فردریش فونهایک / ترجمه: مهشید معیری و موسی غنینژاد
عقیده راسخی در همه کشورهای دموکراتیک و خصوصاً آمریکا رایج است که طبق آن تاثیر روشنفکران بر سیاست ناچیز است. این امر مسلماً در بعضی موارد صحت دارد،یعنی در مورد قدرت تاثیرگذاری آنها از طریق عقاید خاص خود در زمان معین یا قابلیت تغییر دادن رای مردم در خصوص مسائلی که نظرات توده مردم با نظرات روشنفکران متفاوت است. با این همه اگر در درازمدت مساله را بررسی کنیم شاید تاثیر روشنفکران در این کشورها هرگز به اندازه امروز مهم نبوده باشد. آنها این قدرت را با شکل دادن به افکار عمومی اعمال میکنند. عجیب است که با مشاهده تاریخ دوران اخیر قدرت تعیین کننده این سمساران (کهنه فروشان) حرفهیی اندیشهها هنوز درک نشده است. توسعه سیاسی دنیای غرب در صد سال اخیر به خوبی نشان دهنده این امر است.
سوسیالیسم هرگز و هیچ جا در وهله اول جنبشی کارگری نبوده است. سوسیالیسم به هیچ وجه علاجی برای رنج آشکار این طبقه و پاسخگوی مطالبات آن نیست. سوسیالیسم ساخته نظریهپردازان و ناشی از برخی گرایشات تفکر انتزاعی است که مدتهای مدید تنها برای روشنفکران مانوس بود و آنها تلاش بسیاری کردند تا طبقات کارگر را متقاعد سازند تا آن را به عنوان برنامه خود برگزینند.
در هر کشوری که به سوسیالیسم روی آورده است پیش از دورهیی که این دکترین تاثیری تعیین کننده بر سیاست داشته باشد، سالهای سال آرمانهای سوسیالیستی بر تفکرات فعالترین روشنفکران حاکم بوده است. این مرحله در آلمان با پایان قرن نوزدهم و در انگلستان و فرانسه حول و حوش جنگ جهانی اول مصادف بود. آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم وارد این مرحله شد و نظام اقتصادی برنامهریزی و هدایتشده همان جذابیتی را برای روشنفکران آمریکایی پیدا کرد که پیش از آن برای روشنفکران آلمانییا انگلیسی داشت. تجربه نشان داده است که وقتی چنین مرحلهیی فرا میرسد، دیریا زود اندیشههای روشنفکران بر سیاست حاکم میشود.
بنابراین خصیصه روند تاثیرگذاری عقاید روشنفکران بر تفکر سیاسی آینده چیزی بیش از مسالهیی آکادمیک است. اینکه ما بخواهیم صرفاً پیشبینی کنیمیا بر جریان امور تاثیر بگذاریم خیلی مهمتر از آن چیزی است که معمولاً تصور میکنیم. آنچه برای ناظر معاصر به مثابه مبارزهیی بین منافع متعارض نمایان میشود در واقع خیلی پیشتر به صورت رودررویی عقاید [روشنفکری] رقم خورده است. با این حال شگفت آنکه به طور کلی تنها احزاب چپ هستند که به این عقیده دامن زدهاند که نیروی عددی منافع مادی متضاد تعیینکننده مسائل سیاسی است و این در حالی است که رفتار همین احزاب غالباً و اکثراً با موفقیت به گونهیی بوده است که نشان دهنده درک آنها از نقش کلیدی روشنفکران است. این احزاب حال چه به میل خود و چه به ضرورت شرایط، تلاشهایشان در جهت جلب حمایت این «نخبگان» بوده است، در حالی که رفتار گروههای محافظهکارتر اغلب و اکثراً بدون موفقیت براساس تصورات سادهلوحانهتر دموکراسی تودهیی بوده و بیهوده سعی کردهاند رایدهندگان را به صورت فردی متقاعد سازند.
