رسول جعفریان
۱ - تجدید حیات سیاسی حوزه
نظام مرجعیت در شیعه، سابقه استواری در تاریخ یک هزار و دویست ساله شیعه دارد. برای دنبال کردن ریشههای این نظام، باید تاریخ تشیع و علما و فقهای آن را از قرن چهارم و پنجم هجری مانند شیخ صدوق (م381)، شیخ مفید (م413)، شیخ طوسی (م460) و سپس تک تک علمای برجسته شیعه تا روزگار صفوی و از آنجا تا دوره قاجار دنبال کرد. این مرکزیت، گاه در بغداد و نجف و حله و زمانی در ری و قم و اصفهان مستقر بوده است.
روحانیت شیعه پس از مشروطه، ضربه سختی را متحمل شد که بخشی از آن به اختلاف نظر میان خود مراجع طرفدار و مخالف مشروطه و در رأس آنها آخوند خراسانی و سیدمحمد کاظم یزدی برمی گشت. با این ضربه و پس از تحکیم رضاخان بر مسند قدرت در ایران، امیدی برای احیای مرجعیت در ایران نبود؛ تا این که با فعالیت مرحوم آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری در تأسیس حوزه علمیه قم در سال 1340 قمری/1301 شمسی، مرجعیت شیعه احیا شد.(1) در دوره مرجعیت ایشان در قم، علاوه بر ایجاد حوزه با تأسیس بیمارستان و اقدامهای دیگر، بخشی از کارهای عمرانی شهر قم نیز رونق گرفت. 15سال بعد، زمانی که مرحوم حائری درگذشت (17ذی قعده 1355/10 بهمن 1315)، مرجعیت یک دوره بسیار سخت را پشت سرگذاشته بود.(2) با درگذشت مرحوم حائری، مرجعیت در محدوده حوزه علمیه و بخشهای اندکی از ایران- در اختیار سه نفر از علما با نامهای مرحوم سیدصدرالدین صدر، (3) آقا سیدمحمد حجت(4) (م29دی 1331) و آقا محمدتقی خوانساری (م6 ذی حجه1371 ق/1331) باقی ماند؛ اما مرجعیت جهانی شیعه دراختیار مرحوم سیدابوالحسن اصفهانی در نجف قرارداشت که ایشان نیز در سال 1325درگذشت.(5) پس از درگذشت ایشان و سه ماه بعد که آیتالله قمی نیز درگذشت، بار دیگر مرجعیت به ایران بازگشت و دراختیار آیتالله بروجردی قرارگرفت. هر سه مرجع از آیتالله بروجردی خواستند تا در قم اقامت گزیند. پیش از آن فضلایی مانند امام در این باره پیشقدم شده(6) و برخی از بازاریهای متدین تهران نیز در این باره تلاش کرده بودند7.
به دنبال ضعف دیانت در ایران و صدماتی که طی دو دهه برای شعائر مذهبی پدید آمده بود، مراجعه به علما بسیار کاهش یافته و دستگاه مرجعیت، از لحاظ مالی به شدت ضعیف شده بود. به علاوه، پوشیدن لباس روحانیت در این سالها جز برای شمار اندکی ممنوع بود و بسیاری از روحانیان از لباس درآمده، در عدلیه کار می کردند. بنابراین شمار طلاب و فضلا اندک بود و همین امر سبب کاهش نفوذ مرجعیت در ایران شده بود.
با آغاز مرجعیت آیتالله بروجردی، حوزه قوامی تازه گرفت. طلاب جوانی که پس از شهریور بیست به قم و نجف آمده بودند، به تدریج آموزش دیده و در زمره فضلا درمی آمدند؛ طوری که می توانستند سخنرانی کنند، مقاله بنویسند و حتی مجله تأسیس کنند. بر اساس یک گزارش تعداد طلاب حوزه علمیه قم در سال1326 دو هزار نفر بود8.
