*شما فقدان امید به آینده و حضور کم رنگ در عرصه سیاست را در چه عواملی میدانید؟
**سوال شما بجاست، چرا که گاه در طول صد سال اخیر رفتار اجتماعی بهنجاری نداشتهایم. در شرایط سیاسی ـ اجتماعی مختلف مردم از خود رفتار متفاوتی نشان دادهاند. همگرایی و امید از یک سو و واگرایی و یأس و ناامیدی از سوی دیگر. حال اگر بخواهیم به اختصار محورهای اصلی واگرایی و ناامیدی را جویا شویم، میتوان به برخی از خصلتها و خصوصیات فرهنگی مان اشاره کرد. خودخواهی، خودمحوری، خودبینی، خود رایی و نبود آمادگی برای کار جمعی قطعاً یکی از مولفههای ناکامی ما در ایجاد و حفظ و توسعه نهادهای اجتماعی است تا بتوان نیروهای جامعه را در کنار هم قرار داد و تبدیل به نیروی اجتماعی موثر کرد و آمادگی برای دستیابی به مطالبات مردم فراهم شود. همه کسانی که روی این موضوع مطالعه کردهاند، بر این موارد تاکید دارند.
به عنوان نمونه شما تجربه دوران نهضت مقاومت ملی را مرور کنید، پس از 28 مرداد سال 32 به دلیل منش، رفتار و عملکرد دکتر مصدق و زمینههای اجتماعی که فراهم شده بود، نهضت مقاومت ملی بلافاصله بعد از کودتا شکل گرفت و مبارزات سیاسی متوقف نشد. اگرچه برای مردم به خاطر عملکرد تودهـ نفتیها ابهاماتی پیش آمده بود و در روز کودتا واکنشی نشان ندادند. به رغم شرایط انفعالی که وجود داشت، شخصیتهای ملی و اسلامی مانند آیتالله سیدرضا زنجانی و مهندس بازرگان و به تدریج احزاب سیاسی نهضت مقاومت ملی را تشکیل و فعالیت مخفی خود را گسترش دادند، در جریان فعالیت نهضت مقاومت ملی فعالان نهضت در دو نوبت در سال 1334 و در سال 1336 بازداشت شدند. مهندس بازرگان که در هر دو بازداشت حضور داشت مجموعه مشکلات رفتاری و عملکرد فعالان نهضت مقاومت ملی را در بیرون و درون زندان که بیشتر مربوط به روحیات تکروی و خود محوریهایی که آفت کار جمعی است جمعبندی کرد. مهندس بازرگان در سال 36 این جمعبندی را در سخنرانی جشن عید فطر انجمن اسلامی دانشجویان در دانشکده کشاورزی کرج تحت عنوان «احتیاج روز» ارائه کرد که محورهای اصلی آن در واقع احتیاج امروز ماست و جا دارد دوباره مطالعه شود.
مهندس بازرگان در همین راستا در سال 34 وقتی از زندان اول آزاد شد متاع را با حضور جمعی از شخصیتهای موثر اجتماعی تشکیل داد؛ مکتب تربیتی، اجتماعی و عملی که نهاد کاملاً مخفی و بستری برای درمان این معضل اجتماعی بود. البته پس از انقلاب و ترور شهید مطهری، متاع معرفی شد. هدف اصلی متاع ایجاد نهادهای مدنی و بسترهای شکل گیری عملی کارهای دسته جمعی در زمینههای فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی بود. انجمنهای اسلامی مهندسین، پزشکان، معلمان، بانوان، هنرستان کارآموز، مسجد جامع نارمک، شرکت سهامیانتشار و... از جمله این نهادهای فرهنگی و اجتماعی متاع بودند که به این مهم پرداخته اند.
*به نظر شما تکرویها و خودخواهیها فقط در بدنه جریانات سیاسی وجود دارد یا اینکه در بین رهبران سیاسی نیز این خصوصیات دیده میشود؟
**فکر میکنم همه ما سر و ته یک کرباس باشیم. منتها این خصلتها در کسانی که خودسازی کرده باشند، کمتر است. اشخاصی مانند دکتر مصدق یا مهندس بازرگان به خاطر بهرهمندی از ایمان و اطلاعات و تجربه غنی تاریخی در واقع این خصوصیات را مهار میکردند (ملکه تقوا). ولی در هر برهه تاریخی که شما مطالعه کنید این خصوصیت در بسیاری از فعالان و روشنفکران جامعه وجود داشته و به همین دلیل تحولات اجتماعی ما که قاعدتاً روشنفکران باید موتور آن باشند، مانع از آن شد که بتوانند به وظیفه خود عمل کنند و ما الان در اینجا هستیم.
*جناب توسلی، چندی پیش در کتابی خواندم که میزان مشارکت سیاسی در کشور آمریکا به قدر قابل توجهی پایین آمده و کارشناسان آمریکایی دلیل آن را رفتارهای سلیقهیی رهبران سیاسی آمریکا و تکروی نخبگان تشخیص دادند. ما در بحث قانونگذاری هم همین مساله را داریم. قانونی توسط مردم خوب اجرا میشود که با مشارکت و توجیه عقلانی مردم وضع شده باشد. تصمیمات مدیران هم همین طور است، اگر مدیران سیاسی در تصمیمات خود به منویات مردم و اعضای خود توجه نکنند، تصمیمات شان با استقبال جامعه و اعضای آن جریان سیاسی مواجه نخواهد شد؟
**نکتهیی که شما اشاره کردید به نظر من دست کم در جامعه ما نشأت گرفته از همان نقص تاریخی است که ما داریم. نقص در تربیت کار جمعی و مشارکت واقعی مردم در اداره امورشان.
تشکلها و گروههایی که در این زمینه موفق بودند، گروههایی هستند که این ویژگی را بیشتر در بین خود داشتند. به عنوان مثال نهادهایی مانند انجمن اسلامی مهندسین، نهضت آزادی ایران و... که توسط مهندس بازرگان و همفکرانشان پایهگذاری شدند و به صورت دموکراتیک اداره میشوند در غیاب آنان همچنان به فعالیت خود ادامه دادهاند. البته این ویژگی را میتوان در سطح مدیریت جامعه نیز تعمیم داد.
*به نظر شما امید چه نقشی در پویایی انسان، جامعه و به کارگیری ظرفیتهای آن دارد؟
**همان طور که روانشناسان میگویند، انسان برای اینکه ظرفیتهای بالقوهاش به بالفعل تبدیل شود نیازمند امید است. برعکس انسانهایی که ناامید هستند گرفتار یأس و ناامیدی میشوند و در واقع برخی از ظرفیتهای وجودی شان خاموش میشود. برای سنجش میزان امیدواری و ناامیدی میخواهم مقایسهیی بین نسل جوان دهه 40 و 50 با نسل جوان دهه 70 و 80 انجام دهم. در دهه 40 و 50 به رغم اینکه محدودیتها و بازداشتهایی وجود داشت، اما دانشگاه در آن دوران استقلال نسبی داشت. اگر دانشجویی بازداشت میشد، نه تنها دانشجویان بلکه استادان و مدیریت دانشگاه از او استقبال میکردند و حتی برای او تسهیلات فراهم میکردند، به او کمک میکردند تا بتواند درسش را ادامه دهد. نمونه این قضیه دکتر شیبانی است. دکتر شیبانی در آن دوران 5 یا 6 بار به زندان افتاد، زندانهایش از بقیه هم شدیدتر بود ولی پس از بازداشت دوباره به دانشگاه برگشت و نهایتاً موفق به اخذ مدرک دکترایش شد. ناگفته نماند برای نسل ما کار، مسکن و ازدواج امر غیرقابل دسترسی نبود. کسانی که استعداد داشتند، بدون اتکا به خانواده میتوانستند حتی در خارج از کشور ادامه تحصیل دهند و در پی آن شرایط بخشی از روشنفکران جامعه در عرصه اجتماعی و سیاسی به تدریج فعال شدند. این افراد نه تنها انگیزه ملی داشتند بلکه از اعتقادات و باورهای دینی هم بهرهمند بودند. بنابراین موانع هیچ گاه باعث نمیشد که ناامید و سرخورده شوند.
به لحاظ اجتماعی هم شرایط آن گونه بود که ادبیات روشنفکران و فعالان سیاسی و فرهنگی چون مهندس بازرگان و دکتر شریعتی، ادبیات امید بود. در اینجا جالب است که یک خاطرهیی را برایتان تعریف کنم، زمانی که ما در سال 51 وارد زندان قصر شدیم جمعی از موتلفهییها به دلیل پرونده قتل منصور در زندان بودند. روحیه آنها بسیار پایین بود. آقای انواری، مرحوم حاج مهدی عراقی و آقای عسگراولادی به ما گفتند سال 43 که بازداشت شدیم دیدیم هر کسی که وارد زندان میشود، مارکسیست است. همیشه ما میگفتیم پس این مسلمانها کجایند؟ پس چرا کار ما ادامه پیدا نکرد؟ آنها میگفتند با ورود شماها، روحیه ما تغییر کرد. بنابراین آنها امید فراوان یافتند تا سال 54 که تغییر ایدئولوژی ضربه سنگینی به همه مبارزان مسلمان به ویژه روشنفکران دینی وارد ساخت. من از بازگویی این خاطره میخواهم به این نکته اشاره کنم که ما در دوره مبارزه با امید زنده بودیم و با امید حرکت میکردیم. جامعه هم به یک وحدت رسیده بود که نقطه کلیدی آن انسداد سیاسی شاه بود. البته نقش مهم آیتالله خمینی بعد از حوادث 15 خرداد، و تبعید ایشان به خارج از کشور در حفظ و تقویت روحیه و امید مردم غیرقابل انکار است.
اما در دهه 60 و 70 چند اتفاق افتاد؛ اول آنکه گاه نقایص عملکرد و رفتار سیاسی ـ اجتماعی دولتمردان در ذهنیت مردم به ویژه جوانانی که دین خود را از دولتمردان گرفته بودند به حساب دین گذارده شد و بنابراین به تدریج مبانی ایمانی و اعتقادی بسیاری از جوانان ضعیف شد و این امر یکی از مولفههای مهم ناامیدی بسیاری از مردم به ویژه نسل جوان ما است. عامل دوم اینکه آن همسویی که قبل از انقلاب بین گروههای سیاسی و اجتماعی وجود داشت از بین رفته است.
در دهههای 60 و 70 به رغم اینکه به تدریج گفتمان نیروهای سیاسی یعنی «آزادی، دموکراسی و حقوق بشر» به هم نزدیک شده، اما تمام نیروهای اجتماعی با هم همسویی و همکاری لازم را ندارند.
اما چرا در این شرایط یأس و ناامیدی در جامعه ما گسترش پیدا کرده است؟ فکر میکنم ریشه اصلی آن را بتوان در چند محور خلاصه کرد. امید که در واژههای قرآنی با رجا میآید، به معنی دستیابی به آرزوها است. انسان یا جامعهیی که امکان دستیابی به آرزوهایش را دارد، انسان یا جامعه امیدوار است. زمانی که راهها را برای دستیابی به آرزوهایش محدود میبیند، ناامید میشود.
حال ناامیدی نسل جوان ما قدری به عجول بودن آنها بستگی دارد. فرهنگش «زود و زور» است. زود خسته میشود. جوانان فکر میکنند که با یک رای انداختن، در چند انتخابات شرکت کردن با یک زندان رفتن باید مسائل تاریخی آنها حل شود. به نظر میرسد اولین عامل امیدواری انسانها داشتن ایمان و توکل است. نسل جوان باید ارتباط خودش را با هستی تعریف کند، باور داشته باشند قانونمندیهایی بر جهان هستی حاکم است. این باعث میشود که تعادل روانیاش را از دست ندهد و نیز آخرت گرایی و ایمان به آخرت داشته باشد و دنیا را کوتاه ببیند، با این شرایط دلیلی ندارد که ناامید شود. آشنایی و انس با قرآن و همچنین مطالعه تاریخ و بررسی سرنوشت پیشینیان میتواند این شرایط را برای انسان فراهم سازد.
مطالعه تاریخ قرون وسطی نشان میدهد که همین کشورهایی که امروز مهد آزادی و دموکراسی هستند و به ارزشهای اجتماعی جامعه خود میبالند، چه تحولاتی را در طول چند قرن طی کردهاند و چه هزینههای سنگینی برای آن پرداختهاند.
ما در تحولات دهههای 70 و 80 کشور خود، هم باید جنبههای منفی و هم جنبههای مثبت آن را ببینیم. در قبال جنبههای منفی که ما را به طور مستمر رنج میدهد باید به جنبههای مثبتی هم که وجود دارد توجه کنیم. شرایط اجتماعی ـ سیاسی دهه 80 را با دهه 60 مقایسه کنید. رشد و آگاهی مردم که گسترش چشمگیری پیدا کرده است هرگز با دهه 60 قابل مقایسه نیست. در دوره اصلاحات به رغم کاستیهای زیاد گامهای بلندی برداشته شده است. اطلاع رسانی و اعتراضاتی که امروز در قبال بازداشتها صورت میگیرد در دهه 60 هرگز وجود نداشت. تا حدودی قانونمندی بر روابط زندانی و دستگاه قضایی به وجود آمده است و به طور خلاصه شرایط داخلی و بینالمللی و تسهیلات ارتباطی و اطلاع رسانی به طور چشمگیری متحول شده است.
یکی دیگر از عوامل ناامیدی، الگوگیری ناقص از غرب است. بسیاری از جوانان ما فکر میکنند برای اینکه ما جامعه آزاد و دموکراتیک پیدا کنیم، باید حزب داشته باشیم، احزاب هم باید به قدرت دست پیدا کنند تا برنامههای خود را پیاده کنند. در شرایطی که ساز و کار اجتماعی پروژهها به گونهیی است که امکان دستیابی به قدرت وجود ندارد، دچار ناامیدی میشوند. در حالی که نسل جوان ما باید به این موضوع فکر کنند که غرب پس از چند قرن تلاش و فداکاری و طی پروسهیی طولانی به این نقطه تعادلی رسیده است ولی ما میخواهیم با چند حضور در انتخابات به آن امکانات دست یابیم.
من فکر میکنم جایگاه احزاب در کشورهای در حال گذار با کشورهای دموکراتیک متفاوت است. ما باید ساز و کار خاص و درون زایی را برای کشور خود تعریف کنیم.
آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، قانونمداری و برگزاری انتخابات آزاد و سالم ارزشهایی است که خواسته تاریخی مردم ما است و ما باید بیش و پیش از قدرت بر تحقق این ارزشها پای بفشریم.
فکر میکنم عدم موفقیت اصلاحطلبان در دوره اخیر یکی از عوامل ناامیدی و سرخوردگی برای جوانان و حتی خود اصلاحطلبان است که هنوز هم برخی میخواهند پایشان به هر قیمت در قدرت باشد. تا این دیدگاه اصلاح نشود و قدرت هدف باشد این روند ناامیدی ادامه پیدا خواهد کرد. البته منظور من این نیست که در قدرت بودن بد است اما نباید این خواسته هدف شود. هدف برای جامعهیی که در حال گذار به دموکراسی است، نهادینه کردن ارزشهای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. باید به فکر حاکمیت این ارزشها باشیم. اگر این فرآیند اصلاح شود شما میتوانید به ماندگاری خود در قدرت هم امیدوار باشید.
به هر ترتیب برای اینکه روح امید را به جامعه خود برگردانیم، بایستی در واقع تحلیل خود را از حضور در قدرت اصلاح کنیم و زمینه را برای تقویت مشارکت خود و مردم در عرصههای مختلف فراهم کنیم.
*جناب توسلی، بداخلاقی روشنفکران با یکدیگر منجر به تبدیل روشنفکران به جزایر دور از هم شد. در این رابطه چه کار باید کرد؟ باید به روی خود نیاوریم، باید به عنوان یک معضل به آن نگاه کنیم و سکوت کنیم یا شما راهحلی برای آن دارید؟
**شما تعبیر خوبی را به کار بردید؛ «بداخلاقی روشنفکران». نبود روحیه و تمایل به همکاری اجتماعی بین روشنفکران در صد ساله اخیر، هزینههای سنگینی را به مبارزات ملت ایران تحمیل کرده است. جا دارد این هزینههای سنگین برجسته شود و توجه مردم و فعالان سیاسی و اجتماعی را به آن جلب کند که روشنفکران بایستی به اصطلاح از خر شیطان پایین بیایند. یاد بگیرند با یکدیگر همکاری کنند. بپذیرند که با هم اختلاف تشخیص و سلیقه دارند ولی باید به نظرات یکدیگر احترام بگذارند. از طریق گفتوگو بسیاری از توهمات برطرف و باعث میشود همکاریشان توسعه پیدا کند. در این خصوص ما حتی در راستای راهبرد «وفاق ملی» به احزاب مختلف از جمله مشارکت و موتلفه نزدیک شدیم، دستاورد آن کم ولی مثبت بود.
به نظر من بخشی از ناامیدی جوانان به ناسازگاری روشنفکران برمیگردد زیرا نتوانستند جوانان را درست راهنمایی کنند و گاه آنها را به بیراهه کشاندند.
*فکر میکنم ذهن روشنفکران ما مکدر از این نکته است که پروژههایی را به خوبی با هم شروع کردند ولی آن را بد تمام کردند. فکر نمیکنید روشنفکران بهتر است پروژههای کوتاهمدتی را با هم شروع کنند ولی خوب تمام کنند و از طریق گفتوگو اختلاف سلایق را به حداقل برسانند. در حال حاضر بحث دموکراسی گفتوگویی یک مبحث بسیار جدی و مهم است که اندیشمندانی چون هابر ماس آن را مطرح میکنند یا گیدنز که بحث دموکراسی مشارکتی را مطرح میکند.
**مهندس بازرگان هم در سال 34 با پروژههای کوچک کار خود را شروع کرد، پروژههای کوچکی که در صورت بروز اختلافات باعث صرف هزینههای زیاد نمیشود و افراد در کنار آن کار جمعی را یاد میگیرند و اختلافات در یک شاکله گفتوگویی حل میشوند. قطعاً همینطور است. اینگونه فعالیتها میتواند در چارچوب کارهای فرهنگی و اجتماعی باشد.
*حتی سیاسی؟
**پروژههای سیاسی دامنهاش وسیع است و اختلافات آن پر هزینه، بنابراین بایستی در مهندسی آن دقت بیشتری داشت.
*اگر پروژههای سیاسی را کوچک تعریف کنید چطور؟
**بله، میشود به ویژه در شرایطی که حول محورهای دموکراسیخواهی و حقوق بشر گفتمان فراگیری به وجود آمده است این همکاریها باید جمعی تعریف شود.