به هر حال اصطلاح «روشنفکر» تصویر دقیقی از طبقه وسیعی که مدنظر ما است، عرضه نمیکند و این واقعیت که ما نام بهتری برای توصیف آنچه سمساران (کهنهفروشان) اندیشهها نامیدهایم، پیدا نکردیم خود دلیلی است بر اینکه قدرت آنها بهتر از اینها درک نشده است. حتی کسانی که کلمه «روشنفکر» را اساساً در معنایی تحقیرآمیز به کار میبرند از به کار بردن این واژه در مورد برخی افرادی که بی شک چنین نقشی دارند، اجتناب میورزند. این نقش نه نقشیک متفکر خلاق و نه نقشیک دانشمندیا متخصص در زمینهیی خاص از اندیشه است. روشنفکر نوعی احتیاجی ندارد که جزء هیچ یک از این گروهها باشد. او برای بازی کردن نقش اشاعهدهنده اندیشهها لازم نیست از دانش خاصی برخوردار باشدیا حتی لزومی ندارد که چندان باهوش باشد. آنچه او را واجد ایفای چنین نقشی میکند گستره وسیع موضوعاتی است که میتواند به راحتی درباره شان سخن گوید یا بنویسد و برخورداری از جایگاه، موقعیت یا عاداتی است که امکان آشنا شدن او را با اندیشههای جدید پیش از مخاطبانش فراهم میکند.
پیش از تنظیم لیستی از حرفههایی که بخشی از این طبقه هستند، مشکل است بتوان تصور کرد که تعداد این افراد چقدر زیاد و تا چه حد گستره فعالیتهای آنها در جامعه مدرن دائماً رو به افزایش است و تا چه حد به آنها وابسته شدهایم. این طبقه تنها شامل روزنامه نگاران، معلمان، وزرا، سخنرانان کنفرانسهای مختلف، مسوولان تبلیغات، مفسران رادیو، نویسندگان کتابهای تخیلی، کاریکاتوریستها و هنرمندان نیست که شاید همگی استادان فن اشاعه اندیشهها باشند اما در مورد محتوای اندیشههایی که اشاعه میدهند باید گفت که معمولاً آماتورهایی بیش نیستند. این طبقه شامل بسیاری از صاحبان حرفه و افراد اهل فن نیز میشود، مثل پزشکانیا دانشمندان که توسط روابط جاری خود با حوزه مطبوعات، اندیشههای جدید را به خارج از رشته تخصصی کار خود منتقل میکنند و به علت دانش تخصصیشان در مورد رشته خاص خود، سخنان آنان در سایر موارد نیز مورد توجه قرار میگیرد. امروزه آنچه مردم عادی درباره وقایع یا اندیشهها میآموزند عمدتاً از طریق این طبقه صورت میگیرد. همه ما خارج از حوزه کاری مان تقریباً جزء مردم عادی و در مورد اطلاعات و آموزش مان وابسته به کسانی هستیم که حرفه آنها پیگیری اطلاعات و اخبار است. روشنفکرهایی در این معنا هستند که تصمیم میگیرند چه دیدگاهها و عقایدی باید به ما آموزش داده شود، چه رویدادهایی مهم هستند تا در موردشان صحبت و این صحبتها به چه شکل و از چه زاویهیی باید ارائه شود. اطلاع یافتن ما از نتایج کارهاییک متخصصیایک متفکر خلاق عمدتاً وابسته به تصمیم اینها است.
شاید آدمهای غیرمتخصص چندان آگاهی نداشته باشند که شهرت علما و دانشمندان تا چه حد به این طبقه بستگی دارد. این شهرت بیشتر تحتتاثیر عقاید این دانشمندان درباره موضوعات بی ربط به کار علمیشان است تا کار و ارزش واقعی کار علمیشان. این خیلی پرمعنی است که احتمالاً هر متخصصی میتواند در حوزه کاری خود چندین نفر را نام ببرد که به طور توجیهناپذیری به عنوان دانشمند معروف شدهاند و این شهرت را صرفاً مدیون داشتن دیدگاههای سیاسییی هستند که از نظر روشنفکران «مترقی» تلقی میشود. خیلی دلم میخواهد که حتی یک نفر را که از چنین شهرت قلابی علمییی برخوردار است به من معرفی کنند که گرایشات سیاسی محافظهکارانهتری داشته باشد. این مشهور کردن برخیها توسط روشنفکران خصوصاً در حوزههایی صورت میگیرد که نتایج مطالعات تخصصی، مورد استفاده متخصصان دیگر قرار نمیگیرد، بلکه عمدتاً به تصمیمات سیاسی عامه مردم بستگی دارد. بهترین نمونه در این مورد طرز برخورد اقتصاددانان حرفهیی در رابطه با اشاعه دکترینهایی مثل سوسیالیسمیا حمایتگرایی است. احتمالاً هیچگاه اکثریت اقتصاددانان حرفهیی طرفدار سوسیالیسمیا حمایتگرایی نبودهاند. این امر در خصوص دانشجویان نیز احتمالاً صدق میکند. اما نکته معنادارتر در روزگار ما این است که علاقه اولیه افراد به برنامههای اصلاحات سوسیالیستی است که احتمالاً موجب میشود آنها رشته اقتصاد را به عنوان حرفه خود برگزینند. با این حال سوسیالیسم اندیشه غالب در میان متخصصان (اقتصاد) نیست بلکه اندیشه متعلق به اقلیتی است که اغلب از شهرت مشکوکی در بین اعضای صنف خود برخوردارند، گرچه روشنفکران دیدگاههای آنها را بر میگیرند و اشاعه میدهند.