وضعیت عمومی حوزه علمیه قم در آغاز مرجعیت آیتالله بروجردی توسط یک مسافر که از قم عبور می کرد، به صورتی منظم گزارش شده است9. گزارش قابل توجه است، اما مختصر دیگری توسط خبرنگار آیین اسلام در محرم سال 1326 از حوزه علمیه قم درج شده که گفته شده است در حوزه 2هزار طلبه مشغول تحصیل هستند10. گزارش دیگری هم مخبر روزنامه پرچم اسلام در آبان 1326 از حوزه علمیه قم، اساتید و مدارس آن آورده است. بهانه درج این گزارش برگزاری مراسم جشن غدیر در دارالعلم قم یعنی دانشگاه فیضیه بود11. همچنین حاج سراج انصاری که در سال 1333 از قم دیدن کرده و تصوراتش را از این شهر نوشته است، به اهمیت نقش مرحوم حائری در دفاع از روحانیت اشاره کرده و سپس نقش آیتالله بروجردی را در حفظ اساس حوزه بیان کرده است12. همچنین در گزارشی که یکی از مأموران ساواک در سال1335 درباره حوزه علمیه فراهم آورده، آمده است که بیش از پنج هزار نفر «از طلاب مقیم قم، معیشت آنها به مساعدت آقای بروجردی منوط می باشد.» علاوه بر او، چندین مجتهد و مرجع دیگر نیز در قم به فعالیت مشغولند. در این گزارش شمار تخمینی شاگردان آیات: گلپایگانی 300نفر، شریعتمداری 300نفر، علامه طباطبایی200نفر، اراکی 100نفر، حاج آقا روح الله خمینی 500نفر، شهاب الدین مرعشی 100نفر، شیخ عباسعلی شاهرودی 100نفر و سیدمحمد داماد 100نفر است. در انتهای سند آمده است «علمایی که به مسائل اجتماعی هم علاقهای دارند؛ آقای سیدکاظم شریعتمداری، آقای حاج آقا روح الله خمینی، سیدمحمدحسین قاضی طباطبایی، عموم علما و مدرسین مخالف کمونیسم هستند، ولی به دستگاه حاکمه کشور هم اعتقادی ندارند.»13
دامنه نفوذ مرجعیت شیعه هم در این دوره با رهبری آیتالله بروجردی، و با تکیه بر مفاهیم سیاسی- مذهبی شیعه در جامعه گسترش پیدا کرد. مرجعیت که در جریان نهضت ملی از روی کارآمدن کمونیستهای تودهای هراس داشت، در جریان کودتا بی تفاوت ماند و حتی در برابر بازگشت شاه به قدرت که آن را مانعی بر سر راه بی دینی کمونیستها و حکومت آنان می دید، سکوت کرد. بعد از آن هم رابطه اش با شاه در حد تذکر و توصیه بود؛ شاه در سال 1334 به خود جرأت داد تا رهبران فداییان اسلام و در راس آنان چهرهای مانند نواب صفوی را به شهادت برساند. 14 می توان به احتمال گفت، نفوذ مرحوم بروجردی مانع از آن شد که رژیم نسبت به آیتالله کاشانی سخت گیری کند و طبعاً ، با وجود همه بی اعتناییها، موقعیت و نفوذ مرحوم بروجردی میان مردم نیز، چیزی نبود که شاه بتواند به سادگی از آن بگذرد 15. طوری که شاه بعدها او راعامل تاخیر در ارجای اصلاحات معرفی کرد. دلخوشی آیتالله این بود که شاه سد مستحکمی در برابر کمونیستهاست. او خود معتقد بود که چون وجود شاه «مانع بزرگی برای نفوذ کمونیسم و بی دینی است» او روی او نظر مثبت دارد16.
به هر صورت، تکیه اصلی مرجعیت روی تقویت حوزه علمیه بود؛ حوزه علمیهای که در آن زمان، 40 سال از تاسیساش می گذشت، و با شکل گرفتن جنبش فکری طلاب جوان که در درس آیتالله بروجردی و مرحوم داماد (م 1388ق) و امام خمینی و آیتالله گلپایگانی و سپس در درس تفسیر و فلسفه علامه طباطبایی شرکت می کردند، حیات جدیدی به خود گرفت. به تدریج مجلهها و کتابهای نسل جدید دانش آموختگان حوزه قم آغاز شد و به آرامی یک بدنه نیرومند شکل گرفت؛ طوری که توانست یک دهه بعد، نقش فعالی را در سیاست عهده دار شود. آیتالله بروجردی در فروردین 1340 درگذشت و برخلاف آن پراکندگی که در وضعیت مرجعیت پیش آمد، مواضع امام، به آرامی مرجعیت را بیش از پیش وارد مرحله نوینی کرد، سیاست پرهیزی17 در حوزه علمیه را به سیاست پذیری محدود تبدیل کرد18.
این محدودیت به طور معمول با شعار «عدم دخالت در سیاست» ابراز می شد، 19 اما در مواقع خاص، برای جلوگیری از آنچه آیتالله صلاح نمی دانست، برخورد صورت می گرفت20. طبعا نباید از قدرت استبداد و تلاشهای او در ایجاد ترس و وحشت میان مخالفان برای کنار کشیدن بسیاری از نیروها از صحنه، غفلت کرد. با این حال، آیتالله بروجردی هرچه به پایان دهه 30 نزدیک می شد، برخوردش هم با دولت پهلوی جدی تر می شد. دلیل آن هم افزایش فعالیت یهودیان و فعالیتهای فرهنگی شاه بود که به خصوص در دو سال آخر دهه 30 علنی تر شده و شاه جسورتر شده بود. در این میان، بحث اصلاحات ارضی هم به وجود آمد. اسفند سال 1338 در گزارشی آمده است:
«آیتالله بروجردی که از دیار شاهنشاهی و دولت ناراحتی شدیدی دارد جدا تصمیم گرفته است در جریان مخالفت با لایحه اصلاحات ارضی از قدرت و نفوذ روحانیت استفاده نماید و ضربه شدیدی به دربار وارد سازد.»21
در خصوص لایحه اصلاحات ارضی، آیتالله بروجردی موضع صریحی اتخاذ کرده و نامهای برای آیتالله بهبهانی نوشت تا مخالفت ایشان را به شاه برساند22. از نامهای هم که تقی زاده به آیتالله بروجردی نوشته چنین به دست می آید که در ملاقات با شاه از «بیانات بسیار مفید و عالی راجع به معارف مملکت و لزوم اصلاحات در آن سخن به میان آمده است23.
مسافرت تعدادی از علمای برجسته تهران مانند حاج سیدمحمدباقر علوی، شیخ محمدعلی عبادی طالقانی و حاج سراج انصاری نشانگر حضور جدی تر آیتالله بروجردی در صحنه سیاست است که در آستانه انتخابات در آذر 39 به قم آمدند و درباره لزوم نظارت علما بر مصوبات مجلس با آیتالله بروجردی به شور پرداختند. مبنای سخن آنان، همان اصل دوم متمم قانون اساسی درباره طراز اول بود. آیتالله بروجردی «روی مساعد به تقاضای آقایان نشان داد» و از آنان خواست تا در این باره با سایر روحانیان تهران مشورت کنند و در صورتی که علمای دیگر هم همین نظر را دارند «مجددا اطلاع دهند تا اقدامات شایسته بشود.»24
بدون تردید حرکت روحانیان تهران، نوعی حرکت سیاسی بود که با تشکیلات آیتالله بروجردی و مواضع آن به لحاظ سیاسی، متفاوت بود. میراثی که آیتالله کاشانی در تهران و به طور کلی در ایران از ارتباط و پیوند روحانیت و سیاست بر جای گذاشت، سنتی بود که در درون حوزه علمیه قم در سالهای 32-29 نفوذ جدی نداشت. در واقع رسیدن یک مجتهد به یکی از عالی ترین مناصب سیاسی، یعنی ریاست مجلس شورای ملی از یک سو و نفوذ گسترده مردمی او در یک مقطع، بیشتر تجربهای در حرکت سیاسی روحانیان تهران و شهرهایی مانند اصفهان بود که بازتاب کمی در حوزه علمیه قم داشت، اما به مرور آن را متاثر کرد. در مجموع، بررسی وضعیت عمومی حوزه علمیه قم در دوره مرجعیت آیتالله بروجردی که مجتهدی روشن و خردمند بود، نشان می دهد که حوزه یاد شده، از هر جهت رشد کرد:
در بخش تصحیح و نشر کتاب که ابزار پیشرفت حوزه بود، با تشویق مرحوم بروجردی، شماری از کتابهای اساسی که به کار طلاب می آمد، چاپ شد و در اختیار آنان قرار گرفت25.
از لحاظ آمار، بر تعداد طلاب افزوده می شد و پرداخت شهریه منظم زمینه را برای تحصیل بهتر و بیشتر طلاب و ماندن در قم برای رشد علمی بیشتر و رسیدن به مراتب عالی تر، فراهم می کرد که البته مقدارش کمتر از آن بود که بتواند زندگی طلاب را تامین کند و همین موضوع، باعث مهاجرت برخی از آنان به شهرهای دیگر و یا استخدام در آموزش و پرورش و دانشگاه شد.
ایجاد ارتباط با شیعیان خارج از کشور و اعزام نمایندگانی به برخی از کشورهای اروپایی، از جمله آقای محمدمحققی به آلمان 26 و آقای مهدی حائری به آمریکا، خود نشان از رشدی داشت که حوزه علمیه به آن دست یافته بود.
تاسیس مجله حکمت، مکتب اسلام و مکتب تشیع که هر سه نقش قابل توجهی در به راه انداختن فعالیتهای مطبوعاتی داشتند، در همین دوره صورت گرفت.
ایجاد ارتباط با علمای مصر و شرکت در تاسیس دارالتقریب و حضور عالمی به نام محمدتقی قمی در آن مرکز، 27 نشان از جهانی شدن اندیشه دینی و مذهبی روحانیت داشت که تا این زمان، قدرت فعالیت نداشتند، این امر در ایجاد اندیشه وحدت شیعه و سنی در حوزههای روحانیت شیعه موثر افتاد28. بنیاد این تفکر از آن آیتالله بروجردی بود که در سدههای اخیر، آن هم در سطح مرجعیت، کم سابقه بود.
از همه اینها مهمتر، تقویت جایگاه دین و مذهب در جامعه بود که پس از یک دوره آسیب شدید در عصر رضاخان، اکنون ترمیم یافته و مرجعیت که طی سه چهار دهه در اثر تبلیغات منورالفکرها و با حمایت استبداد تضعیف شده بود، بار دیگر تقویت شد.
تربیت نسلی از فضلا که در دوره بعد شمار زیادی از آنان هم به لحاظ علمی و هم سیاسی نقش فعالی را در حوزه علمیه عهده دار شدند، یکی از اقداماتی بود که در این دوره صورت گرفت.در این باره، درس تفسیر و فلسفه علامه طباطبایی 29 و مرحوم سیدمحمد محقق داماد 30 و نیز امام خمینی(ره) بسیار موثر بود. استاد شهید مرتضی مطهری و امام موسی صدر تنها دو دست پرورده همین حوزه علمیه هستند که مشابهان فراوانی دارند. مرحوم بروجردی به کار تقویت حوزههای علمیه در شهرستانها نیز پرداخت. حتی مدرسهای در نجف تاسیس کرد31. مرحوم حاج سراج انصاری که در سال 33 بیش از دو ماه را در قم سپری کرده، با اشاره به فعالیتهای علمی و درسی نسل جدید در حوزه می نویسد: میان محصلین علوم دینیه حوزه علمیه قم، جوانانی پاک و مردان بی باکی هستند که در ناصیه آنها علائم عظمت و نبوغ هویداست و آینده درخشانی در انتظار آنهاست. آنها عفیف، باحیا و باشرفند و شب و روز مدارج کمالات را می پویند و حقایق درخشنده را از قعر دریای علوم می جویند... در سایه مراقبتهای آن رامرد بزرگ ]آیتالله بروجردی[ تمام محصلین علوم دینیه با نهایت سعی و کوشش به تحصیل علوم اشتغال دارند و عده مهمی از آنان که تحصیلات ابتدایی و متوسطه فرهنگ جدید را نیز به پایان رسانیده و دیپلمه شده اند، نه تنها به علوم جدید آشنا هستند، بلکه یک زبان خارجی را کاملا بلدند.»32
حمایت از تشیع در برابر اتهامات و انحرافات نیز کاری بود که مرجعیت را بیشتر درگیر مسائل جامعه تشیع کرد.مبارزه با بهائیت که بر فعالیت خود افزوده بود، یکی از مسائل حاد این دوره بود. اندیشه بازگرداندن جامعه شیخی مذهب در کرمان تلاش دیگری بود که صورت گرفت؛ هرچند به جایی نرسید. اصرار بر رسمی کردن دروس شرعی و دینی در مدارس دولتی نیز از اقدامات مهم آیتالله بروجردی بود. مجموعه این رفتارها، حوزه علمیه را وارد مرحله جدیدی کرد که به نوعی زمینه سازی تحولات پس از درگذشت مرحوم بروجردی در فاصله سالهای 1340 تا 1343 بود.
از آنجا که آیتالله بروجردی هنوز در مرحلهای قرار نداشت تا سیاست را در متن حوزه وارد کند، نقش او به عنوان مرجع، در حوادث دوران نهضت ملی نقش سیاسی حاشیهای است33. در این زمان، نه تنها مرجعیت، بلکه روحانیان برجستهای که در تهران و شهرستانها علائق سیاسی و ملی داشتند، در فعالیتهای سیاسی وارد می شدند. در تهران به جز آیتالله کاشانی، دو برادر با نامهای آقایان سیدرضا زنجانی (رهبر نهضت مقاومت ملی پس از 28 مرداد) 34 و سیدابوالفضل زنجانی (از موسسان نهضت آزادی) و نیز حاج شیخ حسین لنکرانی در فعالیتهای سیاسی شرکت داشتند. همین زمان یعنی از اوایل نهضت ملی، برخی از روحانیان تهران دست به ایجاد هیئت یا جامعه علمیه تهران زدند که در برخی از حوادث سیاسی اطلاعیههایی صادر می کردند و بیشتر جانبدار نهضت ملی بودند. 35
2- مرجعیت پس از سال 1340 شمسی
پس از درگذشت مرحوم بروجردی در فروردین 1340، مرجعیت واحدی که پدید آمده بود، گرفتار پراکندگی شد. مرحوم آیتالله سید محسن حکیم در نجف، چهرهای درخشان بود. شاه نیز که در پی بیرون بردن مرجعیت از ایران بود، تلگراف تسلیت خود را به مناسبت درگذشت مرحوم بروجردی، به او فرستاد، 36 تلقی علمای داخل کشور آن بود که «دولت ایران خیلی مایل است مرجع تقلید از ایران بیرون برود.» 37 حتی در یک محفل مذهبی در شیراز، این اقدام شاه به معنای مقدمهای برای انحلال حوزه علمیه قم تلقی شده بود. 38 به همین دلیل، درست عکس خواسته شاه، بسیاری از علما و فضلای کشور در پی آن بودند تا از میان علمای داخل کشور کسی را به مرجعیت برگزینند. در ایران چندین نفر در قم، تهران و حتی مشهد واجد شرایط مرجعیت بودند. در قم، بجز امام خمینی (ره) آقایان سید کاظم شریعتمداری، محمد رضا گلپایگانی و مرعشی نجفی مطرح بودند. در تهران مرحوم حاج سید احمد خوانساری و در مشهد آیتالله میلانی (م 17 مرداد 54) حضور داشتند. طلاب جوان و با استعدادی که در قم، در درس امام شرکت داشتند، در پی طرح مرجعیت امام بودند.
