تاریخ انتشار : ۰۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۲:۴۸  ، 
کد خبر : ۳۴۱۶۴
نگاهی به مناسبات آمریکا، اروپا و روسیه در هزاره سوم

معمای جدید در ماورای آتلانتیک (بخش اول)

حنیف غفاری اشاره‌: "خصومت در قالب دوستی" یا "دوستی در قالب خصومت". کدام یک از این دو تعبیر را باید در قبال روابط ایجاد شده میان واشنگتن، مسکو و اتحادیه اروپا به کار برد؟ چرا نمی‌توان مناسبات این سه کانون را با اتکا به مولفه‌های ثابت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد؟ آیا می‌توان ادعا کرد که جهان در آستانه چندقطبی شدن پیش می‌رود یا اینکه باید از منظر دیگری به مناسبات بین‌المللی نگریست؟

کاخ کرملین، از تصویر تا عمل

از مسکو می‌توان به عنوان "کانون خطای استراتژیک" در ابتدای هزاره سوم یاد کرد. ولادیمیر پوتین و دیگر سیاستمداران کاخ کرملین نتوانستند میان "داشته‌ها" و خواسته‌های خود روابطی معقول و مستقیم برقرار نمایند. آرمان بازگشت به دوران قدرت به اندازه‌ای ذهن مقامات روسی را به خود مشغول نموده بود که محاصره همه‌جانبه خود توسط آمریکا و اتحادیه اروپا را حس نکردند! پوتین از همان ابتدا وقوع انقلابهای مخملین در اوکراین و گرجستان باید همگرایی به وجود آمده میان تروییکای اروپایی (آلمان، انگلستان، فرانسه) برضد روسیه را درک ‌می‌نمود. اما عدم درک این واقعیت سبب شد تا معمای حرکت به سوی قطبیت در شورای عالی امنیت ملی روسیه به صورتی وارونه طرح شود:

چگونه می‌توان بدون ایجاد تنش به سوی قطبیت حرکت کرد؟

روسها از ابتدای سال 2000 میلادی در پی احیای قدرت خود در نظام بین‌الملل می‌باشند. اما آنها خواهان بازیابی این قدرت در سایه حفظ ارتباطات مستمر و حتی دوستانه با کاخ سفید و اتحادیه اروپا هستند. این در حالی است که "بازیابی قدرت" توسط روسها برای واشنگتن و متحدان آن کابوسی سخت محسوب می‌شود. کاخ کرملین باید در نقطه کنونی و به صورت ساکن نگاه داشته شود. این سکون معلول هدایت تحولات داخلی و خارجی کاخ کرملین توسط آمریکا و اروپاست. اگر نه واشنگتن و کشورهای اروپایی حاضر به پرداخت هزینه وقوع انقلاب نارنجی در اوکراین و انقلاب گل رز در گرجستان نبودند. آنها این هزینه را در جهت جلوگیری از احیای قدرت روسها متحمل شده‌اند.

نقطه فعلی که روسیه در آن قرار گرفته است، نقطه‌ای مطلوب غرب است. شورشها در مسکو و سنت پترزبورگ باعث تشدید درگیریها میان کاخ کرملین و مخالفان پوتین شده است. میخائیل ساکاشویلی و ویکتور یوشچنکو با حضور در اطراف روسیه مانع از مانور منطقه‌ای مسکو شده‌اند. مناسبات فرامنطقه‌ای روسها تحت تاثیر روابط مسکو ـ واشنگتن قرار گرفته است و....

اما آیا همه این موارد ناشی از قدرت‌بازی غرب در اطراف روسیه است؟ پاسخ این سوال منفی است. کاخ کرملین خود فضاساز  اصلی تحرکات آمریکا و اتحادیه اروپا در اطرافش بوده است. می‌توان در چارچوبی واقع‌بینانه اظهار کرد که غرب تنها به هدایت سردرگمی روسها پرداخته است! چهار خطای مهم استراتژیک روسیه سبب شده است تا شاهد به وجود آمدن وضعیت کنونی در روسیه باشیم:

1ـ عدم تحلیل صحیح انقلابهای رنگین

2ـ تعریف دغدغه قطبیت در قالب تنش‌زدایی با آمریکا و اروپا

3ـ همراهی با آمریکا در شورای امنیت سازمان ملل متحد

4ـ بازی نامتقارن با انرژی

شاید در میان این چهار مورد، بازی نامتقارن روسها با انرژی ملموس‌تر باشد. در ابتدای سال 2006 میلادی روسها با قطع لوله‌های گاز خود به سمت اوکراین، سعی کردند تا پاسخ دندان‌شکنی را به مقامات نارنجی اوکراین و حامیان آنها در غرب دهد. از این نقطه بود که بازی کاخ کرملین با برگ برنده انرژی آغاز شد. اما پوتین نتوانست از این برگ برنده در جهت جذب فرصتها و دفع تهدیدات علیه مسکو استفاده کند.

