رضا خجسته رحیمى
در روزهاى گذشته دو گروه سیاسى در ایران که زمانى دو جبهه متقابل را در فضاى سیاسى کشور صورت بندى مى کردند به پاى میز مذاکره نشستند و از ضرورت مفاهمه و نزدیکى با یکدیگر براى تقویت «منافع ملى» سخن گفتند. سیاستمداران مشارکتى به دیدار حزب موتلفه رفتند و علاوه بر آن دیدارى را نیز با على اکبر ناطق نورى سامان دادند. این در حالى است که اخبار و گزارش ها از درخواست جبهه مشارکت براى دیدار با چهره هاى مطرح دیگرى از اصولگرایان در ساختار قدرت نیز حکایت مى کند. اگرچه گفت وگو سنتى پسندیده است و به استقبال آن باید رفت اما به هر حال یک حزب سیاسى تنها بنا بر یک شرایط مشخص و مبتنى بر یک توضیح منطقى است که چنین گفت وگوهایى را سامان مى دهد. همچنان که در سالیان گذشته نیز دیدیم که اصلاح طلبان مشارکتى براى نشستن به پاى میز مذاکره با لایه هایى از جریان ملى- مذهبى چه فرآیند طولانى اى را طى کردند تا بلکه باب بسته ارتباط را بگشایند و این اتفاق یک شبه حادث نشد. حال باید از سیاستمداران مشارکتى پرسید که مذاکره و مفاهمه با اصولگرایان و جناح مقابل با اصلاحات را در چه چارچوب و جغرافیایى صورت داده اند و چه شرایطى آنها را به چنین گفت وگوهایى ترغیب کرده است؟ همچنین این گفت وگوها در شرایط فعلى چه نتیجه اى خواهد داشت و براساس چه تفاوتى میان اکنون و گذشته، گفت وگو در زمان فعلى به امرى ضرورى تبدیل شده است؟ اگر چه مدتى بود که سعید حجاریان عضو بلندپایه جبهه مشارکت از ضرورت تشکیل جبهه اى از مشارکت تا موتلفه سخن مى گفت اما این طرح پیشنهادى او آنچنان دور از ذهن و غیرواقع بینانه بود که به یک تعارف سیاسى شبیه باشد. حال اما پس از دیدار مشارکت با حزب موتلفه و على اکبر ناطق نورى و درخواست ملاقات با اصولگرایانى همچون على لاریجانى پرسش هایى را با سیاستمداران مشارکتى در میان باید گذاشت؛ چرا که آن طرح پیشنهادى گویا دیگر صرفاً یک تعارف سیاسى نیست و صورتى عملیاتى پیدا کرده است.
نه سال به عقب بازگردیم آن گاهى که سیدمحمد خاتمى و على اکبر ناطق نورى رقابتى انتخاباتى با یکدیگر را تجربه کردند و آنچنان که به یاد داریم بازى اى دو قطبى را سامان دادند. با شکست ناطق نورى در آن انتخابات- آنچنان که گفته شد- اصلاحات پیروز شد. جبهه اى به نام جبهه دوم خرداد، مولود آن انتخابات بود. جبهه اى که چپ هاى مذهبى با تشکیل آن، مدعى متشکل شدن در برابر جریان مخالف اصلاحات در ایران بودند. بدین ترتیب گروه هایى که در راس آنها حزب موتلفه قرار داشت، مخالفان اصلاحات معرفى شدند و حتى آن گاهى که بحث از ناکامى اصلاح طلبان به میان مى آمد، مقصر مشخص بود: اقتدارگرایان یا همان محافظه کاران که هر نه روز آتش یک بحران را در برابر دولت روشن مى کردند. محافظه کاران آنقدر بد نام بودند که هر از چندى وقتى نوبت به حذف یک نیروى سیاسى مى رسید، او را به آن اردوگاه مقابل یعنى جبهه محافظه کاران بفرستند