تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۰:۳۶  ، 
کد خبر : ۳۲۵۲۰

پرده پندار


سیدعلیرضا بهشتى

در زندگى فردى و جمعى ما انسان‌ها، گاه برآیند حالات درونى و کنش‌هاى بیرونى، ما را به تامل و تفکر درباره موقعیت خودمان، آنچه انجام داده‌ایم و آنچه مى خواهیم انجام دهیم فرامى خواند. بسیارى از ما در فراز و نشیب‌هاى زندگیمان به این ایستگاه‌هاى درنگ و تامل رسیده‌ایم، به غور نشسته‌ایم و انبوهى از پرسش‌ها و داورى‌ها درباره مسیر حیاتمان بر ما فروریخته‌اند  و از میان ما کسانى (و از میان ملل جهان ملت‌هایى) بوده‌اند  و هستند که از این بازنگرى‌ها توشه‌اى  درخور براى پیمودن راه آینده خود گردآورده‌اند. روزهاى زیباى آغازین سال ما ایرانیان نیز ما را به چنین درنگى فرامى خواند تا روزى «نو» آغاز کنیم و حال و هواى زمانه ما، شاید بیش از هر زمان دیگر، ما را به تامل در مسیرى که پشت سر گذاشته‌ایم و راهى که در پیش داریم وامى دارد. این نوشتار ادعاى ارائه تحلیلى جامعه شناسانه از وضعیت ما ندارد، بلکه درد دلى است از عضوى از خانواده بزرگ ایرانیان درباره یکى از بیمارى‌هاى بزرگى که مى تواند ما را در زندگى فردى و اجتماعى خود از فراز به فرود آورد و از حرکت به سکون وادارد: بیمارى توهم.

چه بسیار شده است که به هنگام ارزیابى خود و افعالى که از ما سرزده است از درک واقعیت درمانده‌ایم. به هنگام سخن با یکدیگر، بسیار دیده‌ایم که در ترسیم تصویرى واقع بینانه از خود و دیگران ناتوانیم: یا آنقدر خود را کوچک و خوار مى دانیم که دیگر انگیزه‌اى  براى تلاش و کوشش برایمان باقى نمى ماند و یا آنقدر در بزرگ کردن خود، توانایى‌ها و خصلت‌هاى مثبت خود غرق مى شویم که دیگر نیازى به حرکت شتابان و سامان مندى که بر اساس بازبینى‌هاى مستمر کارنامه گذشته مان شکل گرفته باشد نمى بینیم. توهم، هم مى تواند در خود بزرگ بینى تجلى یابد و هم در احساس حقارت و درماندگى.

این ناتوانى در واقع بینى، ما را به وادى واقع گرایى مى کشاند: تسلیم در برابر آنچه هستیم، تن دادن به تفسیرهاى عوامانه قضا و قدرى و آخرالزمان گرایى، تاریخ شکست‌هاى گذشته را سرنوشت محتوم خود یا ملت خود دانستن، دست از هرگونه حرکت امیدآفرین و آینده ساز شستن و این همه نتیجه بیمارى توهمى است که فرد و اجتماع را چنان در خود فرو مى برد که شکستن پوسته حال و گام گذاشتن به آینده را اگر نه ناممکن، بس دشوار مى نمایاند.

در تاریخ معاصر ایران و به ویژه در بیست و چند سالى که از وقوع انقلاب به یاد ماندنى مردم ایران گذشته، بسیار دیده‌ایم نخبگان و نام آورانى را که در توانایى‌ها و شایستگى‌هاى خود به توهم دچار بوده‌اند  (و نیک مى دانیم نقش معاشران و اطرافیان را در به وجود آوردن چنین توهماتى). گزاف نیست اگر آفت توهم خود بزرگ بینانه را بزرگترین و دامنگیرترین بیمارى نخبگان این مرز و بوم (در هر لباس و کسوتى که باشند: روحانى یا دانشگاهى یا روشنفکر یا دیوانسالار) بدانیم. از همین روست که در نظام اجتماعى که در آن زندگى مى کنیم، کمتر کسى را سراغ داریم که در جایگاه بایسته خود نشسته و مسئولیتى را بر دوش گرفته که توان ایفاى آن را دارا باشد.

از سوى دیگر، چه بسیار نیروهاى بالقوه‌اى  که در فرد فرد مردم ما در صف طولانى انتظار شکوفایى پژمرده مى شوند، چرا که توهم خودکوچک بینانه عرصه را تاریک و ملال آور مى نمایاند و حرارت دم اژدهاى افسوس و نومیدى، زمینه شکفتگى را مانند کویرى بى پایان مى خشکاند، غافل از اینکه «در کویر گل هم مى روید».

