جریانهای مذبذب مخالف خوان با اسلام و جمهوریاسلامی چرا دچار حیرت یا به تعبیر خود اسیر «استراگیجی» شدهاند؟ پاسخ به این سؤال شاید از چند جهت حائز اهمیت باشد. یکی اینکه افراد یا گروههای سرخورده معمولا به خاطر سقوط فکری و سیاسی، استقلال و شخصیت خود را از دست میدهند و به سادگی در خدمت مجموعههای معارض بزرگتر ـ از جمله در جبهه اصلی معارضه با اسلام و ایران و انقلاباسلامی ـ در میآیند. دیگر آن که با آسیب شناسی وضع وخیم جریان مذکور میتوان «عبرت» اندوخت و حتیالمقدور از رفتن افراد و جریانهای تازهپاتر در راه طی شده ممانعت کرد.
اینکه اعتبار چنان جریانهایی چرا ساقط میشود، به سرچشمه رفتار برمیگردد. وقتی عمل، از جوهره ایمان یعنی تسلیم شدن در برابر حق سرشار نشد، تباه میشود و نه فقط تباه میشود بلکه میل فرد یا سازمان برای انکار و کتمان حق باعث میشود به تدریج، حق بر او پوشیده شود و چرخه باطل و کاهندهای در این میان شکل میگیرد که اشتباه نمایاندن و باور کردن همان خطا و سپس اشتباه فهمیدن و خود را فریفتن، جزو اجزا و مراحل آن میشود. خاشع نشدن در برابر حقیقت، به تدریج دوگانگی را در جان فرد یا گروه میدواند. واژهها و ارزشها «جابهجا» میشود و چون خارج از مدار حق و مخالف موج طبیعی هستی است، ابتر میماند یا به مانع میخورد و فرد یا مجموعه مبتلا، چاره را در «تحریف» و «تلبیس» و واژگونه نمایی بیشتر مییابد تا مگر خود را توجیه کند اما بیشتر در باتلاق مغالطهگری فرو میرود. اگر خیال کند دیگران را میفریبد، در واقع با خود خدعه میکند. خیال میکند زیرکتر است و دیگران را مسخره میکند، در حالی که خود پس از مدتی اسباب استهزا و انگشتنما شدن میگردد. ادعا میکند میخواهد وضع را بهتر کند و به سامان و اصلاح رساند، اما تباه میکند و فساد میآورد. چرا؟ چون قلب و چشم و گوش ـ جایگاه عقل و عاطفه و حس ـ مهر خورده و تعطیل شده است. فرد خود را دانا و زیرک میپندارد اما ناظران بی طرف حکم بر سفاهت او میدهند. به تعبیر قرآنی، این یک «تجارت بیسود و پر ضرر» است.
اگر فرد یا مجموعهای در چنین فرآیندی شکست خورد و کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفت، نباید کسی را ملامت کند که این، عین ورشکستگی به تقصیر است. و انسانی که با سرنوشت خویش قمار کرد و باخت، مستعد بسیاری از رفتارهای منحطی میشود که انسان معمولی و آزاد دارای غیرت و فطرت پاک از آن پرهیز دارد. بیدلیل نیست که برخی مدعیان دو آتشه «ملیت» و «خلق» و «توده» و «مبارزه با امپریالیسم» و «مبارزه برای حقوقبشر و آزادی و دموکراسی» امروز گردن آویز تبعیت از سازمانهای اطلاعاتی، رسانهای و فرهنگی جریانهای استکباری و استعماری را در دنیا به گردن آویختهاند. آنها از مخالفت آزاداندیشانه با اسلام و جمهوریاسلامی به اینجا نرسیدند که اگر حّر و آزاداندیش و صاحب استقلال و وجدان انسانی و ملی بودند، تن به خدمت جنایتکارترین دشمنان آزادی و عدالت و حقوقبشر نمیدادند و اگر خود را فروختند، پیداست کمیت «حریت» در آنها لنگ بود.
اگر این روزها سایت ضدانقلابی ایران امروز ـ وابسته به مؤسسهای به همین نام، ثبت شده در آمریکاـ خطاب به اپوزیسیون هشدار میدهد که «بیش از این درباره برنامه هستهای ایران لجاجت نکرده و به اعتبار خود لطمه نزنید و مثل گرایشهای جنگطلب آمریکایی و گاه سینه چاکتر از آنها، علیه برنامه اتمی صلحآمیز ایران جوسازی و جرزنی نکنید. مشکل آمریکا با ایران بر سر حقوقبشر یا سلاح هستهای نیست و نباید در دام خبرهای جعلی که حتی خود آمریکا هم آن را رد میکند، افتاد»، آیا جز به این معناست که طیف گسترده اپوزیسیون خارج نشین (ضدانقلاب صریح اللهجهتر) و حزب بادیهای مذبذب داخلیـ مصداق نؤمن ببعض و نکفر ببعض ـ به خاطر لجاجت خویش در استخدام دشمنان بشریت و ناقضان دیرین حقوق ملت ایران و دیگر ملتهای دنیا قرار گرفتهاند؟ اینها که دیگر پس از بازداشت، ارائه نشده تا گفته شود اعترافات تحت شکنجه بود! سخنانی از سر درماندگی و احساس بیآبرویی و مورد استهزاء قرار گرفتن در عین ادعای روشنفکری و پیشاهنگی و تیزفهمی است.
مگر ادعا براین نبود که ارادت و قداست تمام! روشنفکر باید آزاد باشد. پس چه بلایی به سر اقلیتی کم شمار اما فریب خورده ـ یا مستعد ـ از دانشجویان آوردند که «نیما ـ ن» یکی از همان دانشجویان غیرمذهبی و همکار امروز برخی نشریات زنجیرهای پس از 10 سال لب به اعتراض میگشاید و مقاله خود را به سایتها میفرستد با این مضمون که «ما در شلوغترین برنامهها در تهرانی که 10 میلیون جمعیت و صدهزار دانشجو داشت، نتوانستیم جمعیتی بیش از سه هزار نفر که بعضاً هم غیردانشجو بودند، جمع کنیم... ما گرفتار توهم خودجنبشبینی بودیم و حرفهایها هم که ابتدا شریک توهم ما بودند، کاسبکارانه پشتمان را خالی کردند... این روزها نگرانم نکند عدهای باز دنبال سوار شدن بر گرده دانشجویان صادق اما ساده هستند... دکتر سروش برای ما پیغمبر روشنفکری بود و دور و بریهایش (بسیاری از روشنفکران دینی) تلاش میکردند ما را مرید او نشان دهند. ما هم بدمان نمیآمد و نمیدانستیم که روشنفکری و سیاست مدرن کجا و رابطه مراد و مریدی کجا! مسخره بود اما این اتفاق افتاد.»
چه اتفاقی افتاده که باعث شده حالا صدای تاریخنگار و کاتب شخصی آقای خاتمی ـ بابک داد ـ هم بلند شود و خطاب به او نامه هشدار بنویسد؛ «برخی از دوستان مشارکتی که با بودجه فراوان در دولت شما تشکیل جبهه دادند... ممکن است بعد از 8 سال فرصتسوزی و کمفروشی و کمکاری، و بعد از دو سال استراحت و مرخصی اجباری با شعارهای داغ تازه وارد عرصه شوند و بتوانند مردم را دوباره فقط کمی احساساتی کنند، اما این مردم دیگر خودشان را برای دومین بار فدای این دوستان مظلوم و طفلکی نمیکنند. مردم هنوز دچار آلزایمر و فراموشی نشدهاند»؟ عمق سقوط تا کجاست که حسین درخشان همکار دیروز نشریات زنجیرهای (عصر آزادگان و حیات نو و دانستنیها) هم، امروز از خارج کشور همین طیف اپوزیسیون نما را هجو میکند و مینویسد: «دلم میخواهد شورای نگهبان صلاحیت تمام این آقایان و خانمهای «اصلاحطلب» را تأیید کند. چون تقریباً شک ندارم که شاید به جز یکی دو نفرشان، آن هم از سه چهارتا از شهرهای بزرگ ایران، هیچ کدام به مجلس راه پیدا نخواهند کرد. چون پروژه اینها (همان «توسعه سیاسی» و «مدرنیزاسیون») اصولا هم در عمل و هم در نظر در ایران شکست خورده است. هدف نهایی طراحان پروژه توسعه سیاسی و مدرنیزاسیون (امثال همین دکتر بشیریه که معلم اصلی حجاریان و دیگر تئوریسینهای اصلاحطلبان بوده است) این بود که آرام آرام