و از عدم ارتباط جبهه دوم خرداد با آن چهره سیاسى سخن بگویند. به یاد داریم که زمانى برخى تحلیلگران اصلاح طلب و مشارکتى، حتى از احتمال دو پاره شدن حزبى همچون کارگزاران سازندگى سخن گفتند و خبر دادند که در آینده اى نه چندان دور، بخشى از تکنوکرات هاى کارگزاران به جبهه رقیب خواهند پیوست و بخشى از آنها نیز در جبهه اصلاحات باقى خواهند ماند. این تحلیل هاى غیرواقع بینانه، آن گاهى مطرح شدند که اصلاح طلبان دوم خردادى و در راس آنها جبهه مشارکت، حاضر نشدند تا نام هاشمى رفسنجانى را در فهرست کاندیداهایشان در انتخابات مجلس ششم قرار دهند و در انتقاد از او و انتسابش به جبهه مخالفان اصلاحات، درنگى را نیز روا نداشتند. جالب تر آنکه گاهى منتقدان رادیکال این سیاستمداران نیز به ارتباط با اقتدارگرایان متهم شدند: «رادیکال ها و اقتدارگرایان دو لبه یک قیچى هستند و در هدف با یکدیگر اشتراک دارند و دانسته یا نادانسته در خدمت اقتدارگرایان هستند.»، «به اصلاح طلبان که مى رسند تیغ نقدشان تیز است و به راست ها که مى رسند به طرز معجزه آسایى قلمشان نرم و بى تحلیل است.» تحلیل ها درباره منتقدان گاه و بى گاه چنان بود که گویى حتى مواجبى نیز در جیب منتقدان جاى گرفته است که انتقاد از اصلاح طلبان همان تخریب بود و تخریب نیز سر و کارى با مواجب داشت. اصلاح طلبان مشارکتى در این سال ها با استناد به وجود دشمنى مشترک، از تحول خواهان ایرانى مى خواستند که اختلافات را به کنارى بگذارند و در تقابل با آن دشمن مشترک، ریسمان وحدت را نگسلند.حال باید از سیاستمداران مشارکتى پرسید که نه ماه پس از انتخابات ریاست جمهورى و اخراج آنها از حاکمیت، آیا تغییرى در ساختار جبهه دوم خرداد و جبهه مقابل با آن رخ داده است که راهکار گفت وگو و مفاهمه با حزبى همچون موتلفه و چهره هاى نزدیک به آنها را در دستور کار خود قرار مى دهند؟ آیا نتیجه این گفت وگوها، پیوستن یا نزدیکى موتلفه به جبهه دوم خرداد خواهد بود یا خروج جبهه مشارکت از جبهه تحول خواهى و همگرایى آن به سوى موتلفه؟ سیاستمداران مشارکتى نمى توانند و نباید بدون ارائه پاسخى مشخص به این پرسش ها، یک شبه و یک روزه تصمیمى خلاف رسم گذشته بگیرند و بر این مسیر، بى هیچ توضیحى پاى بگذارند. چرا که سیاست اگرچه نسبتى با پراگماتیسم دارد اما آنچنان نیست که یک حزب سیاسى بر اساس تشخیص هاى یک شبه خود بتواند تغییرى ماهوى در رفتار سیاسى خود به نمایش بگذارد و ارائه هیچ توضیحى را نیز در این خصوص بر خود واجب نداند. سیاستمداران مشارکتى باید بیندیشند که آیا کارکرد جبهه دوم خرداد دیگر پایان یافته است و تشکیل جبهه اى در برابر اقتدارگرایان بى معنى است و بدین ترتیب گفت وگو با جریان مقابل را آغاز باید کرد؟ یا اینکه حزب موتلفه از جبهه مقابل خارج و به جبهه دوست نزدیک شده است و این گفت وگو مترادف با خوشامدگویى سیاسى به آنها است؟ پاسخى براى این پرسش ها باید یافت.
چه بسا سیاستمداران مشارکتى در پاسخ به این تردیدها، این گفت وگوها را گفت وگوهایى عادى میان دو حزب سیاسى توصیف کنند. اما در برابر این تحلیل باید از آنها پرسید که چرا گفت وگو با حزبى همچون موتلفه که از نظر سیاستمداران مشارکتى حزبى فراگیر نیز هست، تنها پس از اخراج کامل اصلاح طلبان از عرصه قدرت و از اسب افتادن آنها صورت مى گیرد؟ چرا در ? سالى که اصلاح طلبان بر اسب قدرت سوار بودند و در دوران طلایى اصلاحات، خبرى از چنین جلسات و مذاکراتى نبود؟ چرا این گفت وگوها و نشست ها که به فرض هیچ هدف خاصى را هم دنبال نمى کند، تبدیل به اصلى ترین اقدام سیاستمداران مشارکتى در هفته ها و ماه هاى «پس از انتخابات» مى شود و در صدر مهمترین اقدامات این حزب سیاسى پس از انتخابات قرار مى گیرد؟
اما چه بسا سیاستمداران مشارکتى این گفت وگوها را در شرایط کنونى و براى حفظ «منافع ملى» ضرورى بدانند و هدف از انجام آنها را نیز ائتلاف بر سر «منافع ملى» اعلام کنند. ولى آیا چنین سخن و ادعایى نیز با تردیدها و پرسش هایى روبه رو نیست؟ اصلاح طلبان مشارکتى، آن گاهى که اصلاحات با انسداد در مسیر خود مواجه شد و در حالى که برخى تحلیلگران و بخش هایى از ایرانیان تحول خواه، این ناکامى و انسداد را برآمده از نوع سیاست ورزى این سیاستمداران مى دانستند و اصلاح طلبان را در پیدایش این انسداد مقصر مى خواندند، تقصیرها را به رقیب خود و جریانى که اقتدارگرایش مى خواندند، نسبت مى دادند و مقابله آنها با اصلاحات را اقدامى در جهت مقابله با منافع ملى مى دانستند. حال باید توضیح داده شود که اگر جریان مقابل اصلاحات به زعم سیاستمداران مشارکتى جریانى بى اعتقاد به منافع ملى است، جبهه مشارکت در چارچوب چه مختصاتى به گفت وگو با آنها بر سر منافع ملى نشسته و سخن از ائتلاف میان احزاب براى منافع ملى به میان آورده است؟اگر حتى گفت وگو با اصولگرایان ایرانى براى حفظ منافع ملى اقدامى ضرورى قلمداد شود، آیا منافع ملى مفهومى به جز رفاه مردم و منافع عامه دارد و در این صورت آیا در 8 سال گذشته هیچ گاه منافع عامه و رفاه مردم آنچنان مورد خدشه قرار نگرفته بود که گفت وگو با اصولگرایان در دستور کار قرار گیرد؟ جبهه مشارکت پس از طرح این مدعا که گفت وگو با اصولگرایان را براى حفظ منافع ملى ضرورى دانسته، باید توضیح دهد که آیا توقیف مطبوعات، بازداشت چهره هاى سالخورده اى همچون احمد صدر حاج سیدجوادى و طاهر احمدزاده و بسیارى بحران هاى دیگر در سال هاى گذشته تهدیدى براى منافع عامه و ملى نبوده اند؟ و اگر بوده اند چرا حفظ آن منافع، گفت وگو با احزاب رقیب را ضرورى نمى کرده است؟ علاوه بر این وقتى رابطه میان احزابى همچون همبستگى، کارگزاران و جبهه مشارکت از هم گسسته است و هیچ چشم انداز روشنى براى پایان این گسستگى وجود ندارد، آغاز گفت وگو با اصولگرایان چه هدفى را نشانه گرفته است؟
با این توضیحات دلیل اصلى در جدیت جبهه مشارکت براى انجام چنین دیدارها و گفت وگوهایى را چه باید دانست؟ اصلاح طلبان مشارکتى9ماه پس از انتخابات ریاست جمهورى و در حالى که جایگاه خود در حاکمیت را به هر دلیلى از دست داده اند، تنها یک فعالیت سیاسى را به نمایش گذاشته اند و آن دیدار با سیاستمداران اصولگرا بوده است. به عنوان دلیلى در پیدایش این رویکرد، فرضیه اى را مى توان مطرح کرد. در ادامه با طرح این فرضیه، به نقد گفت وگو با اصولگرایان در مقام یک تاکتیک سیاسى که مبتنى برچنان فرضیه اى باشد، مى پردازیم.فرضیه و مدعاى احتمالى در شکل گیرى این گفت وگو چنین است: اصلاح طلبان مشارکتى با پایان دوران ? ساله حضورشان در قدرت و در حالى که از قدرت بیرون مانده اند، در این اندیشه اند که با انجام چنین گفت وگوهایى خود را خودى نظام مستقر معرفى کنند و به اصولگرایان بفهمانند که بنابر تحلیل نهایى، با آنها در زیر یک چتر و در یک اردوگاه به سر مى برند. به گمان این سیاستمداران نتیجه چنین گفت وگوهایى با این فرض که به ثمر بنشیند، اثبات خودى بودن آنها به جریان مقابل است و در این صورت چه بسا که سیاستمداران مستقر در این حزب در انتخاباتى دیگر با مشکل رد صلاحیت مواجه نشوند و حضور در قدرت از آنها دریغ نشود.همچنین مبتنى بر چنین فرضیه اى این گفت وگوها مى تواند راهکارى براى کاهش فشار هاى حکومتى بر این حزب سیاسى نیز باشد. اما آیا این فرضیه به فرض صحت، راهگشاى این سیاستمداران براى بازگشت به عرصه حکومتدارى و یارى رسان آنها در سوار شدن بر اسب قدرت خواهد بود؟آنچنان که مى دانیم انتخابات ریاست جمهورى گذشته، اگرچه با تائید صلاحیت کاندیداى جبهه مشارکت همراه بود اما کاندیداى این حزب در این انتخابات با اقبالى مردمى و عمومى همراه نبود و آراى ایرانیان تحول خواه را در حمایت از خود مهیا ندید. اصلاح طلبان مشارکتى بارها این نکته را مطرح کرده اند که ما به تئورى «احزاب دو پا» اعتقاد داریم و مى گویند که بر این مبنا قصد آن داریم که یک پا در حاکمیت و پایى دیگر در میان اجتماع داشته باشیم. واقعیت اما آن بود که در سال هاى گذشته این سیاستمداران در پیچ هاى بحران زا و شرایط بحرانى، پاى خود از میان اجتماع را برمى چیدند تا روى دوپاى خود در میان حاکمیت ایستاده باشند. همچنان که در هنگام رقابت هاى انتخاباتى پاى خود از درون حاکمیت را برمى چیدند تا بتوانند متکى بر دوپاى خود در میان اجتماع بایستند و رایى مردمى را نصیب خود سازند. اینچنین بود که وقتى خروج از حاکمیت صورت نگرفت، اخراج از حاکمیت پدیدار شد.اما به فرض آنکه پایبندى به تئورى «احزاب دوپا» را از سوى جبهه مشارکت بپذیریم، آنها در شرایطى که پایى در حاکمیت ندارند و پایشان در اجتماع نیز لنگان است، چه باید بکنند؟ آیا دیدار با سیاستمداران اصولگرا به محکم شدن پاى آنها در حاکمیت منجر خواهد شد و بدین ترتیب اصلاح طلبان مشارکتى در بازگشت به قدرت، مسیر مناسبى را پیش روى خود قرار داده اند؟بى شک این سیاستمداران در بازگشت به قدرت، در صورت تائید صلاحیت توسط حاکمیت با مسئله اى به نام تائید صلاحیت توسط ایرانیان تحول خواه روبه رو خواهند بود و گفت وگو براى حل کردن 50 درصد از ماجرا بدون در نظر گرفتن نیمه دیگر داستان، امرى بى نتیجه است و بازگشت به قدرت را سامان نخواهد داد.