چنین است که شاهد صعودهاى یک شبه و سقوط‌هاى یک روزه هستیم و بى ثباتى و عدم استمرار و استقرار رویه‌ها و تمسک به روش آزمون و خطا در سیاستگزارى‌ها و بى توجهى به تجربه گذشتگان و بى مهرى به برنامه ریزى‌هاى درازمدت و درهم ریختن هنجارهاى اخلاقى و جابه جایى مداوم نقش‌هاى اجتماعى و حرکت‌هاى شتابان در دورهاى باطل.

و آنگاه که دامنه این توهمات به عرصه سیاست ورزى و اداره امور مى کشد، صد البته زیان‌هاى آن از دامنه فرد یا افراد معدود و عرصه جغرافیایى محدود فراتر رفته و پیامدهاى آن ماندگارتر مى شود. چه بسیار دیده‌ایم توهماتى که درباره قدرت نظامى، اقتصادى و سیاسى کشور وجود داشته‌اند  که زمامداران این مرز و بوم را از درک واقعیت‌هاى موجود و شناخت توانایى‌هاى واقعى دور ساخته و این سرزمین کهن را گاه تا مرز سقوط و اضمحلال پیش برده است: گاه چنان بى مهابا در عرصه نوین سازى تاختند که دگرگونى‌هاى بنیادین نهادهاى اجتماعى و بومى سازى فرآیندهاى مربوطه را نادیده انگاشتند و آنگاه در اوج قدرت موهوم به یک باره از تخت طاووس کنار زده شده و مات و مبهوت از سقوط چند ساعته تکیه گاه‌هاى موهوم خود، از کشور رانده شدند و گاه خود را در چند قدمى دروازه‌هاى تمدنى خیالى دیدند و آرزوى همردیفى و هم پایگى با قدرت‌هاى بزرگ در سر پروراندند و از لرزه‌هاى زیر پاى خود غافل ماندند تا آن که طومار قدرتشان را به ظاهر بى قدرتان در هم پیچیدند و بساط پادشاهى از تاریخ آینده کشور برچیدند.

آفات توهم هیچ گاه در این سرزمین پهناور جاى خود را تنگ نیافت و هر از چندى رخ نمود. آنگاه که در پى پیروزى‌هاى غرورآفرین فرزندان این مرز و بوم قدرت خود و ضعف دشمنانمان را بیش از آنچه بود نمایاندیم، آنگاه که دروازه‌هاى تلاش را به روى خود و همفکرانمان گشودیم و از بهره بردارى از نیروهاى عظیم فکرى و مدیریتى که با ما اختلاف نظر داشتند غافل ماندیم، آنگاه که به ورطه خوار شمردن مطلق فرهنگ‌ها، باورها و ارزش‌هاى دیگران و بزرگ و افتخارآمیز شمردن سراسر گذشته خود در غلتیدیم، آنگاه که راى پرشمار شهروندان را به حساب حمایت از اشخاص و نه اهداف و مقابله با این و آن و نه تجلى مطالبات فزاینده مسئولیت‌زا برشمردیم، آنگاه که آنچنان در حلقه‌هاى محدود طرفداران، همراهان و اطرافیانمان و برنامه‌هاى بلندپروازانه عمل ناشدنى و آمارهاى خوش بینانه محبوس ماندیم که حتى به ذهنمان خطور نکرد که به چهره‌هاى زشت و تالم انگیز زندگى مرارت بار هموطنانمان نیم نگاهى بیفکنیم و آنگاه که خیال مردم دوستى و توجه به توده‌ها، ادبیات کوچه و بازار را به عرصه‌هاى فرهنگى، اجتماعى، اطلاع رسانى و سیاست ورزى و تریبون‌هاى رسمى و نیمه رسمى داخلى و بین المللى کشاندیم، در همه حال توهمات بر ما حکم رانده‌اند  و ما را از درک ظرفیت‌ها، توانایى‌ها و محدودیت‌هاى واقعى مان محروم ساخته‌اند. اینک که روزمان را «نو» کرده‌ایم، زمان آن فرا رسیده که درنگى کنیم و کارنامه گذشته خود را بکاویم تا توانایى‌ها و ناتوانى‌ها، پیروزى‌ها و شکست‌ها و فرازها و فرودها را در کنار هم دیده و به ارزیابى واقع بینانه خود، موقعیت خود، گذشته خود و آینده خود بپردازیم. اینک زمان آن رسیده که با تکیه بر بزرگترین رهنمود رهبر فقید انقلابمان که همانا دعوت به خودباورى بود و با توسل به ارزیابى‌هاى خردورزانه‌اى  که در جاى جاى کتاب خدا و سنت معصوم بدان سفارش شده‌ایم، از خود کوچک بینى و از خود بزرگ بینى، چه در عرصه فردى و چه در عرصه اجتماعى، دورى گزینیم. زمان آن رسیده که بر سفره‌هاى هفت سین خود از آینه‌هاى محدب و مقعر استفاده نکنیم و خود را آنگونه که هستیم در سطح زلال آبى که به نشانه حیات در آن سفره‌ها گذاشتیم به تماشا بنشینیم: «پرده پندار مى باید درید.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات