* شما یکی از پیشکسوتان ارتباطات بینالملل در سطح جهانی هستید. این رشته را در حال حاضر چگونه ارزیابی می کنید؟
** حوزه ارتباطات بینالملل و علوم ارتباطات در یک تقاطع واقع است. این تقاطع، گذشته، حال و آینده حوزه ارتباطات بینالملل را قطع می کند و براساس برآوردی که از برهه زمانی فعلی دارد، دستورالعملهای متفاوتی ارائه می کند. یکی از سوالات این است که آیا ما تصاویرمان را ازاین رشته به عنوان ابزاری ترسیم می کنیم که از رهگذر آن، عرصه ارتباطات بینالملل دارای نظم و ترتیب جلوه کند؟ یا برعکس، آیا ما شکافهای موجود در این حافظه حداقل نیم قرن را که این رشته در آن رشد و نمو کرده است به خاطر می آوریم که در تلاش برای رهایی از وابستگیهایمان به سوی بینشهایی که هنوز هم باید باز باشد و کارهایی که هنوز هم باید مخاطره آمیز باشد، سکوت آن را می شکنیم و از متونی که در سوابق تاریخی مان موجود نیست، قرائت جدیدی ارائه می دهیم و به تقاضای آنهایی که خارج از سنتهایی قرار می گیرند که توسط سازمانمان ایجاد شده اند، پاسخ می دهیم؟
* لطفاً این مرحله تقاطع را با چند مثال بیشتر توضیح دهید.
** مثلاً، آیا روابط و ارتباطات بینالملل و دنیا را از دریچهای که قدرتهای بزرگ سیاسی و اقتصادی و حوادث و وقایع دو سه قرن اخیر در غرب ترسیم کرده است باید درنظر بگیریم یا اینکه در ذهن خود حداقل یک الگو و یک قرائت دیگر ازارتباطات و روابط بینالملل فراسوی سیستم کنونی «ملت- دولت» داشته باشیم؟ آیا ارتباطات انسانی و بشری، فردی و اجتماعی و غیره بین ملتها و فرهنگها و تمدنها نباید چیزی بهتر و متفاوت تر و حتی بزرگتر از الگوی کنونی روابط بینالملل باشد که در آن کشورها به صورت واحد و سازمانهای بینالمللی به صورت واحد دیگری تصویر و انگاره ارتباطات بشری را به ما بدهند؟ رشته ارتباطات بینالملل و رشته روابط بینالملل زائیده دو جنگ جهانی اول و دوم و چندین جنگ سرد و گرم بعد از آن و فیمابین آن بوده است و محصول ترکیبی است از علوم سیاسی، اقتصادی، روانی، جامعه شناسی، مردم شناسی، فناوری و روزنامه نگاری و غیره، آیا فلسفه، دین، معرفت شناسی و هستی شناسی را در این جایی نیست؟ چرا به هنر، شعر و زیباشناسی و عرفان توجهی در روابط و ارتباطات بینالملل به معنی جهانی وانسانی آن نشده است.
* ارتباطات بینالملل اکنون چه نقاط جالبی برای شما دارد؟
** آنچه که باعث جلب توجه من به ارتباط بینالملل می شود، حس و امیدی است که همراه با پیوندگاه تشکلهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و فناوری، حدود حوزه کار ما را تعیین می کند. بدین ترتیب ارتباط بین افراد و فرهنگهای بینالملل و مطالعه آن چارچوبی برای ما فراهم کرده است تا ازطریق بررسی طرق و پیچیدگی ارتباطات انسانی، سازمانی و فرهنگی و غیره اقدام به قالب بندی و فکر جدید از مسائل و پرسشهای عصرمان کنیم و برهه زمانی فعلی را تا سرحد موضوعاتی که به آنها اندیشه نشده است گسترش دهیم. این تلاش برای مفهوم دوباره مسائل و پرسشهایی است که عصر و احساس ما را از تقاضاهای موجود، باز قرائت واسازی شده بنیادهای فلسفی، فراروایتهای تاریخی و دیرینه شناسیها تسخیر می کنند که سنتهای غربی آن را شناخته و تمدن را ایجاد و به آن مشروعیت بخشیده است. خطرات و هیجاناتی که ارتباط بینالملل را احاطه کرده، متعدد است. یکی از این خطرات که از طریق تشکیلات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و تکنولوژی حوزه کار ما کشف می شود و به خاطر افول سیستم ملت- دولت امروزی به ذهن خطور می کند، نهادینه کردن ارتباطات جهانی براساس الگوها و رشتههای معینی است که سالها است بدون انتقاد اساسی برای ما طرح شده و ما از آنها اطاعت می کنیم.
* نزاعها و جبهههای کنونی در ارتباطات بینالمللی و جهانی کدام هستند، لطفاً به طور خلاصه آنها را شرح دهید.
**این نزاع و جبهه گیری تا حدودی ترسیم نشده است ولی به طور کلی در نیم قرن اخیر میان سه گروه فراهم بوده است. اول، مدافعان شرکت فن سالاری که مروج آزادی اطلاعات به هر شکل و نوع آن هستند. این گروه تصور می کردند که نظم و رشته ما، ابزار ارتباط، مرکز آزاد اطلاعات و مؤسسه تحقیقات سیاسی است. دوم، نظریه پردازان انتقادی هستند که اطلاعات را به مثابه کالایی در نظر می گیرند که پوشش آن، روابط ساختاری- طبقاتی تولید و مصرف است، و این نظم را آئین مقاومت به شمار می آورند. سوم، گروه اخلاق محافظه کاری هستند که هم از گنجینه اقتصادی اطلاعات تجلیل می کنند و هم از بریدن آن از ارزشهای فرهنگی و اجتماعی سنتی انتقاد می گیرند. به عقیده من، هر یک از این مواضع، از بیان پیچیدگی در حوزه ما اجتناب می کنند، حوزهای که از طریق شکافها و تنشهایی ایجاد شده است که روشنفکری و فسادها، پیشرفت و قلع و قمع آن را به یکدیگر پیوند می دهد و به جای این که نماینده منافع خاص باشد، افقهای فکری و مستعمره سازی را گسترش داده است، که با توجه به مجموعهای از ارزشهای فلسفی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی قبلا مشخص شده است.