پراکندگی، شماری از روحانیان فعال در عرصه فرهنگ عمومی اسلامی را بر آن داشت تا در این وضعیت بحرانی، چارهای بیندیشند و زمانی که مرجعیت واحدی بر اوضاع مسلط نیست، وضعیت آرمانی مورد نظر خود را درباره کیفیت مناسبات میان مرجعیت و مردم ارائه دهند. نتیجه این تکاپو، پدید آمدن کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت» بود. میان نویسندگان این کتاب، مرتضی مطهری و مرجعیت مطرح کرد. 39 تنها نویسنده غیر روحانی این مجموعه، یعنی مهندس بازرگان نیز انتظارات مورد نظر خود را از مرجعیت در مقالهای به رشته تحریر درآورد. در این مجموعه دو مقاله از علامه طباطبایی بود که در آن به بحث اجتهاد و تقلید در اسلام و بحث زعامت و امامت پرداخته بود. مرحوم بهشتی هم بحثی درباره «روحانیت در اسلام و در میان مسلمانان» داشت و به عقیده او روحانیت طبقه ویژهای نیست، بلکه هر کسی برای تحصیل علوم دینی آزاد است اما گروهی می بایست برای این کار آماده شوند. میان این مقالات، انتقادی ترین آنها که با نگاهی خوشبینانه نسبت به آینده تالیف شده، مقاله استاد مطهری است، اما حقیقت آن است که مرجعیت بستر خاص خود را همچنان حفظ کرد و انتقادها و دیدگاههای طرح شده در این کتاب، تاثیر محسوسی در وضعیت آن نگذاشت. 40
از منظر دین، سه نوع گرایش سیاسی میان روحانیت این زمان وجود داشت. 41 البته این سه گروه منهای روحانیت وابسته به حکومت است که بیشتر میان روحانیان درجه سوم و چهارم بوده و به صورت استثنا میان روحانیان درجه دوم نیز چنین افرادی وجود داشت. بیشتر افراد وابسته، روحانیهایی بودند که در ادارات اوقاف با دفاتر طلاق و ازدواج مشغول به کار بوده و به نوعی مجبور بودند در خدمت رژیم باشند. طبعا شمار آنان اندک نبود، چندان که نقش آنان نیز در ایجاد ارتباط میان مردم با دربار به صورت دعا برای شاه یا رفتن در مراسم استقبال و غیره، برای رژیم ارزشمند بود.
گرایش اول: گرایشی بود که از دخالت در سیاست پرهیز داشت و تنها مواقع بسیار خاصی به دلایلی برای پادرمیانی یا چیزی شبیه آن، ممکن بود به نوعی حرکت سیاسی دست بزند. این جریان که به گونهای خاص تقدس گرا... و گاه ولایتی... بود، به دلایل مختلف، و از جمله همین تقدس گرایی، غیر سیاسی شده بود. نمونه معمول آن در این دوره مرحوم آیتالله حاج سید احمد خوانساری بود که او هم مانند آیتالله بروجردی از تکرار تجربه تلخ مشروطه نگران بود. 42 رهبران انجمن حجتیه نیز به لحاظ فکری و یا از روی تقیه، همین گونه می اندیشیدند. رویکرد تاریخی مرجعیت در روزگار پس از مشروطه نیز چنین اقتضایی داشت.
گرایش دوم: این گرایش، از آن روحانیان میانه رو بود که در عین مخالفت با پهلوی و مظاهر فساد آن، حاضر به ورود در یک مبارزه قهرآمیز و تند نبودند. مبانی این گروه و انگیزههایشان مختلف و درجه دخالتشان در سیاست متفاوت بود. آیات عظام سید محمد رضا گلپایگانی (م 18 آذر 1372)، محمد کاظم شریعتمداری (م 15 فروردین 1364) و شهاب الدین نجفی مرعشی (م 5 شهریور 1369) از این جمله بودند. برای مثال، مرحوم شریعتمداری حتی تا تیر ماه 57 هنوز درخواستش از رژیم پهلوی، چیزی بیشتر از برگزاری انتخابات آزاد نبود؛ 43 در حالی که امام از خرداد 42 به بعد، مساله اصلیش، ساقط کردن رژیم پهلوی بود. 44
گرایش سوم: امام خمینی (ره) و یاران فراوانش از میان جمع کثیری از شاگردان مرحوم بروجردی و مرحوم داماد و ... جزو این گروه بودند. این گروه به جد وارد صحنه سیاست شده و برای خلع پهلوی از قدرت به فعالیت سیاسی گسترده روی آوردند. امام خمینی بر این باور بود که خط مرجعیت در گذشته چندان خوب عمل نکرد و از فرصت پدید آمده پس از رفتن رضاشاه استفاده نکرده است. اما در پاسخ یکی از نامههای شهید سید محمد رضا سعیدی می نویسند: سلف صالح ما فرصت عجیبی را رد موقع رفتن سلف خبیث از دست دادند و پس از آن هم فرصتهایی بود و از دست رفت تا این مصیبتها پیش آمد. 45
امام که در اندیشه برخورد با نظام پهلوی بود، با نگارش کتاب «ولایت فقیه» روشن کرد که نه تنها به خلع پهلوی می اندیشد، بلکه در فکر تاسیس حکومت اسلامی است. 46 ویژگیهای اندیشه سیاسی موجود در فقه شیعه، برخوردهای سیاسی نادرست شاه پهلوی و خصوصیات شخصی امام سبب شد تا گروه سوم در راس قرار گیرد. گروه دوم به ضرورت شرایط می کوشید تا با امام همراهی کند؛ هر چند در هر گامی که برداشته می شد، تصمیم گیری برایش دشوار بود. با این حال نباید فراموش کرد که همین همراهیها امام را از خطرات فراوانی نجات داد.
به جز سه گروهی که گذشت، یک مورد استثنایی را باید مورد توجه قرار داد. این مورد، کسی جز آیتالله سید محمد بهبهانی، شخصیت مذهبی سیاسی برجسته دوره پهلوی نبود. او فرزند سید عبدالله بهبهانی (مقتول در سال 1328 ق) از روسای روحانی مشروطه بود و به همین دلیل حرمت خاصی در دولت پهلوی که مدعی استقرار نظام مشروطه بود، داشت. او به عنوان عالمی که با دربار ارتباط نزدیک داشت، در بسیاری از موارد حامل نامههای مراجع تقلید نجف به دربار شاه بود. بهبهانی در بیشتر سالهای عمر خویش این ارتباط و نزدیکی با دربار و رجال سیاسی را حفظ کرد. او در اواخر عمر سیاسی خویش در دهه 40،گرایشی مردمی تر پیدا کرد و از خواستههای روحانیت دفاع بیشتر می کرد. سرگذشت سیاسی او که از حساسیت قابل ملاحظهای برخوردار است، می بایست به طور مستقل مورد بررسی قرار گیرد. آیتالله بهبهانی اول آذر 1354 در سن 92سالگی درگذشت.
مراجع محلی:
تعدادی از مراجع محلی مقیم شهرهای ایران هم بودند که در تحولات سیاسی- مذهبی ایران این دوره و در جریان تحولاتی که به خرداد 42 منجر شد و پس از آن تا حوالی انقلاب 57 نقش داشتند. این افراد عملاً نوعی مصونیت مذهبی- سیاسی داشته و در فعالیتهای خود، آزادی خاص خود را داشتند. در وهله نخست باید از آیتالله محمدهادی میلانی (1262ش- 17مرداد 54) یاد کرد که پس از سال 1330 به مشهد آمد. 47 در جریان نهضت روحانیت، به نوعی در برخوردهای مبارزاتی و موضع گیریهای سیاسی پس از امام نفر دوم به حساب می آمد. 48 دانش فقهی و توان او در تعلیم و تربیت شاگردان نیز مرتبتی خاص برای او به وجود آورده بود. صراحتش در برخورد با مسائل سیاسی، تعابیر تند و کوبنده و حساسیت او روی مسائل مختلف سیاسی، در سراسر اعلامیههایی که از او انتشار می شد، آشکار بود. او محور مبارزات مشهد بود، اما خود را به آن دیار محدود نکرد و فعالانه در بیشتر قضایای مهم سیاسی این دوره، شرکت داشت. ساواک روی او حساسیت زیادی داشت و از ملاقاتهای او با دیگران مراقبت می کرد. 49 در این مدت، از شهرهای زیادی برای آیتالله میلانی نامه فرستاده می شد و در غیاب امام، از ایشان کسب تکلیف می کردند. 50 در جریان دستگیری امام در خرداد 42، زمانی که بیشتر علمای شهرستانها به تهران آمدند، آیتالله میلانی برخلاف آن که یک بار هواپیمای حامل ایشان را از میان راه به مشهد بازگرداندند، باردیگر عازم تهران شد و رهبری فعالیت مراجع و علما را برای آزادی امام دردست گرفت. 51 برخورد آیتالله میلانی با رژیم بسیار تندتر ازسایر مراجع بود و در این باره سیاسی تر و محاسبانه تر می اندیشید. همچنین عباراتی که او در اطلاعیههای خود می نوشت، سرشار از مفاهیم سیاسی روشن و ازسرآزادی خواهی و قانون گرایی بود. در اطلاعیهای که به مناسبت آمدنش به تهران صادر کرد، آمده است؛ «به تهران آمدم تا به دنیا اعلام کنم این قیام و نهضت به هیچ وجه صورت ارتجاعی ندارد، بلکه نهضتی است که ملتی مسلمان برای مقابله حکومتهای جابرانه با پیشوایی مقامات عالیه روحانی تعقیب می کند. هدف ملت مسلمان این است که به مصالح دنیایی و دینی آنان تجاوز نشود. باید حکومت مردم را به مردم سپرد و حق مردم را به خودشان واگذار کرد. قانون باید حکومت کند نه فرد و در هیچ آیینی افراد حق ندارند به میل خود قانون وضع کنند.»52
شاه در سفری که در 17 فروردین 44 به مشهد رفت، تلاش زیادی برای ملاقات با آیتالله میلانی کرد که سرسختی ایشان مانع از انجام این ملاقات شد. 53 پیش از آن در سال 41 نیز یک بار که ایشان حاضر به رفتن به حرم برای دیدار شاه نشد، وقتی روزنامهای خبر آمدن آیتالله میلانی را اعلام کرد، ایشان به شدت آن را تکذیب نمود. 54شدت برخورد آقای میلانی با دستگاه پهلوی در صدور حکم اعدام منصور از سوی او آشکار می شود. 55 سابقه مبارزات پردامنه آیتالله میلانی با رژیم پهلوی باوجود آن همه اطلاعیه و نیز آنچه درحال حاضر انتشار یافته، کاملاً روشن است. 56 افزودنی است که فعالیت آیتالله میلانی در این اواخر کاهش یافته بود. 57 شخصیت دیگر در ارتباط با فعالیتهای سیاسی روحانیت، آیتالله حاج سید حسن قمی- فرزند حاج آقا حسین قمی- بود که از او نیز طی دو سه دهه اعلامیههای مذهبی- سیاسی فراوانی دردست است. او نفوذ مرجعیتی گستردهای نداشت؛ اما در مشهد به طور خاص و همچنین سایر نقاط، نفوذ زیادی داشت. مناسباتش با آیتالله میلانی نیز گرم بود. 58 فرد دیگر آیتالله محمدصادق روحانی بود. او نیز در طول دوره پانزده ساله پیش از انقلاب به مناسبتهای مختلف اطلاعیههایی صادر می کرد. 59دو نفر اخیر تاکنون (1381) در قید حیات هستند.
یکی دیگر از این چهرهها، آیتالله سیدبهاالدین محلاتی درشیراز بود که او نیزهمزمان با دستگیری امام، زندانی شد. او پس از آزادی همچنان تا پیروزی انقلاب فعال بود تا آن که در سال 1358 درگذشت.
از دیگر مراجع محلی درگیر در این تحولات، مرحوم آیتالله حاج شیخ محمدتقی آملی بود که ایشان نیز به مناسبتهای مختلف اعلامیههایی صادر می کرد. در این میان گهگاه علمای نجف نیز تلاشهایی داشتند و اطلاعیههایی صادر می کردند که نمونه آن اطلاعیه مفصل آیتالله خویی درباره تبعید امام به ترکیه و برخی مسائل دیگر بود60.
حساسیت مراجع تقلید روی انحرافات حکومتی و شخصی- صرف نظر از مسائل سیاسی که اهمیت خاص خود را داشت- و صدور اطلاعیه درباره آنها، سنت جالبی بود که به عنوان یک اهرم نیرومند برضد دولتها استفاده می شد. وجود این تعداد مرجع، اعم از آن که محلی باشند یا عمومی سبب می شد تا به هردلیل، نامههایی برای یکدیگر نوشته و بدین وسیله دیدگاههای خود را در میان مردم نشر دهند61.
3. برآمدن نهضت روحانیت
امام در 20 جمادی الثانی 1320 ق متولد شد. پنج ماه پیش از تولدش، پدرش حاج آقا مصطفی (که در رجب 1278 ق به دنیا آمده بود) به شهادت رسید. پس از پیگیریهای مستمر خانواده، قاتل پدر ایشان، به دستور محمدعلی میرزا که جانشین پدرش در جریان سفر او به اروپا بود، درسال 1323ق در تهران به دار آویخته شد.
