وی در ادامه مقاله مینویسد: توضیح کاملتر در مورد این جمله که "جنگ موجب رشد اقتصاد آمریکا میشود" به این صورت است، فرض کنید اقتصاد آمریکا در حلقههای آخر چرخه تجاری خود باشد. در چنین شرایطی اقتصاد یا در حال تجربه سیر نزولی رشد اقتصاد یا رکود اقتصادی است، نرخ بیکاری در سطح بالایی قرار دارد و به دلیل کاهش قدرت خرید مردم میزان خرید و فروش در جامعه کاهش یافته است. به عبارت بهتر معاملات خرد و کلان در سطح جامعه تنزل پیدا کرده و سطح تولید هم پایینتر از قبل است.
راهکاری برای بحران
بدون شک ادامه این وضعیت مشکلات بسیار زیادی را برای اقتصاد ایجاد میکند و ممکن است اعتراضات و شورشهای مردم را نیز به همراه داشته باشد. حال در این موقعیت چاره کار چیست؟
دولت آمریکا پس از تجربه جنگ جهانی دوم به این نتیجه رسید که چاره کار جنگ است. زمانی که آمریکا تصمیم میگیرد وارد جنگ با کشوری شود باید زمینه را برای این جنگ آماده کند و این مسئله به طور موقتی از معضلات اقتصادی این کشور میکاهد. زمانی که آمریکا خود را برای جنگ آماده میکند در وهله اول موظف است به تجهیز و تعلیم سربازان و ارتش خود بپردازد و برای تجهیز آنها به لباس جنگ، پوتین، کلاه، سلاح، بمب و غیره با بسیاری از شرکتهای تولیدی این کشور قراردادهای تولیدی منعقد میشود که موجب چرخش سریعتر اقتصاد این شرکتها و رشد تولید، درآمد و سودآوری آنها میشود.
از طرف دیگر شرکتهایی که وظیفه تولید این تجهیزات را بر عهده دارند مجبور میشوند کارگران بیشتری استخدام کنند تا بتوانند این سفارشات را در موعد مقرر آماده کنند و این حجم بالای تولید را تا پایان جنگ ادامه دهند. مابقی بیکاران نیز برای کار در شرکتهای آمریکایی خصوصی که در خارج از مرزهای کشور کار میکنند مورد استفاده قرار میگیرند. در این وضعیت مشکل بیکاری تا حد زیادی حل میشود و این یک موفقیت اقتصادی برای آمریکا خواهد بود؟!
ایجاد اشتغال برای افراد سبب میشود تا سطح درآمد آنها افزایش یابد و اقتصاد روزهای آرامی را تجربه کند. زیرا رشد درآمد و اطمینان از تداوم این اشتغال تا مدتی طولانی سبب میشود تا سطح خرید و فروش در کشور بیشتر شود و اقتصاد که با مشکل پایین بودن سطح معاملات خرد و کلان روبهرو بود، دیگر از این مسئله آسیب نبیند. رشد خرید در کشور سبب میشود تا واحدهای تولیدی و خردهفروشی نیاز به نیروی کار بیشتری پیدا کنند و باز هم سطح بیکاری تنزل یابد و این وضعیت مارپیچی تا آنجا ادامه پیدا میکند که بیکاری به سطح بیکاری طبیعی برسد. به این مارپیچ، مارپیچ فعالیت مثبت اقتصادی ایجاد شده در اثر جنگ میگویند که اغلب برای حل مشکلات اقتصادی آمریکا مورد استفاده قرار میگیرد.
با این اوصاف جنگ برای اقتصاد آمریکا نه تنها مضر نیست بلکه میتواند تا حد زیادی باعث حل شدن معضلاتش شود به خصوص که سهم اعظم سرمایههای آمریکا در شرکتهای وابسته به صنایع دفاعی و نظامی سرمایهگذاری شده است و جنگ میتواند باعث رشد تولید این بخشها شود.
