گروه ورزشی: این داستان سر به مهری است که پس از 44 سال بازگو میشود. داستان «طیب» مردی که پس از ساعتها تلاش و جستوجو در سایتهای اینترنتی، کتاب و روزنامههای قدیم و جدید، در نهایت باز هم متوجه نخواهی شد که آیا مبارزی راستین بود یا خیر؟ «حرّی» بود برای جامعهیی که سالهای ابتدایی دهه 40 شمسی را تجربه میکرد یا تنها «طیب بارفروش!» داستان سر به مهری که 44 سال پیش در همین روزها لاک و مهر زده شد تا امروز که مرد 62 سالهیی تصمیم گرفته است آن را بازگو کند. تاریخ 44 ساله این مرد آنقدر به هم ریخته است که اسماعیل رضایی را برادرش خوانده، جایی که حتی حداد عادل رئیس مجلس در 11 آبان سال 1385 این اشتباه را رسمی میکند: «... طیب حاجرضایی و برادرش همانطور که خودشان گفتند هرگز به امام خیانت نکردند...» و این مرد طیب نام داشت. مردی که در کودتای 28 مرداد 1332 بنابر اسناد منتشر شده ساواک در کتاب «آزادمرد» به پاس خدماتش از جانب وزارت جنگ مدال درجه 2 رستاخیز گرفت. مردی که در کتابی دیگر این گونه تحریف شده است: «با یک جفت میل سنگین ورزش میکند، به خاطر چاقوکشی برای لاتهایی مثل مصطفی دیوونه و محمد پررو به زندان رفته.» شاید مردی که فردای تیربارانشدنش حوزه علمیه را به واکنش واداشت تا همراه صدور اعلامیه یک روز دروس حوزه به خاطرش تعطیل شود و در تهران و تبریز و اصفهان برایش مجالس ترحیم برپا کنند. مردی که به تحریفی دیگر بیش از صد دسته عزاداری داشت در حالی که حقیقت جز این بود. این مرد «طیب» بود و آن مرد که روبهروی ما نشست امیر حاجرضایی، برادرزاده و دامادش که تیم پاس و دانشکده پلیس را تنها به خاطر نام عمویش و با اراده رکن 2 شهربانی از دست داد. مردی که پس از انقلاب که طیب لقب «شهید» گرفت، 28 سال سکوت کرد تا یک صبح پنجشنبه در سالروز دستگیری عمویش ما رو در روی او نشستیم. او در این مصاحبه بارها و بارها تاکید کرد: «میترسم حمل بر سوءاستفاده از نام طیب حاجرضایی شود. دوست ندارم کسی از صحبتهایم چنین استنباط کند، اگر میخواستم 28 سال است تمامی مصاحبهها و سمینارها را رد نمیکردم.» شاید آن که طیب بود و این که امیر است هیچ شباهتی به هم نداشته باشند، اما او همچنان از طیب به نیکی یاد میکند.
حاجرضایی: همیشه سعی کردهام درباره طیب حاجرضایی صحبت نکنم و کنار این جریان باشم چون تعریف از طیب این شائبه را ایجاد میکند که به دنبال بهرهبرداری از آنچه بر او گذشته هستم و اظهارنظرهای منفی هم قطعاً مرا آزار میدهد.
* اعتماد: اما امروز وقتش رسیده که بدون در نظر گرفتن این مسائل، شخصیت طیب از زبان برادرزادهاش برای اولین بار در مطبوعات بررسی شود.
* فروتن: من از همان روز اول میدانستم امیر حاجرضایی یک نسبتی با طیب حاجرضایی دارد اما با مقایسه روحیه و تیپ و برخورد اجتماعی امیر با طیب و همراهانش، به تفاوتهای اساسی میرسیدم. این مساله همیشه برای ما به همین شکل ماند و کنجکاوی به خرج ندادیم البته شما هم هیچ جا در این باره صحبت نکردید. راستش من شناخت چندانی از این شخصیتها ندارم و کتاب شعبان جعفری را به من دادند تا قبل از این جلسه اطلاعات کلی از آن دوران پیدا کنم اما پیش خودم گفتم بهتر است همه چیز را از زبان امیر حاجرضایی بشنوم آن هم برای اولین بار در مطبوعات...
** حاجرضایی: ابتدا باید این قشر را بشناسیم. زمان ما میگفتند «جاهلها» که لفظ خوبی نبود. توی آن قشر آدمهایی بودند که ناجوانمرد بودند و آدمهایی بودند که جوانمرد بودند و از مال و ناموس مردم هم امانتداری میکردند. همه اینها را به یک چوب راندن، کار اشتباهی است. طیب در زمان جوانی که من به دنیا نیامده بودم یا سن خیلی کمی داشتم، آدم شری بود و زیاد دعوا میکرد اما وقتی به بندرعباس تبعید شد...
* فروتن: خانواده متمولی بودند؟ یعنی طیب، پدر یا پدربزرگ ثروتمندی داشت؟
حاجرضایی: عموی من از یک دورهیی خودش متمول شد اما ارث پدری، من فکر نمیکنم به او رسیده باشد. در دوران جوانی هم، نه، ثروت چندانی نداشت.
* فروتن: پس قدرتش را از ثروتش به دست نیاورده بود...
** حاجرضایی: نه، حالا توضیح میدهم، طیب یک مقطعی به میدان انبار گندم آمد و صاحب حجره شد و روابط عمومیاش هم خیلی خوب بود و به او اجازه واردات موز را دادند.
* اعتماد: این مربوط به بعد از تبعید به بندرعباس بود، درست است؟
** حاجرضایی: بله، در واقع طیب یک دوره جوانی داشت که شرور بود و نوخاسته بود و میخواست در آن عصر اسمی به هم بزند. در آن بخش، حبسی به حبس دیگر و کلی دعوا و ماجرا داشت. در بخش دوم که بخش نمونه زندگیاش بود، به رفاه در زندگیاش رسید و در آن دوره ساعت یک بعد از نیمه شب میرفت میدان، برایش بار میآوردند، ساعت 9 صبح صبحانه میخورد و یک ساعت بعد خانه بود. این سیستم و ساعت کاریاش بود. بعد زمانی که ولیعهد به دنیا آمد، در پایین شهر چراغانی کرد و محله را آذینبندی کرد و با شاه سلام و علیک داشت.
* اعتماد: یک سوال پیش میآید، آدمی که تازه از تبعید برگشته، چطور یکدفعه به لایههای بالای جامعه میرسد؟
** حاجرضایی: به لایههای بالا نرسیده. این حاصل یک اتفاق است که ولیعهد در بیمارستان مادر چهار راه مولوی به دنیا میآید. نمیدانم شاید میخواستند طبقه پایین جامعه را جذب کنند. طیب هم محله را چراغانی میکند و اتفاقی چند بار با شاه روبهرو میشود. این اتفاق که تکرار نمیشود؛ که طیب را بخواهند که به دربار برود یا جاهای دیگر. پس او به لایههای بالا نرسیده بود. گذشته از این مسائل، طیب حاجرضایی دیدگاه مذهبی داشت. اینجا یک تضاد بزرگ وجود دارد. در واقع این آدم پر از پارادوکس و تضاد است. تمام دهه اول محرم را تکیه داشت و شبهای تاسوعا و عاشورا هم خرج میداد و به این کارها اعتقاد داشت. آن پیراهن مشکی که تنش میکرد، به خاطر اعتقادش بود یا در عاشورا پابرهنه راه میرفت یا فرض کنید 3 روز آخر را آب نمیخورد و نذر داشت که در اوج عزاداری تشنه باشد. خب شهرت زیادی پیدا کرد. این شهرت حاصل این بود که خیلی سخاوتمند بود، خانوادههای زیادی را تحت پوشش خودش قرار داده بود و در جامعه خودش که حالا یا میگویند جاهلان یا لوطیها یا عیارها ـ هرکسی هر اسمی میخواهد رویش بگذارد ـ با معیارهای آنها، به طیب نمره بالا میدادند. مثلاً میگفتند بین اینها چه کسی از همه بهتر بوده؟ یکی میگفت ناصر فرهاد، چون دعوایی بوده و خوب داد میزده. یکی میگفت حسین رمضانیخی. بعد یکی آمد یک مانیفست داد که چرا طیب از همه اینها بهتر و بالاتر است و در این جماعت، قهرمان المپیک است!
آمد گفت: 1- طیب تنها کسی است که لقب ندارد؛ طیب حاجرضایی 2- از همه بیشتر حبس رفته... از همه بیشتر دعوا کرده... از همه بیشتر سفره انداخته... از همه بیشتر دست توی جیبش کرده... از همه بیشتر پول میز حساب کرده. حالا این وسط خاطراتی هم تعریف میکردند؛ کافهیی در بهارستان بوده به نام فیض که جاهلها آنجا مینشستند و آخر شب طیب میز همه را حساب میکرد. یکبار یک بنده خدایی میرود پول میزش را حساب کند. صاحب آنجا بهش میگوید: «اگر در دکان من را میخواهی ببندی، پول میزت را بده! آنوقت خودت هم زنده بیرون نمیروی...» به هر حال از جهت مالی و اسم و رسم و شهرت هم شرایطش خوب بود و یک پایگاه در جنوب شهر میان مردم پیدا کرده بود؛ دوستش داشتند و اسمش را با احترام میآوردند. البته مخالفانی هم داشت تا اینکه رسید به 15 خرداد و بخش پایانی زندگیاش.
* اعتماد: این مخالفان از بین خودشان بود یا از بالا؟
** حاجرضایی: آره، یک چیزی هم میگفتند که من صحت آن را هنوز نمیدانم. میگفتند یک بار که در چهار راه مولوی این مراسم بوده، مشاجرهیی بین عموی من و سپهبد نصیری ایجاد میشود. بعضیها میگویند یکی از عوامل کشتن طیب، همین نصیری بوده که من هنوز مطمئن نیستم. به هر حال بعد از ماجرای 15 خرداد دستگیر شد، 6 ماه هم حبس شد و دو تا دادگاه تشکیل دادند: بدوی و تجدیدنظر و در هر دو حکم اعدام صادر شد. در دادگاه اول، 7 نفر یا بیشتر به اعدام محکوم شدند و در دادگاه دوم 2 نفر! عموی من و اسماعیل رضایی که هر وقت در دادگاه صدایش میزنند «حاج اسماعیل حاج رضایی»، اعتراض میکرد که من حاجرضایی نیستم و واقعاً هم نسبتی با عموی من نداشت. خیلیها امیدوار بودند شاه با توجه به شناختی که از طیب دارد، حداقل یک درجه به او تخفیف بدهد و حکم اعدام تبدیل به حبس ابد شود اما...
* اعتماد: بالاخره طیب در آن ماجرا نقش داشته یا نه؟
* فروتن: حتماً داشته، چون دیدگاه مذهبیاش چربیده و...
** حاجرضایی: ببینید در دادگاه میگفتند شما دسته راه میانداختید و روی عَلَمها عکس آیتالله خمینی را میگذاشتید. طیب هم گفت: «من همیشه به مراجع تقلید اعتقاد داشتم و احترام میگذاشتم. قبلاً هم عکس آیتالله بروجردی میگذاشتم و حالا هم عکس آیتالله خمینی را میگذارم و باز هم اگر باشم از عکس آنها استفاده میکنم.» این چیزهایی بود که من خودم در دادگاه شنیدم. به هر حال شنبه 11 آبان، ساعت 5 صبح این اتفاق افتاد و اعدام شد.
* فروتن: شما در مراسم بودید؟
** حاجرضایی: من نه، ولی مراسم برای خبرنگاران آزاد بود و خیلی عکس گرفتند که من هنوز روزنامههایش را در خانه دارم.
* فروتن: گفتید چه روزی دقیقاً؟
** حاجرضایی: شنبه 11 آبان ماه 1342 تقریباً 6 ماه بعد از 15 خرداد.
* فروتن: پس من نزدیک 17 سالم بود آن موقع...
** حاجرضایی: بله، من هم 18 سالم بود. تازه دیپلم گرفته بودم.
* فروتن: شما متاثر شدید؟
** حاجرضایی: من اصلاً منقلب شدم. به دلیل اینکه...
* فروتن: نمیدانم، چون طیب نباید زیاد مورد قبول شما بوده باشد. من این طوری فکر میکنم.
** حاجرضایی: نه بهمنخان. با آن سن و سال من عاشق داشتههایی بودم که با چشم یک جوان 18 ساله میدیدم. اگر یک آدمی بود که عمیقتر میدید، شاید دیدگاهش فرق میکرد اما من دوستش داشتم. خیلی ساده بگویم دوستش داشتم.
* فروتن: طبیعی است اما فکر نمیکنید دوستش داشتید چون فامیل و عموی شما بود. من نمیتوانم بگویم امیر حاجرضایی 18 سالگیاش با الانش خیلی فرق داشته؛ او یک پروسه را دنبال کرده و در اوج جوانی هم چندان دیدگاهش با امروز تفاوت نداشته.
** حاجرضایی: حالا من میخواهم بگویم بخشی از این قضیه «شخصی» بود. چون وجه متمایز طیب، من را در اوج بچگی و بعد جوانی جذب میکرد. یعنی کارهایش منحصر به فرد بود. مثلاً در تکیه میرفت میگفت: «اگر کسی 6 بار آمد غذا گرفت، دفعه هفتم حق ندارید بهش غذا ندهید. اینجا برنج و روغن فراوان است و بعد میدانید با شما چه کار میکنم!» خصلتهای بخشندگیاش... واقعاً نمیشود دربارهاش حرف زد یا جگری که داشت؛ نمیخواهم چون عموی من است اغراق کنم...
* فروتن: اما یک سوال خصوصی: قبل از اینکه شاه حکم اعدامش را، حکم اعدام طیب را امضا کند، شما سمپاتی نسبت به شاه داشتید؟ روی شما تاثیر مثبت گذاشته بود؟
** حاجرضایی: نه، ابداً ... ابداً. چطور بگویم. خیلی واضح میگویم؛ این چیزها را اصلاً نمیفهمیدم و نمیدانم شاید ندانسته دنبال این جریان بودم و حالا دانسته؛ میخواهم آبروی کسی را هزینه خودم نکنم.
* فروتن: اما بعد از اینکه حکم اعدام را امضا کرد چطور؟ حتماً تنفر در شما ایجاد شد.
** حاجرضایی: بله، در واقع قبل از این جریان فکر شاه چندان به ذهنم خطور نمیکرد اما بعد از این جریان دائم فکرم مشغول میشد و از شاه و آن سیستم متنفر شده بودم که چرا با بزرگترها این کار را کرد.
* فروتن: گریه هم کردید؟
** حاجرضایی: خیلی... فوقالعاده.
* اعتماد: آن صحنه را اصلاً یکبار تعریف کنید.
** حاجرضایی: صحنه خیلی بدی بود. ما که در مراسم نبودیم اما آنها جسد را تحویل دادند. وقتی تحویل دادند و جسد را دیدم، بعد متوجه نشدم، چطور من را بلند کردند. چیزی حدود 17و 18 تا گلوله خورده بود و تمام رگ و پیاش زده بود بیرون. یعنی بدن تمامش شکافته شده بود و هنوز چشمهایش بسته بود. آن بنده خدا اسماعیل رضایی، افتاده بود و تیر خلاص را توی دهانش زده بودند اما عموی من با صورت خورده بود زمین و صورتش هم خونآلود بود که آن تیر را به شقیقهاش زدند و گفتند: تیر خلاص... من خودم آن صحنه را دیدم تا جایی هم که یادم میآید، غسال مدام پنبه توی این سوراخها میکرد. یعنی همه جای بدن سوراخ سوراخ شده بود. یک شمایل شهید گونهیی داشت. به هر حال من را بیرون آوردند و نفهمیدم چه کسی من را بیرون برد. نشسته بودم و میدیدم که دارند طبق وصیتش در شاه عبدالعظیم کنار مادرش، خاکش میکنند.
خب این هم قسمتهایی از زندگی طیب که در حافظه من بود. شاید اگر پدرم بود، کامل درباره همه چیز اطلاعات داشتم و حرف میزدم. اینها پدرشان چند تا زن داشت. فقط پدر من و عموی من، تنی بودند و از یک مادر، اسمهایشان هم «طیب» و «طاهر» بود.
* فروتن: طیب کوچکتر بود، نه؟
** حاجرضایی، بله، پدر من 3 سال بزرگتر بود.
* فروتن: ولی من چیزی را که یادم است، در صف روشنفکرها، «طاهر» خوبه بود.
** حاجرضایی: خب تا حدودی بله.
* فروتن: تفاوتهای این دو تا چه حد بود؟ آیا طاهر به طیب نصیحت میکرد که این کارها را نکن؟
حاجرضایی: پدر من حکم یک «حَکَم» را داشت در جامعه آن روز: یعنی «هر چه طاهرخان بگه...»
یعنی یک متفکر بود بین آنها، با اینکه سواد هم نداشت، حرفش را قبول داشتند. به طیب هم توصیههایی داشت. کسی بود که مثلاً تازه ازدواج کرده بود و یک قالیچه داشت ـ این را مادرم تعریف کرده ـ و طیب در بندرعباس تبعیدی بود، بعد طاهر به مادرش و همسرش میگوید قالیچه را 80 تومان فروختم و به بندرعباس میروم تا پول را به طیب بدهم. اینقدر طیب و طاهر دلبسته به هم بودند... اصلاً پدربزرگ ما اسمهای خاصی روی پسرهایش گذاشت. برادر سوم هم اسمش «مسیح» بود.
چقدر هم جالب که اینها به اسمهایشان نزدیک شدند به ویژه «طیب».
* فروتن: پدر شما چه سالی فوت کرد؟
** حاجرضایی: سال 64.
* فروتن: هیچوقت با پدر درباره طیب صحبت نکردید؟
** حاجرضایی: چرا خیلی صحبت میشد. اوایل که اشک میریخت و حرف میزد. فوقالعاده ناراحت بود و یواش یواش منزوی شد و به هیاتها و زورخانهها که خیلی مورد علاقهاش بود، نمیرفت و در خانه میماند.
* فروتن: علت اینکه امیر حاجرضایی نقطه مقابل اینها شد، چه بود؟
** حاجرضایی: باور کنید نمیدانم...
* فروتن: برای اینکه تیپ شما اصلاً به آن تیپها نمیخورد.
** حاجرضایی: شاید اغراق نباشد اگر بگویم پدر من هر روز با یک قباله میرفت کلانتری، یکی از این لاتها را در میآورد! حالا یک قهوهخانه هم روبهروی خانه ما بود که جاهلهای دسته دو آنجا مینشستند، لاتهای دسته یک جایگاه بهتری داشتند!
اینها میآمدند، مینشستند و...
* فروتن: خانه شما کجا بود؟
** حاجرضایی: خیابان خراسان، نزدیک میدان خراسان، اما اینکه چرا شبیه بقیه نشدم را نمیدانم مثلاً میرفتم شاهآباد سینما. توی راه یک کتاب هم میخریدم.
* اعتماد: شاید غریزی بود.
* فروتن: نه حالا بگذار من بگویم. غریزی نیست. آدم الگوبرداری میکند. یک موقع تو الگویت را انتخاب میکنی و میخواهی شبیه فلانی بشوی اما یک زمانی هم هست که هوشمندانه به خودت میگویی: «باید عکس اینها باشم...» برای خود من هم بوده و پیش آمده. این سعی در جهت عکس رفتن، باعث شده امیر حاجرضایی این جوری شود. البته شما طیب را عمیقاً دوست داشتی اما الگوی شما نبوده.
** حاجرضایی: بله طیب نمیتوانست الگوی من باشد. نه به این دلیل که بد بوده، بلکه خصوصیات من نمیتوانست آن سمت حرکت کند.
در تمام این دوران وقتی با من تماس میگرفتند که شما بیایید درباره طیب صحبت کنید چون در فوتبال هم هستید و مردم شما را میشناسند، از آنها میخواستم با پسرهای طیب صحبت کنند.
* فروتن: سن و سال پسرانش چقدر است؟
** حاجرضایی: 5 تا پسر دارد که 3 تای آنها تهران هستند و کار آزاد دارند. همسرش و 2 پسر دیگر هم پزشک هستند که در آمریکا زندگی میکنند.
* فروتن: هیچ کدام شبیه طیب هستند؟
** حاجرضایی: 2 تا از پسرهایش خیلی شبیه خودش هستند.
* فروتن: از نظر قیافه نه، از نظر رفتاری.
** حاجرضایی: نه، نه... به آن سمت و سو نرفتند.
* اعتماد: کنجکاویم درباره تاثیر مرگ طیب در خانواده حاجرضایی بدانیم.
** حاجرضایی: خیلی سختی کشیدند. در واقع خیلیها سختی کشیدند، چون بزرگتر خانواده با آن سخاوتمندی فوت کرده بود و پسر بزرگ طیب 12 ساله بود. کوچکترین پسرش هم فقط 6 ماه داشت.
