گونتر نونن ماخر/ ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی
تاثیر عمیق بر جای مانده از رخداد 11 سپتامبر، 2001 در واقع بیش از هر چیز حاصل قدرت تصویر است. به عبارت دقیق مردم جهان بر روی صحنه تلویزیونها با چشم خود دیدند که چطور آن دو هواپیما به دست تروریستها به سوی برجهای مرکز جهانی هدایت شدند و چطور آن برجهای دوقلو در هم کوبیده شد و سر تا سر منهتن در ابری از خاک غبار ناپدید گردید. این بار بر خلاف همیشه این واقعیت بود که فیلمیاز یک فاجعه تولید میکرد و نه برعکس. این تصاویر نیویورک (و همینطور آن تصاویر حمله همزمان به ساختمان پنتاگون در واشنگتن) اهمیت و معنایی تاریخی در خود داشتند. همانطور که فرو ریختن دیوار برلین برای همه مردم دنیا نمادی آشکار از پایان عصر جنگ سرد به شمار آمد، رخداد یازده سپتامبر و «حمله به آمریکا» نیز نشانهای بود از تهدیدات جدید در عصری به نام عصر تروریسم جهانی.
شکست هژمونی جهان آمریکا
شاید پرزیدنت بوش نیز تحت تاثیر همین تصاویر بر طبل «جنگ جهانی بر علیه ترور» کوبید. گر چه که در این مورد منظور از جنگ تنها جنبههای نظامیرا شامل نمیشد اما خیلی زود معلوم شد که جنبههای نظامی در این جنگ نقشی کلیدی و مهم دارد. حمله به افغانستان برای سرنگونی رژیم طالبان در اکتبر 2001 یعنی حمله به کشوری که القاعده از آن به عنوان اردگاه آموزشی و پشتیبانی استفاده میکرد، اولین لشگرکشی این جنگبه شمار میآید. به عقیده بوش و هیات حاکمه آمریکا، افغانستان کشوری بود که مسوولین اصلی حملات یازدهم سپتامبر در آن زندگی میکردند و حمله به آنجا به معنی بی خانمان شدن دشمن بود. اما چیزی نگذشت که بیپایگی این استدلال بر همگان آشکار گردید. اما دومین اشگر کشی یعنی حمله و اشغال عراق بود که هژمونی جهانی آمریکا را شکست. تجارت این جنگ (تا به امروز) 5/4 ساله در عراق و به تبع آن گسترش هیجانات ضد غربی در جهان اسلام و تقویت پتانسیل تروریستی در بیشتر کشورهای اسلامی بیش از هر چیز ثابت کرد که ادعای بوش مبنی بر «امنیت بیشتر برای جهان با سقوط صدام» تا چه اندازه پوچ و عاری از واقعیت بوده است.
واقعیت تلخ و برداشت اشتباه
حمله تروریستی به مادرید (2004) و لندن (2005) برای افکار عمومی غرب این واقعیت تلخ آشکار ساخت که تروریستها لزوما مسافرانی نیستند که از خاورمیانه به اروپا میآیند بلکه بسیاری از آنان مقیم و یا حتی متولد و یزرگ شده کشورهای اروپایی هستند. اما متاسفانه این واقعیت تلخ و انکار ناپذیر موجب این نشد که اکثر مردم غرب به این مساله توجه کنند که همه مسلمانان نه تنها تروریست نبوده و با این پدیده شوم مخالفند بلکه اتفاقا اکثر قربانیان حملات تروریستی خود مسلمانان بوده و بیشترین این حملات در شهرهای دنیای اسلام صورت میگیرد، مثلا در کازابلانکا، عمان، ریاض و صد البته به صورت روزمره در شهرهای عراق. با وجود آنکه این این جبهه تروریستی بیش از هر جای دیگر در عراق بر پا شده است اما از نبرد بر علیه ترور به عنوان «جنگ فرهنگها و تمدنها» یاد شد یعنی همان نظریهای که پنج سال پیش از حمله پنتاگون و مرکز تجارت جهانی (به عنوان نماد تمدن غربی)، توسط «ساموئل هانتینگتون» مطرح و این نبرد در آن نظریه پیشبینی شده بود. نزاع میان نمادهای مدرن که همواره به عنوان نیروی محرکه و شتابدهنده دگرگونیهای دنیا به شمار میآیند با فرهنگی که بر ریشه داشتن در مذهب و سنت پافشاری دارد، در کمال تاسف تقابل میان فناوری پیشرفته و سنتها عنوان شد و اعمالی نظیر سر بریدن اسرا در مقابل دوربین بر این برداشتهای دامن زد.
