میتوان گفت که تعدادی از آیینهای سیاسی به فراسوی ملت نظر دارند. این موضوع در مورد هر آیین یا ایدئولوژی که یک عقیده فراملی در مورد هویت سیاسی را مطرح میکند صادق است. بنابراین دشوار است که ملیگرایی را با مثلاً نهضت آزادی زنان به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی تطبیق داد، زیرا این نهضت برای تفاوتهای جنسیتی یا جنسی اهمیت طراز اولی را قائل است و تلویحاً میگوید که پیوندهای ملی از اهمیت ثانوی برخوردار بوده یا به لحاظ سیاسی نامربوط هستند. به همان ترتیب گرچه مثلاً نژادپرستی و بنیادگرایی دینی هم گهگاه با ملیگرایی پیوند میخورند اما آنها را هرگز نمیتوان به عنوان زیرمجموعههایی از ملیگرایی به شمار آورد زیرا هویت نژادی و دینی مرزهای ملی را میانبُر میزنند و در این مفهوم با اندک مسامحه و مماشات میتوان آنها را به عنوان شکلهای ضعیف بینالمللگرایی به حساب آورد.
با این اوصاف بینالمللگرایی در شکل قویترش، دارای مشخصه این اعتقاد افراطی است که باید فراتر از ملیگرایی سیاسی رفت زیرا علایقی که مردم جهان را به یکدیگر پیوند میدهد قویتر از علایقی است که آنها را از یکدیگر جدا میکند. براساس این معیار، هدف بینالمللگرایی عبارت است از ساخت ساختارهای فراملی که بتوانند بر وفاداری سیاسی تمامی مردم جهان، صرفنظر از تفاوتهای دینی، اجتماعی، اقتصادی و ملیشان، حکومت کنند. به طور مثال، چنین «کشور جهانی واحد» شالوده و پیرنگی را برای سنت ایدهآلیسم در درون روابط بینالمللی، که دارای مشخصه باور به اخلاق جهانی و چشمانداز صلح و همیاری جهانی است، فراهم کرد. فیلسوف آلمانی ایمانوئل کانت را غالباً به عنوان پدر این سنت به شمار میآورند. کانت در اثر خود به نام «به سوی صلح ابدی» نوعی «جامعه ملل» را پیشبینی کرده است که بایستی مبتنی بر این باور باشد که عقل و اخلاق با یکدیگر در میآمیزند تا دیکته کنند که «نبایستی جنگی صورت گیرد». تا جایی که به ایدئولوژیهای مهم مربوط میشود این بینش ایدهآلیستی پیوند آشکاری با لیبرالیسم و سوسیالیسم دارد و هر یک از آن نوع خاصی از بینالمللگرایی را ابداع کردهاند.
انترناسیونال لیبرالیستی
لیبرالها به ندرت ملیگرایی را به صورت اصولی رد کردهاند. آنها ضمن پذیرش این موضوع که ملتها موجودیتهای طبیعی هستند زیرا شباهتهای فرهنگی و گرایش به سازندگی و یک حس هویت و تعلق مشترک دارند، این موضوع را نیز میپذیرند که ملتها مناسبترین واحدهای حکومت سیاسی هستند و در نهایت وجود ملیگرایی لیبرالیستی را عرضه میکنند. اما آنچه که آماده پذیرش آن نیستند، این است که ملت بالاترین منبع اقتدار سیاسی را تشکیل دهد. قدرت ملی عنان گسیخته، دارای همان نواقصی است که آزادی فرد عنان گسیخته.