* اعتماد: فردای آن اتفاق، بازخوردش در محله چطور بود؟
** حاجرضایی: اتفاقاً یک روز بعد از اعدام عموی من، چند نفر را در محل دستگیر کردند چون پرچم مشکی سر در خانه زده بودند. یک حاجحسن آخوند نامی بود که زورخانه داشت و از تربیتبدنی حقوق میگرفت. بعد از این اتفاق گفت: «بچه محل من را میکشید، بعد هم به من پول خونش را میدهید؟!» در آن خفقان، مردم اعتراض میکردند. یک جاهلی هم بود که در محله باج میگرفت و عمویم به او گفته بود: «به چند تا پولدار گفتم بهت پول بدهند از مردم باج نگیر...» آن بنده خدا هم قبول کرده بود. بعد از اعدام طیب، همین آدم جاهل در میدان خراسان قمه کشید و فحش داد به شاه! در واقع طیب از یک دورهیی دچار استحاله شد و برای مردم تبدیل به یک قهرمان شده بود. همیشه اینجور مواقع یاد فیلم «مالکوم ایکس» میافتم که آدمی که نامش «مالکوم لیتل» بود و Little یعنی کوچک، چطور قبل از مرگش به یک قدرت بزرگ تبدیل شده بود. در مورد طیب هم پس از اعدامش به گذشته او فکر نمیکردند.
* اعتماد: در زمان اعدام چطور رفتار کرد؟
** حاجرضایی: خیلی شجاعانه، در حالی که اسماعیل رضایی را میکشیدند و میبردند، شب قبل از اعدام طیب به ما گفت: «اینجا سرد است، بروید خانه بخوابید.» به پدرم هم گفت: «داداش کار من تمومه!»
* فروتن: راستی حسین رمضانیخی چه شد؟
** حاجرضایی: اول انقلاب یک گوشه مرد. اینها یکییکی در انزوا و بیخبری و تنگدستی کارشان تمام شد چون دورهشان تمام شده بود. دورهیی شده بود که وقتی یکی از اینها حرف میزد، بهش میگفتند: «گنده شما که طیب بود، آن بلا سرش آمد، شما حرف حسابتان چیه؟»
* فروتن: چه جالب. مثل فیلم آخرین سامورایی؛ وقتی دولت شده بود یک دولت مدرن، دیگر نیازی به ساموراییها وجود نداشت.
** حاجرضایی: بله با کشتن طیب، عصر اینها به پایان رسید.
* فروتن: بد نیست یک فیلم درباره اینها ساخته شود.
** حاجرضایی: همین طیب در اواخر عمرش اسلحه میبست و میگفت ممکن است از پشت روی سرش خراب شوند و به نوعی جانب احتیاط را رعایت میکرد.
دیگر فرز نبود و آن شور و تحرک را نداشت.
* اعتماد: جالب است که یک طیف از مردان قدرت در همان دوره طیب را دوست داشتند و گروهی مخالف او بودند. فکر نمیکنید همین تقابل افکار باعث اعدام طیب شد؟
** حاجرضایی: من این طوری نگاه نمیکنم. تصور من این است که اول به خاطر اسمش بود. دوم؛ سپهبد نصیری بیتاثیر نبود چون طیب در یک مشاجره شدید به او، گفته بود اینجا محله من است.
طیب هیچ دیدگاه سیاسییی نداشت.
* اعتماد: اما بعضی از عناصر قدرت همین طیب را مسلح کرده بودند.
** حاجرضایی: خب بختیار که به عراق فرار کرده بود و کشته شد.
* اعتماد: یعنی فقط همین یک حامی را داشت؟
** حاجرضایی: نه، ببینید وقتی ورق برمیگردد، همه کنار میکشند.
آن موقع هم دادستان روی واژه «بلوا» تاکید میکرد و این اتهام را به طیب میزد.
* اعتماد: اینکه بار میوه به ورامین میآمد و آنجا محل درگیری بود، چقدر صحت دارد؟
** حاجرضایی: این ربطی به این قضیه نداشت. طیب از جهرم میوه میگرفت و از جاهای دیگر هم...
* اعتماد: اما همین رفت و آمدها باعث شد بعضی مسائل به طیب نسبت داده شود؟
** حاجرضایی: خب، چسباندن مسائل به آدمها سخت نیست. من خودم هیچ وقت در مورد طیب اغراق نمیکنم. بعضیها میگویند حالا یک آدم جاهلی بود و خوب شد که کشته شد و از دستش راحت شدیم و حالا که شرایط برگشته، میخواهند طیب را تبدیل به اسطوره کنند. در حالی که من هیچ وقت در مورد هیچ آدمی این حرکت را انجام نمیدهم. زمانی که مسعود کیمیایی فیلم اولش «بیگانه بیا» را ساخت، پرویز دوایی گفت فیلمت خوب نشده. کیمیایی پرسید چرا...