آنگاهى که بسیارى از ایرانیان تحول خواه راى خود را به حساب این سیاستمداران اصلاح طلب نگذاشتند و قهرى سیاسى را سامان دادند، گمانه ها بر آن بود که در نتیجه چنین اتفاقى، این سیاستمداران اهمیت بیشترى براى راى مردم قائل خواهند شد و از این پس اعتماد مردمى را ارزان نخواهند فروخت. دورى گزیدگان از این سیاستمداران بر این گمان بودند که سیاستمداران مشارکتى با خارج شدن از قدرت، بازگشتى به اجتماع را تجربه خواهند کرد تا صداقت اصلاحى خود را نیز به نمایش گذاشته باشند. بدین ترتیب قابل تصور بود که در صورت پیدایش چنین رویکرد و نتیجه بخش بودن آن، بازگشت این اصلاح طلبان به قدرت تسهیل و میسر شود. حال اما دیدار با اصولگرایان و لایه هاى موثر آنها در حاکمیت، در حالى که اصلاح طلبان مشارکتى هیچ کوششى را براى ارتباط مجدد با بدنه اجتماعى و ایرانیان تحول خواه از خود بروز نداده اند، چه ماحصلى خواهد داشت و چه عایدى را به حساب سیاسى آنها واریز خواهد کرد. «گردش به راست» اگر مقبول راست نشینان نیز بیفتد، نتیجه آن از دست رفتن بخشى دیگر از لایه هاى اجتماعى است که احساس مى کنند حزبى چون مشارکت به گفت وگو با راست نشینان رغبت بیشترى دارد تا گفت وگو و همنشینى با آنها. بدین ترتیب «گردش به راست» در صورت تحقق چه بسا نتیجه مناسبى نیز نداشته باشد و کار را براى این سیاستمداران سخت تر از پیش بنماید. بگذریم از اینکه «گردش به راست» پسندیده حزبى همچون جبهه مشارکت که مولود جریان اصلاحات در ایران است و بناى خود را بر شعارهاى زیربنایى این جنبش استوار ساخته است نیز نیست.جالب آنجا است که این گفت وگوها در حالى صورت مى گیرد که اصلاح طلبان مشارکتى از سال هاى گذشته و حتى هم اکنون گفت وگو با برخى جریانات و گروه هاى تحول خواه در ایران را خارج از تقیدات خود مى دانند و از گفت وگو و مفاهمه با آنها پرهیز مى کنند.در چنین چارچوبى از اصلاح طلبان مشارکتى باید خواست که در صورت اعتقاد به خودى و غیرخودى، چارچوب این اعتقاد خود را اعلام کنند. آیا کانون نویسندگان ایران جریانى غیرخودى قلمداد مى شود و حزب موتلفه در میان احزاب خودى قرار دارد؟
برخى اصلاح طلبان مشارکتى همچون مصطفى تاج زاده در ماه هاى گذشته از ضرورتى به نام «پایبندى به برنامه اصلاحات» در میان اصلاح طلبان ایرانى سخن گفته اند.آنها بر این مبنا معتقدند که گروه هاى اصلاح طلب مبتنى بر یک مبنا و چارچوب مشخص باید گردهم آیند و در میانه راه هیچ گروهى حق خروج از چارچوب هاى این تفاهمنامه را ندارد و بدین ترتیب اگر ایرانیان تحول خواه در یک چارچوب مشخص با سیاست هاى جبهه مشارکت و برنامه اصلاحات اعلام بیعت مى کنند نباید در موقعیتى همچون انتخابات ریاست جمهورى، راه خود را از آنها جدا کنند. اما از این سیاستمداران باید پرسید که مفاهمه و هم اندیشى با حزب موتلفه در کجاى این پروتکل و برنامه از پیش معین شده جاى مى گیرد؟ از حزب موتلفه بگذریم و به فرض که گفت وگو با احزاب امرى لازم و ضرورى باشد، اما گفت وگو با على اکبر ناطق نورى در کجاى برنامه اصلاحات پیش بینى شده بود؟ اصلاح طلبان مشارکتى اگر اکنون به این پرسش ها پاسخى ندهند، چندى دیگر و در آستانه انتخاباتى دیگر با چنین پرسش هایى مواجه خواهند شد و چه بسا در هنگامه انتخابات، گوش ها نیز بر شنیدن توجیهات بسته باشد. این سیاستمداران حتى اگر در اندیشه بازگشت به قدرت هستند و در تمناى روزهاى از دسته رفته، به دنبال راهکارى براى تغییر در اوضاع و احوال خود هستند، گردش به راست گرهى از دستان فروبسته شان نخواهد گشود. بى شک این سئوال را نمى توان از میانه ذهن زدود که تشکیل جبهه دموکراسى و حقوق بشر چه نسبتى با تشکیل جبهه اى با حضور موتلفه دارد؟
برخى تحلیلگران اما بر این اعتقادند که «گردش به راست» جبهه مشارکت نتیجه منطقى تحریم انتخابات و خارج کردن این سیاستمداران از قدرت است. آنها مى گویند که خروج اصلاح طلبان از قدرت، نه به بازگشت آنها به عرصه اجتماع که به تمایل آنها به سوى راست منجر مى شد و با علم به این واقعیت نباید قهرى سیاسى سامان داده و خروج این سیاستمداران از قدرت حاصل مى شد. این منتقدین همچنین مى گویند که اصلاح طلبان تنها با حضور در قدرت مواهبى براى تحول خواهى در ایران داشتند و خروج آنها از قدرت پایانى بر این مواهب بود. اما آیا چنین تحلیلى مى تواند ما را متقاعد سازد که بگوییم مردم در عدم همراهى شان با اصلاح طلبان مشارکتى و راى منفى خود به آنها اشتباه کرده اند؟ آیا اکنون کسانى که راى خود را از حساب این سیاستمداران خارج کرده اند، باید پاسخگوى «گردش به راست» این سیاستمداران باشند؟ در صورت پذیرش فرض اولیه این ماجرا و این مسئله که گردش به راست، نتیجه عدم حمایت از این سیاستمداران و خروج اجبارى آنها از حاکمیت بوده است، باید به این پرسش نیز پاسخ داد که: «در این صورت آیا رفتار این سیاستمداران را مى توان بر مبناى صداقتى اصلاحى و اخلاقى سیاسى شناسایى کرد.»در صورت پذیرش پیش فرض اولیه این تحلیل، باید به عدم صداقت اصلاحى این سیاستمداران نیز اعتراف کرد و در این صورت دیگر دو قطبى اصلاح طلب و اقتدارگرا، چه معنایى خواهد داشت؟ همچنین اصلاح طلبان در دوران حضورشان در قدرت نیز مواهب زیادى را نصیب عامه مردم و تحول خواهان ایرانى نکردند و بدین ترتیب اینگونه نیست که گمان کنیم با «گردش به راست» جبهه مشارکت، همگان سر در گریبان فرو خواهند برد و «قصه غصه» خواهند خواند. واقعیت آن است که در این میانه، متضرر نه ایرانیان تحول خواه بلکه سیاستمدارانى هستند که از اینجا مانده و از آنجا رانده، کار را براى بازگشت خود به قدرت سخت تر مى کنند. بازى براى ایرانیان تحول خواه بر مدار سابق مى چرخد اما سیاستمداران مشارکتى اگر بر این گمانند که با «گردش به راست» باب ورود به قدرت بر روى آنها گشوده خواهد شد، چه بسا که «نقشى بر آب» مى زنند. اگر قرار باشد که سیاست ورزى اصلاح طلبان مشارکتى در فضاى پس از نهمین انتخابات ریاست جمهورى چنین رقم بخورد، تامل در پیشنهاد عباس عبدى قابل توصیه تر خواهد بود، وقتى که او این سیاستمداران را براى «رفتن به مسافرت» ترغیب مى کند.