عماد بهاور
نیمه اول سال84 زمان تقابل عملى دانشجویان و احزاب سیاسى ایران بود. زمان شرط بندى بر روى مواضع سیاسى کاملاً متضادى که در انتخابات ریاست جمهورى عیان شده بود. این سال البته سال تجربه نیز بود؛ هم براى دانشجویان و هم براى احزابى که نتوانستند در انتخابات نتیجه قابل قبولى به دست آورند. تجربه دانشجویان البته از نوعى دیگر بود. تجربهاى که ادامه آن موجب تغییرات ماهیتى در درون تشکلهاى دانشجویى خواهد شد. همچنین رفتارها را تغییر خواهد داد و استراتژىهاى تازهاى را به کار خواهدانداخت. در حقیقت مناظرههاى گسترده بر سر مواضع دانشجویى که از سال 81 آغاز شده بود به تدریج در طى سال گذشته به نتایجى عینى منتهى شد. بسیارى از نقدهایى که در گذشته به دانشجویان وارد شده بود، این بار با لحنى ملایم تر از زبان دانشجویانى شنیده مى شد که خود سالها در رأس امور بودند. این البته نه یک شکست و نه یک عقب نشینى بلکه نشان از تحولى رو به جلو بود و پیشرفتى مهم را براى دانشجویان به همراه داشت. گذار از ایده آل گرایى به واقع گرایى مهمترین اتفاقى بود که در سال 84 و پس از انتخابات ریاست جمهورى براى دانشجویان به وقوع پیوسته بود.
در این یادداشت سعى مى شود که تا حدى به تجربههاى دانشجویى که در این سالها به دست آمده است، اشاره شود. این تجربهها از برخورد ایدههاى ذهنى با واقعیات عینى به دست آمد و البته هزینه آن نیز کم نبود؛ نه براى دانشجویان و نه براى فعالان سیاسى و احزاب.
1- «حرکت در جامعه مدنى» و یا «دیده بانى جامعه مدنى» مهمترین شعارى بود که توسط دانشجویان رادیکال در سالهاى اخیر مورد تاکید قرارگرفت. براى تحقق این شعار ابتدا «استراتژى دورى از قدرت» طرح شد اما این استراتژى در نهایت به «استراتژى درگیرى با قدرت» تبدیل شد. برخى از دانشجویانى که بر حرکت در جامعه مدنى تاکید داشتند تا به آنجا پیش رفتند که آن را تعطیل نهادهاى رسمى و فعالیت به صورت غیررسمى در سطح جامعه تفسیر کردند. این به معناى تعطیل و انحلال دفتر تحکیم وحدت (اتحادیه انجمنهاى اسلامى دانشجویان) نیز بود چرا که از نظر نظریه پردازان دانشجویى دیگر به تائید رسمى دولتى براى فعالیت نیازى نبود. ایشان بارها گفتند که دیگر مشروعیت خود را از نهادهاى دولتى کسب نمى کنند بلکه این مردم هستند که با حمایت خود به موجودیت ایشان مشروعیت مى بخشند. حتى براى تکمیل این قطع ارتباط دولتى، طرح استقلال مالى نیز براى رفع وابستگى به منابع مالى دولت پیشنهاد شد و دانشجویان طى فراخوانهایى از مردم دعوت کردند که به حمایت مالى از ایشان بپردازند.
اگرچه اعلام انحلال تشکلهاى دانشجویى و فعالیت غیررسمى دانشجویان از همان ابتدا مورد مناقشه فراوان قرار گرفت و طراحان آن نیز با تشخیص غیرعملى بودن آن از پافشارى بر آن دست کشیدند اما در عمل اتخاذ برخى استراتژىها همان مسیر را در پیش پاى دانشجویان قرار داد. طرح «رفراندوم قانون اساسى» و «تحریم انتخابات» گوناگون (از منظر ناکارآمدى انتخابات و نه ناسالم بودن آن) عملاً تشکلهاى دانشجویى را به سمت تعطیلى و غیررسمى شدن کشاند. رسمیت در چارچوب قانون معنى داشت و هنگامى که تشکلى بر روى قانون اساسى خط مى کشد به طور طبیعى رسمیت خود را نیز انکار مى نماید.