دوایی گفت: «تو جامعه اشراف را نمیشناسی. از جامعهیی که میشناسی، فیلم بساز.» که کیمیایی رفت و قیصر را ساخت.
داستان قیصر بارها در جنوب شهر اتفاق افتاده و برای خود من خیلی ملموس بود چون آن مسائل را دیده و شنیده بودم.
همان داستانی که در مورد کیمیایی صدق میکرد، به عکس هم در مورد برخی دیگر صدق میکند. قضاوت در واقع باید بر مبنای شناخت باشد. همان زمان بارفروشها یک نامه تشکرآمیز به دولت نوشتند: «خاری از سر راه برداشته شد!» آنها به خاطر منافع شخصیشان این نامه را نوشتند و خود من هیچ وقت آنها را نبخشیدم.
* فروتن: طاهر بعد از اعدام طیب چه حالی پیدا کرد؟
** حاجرضایی: پدرم دست به «خود ویرانگری» زده بود.
یک گوشه کز میکرد و دیگر حال و حوصله هیچ چیز را نداشت.
* اعتماد: طیب البته باهوش هم بود.
** حاجرضایی: شجاعت او قابل کتمان نیست اما کسی که به شیر درنده حمله کند، شجاع نیست. هوش طیب را میتوان در این ماجرا فهمید که: «یکی از نوچههای طیب، جلوی او و همراهش سبز میشود و چند تا فحش میدهد. بعد همراه طیب به سمت نوچه حمله میکند اما طیب دستش را میگیرد. طرف اصرار میکند که نوچه را بزند اما طیب میگوید این میخواهد از ما چک بخورد و برود همه جا بگوید با طیب دعوا کرده ولی اگر کاری به کارش نداشته باشیم، هر جا برود بگوید با ما دعوا کرده و سالم مانده، کسی باور نمیکند، پس ولش کن!» یک بار از او خواستند به رشت برود و در مورد مالکیت یک قطعه زمین بین دو نفر قضاوت کند. طیب میرود و بعد از خوردن شام، به 2 مدعی زمین میگوید: «این زمین مال هرکی هست، به من تو بمیری بزند. اما اگر بعدها بفهمم دروغ گفت. نمیگذارم در این شهر زندگی کند...» که یک نفر کنار میکشد و قبول میکند که صاحب زمین نیست!
* فروتن: طیب که با فوتبال ارتباطی نداشت؟
** حاجرضایی: نه، زورخانه هم زیاد نمیرفت اما پدرم مخالف فوتبال بازی کردن من بود و بیشتر اصرار داشت درس بخوانم.
* اعتماد: رابطه شما با مصطفی پادگان (پدر محمد دادکان) چطور بود؟
** حاجرضایی: ارتباطی نداشتیم، ما بچه بودیم. البته رابطه پدرم با مصطفی پادگان خیلی خوب بود. حدود 30 بار فقط کربلا با هم رفتند.
* اعتماد: با طیب چطور؟
** حاجرضایی: ارتباطش با طیب هم خوب بود اما با پدرم صمیمیت بیشتری داشت.
* اعتماد: وقتی حکم اعدام طیب صادر شد، مصطفی پادگان چکار کرد؟
** حاجرضایی: واقعاً خیلی تلاش کرد. یعنی به هر دری زد و من از پدرم میشنیدم که میگفت با حاجمصطفی بودم و گفته با چند نفر صحبت کرده و مطمئن است طیب اعدام نمیشود. حاجمصطفی میان مذهبیها، شخصیتی مقبول بود.
* اعتماد: شما با محمد دادکان هم رابطه داشتید؟
** حاجرضایی: نه او حدود 8 سال از من کوچکتر است و آن زمان شناختی از هم نداشتیم.
* فروتن: به هر حال خیلی جالب است اگر از شرایط آن دوره یک فیلم ساخته شود.