* چگونه می شود این بن بست فکری را شکست؟ راه عبور چیست؟
** هر وقت این گونه سؤال را از دانشجویان و همکارانم می شنوم، به یاد شعر حافظ می افتم و سعی می کنم که آن را تبیین کنم. آنجا که می گوید: «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم». اگر ما بخواهیم مسائل و مشکلاتی را که حوزه ارتباطات بینالملل را احاطه کرده است، بیان نمائیم، باید چارچوبی را گسترش دهیم که ورای سلطه روشنگری فلسفی و انتقادی مارکسیستی و لیبرال غرب حرکت کند و از طریق انشقاق در قطبهای راست و چپ وحدت را واسازی نماید. ما باید مخالفتهای فلسفی و فراروایتهای تاریخی را که نظم ما را تشکیل داده و شکل خورده کرده است، واسازی نمائیم. ما به یک کاوش دیرینه شناختی احتیاج داریم که گسستها و شکافهای موجود در سوابق تاریخی ما، سنتهای فلسفی تمدن غرب را به روی گذشته فراموش شده آن می گشاید، روند انتخابی فراموشی که خودش فراموش شده است. ما باید با استفاده از بازخوانی واسازانه افلاطون، هایز، لاک، آدام اسمیت، مارکس و دیگران نگرش ایدئولوژیک و هژمونیک روایت تاریخی را که دیالکتیک منطقی آن را به وحدت و در عین افتراقش پیوند می دهد، شناسائی کنیم. همین طور نیز باید آثار کلاسیک شرق و بویژه دنیای اسلام را با دقت و نگاه بهتری قرائت کرده و آنرا در اختیار علاقمندان قرار دهیم. شکاف و جراحت فعلی ما در بهبود روشنگری علمی و واسازی نوین توسعه اقتصادی و تکنولوژیک و تحول اقتصادی در روشنگری فلسفی، زمینهای گسترده است. که همراه با آن روشن نگری موضوع جدید، واکنش اخلاقی- سیاسی و انسان مداری کلاسیک، سرباز می کند.
* آیا شما از طبقه بندی علوم اجتماعی و انسانی امروز ناراضی هستید؟ به نظر می رسد که مرزهای مشخص رشتههایی مانند روابط بین المللی، ارتباطات، علوم سیاسی و غیره از نظر شما در شناخت پدیدههای عصر معاصر تنگناهای نظری و عملی ایجاد می کنند و پاسخ گوی پیچیدگیهای زندگی امروزی ما نیستند.
**از نظر نظم و ترتیب، مرزهای ما در مکان قرار دارد، اما همراه با خطر و هیجان برهه تاریخی ما، نه تنها غایت سفر ما ناشناخته است، افقهای اندیشه را بر روی آینده نیز احتمالی می کند. ریشههای علوم اجتماعی و انسانی ما باید دوباره قالب بندی شود. طرح پردازی ما نیز باید واسازی شود. مرزهای ما از نظر گرایش، تقاطعهایی هستند که با کار مخاطره آمیز قطع شده است و افقهای اندیشه را به سویی رهنمون می شود که یا قبلا نبوده است یا اینکه به آن اندیشیده نشده است. نگرش ما، اگر غیرقابل تفکر نباشد، فاقد اندیشه است و طرحهای ما همانند پلی از میان تفاوت بین افراد، زبانها، فرهنگها، فلسفهها و مذاهب مختلف، ترسیم می شود. ملاحظه کنید چه بلایی این چند دهه گذشته جنگ سرد بین آمریکا و شوروی برای علوم سیاسی بینالمللی ایجاد کرده است و تا چه اندازه پراکندگیهای فکری بیشتری حتی پس از سقوط امپراطوری و سیستم شوروی در این رشتهها، به وجود آمده است. آیا فکر می کنید شخصی مانند سموئلهانتینگتون یا فوکویاما یا امثال آنها چیز جدیدی می گویند یا اینکه حرفهای چند دهه قبلی برنادر لوئیس را با یک انشاء جدید برای بقیه دیکته می کنند؟ نمایش میان گرایش و نظم یک رشته، ادراکات متفاوت از ارتباطات را نمایان می سازد. آن چیزی که ما را به درگیر نشدن با حوزه ارتباطات بینالملل می کشاند چیست؟ این ندا از کجا میآید؟ افراد به این ندا چگونه پاسخ می دهند؟ آنچه که تحت عنوان گرایش مرا به سوی حوزه و رشته ارتباطات جهانی می کشاند، آرزوی نامعلومی است که ورای نظام مندی معرفت انضباطی قرار دارد. حوزه ارتباطات بینالملل اگر به خوبی درک شود از طرحها و محدوده نظم و ترتیب فعلی ما تجاوز می کند و بینشهایی را دنبال می کند که توسط آن راه گفت و شنید نامحدود می گردد.
*این مرز یا مرزهای جدید چه هستند؟
**این مرز توسط «دگر» دنبال می شود، اصطلاح دگر در اینجا مهم است، زیرا «دگر» موجب گشایش در بینش ایدئولوژیک و هژمونیک جامعه تفسیری و گفتمانی ما به سویی می شود که من آن را «وجه متعالی ارتباطات» می نامم. این بخش متعالی گفت و شنید نامحدود گواه را از شوقی که شخص ممکن است آن را متافیزیکی بنامد و اشتیاق برای آنچه که ما خواهان آن نیستیم به شوقی که نمی تواند برآورده شود و مایل نیست با آنچه که آرزو می کند یکی شود، محدود می کند. این شوق که ما آن را ارتباطات می نامیم، نمی تواند به مبنای بیولوژیک نیازها و ابزارهای سیاسی واقتصادی تنزل پیدا کند که ازطریق آن این نیازها را برآورده کند. آن چیزی که این شوق تاریخ فرهنگی و بشری را از نیازهای تاریخ طبیعی متمایز می کند، به وسیله عمل ارتباطات مطرح می شود، عملی که گواه را به آن شوقی می داند که می خواهد مفهوم خود را به ساختارها و ایدئولوژیهای تشکیلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تسری دهد.