نفوذ فراگیر روشنفکران در جامعه معاصر را گسترش «سازماندهی» تشدید کرده است. غالباً تصور میشود ـ و احتمالاً به اشتباهـ که گسترش سازماندهی نفوذ کارشناسان و متخصصان را افزایش میدهد. این امر ممکن است در مورد متخصصان مدیریت و سازماندهی ـ چنانچه چنین افرادی وجود داشته باشند ـ واقعیت داشته باشد ولی به ندرت در مورد متخصصانیک حوزه خاص از دانش واقعیت دارد. به اینترتیب است که قدرت شخصی که تصور میشود معلومات عمومیاش به او این صلاحیت را داده است که اظهاراتیک متخصص را تاییدیا رد کرده و در مورد متخصصان حوزههای مختلف نظر بدهد، افزایش مییابد. به هر حال آنچه برای ما اهمیت دارد این است که شخص تحصیلکردهیی که ریاست یک دانشگاه را برعهده میگیرد، دانشمندی که رئیسیک موسسهیا بنیادی میشود، کارشناسی که مدیریا موسس یک سازمان جهت خدمت بهیک منظور و هدف خاص میشود، همگی خیلی سریع دست از کارشناس و متخصص بودن برمیدارند و تبدیل به روشنفکر به آن معنایی که گفتیم میشوند،یعنی انسانهایی که قضاوت شان در مورد مسائل به عوض آنکه براساس شایستگیهای مشخص باشد، بیشتر تحتتاثیر برخی عقاید عمومی رایج و مد روز میشود. تعداد چنین نهادهایی که منشاء به وجودآمدن روشنفکران و افزایش تعداد و قدرت آنها میشوند، هر روز زیادتر میشود. تقریباً تمام «متخصصان» در مورد انتقال دانش در خصوص کاری که متصدی آن هستند صرفاً روشنفکر هستند و نه متخصص.
روشنفکران در این معنایی که آن را به کار میبریم، پدیدهیی نسبتاً جدید در تاریخ هستند. مسلماً کسی از اینکه آموزش دیگر در انحصار طبقات دارا نیست، تاسف نمیخورد ولی این واقعیت که طبقات دارا دیگر آموزش دیدهترینها نیستند و همینطور این واقعیت که اغلب افرادی که موقعیت خود را تنها مدیون تحصیلات خود هستند و تجربهیی از چگونگی عملکرد نظام اقتصادی که با مدیریت داراییها فراهم میآید، ندارند، نکات مهمی برای درک نقش روشنفکران است. شومپیتر کهیک فصل از کتاب «کاپیتالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی» خود را به برخی از وجوه مساله مورد بحث ما اختصاص داده است به درستی خاطرنشان کرده است که نبود مسوولیت مستقیم در امور عملی و فقدان دانش دست اول است که روشنفکر نوعی را از دیگر افرادی که در حوزههای نوشتارییا شفاهی اعمال قدرت میکنند، متمایز میکند. اینجا فرصت زیادی برای بررسی دقیقتر رشد این طبقه نداریم، همینطور بررسی اظهارات عجیبی کهیکی از تئوریسینهای آن مطرح کرده است مبنی بر اینکه طبقه روشنفکر تنها طبقهیی است که اندیشههایش تحت تاثیر منافع اقتصادی نیست،یکی از نکات مهمی که باید در چنین بحثی مورد توجه قرار گیرد موضوع قانون حق مولف و تاثیر آن بر رشد تصنعی این طبقه است.
عجیب نیست که کارشناس واقعی یا اهل خبره و فعال اقتصادی روشنفکر را به دیده تحقیر مینگرند و مایل به نادیده گرفتن قدرت آنها هستند و هنگامی که پی به قدرت آنها میبرند رنجیده خاطر میشوند. به نظر آنها بیشتر روشنفکران افرادی هستند که هیچ چیزی را درست درک نمیکنند و داوری شان در خصوص موضوعات تخصصی نشان میدهد که از قدرت تشخیص چندانی برخوردار نیستند. اما دست کم گرفتن قدرت آنها به این دلیل اشتباه مهلکی خواهد بود. با اینکه اطلاعات آنها در مورد بیشتر چیزها غالباً سطحی است و از هوش متوسطی برخوردارند، این امر تغییری در این واقعیت نمیدهد که داوری روشنفکران نقش تعیینکنندهیی بر دیدگاههایی دارد که جامعه در آیندهیی نه چندان دور طبق آن عمل خواهد کرد. اگر بگوییم وقتی که فعالترین بخش روشنفکران به مجموعهیی از باورها ایمان پیدا کردند، روند پذیرفته شدن عمومی این باورها تقریباً خود به خودی و غیرقابل مقاومت میشود، اغراقآمیز نخواهد بود. روشنفکران ابزاری هستند که جامعه مدرن برای اشاعه معرفت و اندیشهها پرورش داده و هر اندیشه جدیدی پس از گذشتن از صافی اعتقادات و عقاید آنها در دسترس تودههای مردم قرار میگیرد.
طبیعت کار روشنفکر این است که از معلومات و باورهای خود برای انجام وظایف روزانهاش استفاده کند. علت اینکه او در جایگاه فعلیاش قرار دارد این است که معلوماتی دارد یا هر روز با اطلاعاتی سروکار دارد که معمولاً صاحب کار او فاقد آن است و بنابراین دیگران نمیتوانند، مگر در سطحی محدود، فعالیتهای او را هدایت کنند و دقیقاً به این علت که روشنفکران اغلب از نظر فکری آدمهای صادقی هستند، به ناچار هر وقت که بتوانند باورهای خود را دنبال میکنند و در مورد هر چیزی که از زیر دستشان رد میشود، جبههگیری خود را انجام میدهند. حتی با وجود آنکه مدیریت و نظارت سیاسی در دستان فعالان اقتصادی با عقاید دیگری است، اجرای سیاست عموماً در دستهای روشنفکران است و اغلب تصمیمگیری درباره جزئیات است که تعیینکننده نتیجه نهایی است. در جامعه معاصر در تمامی حوزهها میتوانیم نمونههایی از این دست پیدا کنیم. روزنامههای متعلق به «سرمایه داران»، دانشگاههایی با روسای «مرتجع»، رادیو و تلویزیونهایی در تملک حکومتهای محافظه کار حکایت از تاثیرگذاری بر افکار عمومی در جهت سوسیالیسم دارد چرا که باور پرسنل این دستگاهها این چنین است. این مساله غالباً نه تنها بهرغم بلکه شاید حتی به علت کوششهای افرادی ایجاد میشود که در راس امور هستند و در پی تحمیل اصول سنتی برمیآیند.
تاثیر عبور اندیشهها از صافی باورهای طبقهیی که ذاتاً به سوی برخی از نظرات خاص گرایش دارد تنها منحصر به تودههای مردم نمیشود.یک اهل فن نیز در خارج از حوزه تخصص خود به همان اندازه به این طبقه وابسته است و به همان اندازه تحت تاثیر گزینشهای آن قرار دارد. نتیجه این شده است که در بیشتر جاهای دنیای غرب حتی قاطعترین مخالفان سوسیالیسم نیز در مورد بیشتر موضوعات از منابع سوسیالیستی اخبار را دریافت میکنند چرا که به منابع دست اول دسترسی ندارند. رابطه میان کلیترین پیشداوریهای افکار سوسیالیستی و پیشنهادات مختلف عملی آنها در نظر اول چندان آشکار نیست، در نتیجه بسیاری از افرادی که خود فکر میکنند مخالفان سرسخت این نظام فکری هستند تبدیل به اشاعه دهندگان ایدههای آن میشوند. همه ما افرادی را میشناسیم که در حوزه کاری خود سوسیالیسم را به عنوان «مهملات مخرب» محکوم میکنند ولی خارج از آن حوزه مانندیک روزنامه نگار چپ موعظه میکنند. نفوذ و تاثیر روشنفکران سوسیالیست را قویتر از هر جای دیگر، طییک صد سال گذشته، در جریان تماس میان تمدنهای ملی متفاوت میتوان مشاهده کرد. بررسی علل و دلایل این واقعیت بسیار مهم که در دنیای مدرن تنها رهیافت [نظری] در خصوص جامعه جهانی متعلق به روشنفکران است، از محدودیتهای این