امام در پانزده سالگی مادرش را از دست داد و به سال 1339 ق عازم اراک شد که حوزه علمیه آن از سال 1332 ق با آمدن حاج شیخ عبدالکریم حائری رونق گرفته و با تبعید آیتالله محمدتقی خوانساری از عراق عرب به اراک، تقویت شده بود. چند ماه بعد، حاج شیخ، حوزه علمیه قم را بنیاد نهاد. امام اندکی بعد به قم عزیمت کرد و سطوح را نزد آیات مرحوم خوانساری و یثربی، درس خارج فقه را نزد حاج شیخ عبدالکریم حائری، عرفان را نزد مرحوم شاه آبادی و فلسفه را نزد میزرا ابوالحسن قزوینی گذراند. ایشان در سال 1308ش/ 1347 ق ازدواج کرد.
امام در سال 1323 از فضلا و مدرسان برجسته بود و فقه و فلسفه تدریس می کرد. مرحوم آیتالله بروجردی در سال 1323 با فعالیت امام و عدهای از فضلا از بروجرد به قم آمد. امام با این که درس فقه را تمام کرده بود، احتراماً در درس ایشان شرکت می کرد. تجربه سیاسی ایشان از سال 1301 آغاز شد که به قم آمد.ایشان مخالفتهای مدرس و حاج آقا نورالله اصفهانی و آقا میرزا صادق آقای تبریزی و مرحوم میرزا ابوالحسن انگجی را با دولت رضاخان دیده و بعدها به عنوان تجربههای مهم سیاسی روحانیت، همیشه آنها را در ذهن داشت و در سخنرانیهایش بازگو می کرد. ایشان دوره رضاشاه را تماماً درک کرد؛ دورهای که تأثیر شگرفی روی ذهن ایشان داشت که سختگیری آن را با تمام وجود احساس کرده بود62.
فعالیت فرهنگی امام در سال 1363ق/ 1323ش با نوشتن کشف اسرار برضد اسرار هزارساله از حکمی زاده آغاز شده است. کتاب حکمی زاده، حلقهای از فعالیتهای علیه مذهب شیعه بود. 63 این کتاب زمینهای شد تا امام بتواند برای نخستین بار اندیشههای دینی، اجتماعی و سیاسی خود را تبیین کند. در آنجا بود که ایشان برای اولین بار- گرچه در قالب نظارت بر تمامی ارکان مملکت- از ولایت فقیه سخن گفت. امام در سال 1323 یادداشت جالبی از خود برجای گذاشت که ضمن آن، روحانیان و متدینان را دعوت به قیام برای مبارزه با فحشا و فساد و بدعتهای رضاخانی می کرد64.
امام یک روحانی حوزوی بود و در عین ارتباط و احترام به مدرس و کاشانی، پارهای از مواضع آنان را نمی پسندید و باوجود اختلاف نظرهایی که با مرحوم بروجردی داشت، همیشه حرمت مرجعیت را حفظ کرد65.
در شرح مسائل جنبش ملی شدن صنعت نفت از مصدق و کاشانی یاد می کند و مصدق را به خاطر این که در اوج قدرت، شاه را از بین نبرد، مورد انتقاد قرار می دهد. همچنین از این که مجلس هفدهم را به تعطیلی کشاند تا راه قانونی برای تعیین نخست وزیر از سوی شاه باز شود، از او انتقاد می کند. در مجموع، امام از جنبش ملی ذهنیت خوبی نداشت؛ چراکه نه تنها در اسلامی بودن، که در ملی بودن واقعی آنان نیز تردید داشت. به همین دلیل است که می گوید: «ما از این ملیها هیچی ندیدیم جز خرابکاری.»66 با این حال امام نسبت به آقای کاشانی که روابطی هم با او داشت، درمجموع نظرش مثبت بود. جایی هم فرموده است که آقای کاشانی برای اسلام کار می کرد. 67 ایشان همچنین از سوابق مبارزاتی مرحوم کاشانی در عراق برضد انگلیسیها یاد کرده است68.
انتقاد امام ازآقای کاشانی، این است که چرا بر جنبههای سیاسی نهضت بیش از جنبه دینی تکیه کرده است. این انتقادی بود که فداییان اسلام نیز از کاشانی داشتند. امام می فرماید: در خلال نهضت کاشانی و دکتر مصدق که جنبه سیاسی نهضت قوی تر بود، در نامهای به کاشانی نوشتم که لازم است برای جنبه دینی نهضت اهمیت قائل شود. او به جای این که جنبه مذهبی را تقویت کند و بر جنبه سیاسی چیرگی دهد به عکس رفتار کرد69.
امام در سالهای مرجعیت آیتالله بروجردی، با ایشان همراهی داشت و به خصوص در ایام پس از ورود ایشان به قم، با نگارش نامههایی به علمای شهرستانها کوشید تا نقش ایشان را تثبیت کند. اما به تدریج، با دشواریهایی که پدید آمد، به آرامی و بدون آن که ذرهای نسبت به مقام مرجعیت، موضع انتقادی بگیرد، رفت و آمد خود را محدود کرد70.
«ارجاعات مندرج در این مطلب، در متن اصلی منتشر شده وجود نداشت.»