اتحادیه اروپا

اتحادیه اروپا طی سالهای اخیر در مسیری کاملا نامتقارن حرکت کرده است. محصول این نوع حرکت، یکی پایان رویای قطبیت اروپا در آینده‌ای نزدیک و دیگری پررنگ‌تر شدن مرزهای درونی 27 کشور عضو اتحادیه است. این حقیقت زمانی بیشتر آشکار می‌شود که مروری کوتاه به واکنش انگلستان، ایتالیا، لهستان و اسپانیا نسبت به مسئله اشغال عراق داشته باشیم:

همپیمانی تونی بلر، خوزه ماریانا اسنار و بوش در ابتدای جنگ عراق، سبب شد تا در روندی مستقیم کشورهای مهم اروپایی به مهره‌های واشنگتن تبدیل شوند. به عبارت دیگر، همراهی غیرعاقلانه مادرید و لندن با سیاستهای واشنگتن سبب شد تا "تمرکز صورت گرفته در داخل مرزهای اروپا که رگه‌هایی از آن در بین سالهای 2000 _ 1992 میلادی دیده شده بود از بین بروند و جای خود را به نوعی "وابستگی نامحسوس" به آمریکا دهند. البته در ادامه، حمایت لهستان، ایتالیا و بلغارستان از جنگ عراق و بی‌تفاوتی کشورهای دیگر اروپایی این وابستگی نامحسوس را آشکارتر نمود. تا آنجایی که در حال حاضر شاهد "وابستگی محسوس اتحادیه اروپا به ایالات متحده آمریکا هستیم.

مخالفتی از جنس موافقت!

مخالفت اولیه آلمان و فرانسه با اشغال عراق، از جمله مسائلی بود که در نظام بین‌الملل دغدغه‌های زیادی را ایجاد نمود. به راستی ریشه‌های این مخالفت در کجا نهفته بود؟ آیا برلین و پاریس‌ خواهان حرکت در درون مرزهای اروپا بودند یا اینکه نسبت به از دست رفتن منافع خود در خاورمیانه نگران بودند؟ آیا ژاک شیراک و گرهارد شرودر لزوم فاصله‌گیری از آمریکا را در قالب راهبردی کلان تعریف کرده بودند یا اینکه از ابراز مخالفت خود با عراق اهداف دیگری را در سر می‌پروراندند.

پاسخ این سوال را می‌توان از مناسبات امروزی پاریس و برلین با اتحادیه اروپا استنباط نمود. مهم‌ترین عامل مخالفت آلمان و فرانسه با اشغال عراق، از دست رفتن منافع این دو در بغداد بود. "عراق دوران صدام "برای روسیه، آلمان و فرانسه حکم آب‌ گل‌آلودی را داشت که قدرت مانور آنها در مناسبات خاورمیانه را افزایش می‌داد. حال آمریکا با ورود خود به عراق مانع از ادامه ماجراجویی‌های قدرت‌های روسی و اروپایی در بغداد شد. کاخ سفید با تقویت "ناامنی" در عراق سعی کرد تا به حضور مستقیم خود در این کشور ادامه دهد. اما مخالفت آلمان و فرانسه با اشغال عراق نخستین گام این دو برای معامله جدید آمریکا ـ اروپا در هزاره سوم بود.

آنچه فرانسه و آلمان خواهان دستیابی به آن بودند، افزایش قدرت مانورشان در معادلات نظام بین‌الملل بود. در این میان، کاخ سفید نیز نیاز اصلی این دو را دریافت. به عبارت دیگر "دغدغه حرکت در مرزهای اروپا" در پاریس و برلین از بین رفته بود و حضور فعال‌تر در مناسبات فرامنطقه‌ای اروپا جایگزین آن شده بود.

وعده عضویت دائم در شورای امنیت سازمان ملل متحد به آلمان و ایجاد فضای مانور برای ژرمن‌ها در گروه 1 + 5 امتیازاتی بود که از سوی ایالات متحده به برلین داده شد. اما فرانسویها خود عضو اصلی شورای امنیت سازمان ملل متحد بودند و از طرفی دیگر در جستجوی آلترناتیوی برای عراق در خاورمیانه بودند. در این جا بود که لابی صهیونیسم وارد عمل شد و به فرانسویها پیشنهاد داد تا ضمن مشارکت در ترور رفیق حریری، دامنه دخالت خود در اوضاع داخلی لبنان و فلسطین را گسترش دهند.

