محمد معدلت
با مطالعه تاریخ عقاید و نحلههای فکری در جهان، این فرضیه برای ما به اثبات میرسد که همواره عقاید در زیر سایه حمایت قدرت، به جهانیان معرفی شدند. بسیاری از مکاتب همانند لیبرالیسم، مارکسیسم و نازیسم که در قرن نوزدهم و بیستم سر بر آوردند همگی در آغاز حتی برای اطرافیان بنیانگذاران اندیشهها نامفهوم بودند و تنها در سایه حمایت و جلبنظر عناصر صاحب قدرت بودند که به جهانیان معرفی شدند. ریشههای تفکراتی گروههایی چون القاعده قرنها بود که در شبهجزیره عربستان به علت نداشتن کانالهای ارتباطی برای بروز به عرصه جهانی در زیر خاکستر زمان مدفون مانده بود. با شروع عصر طرحهای استعماری انگلستان و در سایه نبوغ شخصیتی چون سلطان عبدالعزیز وهابیت در عربستان بر مسند قدرت تکیه زد. تفکرات خشک و جاهلی در عربستان در زیر برکات اکتشافات نفتی و درآمد حاصله، رنگ و لعاب تجدد به خود گرفت. نیاز کشورهای غربی به نفت، پایههای حکومتی خاندان سعودی را استحکام بخشید و بین آمریکا و عربستان از زمان صدارت روزولت و بنسعود سیاست مبتنی بر امنیت در مقابل نفت برقرار گردید.
در این برهه از زمان که به سالهای دهه 60 تا 80 برمیگردد، آمریکا و اروپا برای دوری از خطر کمونیسم و نیازی که به نفت عربستان داشتند در مقابل شیوع این نوع تفکرات که با دموکراسی غربی نیز در تضاد بود، هیچگونه اقدام عاجلی به عمل نیاوردند حتی در برخی از موارد سازمان سیا از افکار این گروهها برای اجرای مقاصد استراتژیکش استفاده کرد که این امر به توسعه گروههای تروریستی و بنیادگرایانه کمک کرد. با کنکاش در مفاد گزارش نهایی کمیسیون 11 سپتامبر، راهکارهایی که برای مقابله با تندروهای اسلامی ذکر شده به وضوح استراتژی نئولیبرالیستی دولتمردان آمریکایی در آن گنجانده شده است. در این گزارش تاکید شده که ارزشهای آمریکایی باید در جهان اسلام ابلاغ شود و تلاشهای آمریکا در نبردهایش در جوامع بستهای چون کشورهای خاورمیانه با قدرت بالایی پیگیری شود. همچنین به ارائه دستور کارهایی که آموزش عمومی اقتصاد بازار را در پی داشته باشد، تاکید شده است. عباراتی چون اقتصاد بازار و یا برپایی حکومتهایی که در آن حکومت قانون باشد، اوج تفکرات لیبرال دموکراسی میباشد که به طور آشکارا در این گزارش قید شده است.
از سوی دیگر جهانی شدن با نزدیک کردن انسانها و فرهنگها به یکدیگر، هر دو سوی این سکه را یکجا ارزانی کرد. غبطه ویرانگرانهای که در ذهن شهروندان «جنوب» در برابر شهروندان «شمال» شکل گرفته است، حاصل همین درهم آمیزی فرهنگها و حذف فاصلههاست. در حقیقت، یازده سپتامبر تصویری از انتقام کور کشورهای جنوب و فرهنگهای حاشیهای علیه فرهنگ متروپل و کشورهای شمال بود. آنچه زمینهساز یازده سپتامبر بود، فرآیند جهانی شدن و گسترش بیرحمانه مناسبات نوین اقتصادی میان فرهنگهای مختلف است. واکنش جنوب به جهانی شدن در دو سویه افراطی تجلی یافته است: در پذیرش تمام عیار ارزشهای جهانی شدن یعنی لیبرال دموکراسی به اضافه بازار آزاد، یا در نفی بیرحمانه این ارزشها. پس، فاصله میان آدمیان از میان برداشته شد، تا آنچه جایگزین شود، نه ترحم و همبستگی که جنگ رودررو و رقابت ویرانگر باشد. طی چند دهه گذشته دو سازمان بزرگ مالی جهانی یعنی بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول تلاش نمودهاند با تحمل سیاستهای آزادسازی اقتصادی به کشورهای در حال توسعه برای پیوستن به بازارهای جهانی کمک کنند. در همین راستا موافقتنامه عمومی تعرفه و تجارت (گات) و نیز خلف آن یعنی سازمان تجارت جهانی برای تسهیل و ترغیب هرچه یشتر روابط بازرگانی بین کشورها کوشش میکنند. همانگونه که استیگلیتز در کتاب خود «جهانی شدن و مخالفانش» میگوید بنیانگذاران سازمانهای مالی بینالمللی معمولا «هدفهای مثبت و انساندوستانهای در سر دارند اما این موسسات زیر نفوذ اعضای قدرتمند خود به تدریج ماهیت، عملکرد و کارکرد متفاوتی پیدا میکنند». اقدامات سازمانها و موسسات یاد شده لزوما عواقب مثبتی برای کشورهای فقیر در بر نداشته است. بسیاری از کارشناسان بر این امر صحه میگذارند که گرچه جهانی شدن دارای پتانسیلهای زیادی برای کشورهای فقیرتر میباشد، اما توافقنامههای امضا شده بین کشورها در مجموع در جهت منافع کشورهای در حال توسعه نمیباشد. مطالعه و مقایسه برنامههای اقتصادی کشورهای در حال توسعه بیانگر این نکته است که بکارگیری نسخههای سازمانهای مالی جهانی لزوما راهنما و راهگشای این کشورها نیست. روسیه در دهه نود به توصیه موسسات اقتصادی جهانی مسیر «شوک درمانی» را انتخاب کرد که اقتصد این کشور را به ورطه نابودی کشاند. در آرژانتین نیز اجرای سیاستهای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول به افزایش فقر دامن زده به بروز آشوبهای خشونتباری در سال 2001 انجامید. به گفته استیگلیتز بروز این خشونتها تعجبآور نیست، آنچه تعجبآور میباشد این است که با وجود افزایش شدید فقر و بیکاری چرا این قدر طول کشید تا مردم به خیابانها بریزند! اما از سوی دیگر چین به توصیه کارشناسان داخلی خود مسیر تدریجیتر و حسابشدهتری را در پیش گرفت و توانست فقر را به میزان بیسابقهای کاهش دهد. سایر کشورهای شرق آسیا نیز که نظیر چین کنترل جهانی شدن را مطابق شرایط خاص خود برعهده داشتهاند شاهد منافع بیشماری بودهاند که این روند با خود به همراه آورده است. جهانی شدن آمیزهای از سرمایهداری و دموکراسی است که با خود محاسن و معایب زیادی میتواند به همراه داشته باشد. همانطور که پیتر ماربر استاد دانشکده روابط بینالملل دانشگاه کلمبیا در مقاله اخیر خود مینویسد، جهانی شدن به خودی خود نه داروی همه دردهاست و نه ذاتا فاجعهبار است. جهانی شدن دوایی نیست که هر کشوری در هر زمانی و برای هر دردی بتواند بکار برد، بلکه شمشیر دولبهای است که بدون پایهریزی زیر ساختارها نه فقط منفعتی به بار نیاورده بلکه میتواند همچون توفانی همان اندک دارایی کشورهای در حال توسعه را با خود برده و سراسر کشور را به باتلاق فقر فرو برد اما کشورهایی که با بنای تدریجی زیرساختارها دروازههای اقتصادی را به آرامی گشوده و وارد کوران بازارهای جهانی میشوند میتوانند منافع عظیمی نصیب خود نمایند.