باتلاق ترور
گرچه در افغانستان و عراق رژیمهای سابق از قدرت به زیر کشیده شدند اما باتلاق ترور نه تنها خشک نشد بلکه همچنان بر جای خود باقی است و قربانی میگیرد. گروه طالبان در جنوب افغانستان همچون گذشته به نبرد مشغول و میهمان گرامی آنان یعنی اسامه بن لادن نیز در مرکز پاکستان جا خوش کرده است. عراق هم پس از اشغال، تبدیل به مرکز تجمع جهادیون جدید شده است. اما پرسش اینجاست که آیا اصولا کلمه «جنگ» مفهوم درستی برای نبرد با تروریسم به شمار میآید. به عقیده نگارنده پاسخ منفی است زیرا اصولا هنگامی که صحبت از جنگ میشود همواره باید هر یک از دو طرف نزاع از فرماندهی واحد برخوردار باشد در حالی که این مساله در مورد القاعده صدق نمیکند. رهبران القاعده خیلی زود متوجه این مساله شدند و دست به ایجاد ساختارهای تروریستی زدند که ارتباطی با رهبری مرکزی این سازمان ندارند و از سوی هستههای محلی هدایت و فرماندهی میشوند. حملات مرگبار در اسپانیا و انگلستان و حملات ناکام در آلمان و اخیرا دانمارک تجلی عینی چنین استراتژی بود.
برنامهای درازمدت
در مبارزه با این سلولهای ترور که تنها اشتراکشان با هم پیروی از یک انگیزه ایدئولوژیک مشترک است، باید از روشهای مبارزه با جنایات سازمانیافته استفاده شود یعنی مراقبت دائم از مکانهای فعالیت آنها، گردآوری اطلاعات محرمانه، نفوذ به داخل هستهها و غیره. اینکه دولتهای قانونی و دموکرات برای رسیدن به این هدف از مرزهای ارزشی خود عبور میکنند برای جامعه غرب بسیار دردناک است. دولتهای غربی در این رابطه چارهای جز گسترش مناسبات با رژیمهایی که ساختار درونی آنها مورد پذیرش غرب نیست، ندارد. اندک موفقیتهای کسب شده نیز در واقع حاصل همین همکاریها بوده است و دستگیری مظنونین لبنانی در آلمان مثال بارزی در این مورد به شمار میآید. در مبارزه با ترورسیم به کارگیری همه زرادخانههای نظامی و استفاده از روشهای اطلاعاتی و پلیسی یک ضرورت است. امروزه بر همه روشن شده است که تبلیغات نومحافظهکاران آمریکایی مبنی بر «دموکراتیزه کردن خاورمیانه» نه تنها یک راهحل عملی به شمار نمیآید بلکه خود موجب مشکلات بزرگتری است که نتیجه انتخابات آزاد در مناطق فلسطینی یکی از امثالهای آن است. زمانی میتوان اولین گام را برای پیروزی بر تروریسم برداشت که اعتماد جوامع اسلامی به غرب و مظاهر آن جلب شود. با نگاهی خوشبیانه باید گفت که این راهی است پر مانع و سنگلاخ که برنامهای درازمدت میطلبد.