این گونه بود که بسیارى از دانشجویان دیگر حتى نمى توانستند از حقوق قانونى خود دفاع کنند چرا که در نبود قانون دیگر دفاع از حقوق قانونى معنایى نداشت. این شد که دانشجویان سعى در جایگزینى قوانین بین المللى از جمله مفاد حقوق بشر و کنوانسیونهاى بین المللى براى پرکردن خلاء قانون کشورى کردند. این حرکت اگر چه از لحاظ تئورى تا حدى درست بود اما بسیار ایده آل گرایانه و غیرعملى بود. دانشجویان زمانى به این موضوع پى بردند که دیگر کار از کار گذشته بود. الگوبردارى ایشان بیشتر از جوامع غربى بود که داراى ساختى دموکراتیک و جوامعى نهادمند بودند. جنبشهاى اجتماعى در غرب در بستر فرهنگى مناسب و جامعهاى نهادینه شکل گرفته بودند. اما در ایران هیچ یک از این موارد وجود نداشت و تقلید از غرب در این زمینه راه به ناکجاآباد مى برد. در نتیجه دانشجویان به زودى دریافتند که اگر احزاب، تشکلهاى دانشجویى، NGOها و روزنامهها وجود نداشته باشند (یا به عبارتى دولت آنها را تعطیل کند) هیچ گونه پتانسیلى براى مبارزه دموکراتیک در ایران وجود نخواهد داشت. در واقع بیهوده است اگر بر روى جامعه ساخت نیافته سرمایه گذارى کرد آن همزمانى که هیچ نیروى متحدى براى هدایت جبهه دموکراتیک وجود ندارد. احزاب سیاسى اما با درک این موضوع بود که همچنان بر قانون اساسى تاکید مى کردند و تحریم انتخابات را نیز به صورت پیش فرض و از پیش معین شده نمى پذیرفتند.
تجربه، این گونه و با طرح این سئوال شکل گرفت: «حرکت در جامعه مدنى با چه ابزارى ممکن است؟» بدون تشکل، بدون نشریه و بدون NGOها، تنها با ابزار رادیکال و به صورت مخفیانه امکان فعالیت وجود داشت و یا شاید مى بایست بر روى نیروهاى خارجى حساب باز کرد. اولى به هیچ عنوان ممکن نبود و دومى نیز به ضرر استقلال کشور و نافى ملى گرایى بود. در این صورت دیگر چه راهى باقى مى ماند؟ این سئوالى است که تاکنون از طرف دانشجویان رادیکال بى پاسخ باقى مانده است. اکنون که شرایط فعالیت سیاسى مخصوصاً براى تشکلهاى دانشجویى به تدریج سخت تر شده است، دانشجویان به صورت عینى ناتوانى انجام فعالیتهاى سیاسى را لمس کردهاند و به ایده آل گرایى در طرح حرکت در بستر جامعه مدنى (بدون تشکلهاى رسمى) پى بردهاند.
