مهدی محمدی
کاندولیزا رایس و رابرت گیتس روز جمعه خاورمیانه را ترک کردند. اگرچه این بار ظاهرا دلالی اسلحه مهمترین مأموریت آنها بوده است اما نگاهی دقیقتر به آنچه منابع خبری درباره گفتوگوهای آنها در مصر، عربستان و سرزمینهای اشغالی نوشتند نشان میدهد ورای این کسبوکار همیشگی اهداف بسیار مهم دیگری هم در دستور کار این سفر قرار داشته است؛ اهدافی که «مسئله ایران» چون رشته تسبیح تمامی آنها را به هم پیوند میدهد.
شاید مهمترین پروژهای که دو وزیر آمریکایی در خاورمیانه در پی تحقق آن بودند، بازسازی و احیای روند نیمهجان صلح خاورمیانه منتها این بار با برجستهسازی اهرمی به نام «ایرانهراسی» بوده است گزارشهای موجود نشان میدهد رایس در مصر، عربستان و سرزمینهای اشغالی انرژی فراوانی برای متقاعد کردن طرفهای مختلف برای حضور در کنفرانسی با هدف احیای روند سازش صرف کرده است. آنگونه که منابع آمریکایی خبر دادهاند این کنفرانس بناست اواخر ماه نوامبر (آبانماه) در واشنگتن برگزار شود و ظاهراً به گفته احمد ابوغیظ وزیر خارجه مصر، رایس بیش از یک سال است که پیگیر برگزاری آن است.
مهمترین حربهای که آمریکا برای کشاندن اعراب پای میز مذاکره با اسراییل از آن بهره جسته این بوده که به آنها القا کند ایران خطری بزرگتر از اسراییل است و بنابراین پیوستن به اتحادی با اسراییل علیه ایران هماهنگی بیشتری با منافع بلندمدت عربها خواهد داشت. برای موثر واقع شدن این القائات، مقامهای آمریکایی به طور گسترده روی دو موضوع تاکید میکنند. نخست، قدرتمند شدن روزافزون ایران به عنوان کشوری شیعی در منطقه و اتحاد و یکپارچگی که میان بازیگران نیرومندی چون دولت مالکی در عراق، دولت اسد در سوریه، حزبالله لبنان و گروههای جهادی در فلسطین با ایران برقرار شده و عملاً یک محور استراتژیکی فوقالعاده موثر و دارای توان عملیاتی رقابتناپذیر در قلب خاورمیانه به وجود آورده است. و دوم، تهدید جلوه دادن برنامه هستهای برای کشورهای منطقه با این توجیه که ایران رویای رهبری منطقه را در سر دارد و در صورتی که بتواند اهداف خود در برنامه هستهای را ـ البته آنطور که آمریکاییها این اهداف را ترسیم میکنند ـ محقق کند، دیگر کشورها هرگز قادر به رقابت با آن نخواهند بود. بنابراین، مهار ایران باید در رأس دستور کار منطقهای کشورهای خاورمیانه قرار گیرد و این هدفی است که بیهمراهی اسراییل امیدی به برآورده شدن آن نیست.
آمریکاییها در همین چارچوب بازی جدیدی را با مصر و عربستان آغاز کردهاند. این بازی دو روی متفاوت دارد که «مسئله ایران» با روایتی که گفتیم چون پلی آنها را به هم پیوند میدهد. از یکسو روابط آمریکا با این دو کشور ـ خصوصاً عربستان ـ در یک سال گذشته در وضعیت بحرانی گرفتار آمده بود چرا که آنها بزرگترین حامیان گروههای عربی هستند که اکنون بر همگان معلوم شده بخش بزرگی از عملیاتهای تروریستی در عراق زیر سر آنهاست. آمریکا تداوم این روند را خوش نمیدارد نه به این دلیل که خواهان حمایت از دولت نوری مالکی است بل از این رو که فکر میکند این اقدامات حمله به عراق را بدل به پروژهای شکستخورده کرده و اگر آمریکا بخواهد برنامه اصلی خود را که خروج از عراق تا سال 2008 است عملی کند، چارهای جز ایجاد نوعی ثبات در عراق ندارد. آمریکا از عربستان و مصر میخواهد کمک کنند تا بتواند به نحو آبرومندانهای از عراق خارج شود. از سوی دیگر اما آمریکا تلاشهای وسیعی را آغاز کرده تا عصایی زیر بغل اسرائیل بگذارد و کمر خمشده آن در اثر شکست در نبرد سال گذشته با حزبالله را از راه احیای نوعی از روند صلح اندکی صاف کند. آغاز چنین روندی قبل از هر چیز در گرو آن است که کشورهای منطقه بپذیرند بر سر میز نشستن با اسراییل ارزشش را دارد و به علاوه مطمئن باشند اسراییل این بار آماده خواهد بود با انعطافپذیری بیشتری در مقابل رقبای منطقهای خود بنشیند.
رایس روز پنجشنبه گفت که اسراییل آماده مذاکره در مورد مبانی یک توافق است، این به طور ساده یعنی اسراییل آماده است امتیاز بدهد اما در این مورد که چرا توافق با اسراییل ارزش دارد باز هم آنچه آمریکاییها از آن آویختهاند این است که اکنون خطر بزرگ به جای تلآویو در تهران خفته و البته برای مبارزه با آن زمان هر روز در حال از دست رفتن است. «ایران هستهای، ایران شیعی و ایران پرنفوذ»؛ از دید برخی اعراب وابسته منطقه خاورمیانه ـ که دهها سال است پنهانی دست در دست آمریکا و اسراییل دارند ـ این خطری است بس بزرگتر از اسراییل که لااقل در ائتلاف با آمریکا میتوان روی آن حساب کرد.
این یک طراحی ظاهراً منسجم است اما یک دید واقعی نسبت به تحولات خاورمیانه تنها زمانی شکل خواهد گرفت که محدودیتهای این طراحی نیز کاملاً شناخته و تحلیل شود.
در اینجا مجالی برای طرح جزئیات وجود ندارد اما از همین مقدار کاملاً پیداست که آمریکا همچنان تمرکز خود را بر روی پروژه «تضعیف قدرت منطقهای ایران» قرار داده و فکر میکند این کار با صرف مقدار معقولی هزینهشدنی است. این در حالی است که طی ماههای گذشته هر روز تعداد بیشتری از نخبگان رسمی آمریکا قانع شدهاند که قدرت ایران مهارپذیر نیست و آمریکا به جای تعقیب پروژه بیحاصل تضعیف آن بهتر است به یافتن راهی برای زندگی در کنار آن بیندیشد. دولت بوش فکر میکند با وجود 17 - 16 مسیری که طی 6 ماه گذشته ـ مشخصا از زمان اعلام آغاز اجرای استراتژی جدید در عراق که در واقع پوششی برای استراتژی تضعیف قدرت ایران بود ـ برای اعمال بر ایران فعال کرده هنوز راههای دیگری هم هست که باید آنها را بپیماید و فشارها را بر ایران بیش از آنچه که اکنون هست میتوان تقویت کرد. اشتباه چنین طراحی آن است که سقف مقاومت ایران در مقابل فشارهای غرب را خیلی کوتاه تصور کرده و حال آنکه جمهوری اسلامی از مدتها قبل با علم به اینکه «پیشرفت و قدرتمند شدن هزینه دارد» خود را برای فشارهایی بسیار بزرگتر از این و در عین حال پاسخهایی بسیار قدرتمندتر از آنچه تصور میشود آماده ساخته است.
نکته دیگری که توجه به آن بینتیجه بودن این طراحی را آشکار خواهد ساخت این است که آمریکاییها مدتهاست روندی خندهدار برای مدیریت تحولات خاورمیانه در پیش گرفتهاند که میتوان آن را به اختصار «تنظیم معادلات منطقه با چشمپوشی از متغیرهای اصلی» نامید. آمریکا میداند که ایران و متحدان منطقهایاش حالا که پس از مدتها در منطقه نسبت به آمریکا دست بالا را پیدا کردهاند، طبعا علاقهای به شریک کردن آمریکا به عنوان دشمن اصلی خود در این برتری ندارند. به همین دلیل آمریکا در حالی که توان تعامل با متحدان ایران به عنوان بازیگران کلیدی در تحولات جدید خاورمیانه و شکلدهندگان به نظم واقعی موجود در آن را ندارد، سعی میکند مشکلات منطقه را با استفاده از تعامل و زد و بند با بازیگرانی که در واقع فرعی و فاقد قدرت موثر هستند، حل و فصل کند و این چیزی است که عملاً امکان تحقق ندارد. به صورت دقیقتر آمریکا سعی میکند مشکل لبنان را از طریق بازیگرانی چون سینیوره و بدون تعامل با حزبالله، و مسئله فلسطین را از راه زد و بند با ابومازن و بدون در نظر داشتن حماس و جهاد، مشکل عراق را از راه تعامل با سکولارها و مسلح کردن برخی از عشایر بدون تعامل مثبت با گروههای ریشهدار شیعی، دولت مالکی و به ویژه مرجعیت فیصله دهد و به همین دلیل دائم در حال توافق کردن با کسانی است که در واقع کارهای نیستند و توان واقعی چندانی برای اجرایی کردن توافقها ندارند. به تعبیر دیگر آمریکا در خاورمیانه به سراغ هر مسئلهای میرود خود را با ایران مواجه میبیند اما چون ایران رغبتی برای تعامل با آمریکا از خود نشان نمیدهد، مجبور میشود مسئله را دور بزند با بازیگران درجه دو و سه معامله کند که این طبعا چیزی را حل نخواهد کرد.
طراحی ضدایرانی آمریکا در منطقه مشکلات بسیار عمیقتر دیگری هم دارد که بحث درباره آنها را به مجالی دیگر وامیگذاریم.