تمرکز بر صنایع دفاعی
جنگ عراق و آمریکا در سال 2003 میلادی هم تایید دیگری بر این مسئله بود. در آن سال رشد بیش از حد کسری بودجه از آمریکا باعث ایجاد اختلال در بسیاری از بخشهای اقتصاد شده بود و آمریکاییها تصمیم گرفتند با استفاده از روش همیشگی خود به حل این مشکل بپردازند. اندرو گامبل در سایت commondreams مینویسد: آمریکا و به خصوص حزب جمهوریخواه به جای تزریق و درونریز منابع به کارهای عمومی، بخش بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و دیگر بخشهایی و درمان، آموزش و پرورش و دیگر بخشهایی که تاثیر مستقیم روی زندگی مردم دارند روی تامین سرمایه مورد نیاز ارتش و صنایع دفاعی متمرکز شد. رابرت پولین استاد اقتصاد دانشگاه ماساچوست میگوید: شاید در نظر اول این تخصیص منابع ناعادلانه و غیرموثر باشد ولی سبب میشود حجم پول تزریق شده به اقتصاد 5 درصد بیشتر از درآمد مالیاتی شود و این برای تقویت رشد اقتصاد بسیار مفید است. البته این برنامه با ارائه اهداف ایدئولوژیک و انسانی مطرح میشود و میتواند شمار زیادی از مردم را نیز با خود همراه سازد. از جمله شعارهای همیشگی آمریکا برای آغاز جنگها، جنگ علیه تروریسم، جنگ علیه تهدید کنندگان صلح جهانی، جنگ علیه صدام حسین و غیره است که در میان مردم موافقانی هم دارد.
پولین افزود: آمارها نشان میدهد در سه ماهه دوم سال 2003 میلادی یعنی زمانی که آمریکا درگیر جنگ با عراق بود 60 درصد از کل رشد 3/3 درصدی تولید ناخالص داخلی این کشور به دلیل هزینههای نظامی بوده است. در سه ماه سوم همان سال تولید ناخالص داخلی آمریکا 2/8 درصد رشد کرد که سهم کمتری از آن به هزینههای نظامی مربوط میشد. اما پروفسور پولین بر این باور است که در این دوره نقش هزینههای نظامی در کسری بودجه آمریکا و آغاز روند اصلاحات اقتصادی بسیار چشمگیر بوده است.
مایکل کالکی اقتصاددان لهستانی میگوید: ارتش صنایع دفاعی مهمترین سرمایهگذاری برای آمریکاییها محسوب میشوند و برای آماده کردن مردم بهترین راه استفاده از رسانهها در ایجاد تصویری وحشتناک از دشمن و آسیبرسانی آن نه تنها به یک کشور بلکه به تمامی کشورهای جهان است.
تاکتیک همیشگی
به هر حال این سیاست همیشگی آمریکا بوده است که بیشترین نمود خود را در دوران ریاست جمهوری ریگان و بوش داشت. در سال 1984 میلادی مصادف با دوران ریاست جمهوری ریگان کسری بودجه آمریکا به بالاترین حد خود رسیده بود در این سال کسری بودجه معادل 2/6 درصد کل تولید ناخالص داخلی این کشور بود و ادامه این روند میتوانست باعث آسیبهای جدی به اقتصاد این کشور شود.
در آن زمان ریگان شعار جنگ علیه امپراتوری شیطان و تهدید کمونیستها برای جهان و به خصوص آمریکا را آغاز کرد و جنگی را آغاز کرد که به موجب آن کسری بودجه نه تنها مشکلآفرین نشد بلکه زمینه را برای رشد بیشتر اقتصاد فراهم کرد. در سال بعد از آن یعنی در سال 1985 میلادی نرخ رشد اقتصادی آمریکا برابر با 7 درصد بوده است. در این زمان هزینههای ارتشی بسیار بالا بود و تجربه آن در تمام دوران ریاست جمهوری آمریکا تکرار نشد تا اینکه جرجبوش به دنبالهروی از این سیاست پرداخت و با آغاز جنگهای پیدرپی زمینه را برای رشد اقتصادی کشور فراهم کرد.
پروفسور پولین معتقد است راهحلها تنها برای دورهای کوتاهمدت مشکل اقتصاد را حل میکند و در درازمدت آسیبآفرین است. وی میگوید: تاثیر بلندمدت این سیاست ـ رشد هزینههای نظامی و صنایع دفاعی ـ روی اقتصاد تاثیر منفی است و سبب تضعیف زیرساختهای صنعتی و اقتصادی، زیرساختهای بهداشتی و آموزشی میشود بنابراین برای استفاده از آنها محدودیتهای بسیار زیادی وجود دارد. در واقع پولهایی که آمریکا برای تامین بودجه نظامی خود باید قرض بگیرد، پس از اتمام جنگ باید باز پرداخته شود و برای باز پرداخت آن نه تنها مبلغ قرض گرفته شده بلکه سود آن با توجه به نرخ بهره هم باید باز پرداخت گردد و این نیز در کنار مسائل دیگر عنوان شده نشاندهنده محدودیتهای استفاده از این سیاست در درازمدت است.