2- دومین تجربه مهم دانشجویان مستقیماً به احزاب سیاسى مربوط مى شود. احزاب سیاسى از مهمترین نهادهاى جامعه مدنى و یکى از شکل دهندگان آن هستند. در صورتى که از رفتار دانشجویان این گونه بر مى آمد که جامعه مدنى را بدون احزاب مى خواهند. این خود پارادوکسى بزرگ بود و خسران عظیمى را در پى داشت. دانشجویان رسماً در هدایت سیاسى جامعه به رقابت با احزاب پرداختند. انتقاد از احزاب جاى خود را به تخریب آنها داد و عملاً عضویت دانشجویى در یک حزب گناهى نابخشودنى محسوب شد به طورى که کمترین مجازات براى آن، اخراج از تشکلهاى دانشجویى بود. این موضوع بدعتى تازه در ایران به حساب مى آمد. در هیچ کجاى دنیا عضویت در اتحادیهها و سندیکاها به عنوان حامیان اصلى جنبشهاى اجتماعى تناقضى با عضویت افراد در احزاب سیاسى پدید نمى آورد. بسیارى از اعضاى اتحادیههاى کارگرى عضو احزاب کارگر و سوسیالیست هم بودهاند. این موضوع همچنین براى بسیارى از اعضاى سازمانهاى دفاع از حقوق زنان، محیط زیست و یا ضدجنگ نیز صادق است. هیچ کس نمى داند که این عقیده که فعالیت در قالب جنبشهاى اجتماعى آلترناتیو فعالیت در احزاب سیاسى است از کجا و کى در ذهن دانشجویان ایران شکل گرفت. شاید زمانى جنبشها علیه حزب یا احزاب مستقر در دولت موضع انتقادى داشتهاند اما هیچ گاه این موضوع به عنوان یک اصل مطرح نبوده است. برعکس آن البته بسیار صادق بوده است: بسیارى از احزاب رادیکال و یا اصلاح طلب همواره حامى جنبشهاى اجتماعى بودهاند. با این حال قرار دادن مردم بر سر دوراهى انتخاب «حزب یا جنبش» خود دست مایه افتراق و شکاف شد. هم پایگاه اجتماعى احزاب اصلاح طلب را تضعیف کرد و هم پشتوانههاى سیاسى تشکلهاى دانشجویى را از بین برد. این هر دو واقعه ضربهاى شدید بر جنبش دموکراسى خواه و اصلاح طلب دوم خرداد 76 وارد آورد. در نهایت تجربهاى که حاصل شد این بود که جامعه مدنى نیرومند در ابتدا بدون وجود احزاب قدرتمند شکل نخواهد گرفت. در سایه این احزاب مستقل است که گروههاى اجتماعى متنوع و آزاد و همچنین مطبوعات توانمند قدرت رشد و نمو پیدا مى کنند.
3- شاید بسیارى از افراد دلیل فاصله گرفتن دانشجویان از احزاب سیاسى را تاکیدى بر تلاش دانشجویان براى حفظ استقلال خود از جریانهاى سیاسى و فاصله گرفتن از زدوبندهاى مربوط به قدرت بدانند. این موضوع در نگاه اول درست به نظر مى رسد اما با کمى تعمق درباره آن مى توان شواهدى بر رد این استدلال فراهم آورد و ثابت کرد که حفظ استقلال تنها مى تواند یک «بهانه» باشد تا یک «دغدغه».