لیبرالها از مدتها پیش پذیرفتهاند که حق ملتها در تعیین سرنوشتشان یک موهبت توام با خطر است. خطر یک دنیای متشکل از ملت ـ دولتهای مستقل در این است که اجازه میدهد پیگیری منافع ملی احتمالاً به زیان سایر ملتها باشد. ملیگرایان لیبرال بیشک استدلال میکنند که مشروطهخواهی و دموکراسی باعث کاهش گرایش به سمت نظامیگری و جنگ میشود، اما آنان این نکته را در نظر نگرفتهاند که زمانی که ملل مستقل در درون شرایط هرج و مرج بینالمللی عمل میکنند دیگر خویشتنداری به تنهایی کفایت نمیکند تا صلح پایدار را تعیین کند. لیبرالها معمولاً برای اجتناب از توسل به تسخیر سرزمینها و غارت و استثمار، دو وسیله را پیشنهاد کردهاند؛ وسیله اول، وابستگی متقابل ملی با هدف گسترش تفاهم و همکاری بینالمللی است. به همین دلیل است که لیبرالها معمولاً از سیاست اقتصاد آزاد حمایت کردهاند: وابستگی متقابل اقتصادی به این معناست که هزینه مادی کشمکش بینالمللی به قدری زیاد است که جنگ عملاً غیرقابل تصور میشود. از نظرگاه لیبرالهای قرن نوزدهم در انگلستان این جهانی قائل شدن برای وابستگی متقابل، خود نشانگر تعهدی عمیقتر به اصل جهان وطنی است. زیرا علاوه بر آنکه اجازه دادن به کشورها برای تخصص یافتن در تولید آنچه که بهترین شرایط را جهت تولید آن دارند (اشاره به اصل مزیت نسبی و تقسیم کار جهانی) باعث بسط پیشرفت میشود، بلکه مردمانی از نژادها و آیینها و زبانهای مختلف را در آنچه یکی از لیبرالهای قرن نوزدهم انگلستان (ریچارد کوبدن) آن را «پیوندهای صلح ابدی» توصیف کرد، به یکدیگر نزدیک میکند. لیبرالها همچنین پیشنهاد کردهاند که با ایجاد نهادهای فراملی که قادرند نظم را در یک صحنه بینالمللی بیقانون برقرار کنند، از بلندپروازیهای کشورها جلوگیری شود، این توجیه دقیقاً از همان منطقی سرچشمه میگیرد که آبشخور نظریه قرارداد اجتماعی است؛ حکومت، راه حلی برای مساله بینظمی است.
این منطق بیانگر دلیل حمایت وودرو ویلسون از نخستین حکومت جهانی (هرچند ناقص) یعنی جامعه ملل بود که در 1919 تاسیس شد، و حمایت وسیع تر از جایگزین آن یعنی سازمان ملل متحد که با تصمیم کنفرانس سانفرانسیسکو در 1945 بنیان نهاده شد. رویکرد لیبرالها به این نهادها به این منظور بوده است که با ایجاد یک نظام از دولتهای قانونمند، حل مسالمتآمیز اختلافات بینالمللی مقدور شود. اما ضمناً اذعان دارند که چون قانون بایستی اجرا شود، لذا بر اصل امنیت دسته جمعی مهر تایید میزنند، یعنی این فکر که بهترین روش برای ایستادگی در برابر ناامنی، اقدام مشترک تعدادی از دولتهاست. این نوع همدلی با فراملیگرایی، در دیدگاه لیبرالیسم نسبت به نهادهایی نظیر اتحادیه اروپا مشهود است. برخلاف محافظهکاران که هراس دارند یکپارچگی اروپا باعث تضعیف استقلال ملی و هویت ملی بشود، لیبرالها گرایش بیشتری به حمایت از فکر یک «دولت واحد اروپایی» داشته و آن را راهی میدانند که از آن طریق، همیاری و وابستگی متقابل میتواند میان مللی که با این همه اوصاف، سنتها و هویتهای مشخص خود را حفظ میکنند، گسترش یابد.
وسیله دومی که بینالمللگرایی لیبرالیستی آن را توصیه میکند، ناشی از یک تعهد و متضمن آن است که تمامی موجودات بشری، صرفنظر از نژاد و آیین و پیشزمینه اجتماعی و ملیت از ارزش اخلاقی یکسانی برخوردارند. درحالی که لیبرالها بر حق ملتها در تعیین سرنوشتشان مهر تایید میزنند، اما آنان به هیچ وجه باور ندارند که این امر به ملتها حق میدهد هر طور دلشان میخواهد با اعضای ملتهایشان رفتار کنند (همچون رفتاری که کشورهای دیکتاتور و تمامیت خواه با شهروندان خود دارند و هرگونه تذکر بینالمللی در باب رفتارهایشان را به دخالت در مسائل اخلاقی و دست امپریالیسم و استکبار جهانی تفسیر میکنند). احترام به حقوق و آزادیهای فرد در مفهوم مزبور، بر ادعاهای حاکمیت ملی میچربد. از این رو، وجه مشخصه بینالمللگرایی لیبرالیستی، بیشتر از آنکه به صورت آرزوی دستیابی به جایگزینی برای ملت به عنوان یک تشکل سیاسی باشد، متوجه این خطر است که ملتها از یک اخلاق والاتر که در آیین حقوق بشر تجسم یافته است، پیروی میکنند. چون لیبرالها باور دارند که این حقوق در سطح جهانی قابل اجرا است و حداقل شرایط را برای یک هستی حقیقی انسان وضع میکند، پس باید شالوده حقوق بینالملل را نیز به وضوح ایجاد کند. چنین اعتقاداتی، منجر به تدوین اعلامیه سازمان ملل درباره حقوق بشر (اعلامیه جهانی حقوق بشر) در 1948 و کنوانسیون اروپایی حقوقبشر و آزادیهای اساسی در 1956 شد.
منتقدان این شکل از بینالمللگرایی لیبرالیستی، محافظهکاران و ملیگرایان در کشورهای در حال رشد هستند. محافظهکاران ادعا میکنند که فکر حقوقبشر در سطح جهانی، به هیچ رو قادر نیست سنتها و فرهنگهای ملی مشخص را به حساب آورد، در حالی که ملیگرایان در کشورهای در حال رشد، فراتر رفته و استدلال میکنند که چون حقوق بشر اساساً جلوهیی از لیبرالیسم غربی است، لذا اشاعه آنها منجر به یک شکل مخفی از امپریالیسم غرب میشود،
انترناسیونال سوسیالیستی
سوسیالیستها در کل در مقایسه با لیبرالها اصول ملیگرایی را شدیدتر مردود میشمارند زیرا باور دارند که ملیگرایی منشاء ناخشنودی و کشمکش است و نیز یک ماهیت جناح راستی است. (هر چیزی که چپ نیست منطقاً راست است،؟) گرچه این باور مانع از آن نشده است که سوسیالیستهای نوین در منزلت فرمانروایان و کسانی که سودای فرمانروایی را در سر میپرورانند، به سازشی با ملت ـ دولت دست یابند، اما آنان را متمایل کرده است که دست کم به لحاظ نظری، بینالمللگرایی را به عنوان یک اصل عقیدتی، اگر نه به عنوان یک ارزش اساسی، به شمار آورند. این گرایش در مورد سنت مارکسیسم کاملاً روشن بوده است. مارکسیسم به طور سنتی پذیرای شکلی از بینالمللگرایی پرولتاریایی شد که ریشه در این عقیده داشت که همبستگی طبقاتی، قدرتمندتر و به لحاظ سیاسی مهمتر از هویت ملی است. مارکس در مانیفست کمونیست مینویسد؛ «کارگران هیچ وطنی ندارند. پس ما نمیتوانیم چیزی را از آنان بگیریم که فاقد آن هستند. چون پرولتاریا باید در وهله اول برتری سیاسی را کسب کند، پس بایستی قد عَلَم کند تا به صورت طبقه برجسته ملت درآید، باید از خود یک ملت بسازد، در حالی که تاکنون خود این طبقه یک تبعه بوده است، هرچند نه در مفهوم بورژوایی آن.»
مارکس از اهمیت بعد ملی هر انقلاب سوسیالیستی آگاه بود، همان طور که وی مطرح میکند. پرولتاریای هر کشور بایستی در وهله اول با بورژوازی داخلی خود تسویه حساب کند. افزون بر آن مارکس پذیرفت که برای ملتهای تحت انقیاد استعمار و امپریالیسم، نجات ملی پیش شرط انقلاب سوسیالیستی است. و این موضع او به طور مثال در حمایت وی از استقلال لهستان و ایرلند بازتاب یافت. اما او پیش بینی نکرد که طبقه کارگر در آینده یک تبعه در مفهوم بورژوازی این کلمه خواهد بود، بلکه منظور او این بود که پرولتاریای با شناخت هویت محتوایی خود از خودپسندی ملی خود کاسته و از سطح ملی فراتر رود، نه آنچه بر سر طبقه پرولتاریا انقلابی شوروی سابق آمد بر سرش بیاید. مانیفست کمونیست در کلمات پایانی خود این موضوع را آشکارا بیان میکند؛ «کارگران تمامی کشورها متحد شوید،» لذا سوسیالیسم دارای یک سرشت ذاتاً جهانی است. علاوه بر آنکه همبستگی پرولتری خواه و ناخواه مرزهای ملی را میان بر میزند بلکه همان طور که مارکس یادآور شد پیدایش بازارهای جهانی باعث شده است که کاپیتالیسم به صورت یک نظام بینالمللی درآید که مبارزه با آن، فقط از عهده یک جنبش بینالمللی حقیقی پرولتاریایی برمیآید. به همین دلیل است که مارکس به تاسیس اتحادیه بینالمللی کارگران در 1864، موسوم به بینالملل اول، کمک کرد. بینالملل دوم یا بینالملل سوسیالیستی در 1889 تاسیس شد و در 1951 احیا شد. بینالملل سوم یا کمینترن در 1919 توسط لنین ایجاد شد و در طول حکومت شوروی سابق نقش ماشین مداخله گر در سیاست داخلی کشورهای دارای احزاب کمونیست را برای امپراتوری سرخ بازی میکرد. تاسیس بینالملل چهارم در 1938، به وسیله لئون تروتسکی یک منتقد قدیمی سیاست استالین در قالب سوسیالیسم در کشور واحد صورت گرفت. با وجود این سوسیالیستها به ندرت بینالمللگرایی پرولتری را به خودی خود یک هدف به شمار آوردهاند. آنان این هدف را دنبال نکردهاند که به جای یک جهان تقسیم شده بر مبنای مرزهای ملی، دنیایی را بر اساس خطوط طبقاتی ایجاد کنند، بلکه از راه یک پیکار طبقاتی، هماهنگی و همیاری را میان مردمان جهان پدید آورند. لذا بینالمللگرایی (هرچند که چنین وضعی پیش آمد) سوسیالیستی نهایتاً مبتنی بر اعتقاد به بشریت مشترک است. بشریت مشترک به این معناست که افراد بشر از راه همدردی متقابل، دلسوزی و محبت، به یکدیگر پیوند میخورند، و بر این باور استوار است که وجوه اشتراک افراد بشر، بیشتر از وجوه افتراق آنان است. از این چشمانداز سوسیالیستها میتوانند ملیگرایی را رد کنند، نه تنها به عنوان گونهیی از ایدئولوژی بورژوایی که بر تضاد ذاتی سرمایهداری در جوامع طبقاتی سرپوش میگذارد، بلکه همچنین به این دلیل که مشوق مردم به انکار بشریت مشترک آنان است. لذا بینالمللگرایی از دیدگاه یک سوسیالیست، نه تنها متضمن همیاری محض میان ملتها در یک چارچوب حقوق بینالملل است، بلکه هدف افراطی تر و رویایی تر انحلال ملت را در سر میپروراند و اذعان میکند که فقط یک دنیا و یک ملت وجود دارد.
منتقدان بینالملل گرایی سوسیالیستی از دو گروه تشکیل میشوند؛ گروه اول به روشنگری درباره ناکامی سوسیالیستهای بینالمللگرا به لحاظ زندگی کردن عملی بر مبنای آرمانهایشان، میپردازد. به طور مثال، برگزاری بینالمللهای متعدد با مانع رقابتهای شخصی و ایدئولوژیکی عمیق و نیز با اختلافات ملی روبه رو شد. در حکومت استالین، کمینترن به صورت ابزاری درآمد که از آن طریق، اتحاد شوروی قادر بود هدفهای سیاست خارجی خود را دنبال کند و نفع ملی در کسوت بینالمللی ظاهر شد. بقای بینالملل سوسیالیستی فقط به این خاطر است که محملی بوده است برای درددل کردن توسط رهبران سوسیالیست میانهرو، و نیز عاری از اهمیت خط مشی. گروه دوم از منتقدان، بر زیانی که در اثر کوتاهی سوسیالیسم برای شناخت و ضربه زدن به قدرت دیرپای ملیگرای سیاسی، به سوسیالیسم وارد شده است، تاکید میکنند. گرایش به حذف ملیگرایی به عنوان یک نیروی تصنعی و محکوم به شکست، بارها مشوق سوسیالیستها در مبالغه کردن درباره جاذبه یک آرمان بینالمللگرایی بوده است. این موضوع در سقوط چشمگیر بینالملل دوم در 1914 به اثبات رسید، موقعی که بسیاری از احزاب سوسیالیست مشتاقانه تسلیم جنگ و عظمت ملی شدند، چرا که ثابت شد ملیگرایی اساساً قویتر از انقلاب سوسیالیستی است.