* به نظر می رسد که شما می خواهید فلسفه ارتباطات را بیان کنید.
**از نظر حوزه دانش و شناخت ما و ترجیحاً ازنظر نظم و ترتیب، ارتباطات آن چیزی است که می توان آن را «فلسفه نخست» نامید. ازنظر ارتباط و ریشهای از معرفت که محسوس است، فلسفه ارتباطی نمی تواند تنزل یابد و به منافع و ارزشهای جامعه شناسی و اقتصادی- سیاسی محدود شود. بعد متعالی ارتباطات، گرایش و افق فکری اندیشه ما را به سوی خواست از دگر می گشاید. همان گونه که آنها از انجام روایتی حافظه و هویت گریزانند، به آن وفادار مانده و سکوت را می شکنند. درخواست از دگر، محدودیتهای شناخت را نمایان ساخته و هویت و انعطاف پذیری اندیشه را به سوی آرزوی ارتباطاتی می گشاید که خودش نیز یک آرزو است. این بعد متعالی که از خواست دگر متصور می شود، اندیشه را به روی اصول اخلاق ارتباطاتی می گشاید، اصول اخلاقی که از یک دریچه در غرب به نشاط آوریهای امانوئل کانت منتهی می شود ولی ازطرف دیگر و کاملاً متفاوتانه به جلال الدین مولوی برمی گردد. آیا عرفان یک پدیده و جریان و مسیر ارتباطی نیست؟ چه بعد متعالی ارتباطی می تواند بیان گوی آن باشد؟ بعد متعالی اصول اخلاقی ارتباط در غرب، با بعد هنجاریاش مغشوش شده است. امروز بعد هنجاری ارتباطات در گفتمان دولت- ملت درحال افول می باشد. همان طور که توسط لیبرالها و مارکسیستها نشر یافته است، بعد هنجاری اصول اخلاق ارتباطی، تاکتیک منطقه بندی مجدد به شمار می رود و باردیگر مرزهای اساسی و مناطق گفتمانی نظم و ترتیب ما را ثبت و از آنها در مقابل واگرایی حوزه دفاع می کند. در دهههای اخیر در سطح فکر واندیشهای، غرب کوشش کرده است خود را از این بن بست خارج کند ولی تلاش آنها بی نتیجه مانده است. گفتمان یورگان هابرماس براساس مکتب روشنگری اروپا، بویژه آلمانی، یک طرف این سکه، و ندای فوکو و اندیشمندان دیگر فرانسوی، مانند ژاک دریدا طرف دیگر آن می باشد.
* موضوع ارتباطات از زمانی که جهان سوم بحث «نظام جدید اطلاعات و ارتباطات» را در سازمان ملل، دریونسکو و درسایر مراکز سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دنیا مطرح کرد دردستور روز روابط بینالملل قرارگرفته است. گرچه تلاش جهان سوم دراین کار نتیجه مثبت و کاربردی که ملموس باشد به بار نیاورد ولی دردهه اخیر با توسعه راههای به اصطلاح، اطلاعاتی و ارتباطی، ساختار فناوری و اقتصادی و سیاسی ارتباطات، تحولات نوینی دیده است و دنیای غرب نظام جدید خود را به دیگران تحمیل می کند. دراین سطح فناوری و سازمانی و ساختاری ارتباطات نظر شما در مورد وضع فعلی ارتباطات چیست؟
**نظم حاکم بر ارتباطات بینالملل درصدد است تا بنیادهای تلقی اش را دوباره سازماندهی و ایجاد کند و از منافع سیاسی و فرهنگی شناسهها و هویتهای واگرایانه تحت پوشش خصلتهای جهانی دفاع کند. همان خصلتهای جهانی که همراه با سنت روشنگری یعنی منورالفکری غرب ایجاد و با شیوههای حقوقی و با زور اندیشه اش مشروعیت یافتهاند. بعد هنجاری ارتباطات با سلسله مراتبهای ادراکی که برحوزه ارتباطات تحمیل میشود، پیوسته می ماند و واقعیت و آرمان ارتباطی خود را درچارچوب محدودیتها و تعصبات لیبرالی و مارکسیستی و مدرنیته و به اصطلاح فرا مدرنیته تصور می کند که درآن منافع اقتصادی و سیاسی مختلف تحت پوشش مفروض جهانی شدن و نه آنچه که باید باشد، قانونی می شود.
*این بعد متعالی ارتباطات که شما از آن صحبت می کنید، چگونه می تواند با این بعد دگرگونی که درغرب درجریان است و شرح دادید مقابله کند؟
**بعد متعالی ارتباطات در مقابل بعد هنجاری اصول اخلاقی ارتباطی کنونی، افق فکری اندیشه روشنگری غربی را بر روی حد اخلاقی اش می گشاید. حد اخلاقی روشنگری فلسفی غرب به وسیله کانت درکتاب «مذهب همراه با حدود عقل محض» مطرح شده است.با درک کانت از «بدافراطی» و بدتر و همان گونه که از قرائت وی از انقلاب فرانسه فهمیده می شود. اصول اخلاقی وی حدود عقل محض را نه با مراجعه به بعضی از زمینههای متعال بلکه با گشایش گسترده زمینه برای عقلی که نهادها آن را ایجاد می کنند، مطرح می کند. حدود مرزهایی که عقل را احاطه کرده است. افقهای فکری را برروی بیندگان می گشاید و بازتاب نشاط آور عقل را بدون زمینه عمیق می گشاید و در ورای عقل و تخیل خارجی به پیش می برد. درمتن عقل محض، ضرورت اخلاقی، موضوع فلسفی را به پیوندی آن پیوند می دهد و افقهای فکری را میان دین و فلسفه می گشاید و خواهان محدودیت اندیشه به عنوان مقابله با خواست دگر می شود، درخواست چیزی که خارجی است ولی همواره حضور دارد. بعد هنجاری قانون جهانی، فردیت و اختلافات میان افراد، زبانها و فرهنگها را برای پایداری دیالکتیک روشنگر غرب قربانی می کند و سپس درچارچوب سلسله مراتبها و تجانس ادراکی این چارچوب ایدلوژیک از حقوق افرادی حمایت می کند که در فردیت خود، قربانی اجبار ابزاری و اجرایی قانونی شده اند که خود را جهان شمول می داند.