مسئله استقلال همواره از مسائل مناقشه برانگیز در فعالیتهاى سیاسى بوده است. چگونه مى توان ثابت کرد که فردى مستقل است و یا وابسته؟ صحیح تر آن است که سئوال شود چگونه مى توان افراد نفوذى را از سایر افراد تشخیص داد. آیا اساساً لازم است که چنین کارى صورت گیرد؟ آیا تشکلهاى دانشجویى «ارزش نفوذ» دارند؟ اگر دارند این امرى خوب است یا بد؟
هنگامى که دانشجویان با حساسیتى فوق العاده بر استقلال خود تاکید و پافشارى مى کنند در واقع مى خواهند به ابزار و آلت دستى براى رسیدن به منافع جریانهاى مختلف سیاسى تبدیل نشوند. اما اشکال اینجا است که ایشان تنها احزاب سیاسى را صاحب منافع مى دانند درحالى که تمام جریانهاى سیاسى (چه داراى تشکیلات و چه بدون تشکیلات) داراى منافع مشخص سیاسىاند. بسیارى از جریانهاى سیاسى موجود در ایران را شاید بتوان «احزاب بالقوه» دانست. شاید این جریانها در حال حاضر داراى سازمان دهى و تشکیلات منظم نباشند، اما از حیث رفتارشناسى کاملاً منسجم، داراى استراتژىهاى مشخص براى آینده و صددرصد داراى منافع سیاسى هستند. بسیارى از روشنفکران لائیک و روشنفکران چپ و برخى از روشنفکران مذهبى رادیکال که ظاهراً به صورت انفرادى فعالیت مى کنند، در اولین فرصت امکان تبدیل شدن به احزاب سیاسى را دارا هستند و در حال حاضر نیز به اتخاذ استراتژىهایى دست مى زنند که زمینه را به بهترین نحو براى فعالیت رسمى و حضور موثر سیاسى در آینده فراهم کند. این البته حق طبیعى همه جریانهاى فکرى و سیاسى است که براى آینده خود صاحب برنامه مشخص باشند و منافع گروهى خود را در جهت تعریفشان از منافع ملى طرح ریزى کنند، اما این موضوع که ایشان در حال حاضر داراى تشکیلات رسمى حزبى نیستند به هیچ عنوان موجب نمى شود که در جهت منافع خود در درون دانشجویان نفوذ نکنند.
حال سئوال اینجا است که چرا دانشجویان رادیکال در سالهاى گذشته تنها «احزاب بالفعل» را داراى منافع گروهى دانسته و با شعار «حفظ استقلال جنبش دانشجویى» همگان را به فاصله گرفتن از آنها دعوت مى کردهاند؟ درحالى که همزمان با بسیارى از «احزاب بالقوه» ارتباط تنگاتنگ و نزدیک داشته و با بسیارى از چهرههاى شاخص این جریانهاى سیاسى به اتخاذ استراتژىهاى مشخص دست زدهاند. آیا مى توان در بررسى استقلال سیاسى دانشجویان از نفوذ بسیار بالاى گروههاى اپوزیسیون در برخى از سازمانهاى دانشجویى چشم پوشى کرد و فعالیتهاى مشترک ایشان را در برنامههاى مختلف سیاسى نادیده گرفت؟
تمام این مسائل در سال گذشته چنان در ذهن دانشجویان سئوال برانگیز شد که به طور مشخص نیاز سازمانهاى دانشجویى را به بازتعریف مسئله استقلال بیش از پیش آشکار مى ساخت. اگر نیازى به استقلال بود و اگر نفوذ گروههاى سیاسى در سازمانهاى دانشجویى امرى ناپسند تلقى مى شد و مى بایست جلوى استفاده ابزارى از دانشجویان در جهت منافع سیاسى گرفته مى شد، این امر هم استقلال از احزاب بالفعل را شامل مى شد و هم استقلال از احزاب بالقوه را، چراکه در عرصه سیاسى هر دو داراى منافع مشخص سیاسى و گروهى هستند و هیچ گونه تفاوتى میان آنها نیست. فهم این مسئله خود تجربهاى دیگر بود که سازمانهاى دانشجویى را به تلاش در جهت کسب استقلال واقعى رهنمون ساخت.