ایران را تبدیل کنند به یک جامعه سرمایهداری شدیداً نابرابر و شدیداً پرتنش (تنشهای قومی، نژادی، جنسیتی، حرفهای و...) که با یک تلنگر خارجی از هم میپاشد. نمیگویم که تمام عاملان و طراحان این پروژه آگاهانه به دنبال نابود کردن انقلاب ایران بودهاند، ولی بدون اینکه آگاه باشند، از طریق پذیرفتن غیرانتقادی تئوریهای مدرنیزاسیون و جامعه مدنی و امثال آن، تبدیل شده بودند به اسبهای تروای آمریکا و اروپا. رمز این همه توجه و حمایت معنوی و حتی مالی اروپا و آمریکا هم از اصلاحطلبان تنها به همین دلیل بود، نه اینکه مثلاً عاشق چشم و ابروی من و شما باشند و دلشان برای ما بسوزد. خود من هم یکی از این کسان بودم که همینجوری بدون فکر و مطالعه و واقعاً از روی ناآشنایی با فلسفه، پشت این کلمات دهان پرکن خوشگل و مامانی دنبال این پروژه مدرنیزاسیون و پیامبرانش راه افتاده بودم. اگر کمی زودتر متوجه شده بودم که کل این پروژه مدرنیزاسیون در واقع شکل بزک کرده پروژه غارت منابع و زورگویی و چاپیدن مردم غیرسفیدپوست دنیا (یا همان استعمار یا کولونیالیزم) است، تغییراتی را که در این یکی دو سال در طرز فکرم میبینید، خیلی زودتر اتفاق افتاده بود. مردم عادی ایران خیلی زودتر در انتخابات دوم شورای شهر فهمیدند که آقایان و خانمهای اصلاحطلب و کارگزاران و امثالشان چکاره هستند و برای همین همه را یکییکی از قدرت بیرون انداختند و من شک ندارم که اگر شورای نگهبان اصلاحطلبان را در دوره قبل قلع و قمع صلاحیتی نکرده بود، نتیجهاش زیاد فرقی با چیزی که در نهایت اتفاق افتاد نمیکرد. اصلاحطلبان رأی مردم را به خاتمی بد فهمیدند و آن را به حساب برنامه توسعه سیاسی خودشان ریختند.»
بیدلیل نیست سخنگوی «حزب باد» که پیش از این اعلام کرده بود «حزب ما لیبرال ـ دموکرات است» و «اسلام نظام سیاسی و حقوقی و اقتصادی ندارد»، اکنون در جمع گروهی از سمپاتهای حزب در رشت، چارچوبهای منطقی سیاست ورزی را کنار میگذارد و در اظهاراتی کاملاً ضدتشکلی و ضدحزبی میگوید «مطلقاً در انتخابات مجلس هشتم نمیتوان براساس ایجاد موج سیاسی به موفقیت رسید. حتی کاندیداتوری آقای خاتمی هم موج ایجاد نمیکند و اینکه لیست مشترکی با امضای خاتمی، هاشمی و کروبی هم منتشر شود باز هم موفق نخواهیم شد و موج درست نمیشود... انتخابات مجلس جای بازسازی احزاب نیست، باید سراغ شخصیتهایی برویم که خودشان رأی دارند. در کادرهای سیاسی دنبال کاندیدا نباشید که اینطوری 10 درصد آراء را هم به دست نمیآورید.»
این سقوط اعتبار اجتماعی و تبدیل شدن به حزب باد، ثمره رفتن در بیراهه است. اینکه تیر بیفکنی و هر جا اصابت کرد، دورش دایره بیندازی و بگویی زنده با خودمان، زدیم به هدف! دیگر حتی خنده هم بر لب کسی نمینشاند. گذشت دوم خرداد و ماجراهای پیش و پس از آن که آورندگان رأی مردم ـ نظیر آقایهاشمییا خاتمی ـ را مصادره به مطلوب نمودند و اسب سوءاستفاده را زین کردند، همچنان که اپوزیسیون شناخته شده، بخت خود را در دوره اول انتخابات شوراها محک زد و انگشت نمای خاص و عام شد. زخم نفاق، جایی سرباز میکند و دمل چرکین آن، تعفن خویش را بیرون میریزد. هیچ انسانی ـ جز بیماردلان ـ از تعفن به ابتهاج درنمیآید. مدعیان فراست و درایت در مجموعه مخالف خوانها، چاره ای جز عبرت و اعتبار و «تجدیدنظر» در تجدیدنظرطلبی خویش ندارند. حرمت نقد و انتقاد به جای خود محفوظ، اما لجاجت، فرصتطلبی، اباحیگری، رقابت ناسالم و قدرت زدگی را نمیتوان آزاداندیشی و روشنفکری و پیشگامی نام نهاد.