*دیالکتیکهای عقلی چه نقشی دراین جریان ایفا می کنند؟
** دیالکتیکهای عقلی همیشه درگیر تعدی از قانون خود به عنوان عینیتهای ذهنی بیگانه از محیط خود بوده و درنام و قانون حقوق بشر و یک اخلاق محیطی، از وضعیت عینیت یافتگی ذهن و محیط آن دفاع می کنند. همان گونه که کانت پی برد، تخطی از قانون، از اقدامات بی احساسی ناشی می شود که منطق روشنگری غرب را همراه با حد اخلاقی آن احاطه کرده است. پس از کانت و افرادی نظیر هابرماس و نئوکانتیها، بعد متعالی اصول اخلاقی ارتباطات، از ضرورت و تقاضای اساسی تری ناشی می شود که حدود عقل محض را نمایان ساخته و واکنش انتقادی نسبت به محیط اطراف آن را به وجود آورده یا ابداع می کند. حد و افق فکری مطرح در اخلاق کانتی در پاسخ به درخواست دگر، چیزی جز اصول اخلاقی ارتباطی نیست.
* در ارزیابی از کارهای شما اخیراً پروفسور جورج گربند که به مدت بیش از دو دهه ریاست دانشکده ارتباطات دانشگاه پنسیلوانیا را عهده دار بوده و گردآورنده دایره المعارف بینالمللی علوم ارتباطات (نشریه آکسفورد) می باشد، ورود شما به رشته ارتباطات را در سالهای 1960 و بعد از جنبه روابط بین الملل، برای این حوزه تحول انگیز نامیده است و آثار انتقادی شما را پلی به غرب وشرق شمرده است. در زمان جنگ سرد و به ویژه در دهههای 1960 و 1970 که دو مکتب انتقادی فرانکفورت و جامعه شناسی و سیاسی غرب با هم رویارویی و مناظره داشتند، نوشتهها و آثار شما درمیان سردمداران این نظریات چه نوع پذیرایی داشت؟
** البته در اینجا هرکس می تواند ادعا کند که من مرتکب جرائم عدیدهای شده ام، چرا که من دارم چارچوب جهانی انتقاد و واسازی این چارچوب جهانی را مورد بازخواست قرار داده و مقابل آن موضع می گیرم. اما یک اختلاف انتقادی میان چارچوبها وجود دارد و این اختلاف بیشتر ناشی از چرخش صد و هشتاد درجهای دیالتیکی است تا چرخش واسازانه. در حالی که بعد هنجاری اصول اخلاقی روشنگری اروپا و غرب، جزء و کل آن فردیت و کلیت را با هم ترکیب کرده و به حقوق غیرقابل انتقال شخصی تحت عنوان واژهای جهانی و انتزاعی توجه می دهد، من بعد برتر اصول اخلاقی ارتباطی را به عنوان چارچوبی جهانی تصور می کنم که مسائلی را در سطح جهانی مطرح می کند. به جای تصور غیرقابل انتقال شخصی تحت عنوان واژه جهانی و انتزاعی، تصورم بر دگرنامطلوب به عنوان بعد برتر است که جزو کل یعنی فردیت و کلیت را قطع و از یکدیگر جدا می کند و حوزه ارتباط را به روی اختلافهای حل ناشدنی و کاهش نیافتنی می گشاید. ما باید اصول اخلاقی- ارتباطی جامعه را که بر آزادی عمل و حاکمیت دولت- ملت و ابعاد آن میان عمومی و خصوصی استوار است، بازنگری کنیم. من نمی خواهم قدرت مقاومت را از شما بگیرم. براساس گرایشی که مرا به سوی تصور بعد برتر ارتباطات می کشاند، در این میان می خواهم حد و مرزی را مطرح کنم و نگرش میان فلسفه و دین را بشکافم. آیا این ارتباط به بیان دیگری از مرز میان فلسفه و مذهب نیاز ندارد؟ آیا حدود اخلاقی منطق و عقل، این مرز میان مذهب و فلسفه را بیان می کند؟
* آینده ارتباطات بینالملل را چگونه می بینید؟
** ارتباطات بینالملل به عنوان یک رشته و حوزه علمی، هم گستری وسیعی از سرزمین آزاد و هم بخشی از یک سرزمین را دربرمی گیرد که برای استفاده از هدف خاص، واضح، محدود و تشویقی می باشد. ارتباطات بینالمللی به عنوان گسترهای از سرزمین آزاد، چشم اندازی است که افق فکری را برای روشهای جدید تفکر درباره دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، می گشاید. ارتباطات بینالمللی به عنوان یک دیسپلین در حالت محدود و زینتی، خاصیت ابزاری می یابد. ریشههای انضباطی حوزه ارتباطات بینالملل با آغاز جنگ سرد به وجود آمد و همراه با منافع نظامی و سیاسی استوار سیاست آمریکایی تضمین شد و ربط پیدا کرد به اثرات وسایل ارتباطات جمعی ارتباطات بینالملل، به ویژه زمانی که با مطالعات روی عقیده، تبلیغات، پروپگاند، افکار عمومی و روابط عمومی و غیره مورد سنجش قرار گرفته و مرحله روش شناسانه و حالت ایدئولوژیک علوم اجتماعی امروز را جا انداخت. در تصویر من، این تصویر از ارتباطات بینالمللی بخشی از مشکلی است که باید چارهای برایش اندیشید و همیشه هم همین طور بوده است. مبانی انضباطی و علم ارتباطات بین الملل، هژمونیهای معنی داری از بینالملل به عنوان الگویی از منافع مخالف و مورد منازعه ایجاد می کند که به نوبه خود معنای ارتباطات را تا سطح الگوی مکانیکی سیبرنتیک جریان اطلاعات تنزل داده و زیر منافع افراطی توسعه اقتصادی و تکنولوژیک قرار می دهد. ارتباطات بینالملل به عنوان دیسیپلین و علم، حاکی از یک آسیب شناسی روانی، وضوح بخشیدن به توهمات میراث بدگمانی و عظمت دوگانگی مانوی گونه سیاستهای جهانی است که جعل کلیت آن در تضاد و تیپ سازی و خبیث سازی دگر، همانند گفتگوهای تلویحی از طریق «بین» در بینالملل و جامعه در ارتباطات کنار گذاشته می شود.