در انگلستان اوضاع به مراتب با آلمان و فرانسه متفاوت بود. تونی بلر و جک استراو به مجریان اصلی سیاستهای آمریکا در اروپا تبدیل شده بودند. نخست‌وزیر انگلستان مشی سیاست خارجی خود را برمبنای طرحهای فرامنطقه‌ای نومحافظه‌کاران طراحی نموده بود. در حقیقت می‌توان انگلستان را عامل اصلی دوری اتحادیه اروپا از قطبیت در ابتدای هزاره سوم دانست. انگلستان به هیچ عنوان محدود شدن در مرزهای اروپا و رفتار در قالب مبانی اروپای واحد را نمی‌پذیرفت.

اما مخالفت با ایجاد اروپایی واحد، زمانی شدت گرفت که کشورهای اروپایی شرقی و حوزه بالکان به عضویت این اتحادیه درآمدند. مخالفت شهروندان سوئدی با پیوستن به پول واحد اروپایی و رای نیاوردن قانون اساسی اروپا در کشورهای فرانسه و هلند موجب شد تا شکافهایی بنیادین در درون این اتحادیه ایجاد شود. شکافهایی که به دنبال همراهی تروییکای برلین ـ لندن ـ پاریس با سیاستهای آمریکا پررنگ‌تر شد.

در حال حاضر شاهد حاکمیت تضاد و دوگانگی در درون اتحادیه اروپا هستیم. این تضاد ریشه در تعارض مبانی "ناسیونالیسم اروپایی" و "همگرایی مطلق با آمریکا" دارد. نمونه بارز این تعارض را می‌توان در رفتارهای آنگلامرکل و نیکولا سارکوزی مشاهده نمود. این دو در مناسبات آرمانگرایانه خود رویای احیای اروپای واحد را در سر می‌پرورانند و این دغدغه را نیز به صورت مداوم بر زبان می‌آورند. اما در مناسبات پرآگماتیستی خود همواره میان "کاخ سفید" و "کاخ کرملین" معلق مانده و در نهایت رویکردی مطابق سلیقه و نظر مقامات آمریکایی اتخاذ می‌کنند.

عدم وجود خارجی و ملموس "اروپای واحد" سبب شده است تا رفتارهای کاخ الیزه و برلین طی سالهای اخیر تحت‌الشعاع لابی‌های آنها با واشنگتن قرار گیرد. مسئله‌ای که به شدت شهروندان اروپایی را آزار داده است. سردرگمی موجود در اتحادیه اروپا را می‌توان معلول سه فاکتور اصلی دانست:

1ـ مغایرت قوانین اروپای واحد با مقتضیات حرکت در مدار قطبیت

2ـ رقابت قدرت در میان کشورهای اروپایی

3ـ عدم توازن میان اعضای اتحادیه

4ـ تغییر معادلات فراقاره‌ای میان پکن، مسکو و واشنگتن

5ـ عدم برداشت صحیح سیاستمداران اروپایی از مناسبات کشورهای جنوب

ایالات متحده آمریکا

برخی از تحلیلگران نظام بین‌الملل سعی دارند که کاخ سفید را مهم‌ترین بازیگر جهان در ابتدای هزاره سوم به شمار آورند. اما این مسئله به راحتی ابطال‌پذیر است!

ایالات متحده آمریکا در فاصله سالهای 2000 ـ 1994 قسمت قابل توجهی از قدرت مانور فرامنطقه‌ای خود را در خلال مناسبات جدید دولت دموکرات کلینتون و دولت نوپای بوریس یلتسین در روسیه از دست داد. بوش در ابتدای هزاره سوم دست به عملی زد که لازمه تکمیل آن همراهی جامعه جهانی بود. عدم همراهی ملتهای جهان با اشغال عراق و افغانستان ضربه‌ای اساسی را بر پیکره نومحافظه‌کاران وارد ساخت و چنانچه امروز مشاهده می‌کنیم، پس از گذشت 4 سال اصلی‌ترین متحدان بوش از جمله تونی بلر، برلو سکونی، اسنارو. توسط ملتهای خود حذف شده‌اند. از این رو سست شدن زیربنا و روبنای قدرت آمریکا پس از فروپاشی کمونیسم را می‌توان محصول مستقیم اشتباهات دولت کلینتون و دولت بوش در محاسبه وضعیت نظام بین‌الملل دانست. البته خطاهای دولت بوش در سیاست خارجی آمریکا به مراتب از دولت کلینتون بیشتر است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات