مهدی شکیبایی
جنگ چهارم ژوئن سال 1967 میلادی (40 سال پیش) تغییرات بنیادینی در اندیشه عربی نسبت به مناقشه اعراب و اسرائیل از یک سو و ایدئولوژی صهیونیستی نسبت به تاسیس «دولت اسرائیل» را از سوی دیگر سبب شد، به گونهای که قویا میتوان گفت هیچ یک از دو طرف نزاع پس از 40 سال قادر به تحقق اهداف خود از این جنگ نشدهاند.
جنگ ژوئن در اندیشه نظامهای عربی سطح مورد نزاع میان دو طرف را از «نابودی اسرائیل» به «محدودیت مرزهای اسرائیل» تنزل داد و از این حیث منافع کوتاهمدت اسرائیل را تامین نمود و در آن سو اسرائیل نیز هرگز نتوانست منافع سیاسی خود را از این پیروزی نظامی تامین کنند.
شکست در این جنگ که میان ارتشهای سه کشور عربی مصر، اردن و سوریه و اسرائیل درگرفت ضربه پیشبینی نشده و هولناکی را بر نظامهای رسمی عربی و همچنین افکار عمومی این کشورها وارد کرد. اسرائیل در مدت زمان کمتر از شش روز (اخبار غیررسمی سه روز) ارتش سه کشور یاد شده را متحمل شکست سنگینی کرد و در کنار آن بخشهایی از سرزمین مصر(سینا) سوریه (جولان) و باقی مانده کرانه باختری و نوار غزه را به اشغال خود در آورد.
پیامد جنگ بر اعراب
نتایج شکست اعراب در جنگ ژوئن 1967 هرگز قابل مقایسه با آنچه که بر آنان در سال 1948 (اعلام موجودیت اسرائیل) گذشت نیست. در جنگ 1967 در واقع دو ایدئولوژی معروف آنزمان یعنی «ناسیونالیست عربی» و «جنبش آزادیبخش ملی» در جنگ شکست جبرانناپذیری را متحمل شدند به ویژه حکومت نوپای جمال عبدالناصر که در واقع روح ناسیونالیستی اعراب در ان تجلی یافته بود و شخص ناصر نیز به عنوان قدرت کاریزمایی که دارای مقبولیت بالایی به سبب اقدامات انقلابیاش نظیر ملی کردن کانال سوئز و...بود از این جنگ متحمل ضربه سنگینی شد به گونهای که چند ماه پس از پایان جنگ در گذشت.
پیروزی اسرائیل دراین جنگ، فاجعهای بود که موجب بیثباتی کشورهای عرب شد. جنگ شش روزه پیآمدهای دیگری را هم در کشورهای عربی به دنبال داشت، از جمله رادیکالیزه شدن عراق، سرنگونی رژیم سلطنتی در لیبی، عقب نشینی انگلیس و استقلال شبه جزیره عربستان.
پیروزی اسرائیل، شکست مصر و سوریه (دو کشوری که مستقیما در جنگ شرکت داشتند) مرگ ناصر در 28 سپتامبر همان سال و روی کار آمدن سادات وقایعی هسنتد که توانست شرایط منطقهای جدیدی را در کنار تغییرات مهم در منطقه به نفع اسرائیل پدید آورد.
سه عنصر آزادی ، وحدت و پیشرفت آمالی بود که ناصر پرچمدار تحقق آن در جوامع عرب منطقه بود و به همین سبب شکستش در جنگ 1967 در واقع شکست ایدئولوژیک اعراب نیز ارزیابی میشود تا حدی که نوعی سرخوردگی در میان این جوامع را موجب شد.
جنگ 1967 واقعیت دیگری را نیز در کشورهای عربی نمایان کرد.
این جنگ نشان داد که تمامی نظامهای موجود در کشورهای عربی اعم از سلطنتی، سوسیالیسی، ناسیونالیستی وحتی جمهوری تا چه اندازه واقعی و از بطن جوامع خود بودهاند زیرا شکست در این جنگ بر تمامی این نظامها تاثیر گذاشت و نشان داد که هیچ یک از آنان به رغم گرایشات مختلف پاسخگوی شرایط موجود خود نیستند.
رفته رفته نظامهای عربی از ایدئولوژی معروف «ناسیونالیستی» فاصله گرفته و از شکست ژوئن 1967 به عنوان نه یک تهدید که فرصتی برای حفظ نظامهای خود بهره بردند. به این معنی که کشمکش اعراب و اسرائیل از این پس به ابزاری برای امنیتی کردن فضای داخلی این کشورها و عامل مهمی برای عدم مشارکت مردم در تعیین حق سرنوشت سیاسیشان بدل شد.
تغییر ریشهای در نگاه نظامهای عربی به موضوع مناقشه اعراب و اسرائیل پدیده دیگری بود که در نتیجه شکست اعراب درجنگ ژوئن 1967 رقم خورد. به این معنی که سیستمهای عربی در رویکردهای سیاسی خود پس از جنگ به طور واضح سطح نزاع خود را در مناقشه اعراب و اسرائیل از «موجودیت» اسرائیل به «مرزها»ی اسرائیل کاهش دادند و در بحث مربوط به «مقابله با پروژه صهیونیسم» به «مقابله با تجاوز اسرائیل» اکتفا کردند. به بیانی دیگر اندیشه سیاسی رسمی اعراب پس از این جنگ از پرونده 1948 (که به موضوع نابودی اسرائیل و خروج اشغالگری از تمامی فلسطین تاکید داشت) به پرونده 1967 (صرفا خروج اسرائیل از مناطق اشغالی اعراب و فلسطین در سال 1967) انتقال یافت. از این زمان به بعد بحث مربوط به عقبنشینی اسرائیل از مناطق اشغالی 1967 به جای نابودی اسرائیل و پایان اشغالگری در ادبیات سیاسی نظامهای عربی ظهور یافت.
امری که به عقیده ناظران سیاسی بزرگترین پیامد جنگ ژوئن محسوب می شود. سیستمهای عربی کوشیدند به واسطه ملاحظات سیاسی نظامهای خود بر بعد «عربیت» قضیه فلسطین بیش از «اسلامیت» آن تاکید کنند تا دایره تصمیمسازی در خصوص نزاع اعراب و اسرائیل و اسرائیلی و فلسطین را تنها حیطه اختیارات خود داشته باشند. از این رو تلاش برای ایجاد کار گروههای فلسطینی نظیر سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) و جنبش فتح در دستور کار قرار گرفت. همزمان اسرائیل با تسلط کامل بر مرزها، هر گونه پیشنهاد در مورد فلسطین را مردود می دانست و از این تاریخ به بعد نواحی دیگری از خاک فلسطین را به اشغال خود در آورد و با بازگشت 300 هزار پناهنده و آواره فلسطینی مخالفت کرد. روند یهودی کردن و تغییر بافت جمعیتی مناطق فلسطینی پس از این جنگ آهنگ تندتری به خود گرفت.
پیامد جنگ بر اسرائیل
از طرف دیگر اشغال نوار غزه و ساحل غربی رود اردن، بنبست و مشکل فلسطینیها، جنگ و عدم وجود امنیت، جامعه اسرائیل را نیز پس از این جنگ و بویژه پس از سیاست یکدستسازی (هضم بافت جمعیتی فلسطین در درون جامعه اسرائیل) با بحران روبهرو کرد. این موضوع موجب شد تا تعداد زیادی از مهاجرین به اروپا و آمریکا باز گردند.
سیاست یکپارچهسازی اسرائیل که در شعار «سرزمین بزرگ اسرائیل» تجلی مییافت، نخستین پیامد پیروزی اسرائیل در جنگ علیه سه کشور عربی بود که همزمان فرصتها و تهدیداتی را برای آینده این رژیم فراهم میساخت.
بروز و ظهور دو مفهوم جدید «دولت اسرائیل» و «سرزمین اسرائیل» (منظور از سرزمین اسرائیل به تعبیر صهیونیستها مناطق یهودا و سامره یعنی همان کرانه باختری و نوار غزه است) در جامعه اسرائیل از جمله پدیدههایی بود که در نتیجه آن نزدیکی میان «صهیونیسم دینی» ، «صهیونیسم ملی» و «صهیونیسم لائیک » ظهور یافت.
از سوی دیگر پیروزی در این جنگ، موقعیت «دولت اسرائیل» را به عنوان یک «قدرت بازدارنده منطقهای» و «طرفدار غرب» در بین یهودیان این رژیم ، یهودیان جهان و افکار عمومی منطقه تثبیت نمود.
همچنین به سبب گسترش مرزهای اسرائیل پس از جنگ 1967 (اشغال سرزمینهای حاصلخیز کرانه باختری و نوار غزه) اشغال منابع آبی فلسطین، اردن و سوریه و همچنین جذب نیروی کار ارزان قیمت و تبدیل مناطق فلسطنیی به بازار مصرفی کالاهای ساخت اسرائیل، وضعیت این رژیم به لحاظ اقتصادی نیز رونق گرفت.
اما تمام پیامدهای جنگ ژوئن 1967 برای اسرائیلیها به معنای فرصت نبوده است. یکپارچهسازی مناطق فلسطینی در نتیجه اشغال نوار غزه و کرانه باختری به یکپارچه کردن فلسطینیها ساکن در اراضی اشغالی 1948 و 1967 منجر شد بدون آنکه تئوریسینهای صهیونیستی به پیامدهای آن آگاه باشند.
نتیجه آن شد که پس از گذشت چندین سال از اجرای این سیاست به ناگاه پرفسور «آرنون سوفر» استاد دانشگاه امنیتی بار ایلان، در تهیه سند استراتژی ملی اسرائیل در سال 2000 از آن به عنوان «بمب جمعیتی» فلسطینیها در مقابل کاهش جمعیت یهودیان اسرائیل در فلسطین نام برد. به لحاظ مسائل جمعیتی اسرائیل موفق نشد پس از جنگ 1967 اهداف خود را از اشغال کرانه باختری و نوار غزه محقق کند. دلیل آن مقاومت فلسطینیها در برابر اشغالگری، ترس اسرائیل از تبدیل شدن به اقلیت و تبدیل «دولت» شان به دولت دو قومیتی بود.
جنگ ژوئن همچنین اسرائیل را به عنوان یک دولت استعماریای که با زور سرزمینی را به اشغال در آورد در ادبیات جهانی معرفی کرد ضمن آنکه به سبب برخی اقدامات سرکوبگرانه این رژیم علیه فلسطینیها و همچنین تبعیض میان یهودیان شرقی و غربی، دموکراتیک بودن آن نیز در محافل بینالمللی با تردید مواجه شد.
عدم تحقق اهداف تلآویو در اشغال کرانه باختری و نوار غزه به دلایل پیشتر گفته شده به انشقاق سیاسی و فکری جامعه اسرائیل منجر شد و جامعه این رژیم به چند قطب چپ و راست، طرفداران سازش و عقبنشینی از اراضی اشغالی، ملی گراها و تندروهای طرفدار نظریه سرزمین موعود تقسیم شد.
قرار داد اوسلو در سال 1993 با هدف حل و فصل قضیه فلسطین و همچنین خروج اسرائیل از نوار غزه در اگوست سال 2005 پیامدهای تصمیم اشتباه اسرائیل در اشغال کرانه باختری و نوار غزه در جنگ ژوئن سال 1967 بود.
اصولا تمامی جنگهایی که اسرائیل پس از جنگ ژوئن 1967 علیه اعراب و فلسطینیها تدارک دید قویا میتوان گفت با هدف تحقق نتایج این جنگ بوده است. چه اینکه اسرائیل به رغم پیروزی نظامی براعراب اما به لحاظ سیاسی هرگز نتوانست از آن به عنوان یک پیروزی قاطع بهره جوید.
از این رو، اسرائیل نتوانست جامعه امنی برای بافت ناهمگون خود مهیا نماید ضمن آنکه به سبب عملیات نظامی گروههای فلسطینی رفتهرفته اسرائیل به عنوان محلی برای کشتار یهودیان معرفی شد. و حتی در صحنه بینالمللی نیز پس از جنگ ژوئن و حتی آخرین جنگ اعراب و اسرائیل یعنی جنگ 33 روزه لبنان (البته اگر بپذیریم که این جنگ آخرین جنگ اعراب و اسرائیل است) باور عمومی در مورد این رژیم بیشتر شبیه به دولتی به نظر میرسد که ساختگی ، وارداتی و نامانوس در منطقه است که منبع ناامنی و عدم ثبات است.
سهم اعراب از جنگ تابستان 2006
پس از پایان جنگ ژوئن 1967 که به شکست اعراب و پیروزی اسرائیل انجامید سران عرب با تشکیل نشستی در خارطوم پایتخت سودان هرگونه «صلح»، «اعتراف» و «مذاکره» با رژیم صهیونیستی را رد کردند. رهبری این تصمیمگیری در آن زمان با جمال عبدالناصر رئیسجمهوری مصر بود. این در حالی بود که اعراب از اسرائیل متحمل شکست سنگینی شده بودند که دارای اثرات استراتژیک و امنیتی بر جامعه عرب به طور عام بود و همین جنگ نیز تغییرات بنیادینی را در جوامع عرب منجر شد.
با این وجود اما چند ماه پس از پایان جنگ 33 روزه لبنان و اسرائیل در تابستان سال 2006 میلادی، سران عرب در نشست سالانه خود (مارس 2007) در ریاض پایتخت این کشور به رغم پیروزی استراتژیکی که چه در صحنه سیاسی و نظامی علیه اسرائیل به دست آوردند تصمیماتی را اتخاذ کردند که تماما برخلاف تصمیم سهگانهای بود که در نشست خارطوم در 40 سال پیش اتخاذ کردند. در نشست ریاض که این بار به ریاست امیر عبدالله پادشاه عربستان برگزار شد سران عرب بدون توجه به پیروزی استراتژیکی که حزبالله لبنان در اختیار آنان قرار داده بود تحت عنوان طرح صلح عربی، هم «مذاکره» هم «اعتراف» و هم «صلح» با اسرائیل را در ازای عقبشینی این رژیم از سرزمینهای اشغالی 1967 پذیرفتند بدون آنکه بررسی هرچند ظاهری نسبت به تعهدات اسرائیل در قالب قطعنامههای بینالمللی داشته باشند. اسرائیل تاکنون نزدیک به 50 مورد قطعنامه بینالمللی در خصوص مسائل فلسطین و اعراب را نادیده گرفته و اصولا به دلایل استراتژیک نمی تواند از هیچ منطقه اشغالکردهای از خاک اعراب و فلسطین عقبنشینی کند. چه کرانه باختری که در قالب سرزمینهای اشغالی سال 1967 اعراب از آن سخن میگویند و چه بلندیهای جولان هر یک دارای فواید امنیتی برای تلآویو هستند که عقبنشینی از آنان به معنای خودکشی اسرائیل خواهد بود.
نکته آخر اینکه به رغم تغییراتی که در روند مسائل مربوط به خاورمیانه به نفع اعراب و علیه اسرائیل و حامیان این رژیم بروز و ظهور یافته است اما اعراب به نظر میرسد صلح و ثبات خود را از «اسرائیل» گدایی میکنند.