مسئله مربوط به ارتباطات که در معرفت شناسی سیبرنتیک مطرح است، تحت تأثیر نظریه ذرهای بودن جهان و تقدیرگرایی اقتصاد خرد و کلان و ساختارگرایی و کارگردانی علوم سیاسی قرار دارد و شالوده فرهنگی و اجتماعی ارتباط را به سطح مکانیسم کنترل جریان، اطلاعات و باز خورد آن کاهش می دهد. در این بین مسائل و پرسشهایی که در چارچوب نظم ارتباطات بینالملل شکل می گیرد برای مهندسان جریانهای از بالا به پائین علوم سیاسی را در ارتباط با توسعه اقتصادی، عقلانی کردن و نهادینه سازی کنترل فرهنگی و جریانهای از پائین به بالای اقتصاد خود را، در ارتباط با علوم رفتاری و مشارکت سیاسی طراحی می کند. ارتباطات به عنوان بازخورد و مکانیسم کنترل جریان اطلاعات، الگویی را تدوین می کند که تعادل پویای نظام بینالملل را حفظ می کند. هنگامی که تاریخ نگاری علم (یا پیشینه شناسی علم) اهمیت شناسی بینالملل را به عنوان سرچشمه فناوریهای ارتباطی بازگو می کند، من خلاف آن را استدلال خواهم کرد. معنی داری بینالملل با توجه به گسترش وسایل ارتباطی جهانی ترسیم نمی شود، در عوض آن ایدئولوژی توسعه طلبی بازدارندگی و مهار است که ادراک مکانیکی ما را از ارتباطات شکل می دهد. به زبان ساده، وسایل ارتباطی نظام بینالملل را ایجاد نمی کنند، بلکه در عوض چارچوب تکنولوژیک و منافع اقتصادی- سیاسی نظام بینالملل را با تصوری که ما از ارتباطات داریم، ایجاد کرده و این تصور توسط منافع خودکار نخبه اطلاعاتی توسعه می یابد.
* به عبارت شما اصطلاح و واژه روابط و ارتباطات بینالملل یک اسطوره است؟
**توسعه طلبی جهانی تکنولوژی اطلاعاتی و ارتباطی که در چارچوب ایدئولوژی جنگ سرد شکل گرفت و تا امروز ادامه دارد یک حقیقت است. گفتگوی مفروض ارتباطات بینالمللی را به پیش نمی برد، بلکه در عوض عکس آن چیزی است که توسط الگوهای بازدارندگی و نظریههای بازیها، جریانها و بازخورد اطلاعات، منافع توسعه اقتصادی، آموزش- سیاسی و استعمار فرهنگی (آن گونه که در مکاتب سرمایه داری و کمونیسم وجود دارد) به خوبی ارائه می شوند. همگرایی تصوری، نمادی، ادراکی و انضباطی ارتباطات بینالمللی که توسط ایدئولوژی و توسعه طلبی روابط بینالملل شکل می گیرد، مانع گفت وگوهای بینالملل و ارتباطی می شود. به طور خلاصه نظم ارتباطات بینالملل به عنوان علم سیاسی و اجتماعی که در متن روابط بینالملل توسعه یافته است، ترکیبی از کلمات ناهمگن، خیالی، نمادین و ادراکی است که طرح آکادمیک و رژیم سیاسی اش برروی تجسم و آگاهی بخشی روشهایی که ما در آن راجع به ارتباطات فکر می کنیم، بنا شده است. اما این خیلی ساده انگارانه است و صرفا یک طرف تاریخ ارتباطات را منعکس می کند. از دهه 1960 میلادی تاکنون نظریه انتقادی، روابط و ساختارهای قدرت و ایدئولوژیای را نمایان کرده است که تصور ما را از ارتباطات شکل می دهند. ساختار نظم ما با دیالکتیکهای ایدئولوژی جنگ سرد مرزبندی شده و در قالب کمونیسم و سرمایه داری، جریان اطلاعات و ایدئولوژی، امپریالیسم فرهنگی و فرهنگ توده، همکاریهای ضدملیتی، ساختار طبقاتی، جامعه مصرفی و مقاومت سیاسی و غیره قرار می گیرد. به این گونه پارادایم از زمان طلوع انقلاب اسلامی ایران و احیاء اسلام ناب محمدی و نه «اسلامهای معتدل مورد قبول غرب» شوک شدیدی وارد است و دگرگونیهای امروزی در اصل نتیجه رنگ خوردگی الگوهای سنتی و معمولی و روابط بینالمللی و ناآشنایی و واکنش دنیای اسلام و حتی مناطق دیگر به این امر است. نخبگان غرب زده داخلی دنیای اسلام همانند استادان و فرمانروایان غربی، خود نه تنها در این طلسم گرفتار شده اند بلکه می خواهند آن را نجات داده و در عین حال توان آموزش و تغییر را ندارند.
ساختار مفهومی ارتباط بینالملل و روابط بینالملل که به واسطه اختلافات میان پارادایمهای مسلط و انتقادی سازماندهی شده است، برپایه ژئوپولتیک و ژئوفلسفی بازدارندگی بنا شده است و از یک دیدگاه جهانی دفاع می کند که خودش را در تضادهای درونی، جاودانه ساخته و افقهای فکری را با پیش بینی افق واقعهای می بندد که در تضاد با آن شکل گرفته است. ما به کسانی احتیاج داریم که به خود جرأت دهند و درصدد تعریف و چارچوب بندی قلمرو ژئوپولتیک و ژئوفلسفی نظم ما قدم بردارند که با هویت مخالف ایجاد شده است. ارتباطات بینالملل به عنوان رشته و حوزهای ضروری در تحقیق خود لاجرم باید افق اندیشه را به سوی وعده آیندهای نزدیک بگشاید، من آشوب در حوزه ارتباط بینالملل را از ریشهها و تاریخ نظم و ترتیب متمایز می کنم. من با قرائت مجدد از نظم و ترتیب، منتقد تقاضا و تمایل باقی می مانم که به وسیله موضع دفاعی آسیب شناسی سیاسی- روانی منحرف می شود. تقاضا و تمایل به ارتباط غریزه را تکمیل می کند و افق وجودی موجودات دنیا را به سوی متن ارتباطی می گشاید که از حاکمیت رژیمهای جهانی و ملی فراتر می رود. تقاضا و تمایل ارتباط نمی تواند به سطح نیاز و کارکردی تنزل یابد که در خدمت منافع و ارزشهای اقتصادی- سیاسی «دولت- ملت» امروزی و توسعه طلبی جهانی آن باشد. من برای شروع مجدد و گشودن راهها و افقهای فکری دیگر به مرزهایی برمی گردم که آرزو دارم از آن بگذرم.
* آیا این همان جامعه شناسی اسلامی امت است که شما در نوشتههای چند دهه اخیر خود به آن اشاره می کنید؟ چه نوع جهان شمولی می تواند جایگزین الگوهای کنونی روابط بینالمللی باشد؟
** اگر تصور ما از بینالملل چارچوبی باشد که از طریق آن مسائل اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی روز را مطرح می کنیم، مجادله مان بر سر آن است که ما باید در مورد طرح، ساختار و مرز این چارچوب اندیشه و سؤال نمائیم. همان طوری که از اصطلاحات از «بین» در بین شخصی، بین فرهنگی و بین ملی مستفاد می شود، فضای ارتباطات به فضای بین اصطلاحات منفرد (آنها اشخاص- فرهنگها و ملتها می باشند) مربوط می شود. نه تنها فضای میان فاصلهها به واسطه شکافها و گسستهای میان مردم، زبانها و فرهنگهای مختلف گشوده می شود و اتحاد مفروض به وسیله نظریات حوزه جهانی نظم ارتباطی و اطلاعاتی، دنیای جدید را واسازی می کند، بلکه به آشفتگی، تنش و حرکتی معنی می دهد که از هندسههای حاکمیت دولت- ملت پیشی می گیرد. در این حال فضایی که با بینالملل ایجاد می شود به فضایی مربوط است که نه جهانی به معنی امروز است و نه ملی. بینالملل در ارتباط بینالمللی نباید به عنوان اصطلاح واسط میان جهانی و ملی تصور شود، بلکه در عوض باید به عنوان گسستها و شکافهای زودگذر و مکانی تصور شود که در مقابل کلیتها، هویتها و مخالفتهای مفروض با این وساطت، مقاومت و آن را متزلزل می نماید. این امر به فضای میان حوزه اختلاف غیرقابل کاهش و غیرقابل انعطاف مربوط می شود که این حوزه ارتباط بینالملل افقها و پلهایی را از میان مجراهای بزرگ میان مردم، زبانها و فرهنگها می گشاید. مفهوم و معنی امت اسلامی را باید در این چارچوب درک کرد. آیا مفهوم در ارتباط بینالملل مستلزم تفکر مجدد از رابطه میان زبان و ارتباط و به دنبال آن باز قرائت از «بین» در ارتباط بینالملل می باشد؟ با توجه به مرزهای کشیده شده بین فرهنگ و افراد مختلف، زبان به هیچ وجه نمی تواند واسطه آشکار و قابل فهمی از ارتباط باشد. امت به معنی جامعه و جامعه بشری، مفهوم و معنای دیگری از ارتباطات و پیامها و منابع و مقصدها دارد.
* قرائت شما از زبان چیست؟
**طرحهای شاعرانه و نمادین راجع به زبان، فضای نمادین و ذهنی از یک آرزو را به تصویر می کشد و یک آرزوی متافیزیکی و ماوراءالطبیعی اندیشه از ارتباط و هویت را به سوی دگر می گشاید. زبان، ارتباطات را بر روی گسستها و شکافهایی میان تمدنها متباین می گشاید. همراه با فضای بازبین فاصلهها که از طریق ارتباط بینالملل ایجاد شده است، زبان نه یک واسطه قابل فهم ارتباطی و نه برج بابل است بلکه در عوض برملا کننده اختلافات متن ارتباطی است که افق هرمنوتیکی و ایدئولوژیکی تمام زبانها را واسازی کرده که افق فکری میان هویت و اختلاف، داخلی و خارجی بودن را می گشاید. آیا شکست نظام جهانی، از نظر تکنولوژیک، منجر به ایجاد اختلاف غیرقابل اغماض و غیرقابل کاهش میان زبانها و علوم قانون مندی این اختلافات در جهت قابل فهم کردن جریان اطلاعات و مبادله اقتصادی نمی شود؟ اگر ما از مفهوم اختلافی زبان، تصوری داشته باشیم که در مقابل قانون مندیهای وسایل اطلاعات و ارتباطی مقاومت کند، پس ما باید هویت را در مخالفت با نظم مان قابل درک نمائیم. مفهوم متمایزکننده استلزامات زبان و ارتباط اندیشه که در فضای «دربین» شکل گرفته (در- بین) است، به عنوان انعکاس انتقادی حدود و مبانی آن، نظم را به سوی گسستها و شکافها می گشاید، آنچه که میشل فوکو فرانسوی آن را «دیرینه شناسی معرفت» می نامند. پیوندهای ارتباطی که مردم، فرهنگها و ملتهای مختلف را به هم وصل می کند یا از هم جدا می سازد، به افقهای فکری، تاریخی، دینی، فرهنگی، سیاسی و فلسفی مربوط است که در بین خود و دگر، داخلی وخارجی، هویت و اختلاف گشوده است.
* سالها قبل از انقلاب اسلامی ایران و احیاء جنبشهای اسلامی در دنیا، و در مجموعه جنگ سرد وقتی سایر نظرپردازان علوم روابط بینالملل بیشتر به مسائل سیاسی و اقتصادی و استراتژیکی تکیه می کرده اند، شما عامل دین را در روابط بینالملل و جریان جهان شمولی مطرح کردید. اکنون که چند دهه از آن زمان سپری شده است و تحولات بسیاری در سطح جهانی در این مورد صورت گرفته نقش آینده دین را در روابط بینالمللی چگونه می بینید.
** همان طور که هست و همیشه نیز بوده است. نظر من مبنی بر آن که افقی فکری که از چارچوب ارتباط بینالمللی عقب کشیده می شود به مرز میان فلسفه و مذهب و دین می پردازد. تقاطع مرزی که با عنایت به جنگ سرد و نگرشهای کم و بیش پیچیدهای که روابط شرق و غرب را همانند روابط شمال و جنوب محدود کند، کاملاً دارد آشکار می شود. در اینجا قصد من روشن کردن شیوه تفکر در حوزه ارتباط بینالملل و روابط بینالمللی است؛ شیوهای که مرز میان فلسفه و دین را می گشاید کار مخاطره آمیزی که شاید ممکن است ارتباط میان زبانها و دیدگاههای جهانی نیمکره شمال و جنوب را بگشاید. قصد من این نبوده است که از بعد دینی، فلسفه لیبرال و مارکسیسم را نقد کنم، این کار توسط د یگران به خوبی انجام شده است. بلکه برعکس درصدد گشایش بعدی دینی با قرائت دیگر نسبت به طرح و عبور از مرز میان دین و فلسفه با اندیشه دگر هستم، اندیشهای از نگرش که حوزه ارتباطات و روابط بینالمللی را بر روی پرسشها و آغازهائی می گشاید و درصدد گشودن این افق فکری به سوی آیندهای است که هنوز به وقوع نپیوسته است. با پایان جنگ سرد و فرسایش دولت- ملت، نظریه انتقادی، ملزم به گشودن مرزهای خود به روی حوزه اخلاقی است که تحت هیچ عنوان به منافع و ارزشهای «طبقه کارگر» محدود نشده است. فضای نمادین و تصوری آرزو همراه با بعد برتر اصول اخلاقی ارتباطی، به توطئههای اقتصادی- سیاسی طبقه کارگر و ارزشهای کار محدود نیست، بلکه به جرئت می گویم آن، حرکت معادشناسی و موعودگرایی را در برمی گیرد که از طریق آن «موضوع تاریخ» در گرایش دینیاش منعکس شده و محدودیت خود را تشخیص می دهد و خودش را بر روی بعد برترش باز می کند. با پایان گرفتن جنگ سرد بین آمریکا و شوروی و سقوط یکی از آن دو، امیدی مطرح می شود، امید به جامعهای که از منافع خود از اقتصاد سیاسی لیبرالی فراتر می رود، نمی رود. از این جهت ما باید روشهای جایگزین خواندن و نوشتن به تاریخ را توسعه دهیم. من تاریخ را نه تنها از نظر وضعیت فعلی قرائت می کنم، بلکه در این تقاطع و برهه زمانی، درصدد ایجاد فاصله و بیگانه کردن نظم از خودش هستم و بر اغتشاش حوزه و تحقق درباره خود آن تأکید می کنم. وقفههای ارتباطات بینالملل که عاری از مرزهای دیسیپلین و ریشههای تاریخی است هم مادی و فضائی است و هم افقی و مورب. همان گونه که از تاریخ فعلی ادراک می شود حوزه ارتباطات بینالملل به فضایی کردن بعد مادی و پایان تاریخ محدود نمی شود. هرکسی با شنیدن سکوت به ناچار پی می برد که هر چیزی که در ارتباط بینالملل و روابط بینالملل خراب است هسته آن در دسترس نیست.
دنبالههای مرموز تکنولوژی و فناوری برای ماندگاری و جهت برون رفت از برهه تاریخی زمان ما، ایمان را نسبت به تکنولوژی، ریشه کن ساخته است. آیا این گونه اعتقاد به تکنولوژی، گواهی بر بعد برتر ارتباطات و تمایل مان جهت پی بردن به خود نسبت به چیز دیگر و ورای هویت مان نیست؟ بدین ترتیب ما باید از مقالات انتقادی یک قرن اخیر خود فراتر رویم و ارتباطات را دوباره تأیید کنیم که از نوع دیگر باشد و با آن روابط افراد بشری وارد مرحله نوآوری شود. تلاش و کوشش من ایجاد مکتب جدید انتقادی و ساختاری فراسوی تحولات انتقادی گذشته آن بر روابط بینالملل و ارتباطات بینالمللی حاکم بود. چرخش مدرن و پست مدرن- اگر کسی به آنها اعتقادی داشته باشد- و واسازانه در نظریه انتقادی، همان گونه که در دهههای 1980 و 1990 میلادی گسترش یافت باید حرکت آخر را در غرب شکل دهند و بازی را با توجه به تغییر تأکید پارادایم غالب انتقاد مارکسیستی به انتقادی از چارچوب ایدئولوژیک انجام دهند که مارکسیسم و لیبرالیسم را مثل دو دوست نزدیک در نظر می آورد.
* در کتاب خود «گذر از نوگرائی» و همچنین در «سقوط مدرن» بااحتیاط از بحث معروف به «پست مدرن» صحبت کرده اید. این مناظره مدرنیته و پست مدرنیته را در وضع می بینید.