مسئله استقلال به همین جا ختم نمى شود و سئوال مهمترى را به همراه خود مطرح مى کند که پاسخ به آن مى تواند استقلال سازمانهاى دانشجویى از جریانهاى مختلف سیاسى را در سطحى دیگر فراهم سازد: «آیا دانشجویان اساساً ارزش نفوذ دارند؟» پیش از این، سازمانهاى دانشجویى همواره علاقه عجیبى به کشف دانشجویان علاقه مند به گروههاى سیاسى و حذف ایشان از تشکیلات داشتند. این کار تنها راه حفظ استقلال به حساب مى آمد. نتیجه آن بود که بسیارى از دانشجویان مستعد سیاسى که داراى انگیزه، تجربه و دانش سیاسى مناسبى بودند از سازمانهاى دانشجویى کنار گذاشته شده و جاى آنها را دانشجویانى با تجربه کمتر و دانش سیاسى پایین تر گرفتند. این پروسه طى سه سال گذشته به تدریج به تضعیف هرچه بیشتر سازمانهاى دانشجویى و بالا رفتن ضربه پذیرى ایشان در برابر فشارهاى خارجى انجامید. پیش فرض ذهنى دانشجویان این بود که مى توان سیاسى بود اما هیچ گونه گرایشى به جریانهاى سیاسى مختلف نداشت. هرگونه گرایشى نیز به عنوان وابستگى و صاحب گرایش نیز به عنوان عامل نفوذ شناخته مى شد. همگان مى دانند و به تجربه نیز ثابت شده است که نداشتن گرایش سیاسى امرى محال است. نمى توان سیاسى بود و هیچ گرایشى به هیچ یک از جریانهاى سیاسى فعال در کشور نداشت، مگر آنکه از دانشجویانى بسیار سطح پایین و آماتور که در وضعیت «پیش از سیاسى شدن» قرار داشتند استفاده مى شد. این همان اتفاقى بود که رخ داد. طى سالهاى81 تا ،84 شوراهاى مرکزى انجمنهاى اسلامى مملو از این گونه دانشجویان شد.
تجربه اکنون ثابت کرده است که به جاى تصفیه دانشجویان سیاسى از سازمانهاى دانشجویى و متعاقب آن ایجاد فضایى ناسالم و پر از تهمت و اتهام مى توان با دست زدن به نوعى استانداردسازى فعالیت اساساً به احزاب و جریانهاى سیاسى فهماند که دانشجویان آن گونه که ایشان فکر مى کنند ارزش نفوذ ندارند. اگر قرار بر این باشد که دانشجویان نه در انتخابات کاندیدا معرفى کنند و نه انتخاباتى را تحریم کنند، دیگر چه نیازى به نفوذ در تشکیلات دانشجویى باقى مى ماند؟ به نظر مى رسد که تغییر سطح فعالیتهاى دانشجویى از سطح درگیرى در مسائل جارى سیاسى کشور به سطح مسائل کلان حقوق بشر و مسائل صنفى مى تواند به عنوان تنها راه حل ممکن جهت حفظ استقلال سازمانهاى دانشجویى مطرح باشد. در حقیقت باید این مسئله حیاتى را در سطحى بالاتر و با ترمیم «استراتژى دورى از قدرت» حل نمود. استراتژى دورى از قدرت که در دور دوم ریاست جمهورى خاتمى توسط دانشجویان طرح شد، تنها به معناى کنارگذاشتن فعالیتهاى احزاب اپوزیسیون در شرکت در انتخابات نیست، بلکه شامل کنارگذاشتن فعالیتهاى احزاب اپوزیسیون در تحریم انتخابات و طرح رفراندوم هم است. این گونه و هنگامى که فعالیت دانشجویان شامل دفاع از حقوق همه زندانیان سیاسى، اعتراض به توقیف مطبوعات و یا رسیدگى به خواستههاى صنفى دانشجویى مى شود، دیگر چه نیازى به نفوذ در تشکیلات دانشجویى براى جریانهاى سیاسى باقى مى ماند؟ در این شرایط حتى اگر کادرهاى مرکزى احزاب هم در تشکیلات دانشجویان حضور داشته باشند، دیگر به استقلال سازمانهاى دانشجویى خدشهاى وارد نخواهد شد. این نیز خود تجربه دیگر است که با آنکه ارزش نفوذ سازمانهاى دانشجویى را پایین مى آورد اما به مراتب ارزش، نقش و جایگاه دانشجویان را در دفاع از حقوق مدنى و سیاسى شهروندان بالا خواهد برد.