را به وضعیتی افکنده است که سران آن رویارو شدن با چند هزار چریک را «بزرگترین کابوس زندگی خود» بنامند.
این فهرست را میتوان صفحهها ادامه داد. جنگ علیه ترور برای آمریکا چه به ارمغان آورده است؟ دیروز نیویورک تایمز نوشت کاخ سفید باید 2000 میلیارد دلار خرج کند تا ارتش آمریکا به وضعیت قبل از جنگ افغانستان برگردد.
این یکی از آن مواردی است که با پول میتوان اصلاحش کرد، حیثیت و آبرو و اقتدار از دست رفته را چطور(تازه، اگر چنین چیزهایی اساساً در کار بوده باشد).
11 سپتامبر بزرگترین اشتباه محاسبه آمریکاییها در چند دهه اخیر بوده است. اگر نگوییم به راه انداختن و ترتیب دادن خود این حادثه، جنگ و جنایتی که پس از آن برای رسیدن به امید رسیدن به اهدافی موهوم به راه انداختند، بیگمان مصداق تام و تمام این توصیف است. حالا آمریکاییها ته چاهی قرار دارند که برای دیگران کنده بودند و برای بیرون آمدن از آن تا حد التماس و دریوزگی از بزرگترین دشمن خود هم پیش رفتهاند. از این سو خاورمیانهای ظهور کرده است که یک ایران هستهای، ایرانی با نفوذ بیمانند در گوشه گوشه آن و یک ایران الهامبخش آن را راهبری میکند. آمریکاییها هراسان و مضطرب برای ایستادن در مقابل این ابرقدرت نوظهور خود را به این در و آن در میزنند. آن همه داد و قال و کف بر دهان آوردن جای خود را به ائتلافی از مورچهها و دختربچهها داده است.
آمریکا قرار است با استفاده از کسانی مثل عبدالمالک ریگی و پژاک و چند خشک مغز سلفی ـ بعثی به انضمام دختر دیک چنی و هاله اسفندیاری نظام جمهوری اسلامی را ساقط کند! اینجا آخر خط است، جایی که باید ایستاد و پشت سر را نگریست، اگر چیزی پس سر باقی مانده باشد.