**مناظرههای پست مدرنیسم، همانند علوم اجتماعی با تصویر جهانی از ارتباط بینالمللی، اما این بار بدون ملتها و تاریخ وارده یا موضوع دفاعی، تنظیم شد. اما مناظرههای پست مدرن، نشانه عصری بود که به بازیهای بی محتوای دهه 1980 برمی گردد و تلاشی بود برای جلوگیری از بروز شوک و بی حس کردن درد ناشی از تحمل خسارت که به جوامع غرب وارد آمده بود. مناظرههای پست مدرن، به عقیده من با «جنگ خلیج فارس» که آمریکا به عراق در 1991 حمله نموده به پایان رسید. پنهان شدن از چشم ماهواره و موشکهای دوربین دار تسلیحات ویدئوئی، از گوشت و خون اجساد مردگان آن جنگ برمی آمد. ناپدیدشدن اجساد مردگان در درون ویرانههای جهان و در بین مردم به راز ورمز تبدیل شده بود، درحالی که از این منظر با تصویر خالی، ما را به یاد دنیای ورای حوزه وسایل ارتباط جمعی می انداخت. من مایل نیستم که نظریات انتقادی، مارکسیستی و مناظرههای پست مدرن یا واسازی کنار گذاشته شوند. با قرائت جدید متن از ارتباطات بین المللی، گذشته به آسانی نمی تواند کنار گذاشته شود، بلکه آن برای همیشه برمی گردد تا با اشباح خود بر اوضاع فعلی ما مسلط شود. همان طور که در مناظرههای پست مدرن مطرح است و بر آن تأکید می شود، مرگ و پایان هر چیزی، افقی به آینده می گشاید، اما در عوض آینده را به بازگشت تعلق خاطر به گذشته و ناظر به گذشته زمان سپری شده محروم می کند. نه تنها پایان آینده ما را در مرحهای پوچ گرایی می اندازد، بلکه شکست آن به سبب ماتمی است که مرگ و پایان گرامی داشت هویتهای نام گرفته است. ما از آن دور نیستیم، اما در عوض در شکاف ویرانیهای دنیای مان، با آن درگیر می شویم.
* آیا مناظرههای پست مدرن راههای جدید گفتگو را برای ما باز نکرده است؟
** یکی از مزایایی که توسط مناظرههای پست مدرن در عرصه فکری به ودیعه گذاشته شده است، گشودن جامعه تفسیری و گفتمانی برروی صدای دیگران، گشودن افق هرمنوتیک دیسیپلین بر روی آثار نظریه پردازان نژادی، جنسی، و قومی می باشد. اما همان گونه که در مناظرههای پست مدرن تا حد زیادی به گسترش آن اقدام شده است، آزادی رهاییهای گوناگون برای همیشه با گسترش آن مورد تهدید قرار گرفته، چند فرهنگ گرایی و سیاست هویت، لیبرالیسم نورا به دنبال آورده است. از نظر من، تنشهایی که با مناظرههای پست مدرن به وجود می آید، از جمله تنش میان اصول اخلاقی آزادی و بازتاب انتقادی آن، میان طنین مکاشفهای و بعد بدبینانه آن، میان اختلافات رها شده با صدای دیگران و بهبود آزادی چند فرهنگ گرایی و سیاستهای هویت، نمایانگر ناتوانی آن در ابراز تأسف از شکست می باشد. مناظرههای پست مدرن در اظهار تأسف به خاطر احساس شان از شکست، شایستگی نداشتند و احساسی از مرگ و پایان عادی از اندیشه را بیان می کنند.
* چه نتیجه گیری می توانیم از این گفتگوی حاضر داشته باشیم.
**آنچه عرض کردم برخی از پرسشهایی است که قرائت جدید را از تاریخ ارتباطات بینالملل و روابط بینالملل در سالهای آینده نزدیک شکل می دهد. به عنوان نتیجه اعتقاد من این است که تقاطعهای برهه زمانی ما، حوزه ما را به عنوان تقاطع میان مذهب و فلسفه می نگرد. همان گونه که توسط محور شمال- جنوب ارتباطات بینالملل ترسیم می شود، و من این اصطلاح شمال و جنوب را با احتیاط به کار می برم- بنیانهای فلسفی تمدن غرب، باید افقهایی از اندیشه و غیر اندیشه خود را به سوی دین به عنوان دگر خود بگشاید. برای درک دین به عنوان دگر و روح فلسفه غرب، نباید با «غیرعقلانی بودن مذهب» به خاطر عقلانیت علمی و فلسفی مخالفت کنیم، بلکه برعکس، باید برآوردی جدی از مرزی را القا کنیم که حتماً و لزوماً در مکان اول واقع نشده است. در قرائت من، تاریخ فلسفه غرب، کتاب گشودهای است که هرگز شایسته نادیده گرفتن بعد دینی اش نمی باشد. ازنظر کانت، مارکس، فروید، هایدگر و دریدا و ازنظر محدودیتهای عقل محض، بعد دینی فلسفه به درون مرکز مورد اختلاف تفکر انتقادی با کد و رمز وارد می شود که به هیچ وجه شایستگی ایجاد مبانیاش را از درون خویش ندارد. در تلاش برای به تأخیر انداختن پوچیاش، مرز میان فلسفه و دین با مبحث آخرت شناسی منجی گرایانه مارکس، فشار روحی و ماتم توحید فروید، افق روشنی ایی قطع می شود و چیزی را می گشاید کههایدگر آنرا تفکر برای بودن می نامد و دریدا، آن را هدیه وعده به آینده پیش رو می خواند. من در صحبتهای خودمان در اینجا به متفکرین و فیلسوفهای دنیای اسلام و به سنت و آئین اسلام زیاد اشاره نکردهام برای اینکه قرائت جدید من بیشتر متوجه مکتبهای اروپایی و آمریکایی غرب بوده است. ولی عقیده دارم که رویارویی مرزی با دگر، سنت غرب را به کشمکشهای جدی با اسلام و فرهنگها و تمدنهای دیگر مواجه می سازد، نه آن طور که توسط هانتینگتون و دیگران در سالهای اخیر ساده گری شده بلکه با توجه پیچیدگیها و شناختهایی که در اینجا خلاصه کردهام. با این رویارویی مرزی فکری امیدوارم ما بتوانیم با افق اندیشه نوینی به روابط بینالملل و ارتباطات جهانی بنگریم.