مقاله فراتر میرود. اما در هر صورت واقعیت فوق توضیحدهنده این نمایش شگفتانگیز [در صحنه بینالمللی] است: طی نسلها، غرب به اصطلاح «کاپیتالیست» پشتیبانی اخلاقی و مادی خود را تقریباً به طور انحصاری تقدیم نهضتهای ایدئولوژیک کشورهای شرق کرده است: نهضتهایی که درصدد نابود ساختن تمدن غربی بودهاند و در همان زمان اطلاعاتی که افکار عمومی غربی از وقایع اروپای مرکزی و شرقی دریافت کردهاند تقریباً همیشه به نفع سوسیالیسم دستکاری شده است. بسیاری از فعالیتهای «آموزشی» نیروهای اشغالگر آمریکا در آلمان نمونههای روشنی از این وضعیت را نشان میدهند. غاین مقاله در سال 1949 نوشته شده است]
بنابراین درک درست دلایلی که این همه روشنفکر را به سوی سوسیالیسم سوق میدهد، اهمیت بسیاری دارد. اولین نکتهیی که مخالفان گرایشهای چپگرایانه روشنفکران باید بپذیرند این است که علت این گرایشها نه منافع خودخواهانه است و نه نیات بدخواهانه، بلکه اغلب ایمان صادقانه و نیات خیرخواهانه تعیینکننده دیدگاههای روشنفکران است. در حقیقت باید قبول کرد که امروزه هر چه بیشتر نیات خیرخواهانه و ذکاوت رهنمود کار روشنفکر نوعی باشد او تمایل بیشتری به سوسیالیسم پیدا میکند و در مورد ارائه استدلال صرفاً روشنفکرانه نیز او از مخالفان طبقه خود سرتر است. با این حال اگر ما فکر میکنیم که او بر خطا است، باید قبول کنیم که ممکن است علت این امر ناشی ازیک اشتباه غیرعمدی باشد که انسانهای باهوش و با نیت خیر را که جایگاههای کلیدی را در جامعه ما اشغال میکنند به سوی اشاعه عقایدی سوق میدهد که به نظر ما تهدیدی علیه تمدن ما محسوب میشود. هیچ چیزی مهمتر از درک سرچشمه این اشتباه نیست تا بتوانیم با آن مقابله کنیم. با این حال کسانی که نمایندگان نظم موجود به شمار میروند و تصور میکنند که خطرات سوسیالیسم را درک میکنند، معمولاً چندان درکی از این امر ندارند. اینها بیشتر فکر میکنند که روشنفکران سوسیالیست، چیزی جز جماعتی مخرب از افراطیون تحصیلکرده نیستند و بیخبر از نفوذ آنها، با چنین برخوردی آنها را به سوی مخالفت شدیدتر با نظم موجود سوق میدهند.
برای درک این گرایش خاص بخش عظیمی از روشنفکران [به سوسیالیسم] باید دو نکته را روشن کنیم. اول آنکه معمولاً قضاوت آنها در مورد تمام مسائل براساس یک سری اندیشههای کلی است. دوم آنکه اشتباهات شاخص هر عصری معمولاً از حقایق جدید کشف شده در آن عصر نشات میگیرد یعنی کاربردهای نادرست تعمیمهای جدیدی که صحت آنها در حوزههای دیگر به اثبات رسیده است. با در نظر گرفتن کامل این واقعیتها به این نتیجه میرسیم که برای رد چنین اشتباههایی غالباً نیاز به اقامه دلایلی عقلانی درباره نکاتی بسیار انتزاعی داریم که ممکن است در ظاهر ربطی به مسائل عملی نداشته باشند. شاید مهمترین خصیصه روشنفکر این باشد که قضاوت او در مورد اندیشههای جدید نه براساس شایستگیهای مشخص آنها بلکه براساس درجه خوانایی آنها با مفاهیم کلییی که به آن معتقد است و تصوری که از دنیای مدرن و پیشرفته دارد، انجام میگیرد. قدرت اندیشهها از طریق تاثیرشان بر روشنفکر و گزینش باورهایش در خصوص خوب و بد مسائل خاص و متناسب با کلیت و انتزاعی بودن و حتی ابهامشان افزایش مییابد. از آنجا که روشنفکر اطلاعات کمی درباره موضوعات خاص دارد، ملاک او برای قضاوت در یک مورد باید سازگاری، هماهنگی و تناسب آن با نظرات دیگرش باشد تا بتواند از مجموعه آنها تصویر منسجمی از دنیا بسازد. این گزینش که هر لحظه از میان انبوهی از اندیشههای جدید در هر لحظه انجام میگیرد، موجد فضای خاص عقیدتی یعنی جهانبینی غالب هر عصر است که در آن نسبت به برخی از عقاید نظر مساعد و نسبت به برخی دیگر نظر غیرمساعدی وجود دارد و موجب میشود که روشنفکر به سهولت و بدون درک واقعی مسائل، یک نتیجهگیری را قبول و دیگری را رد کند. ادامه دارد...