مسعود بهنود
در کوچههای درخونگاه، در آن سالهای دور که هنوز یکی از سنگلج به سلطنت نرسیده بود و بساط لوطیگری برنچیده بود، روزی که بین جاهلان نامدار و قدر برخوردی در افتاد و محله شلوغ شد، سرگندهای بود تقینام؛ کمعقل. او هم رفت و گزلیک مادر را از مطبخ برداشت و پشت دالانی کمین کرد. کاری به دعوا و دستهکشی نداشت. منتظر ماند محسن خیاط صاحبخانهشان که رسید با گزلیک قبای او را درید و در تاریکی گم شد. محسن آقا مرد بزرگواری بود و میدانست این کار کیست، چیزی نگفت. تا باز شلوغی و بیسامانی شد، باز نقی سهکله بود و گزلیک و دالان.
چنین بود که از آن پس هر وقت خبر میرسید باز جهال بهانهای به دست آوردهاند و بعید نیست به هم آویزند. محسن آقا صبح که میخواست به خیاطخانه برود، تو حیاط داد میزد: آهای نقی گزلیک خانم آغا را برنداریها.
چند هفتهای این تذکر کارگر افتاده بود و نقی سهکله کاری نداشت تا آنکه اینبار در شلوغی یک سطل آب از تاریکی دالان بر سر محسن آقا پاشیده شد و مرد محترم به زحمت افتاد، این بار یکی از بچهها را مامور کرد که تا خبر از شلوغی محله میرسید میرفت و در حیاط فریاد میزد امروز کلهگندهها در نیان هوا پسه. کله میزنن. و نقی میدوید در پاشیر و تمام روز پنهان میشد.
حالا حکایت ماست و امارات متحده عربی. وقتی جنگ بین ایران وعراق درگیر بود موشکی ناشناس راهی بندر احمدی شد تا شیوخ جنوب دریافتند که در میان دعوای بزرگترها داخل نشوند. حالا که بحران روابط ایران و آمریکا بالا گرفته به نظر میرسد باز نقی سهکله در دالان کمین کرده و مدام اعلامیه میدهند و جزایر دهانه هرمز را طلب میکنند. سفر آقای احمدینژاد به عنوان اولین رئیسجمهور اسلامی هم به آن سوی خلیجفارس ظاهرا نه که کمکی نکرده بلکه بر ارتفاع اعلامیهها افزوده است. در چنین زمانی از تندی و بیزمانیاش که بگذریم سخن سرمقاله روز دوشنبه کیهان غلط نیست.
واقعیت این است که در اوایل دهه پنجاه میلادی تحولات مختلفی در منطقه اتفاق افتاد که ساده شدهاش این است که بریتانیا شانه از زیر بار مخارج حفظ امنیت این آبراه خالی کرد و پرت کرد آن را در بغل آمریکا که منافعش در اطراف این آبراه بیشتر از هر کشوری بود و آمریکا هم آن را محول کرد به ایران شاهنشاهی؛ بزرگترین متحدش در منطقه. با این تفاوت که بریتانیا برای حفظ نفوذ خود، وقت رفتن از نگرانی شیوخ بابت امنیت خود [بگو ترس از ایران و عراق] بهره گرفت و طرحی را پیشنهاد کرد که ایران چندان تمایلی به آن نداشت و آنقدر صبر کرد تا صیانت خلیجفارس را گرفت آنگاه بدان تن داد. این یک بسته بود در حقیقت؛ بستهای که یک طرفش موافقت شاه با تشکیل امارات [و هم شناسایی استقلال بحرین] بود سوی دیگرش تضمین ادامه مالکیت ایران بر سه جزیره ایرانی دهانه هرمز. بعد از این توافقها ایران از درآمد نفت خود بیشترین هزینه را برای تامین امنیت خلیجفارس کرد؛ تاسیس نیروی دریایی بزرگ و در گامهای بعدی ناگزیر شدن عراق برای پذیرفتن قرارداد 1975 بعد از انقلاب، شیخنشینهای جنوبی زیر فشار عراق همزبان خود قرار گرفتند که بیایید تا شلوغ است، هر آنچه را ایران به دست آورده نفی کنیم؛ هم قرارداد 1975 و هم هویت جزایر ایرانی دهانه هرمز را. شیوخ تا دریابند که در زیر این مغازلات به زبان عربی و با شعار اتحاد عربی چه خیالی برایشان پخته شده باید سالهایی میگذشت و سربازان صدام وارد کویت میشدند.
پس آشکار شد که در آن سالهای بعد از انقلاب ایران هم که خیال ژاندارمی خلیجفارس به سر صدام افتاده بود، بعضی شیوخ هم خام شده بودند، ایرانیان بودند که با جنگ هشت ساله نگذاشتند او نگاهش را متوجه جنوب کند، وگرنه هیچ تضمینی نبود که جیش سردار قادسیه زودتر از اینها به خیال نیفتند که در برجهای ساحلی دبی و ابوظبی و کویت و بحرین جولان دهند. چنانکه بعدها خود کویتیها به صدا در آمدند و سخن بنیانگذار انقلاب ایران را تکرار کردند که روزگاری گفته بود آن موشک که در میانه جنگ ایران و عراق به بندر احمدی کویت خورد، پیام آگاهکننده الهی بود. نگاهی به سیاهه کمکهایی که کویتیها و شیوخ دیگر به صدام کردند و کاهش این کمکها بعد از آن موشک، موید آن اشاره است.
چنین است که با احترام به نوشته فاضلانه کارشناسان که نگران روابط شمال و جنوب خلیجفارس هستند و آن را غیرلازم میبینند، لازم است گفتن این نکته.
حالا که موشک ناشناس نیست بد نبود که مقالهی آشنا شلیک شود تا همسایگان جنوبی از یاد نبرند که آن را که خانه نئین است بازی نه این است.