مایکل ییتس
ترجمه: بابک پاکزاد
خرد جمعی، آنچنان پیروزی سرمایهداری را قطعی میپنداشت که انگار به «پایان تاریخ» رسیدهایم. این ایده چنان واضح، روشن و صحیح مینمود که بسیاری از نیروهای مترقی نیز پذیرای آن شدند. تصاویر ذهنی آرمانی مردم شکاف برداشت و تنها تحولاتی در ابعاد محلی و کوچک ممکن به نظر میرسید. آری از آن زمان مدت زیادی نمیگذرد.
آنچه خرد جمعی هرگز به درک آن نائل نشد و حتی برخی نیروهای پیشرو آن را فراموش کردند این بود که سرمایهداری محمل تضادهای اجتنابناپذیر و غیرقابل حل است و این تضادها دیر یا زود نیرویی مخالف و آلترناتیو را خواهد ساخت.
سرمایهداری پیروزمندانه به ما وعده بهرهمندی از امکانات نامحدود را میداد اما در عمل به فقر، نابرابری و توسعهنیافتگی بیشتر دامن زد. سرمایهداری وعده آزادی میدهد اما در عمل تنها آزادی خرید محصولات را به ما اعطا میکند. کار که اصلیترین دارایی انسان است اگرچه از سوی کارگران «آزاد» اما تحت شرایطی که بر آن دیکتاتوری حاکم است صورت گرفته و متحقق میشود.
در جهان امروز بخش عمده کارگران آیندهیی تیره و تار را پیشرو دارند. دستمزدهای پایین، ساعات کاری طولانی، بیکاری و کار فیزیکی و فکری تکراری و تهی از معنا بخشی از این چشمانداز است. البته باید تبعیض نژادی و جنسی و مخاطراتی که محیطزیست با آن مواجه است را نیز به این منظومه افزود. فاصله میان ادعاهای سرمایهداری و واقعیتها چنان زیاد است که اذهان بسیاری از مردم را متوجه خود ساخته و آنها را به جنبوجوش انداخته تا برای حل این معضل کاری صورت دهند. بعضی اوقات حتی کسانی که زندگی مرفه و راحتی دارند به این موضوع توجه کرده و اقداماتی انجام میدهند.
برای مثال در دهه 60 برخی از دانشجویان در ایالات متحده به فعالیتهای انقلابی روی آوردند و دهها هزار نفر نیز در جنبش ضدجنگ و جنبش حقوق مدنی شرکت داشتند. در سال 1968 دانشجویان در فرانسه تعدادی از دانشگاهها را تعطیل کردند و یک ائتلاف کارگری ـ دانشجویی شکل دادند؛ تحرکات این ائتلاف دولت وقت را در آستانه سقوط قرار داد. در کشورهای فقیر جهان نیز دانشگاهها همواره مراکز جنبشهای رادیکال بودهاند.
برخی وقایع مردم را بیدار کرده و آنان را به فکر و عمل وا میدارد. برای دانشجویان این واقعه میتواند بروز یک جنگ باشد، جنگی که زندگی آنها و معاصرانشان در کشورهای دیگر را تهدید میکند. انگیزههایی از این دست ممکن است با یک شغل نیمهوقت، سفر به خارج، ورود به یک اتحادیه کارگری، همکاری با یک سازمان خدمات اجتماعی، فعالیت کلیسایی یا حتی با سخنرانیهای یک استاد، بحث با دانشجویان دیگر، حضور یک سخنران در جمعی دانشجویی یا حتی با یک فیلم تامین شود.
در دهه 90 شرایط برای خلق یک جنبش دانشجویی جدید فراهم شد؛ جنبشی که وعده پیشبرد تحولات رادیکال را میداد. کتاب اخیر لیزا فدرستون با عنوان «دانشجویان علیه بیگارگاهها» یکی از مهمترین جلوههای این جنبش را که مبارزه تحت هدایت دانشجویان علیه بیگارگاهها است مورد بررسی قرار میدهد. این اثر که ضمن همکاری فعال با جنبش مذکور به رشته تحریر درآمده تاریخچه و همچنین تحلیل جالب و تفکربرانگیزی است بر جنبش علیه بیگارگاهها. در حاشیه روایت فدرستون، روایتهای شخصی سیزده فعال دانشجویی درج شده که بر ارزش کتاب بسیار افزوده است چرا که به ما در این مورد که دانشجویان مذکور چه کسانی هستند درک مشخصی میدهد و چگونگی درگیر شدن در زندگی مردمانی که شرایط کار و زیستشان برای آنها بسیار دور از دسترس و متفاوت است را روشن میکند.
برای توضیح منشأ و چگونگی گسترش جنبش علیه بیگارگاهها باید از عواملی چند یاری جست.
نخست مجموعهیی از کارزارها با موضوع شرایط کار در کارگاههایی که پیمانکار کمپانیهای بزرگ نظیر Nike بودند شکل گرفت، همچنین مقابله با شخصیتهای رسانهیی نظیر کتیلی گیفورد در دستور کار بود. گروههای مستقل کارگری نظیر کمیتههای کارگران، انجمن کارگران و کارمندان چینی و گروه «فشار برای تغییر» که ضدکمپانی Nike فعال است تحت هدایت جف بالینگر که یکی از مقامات اسبق AFL-CIO بود کارزارهایی را آغاز کردند. این کارزارها به منظور افشای وضعیت و شرایط کارگران تولیدی پوشاک و دیگر کارگران کم دستمزد در کشورهای فقیر و ثروتمند بود. تفاوت فاحش میان شیوه و سبک زندگی افرادی چون گیفورد و نایک از یک سو و فقر گریبانگیر کارگران از سوی دیگر و همچنین تفاوت فاحش قیمت کفشها و لباسها با دستمزدهای کارگران توجه بسیاری از جوانان را به خود جلب کرد و فهمیدند که چگونه بازیچه تبلیغات هستند و برای خرید این محصولات ترغیب میشوند.
دوم آنکه خود کارگران بیگارگاهها شروع به سازماندهی خود کردند. یکی از مهمترین تجربیاتی که فعالان دانشجویی کسب کردند این است که کارگران فقیر تنها قربانی سوءاستفاده شرکتها نیستند بلکه عوامل فعالی هستند که تلاش میکنند راههایی برای بهبود شرایط خویش پیدا کنند.
برای مثال Fuerza unida یک سازمان متمرکز بر بایکوت محصولات بود که از سوی کارگران بیکار شده کمپانی Levi strauss در سانآنتونیو تاسیس شده بود.
کارگران کارخانهها در ماکوئیلادورا در مکزیک نیز اتحادیههای مستقل خود را شکل دادهاند و در اعتراض به سرکوبهای وحشیانه اقدام به اعتصاب و اشغال کارخانه میکنند. مصاحبه با چهار زن سازمانده و فعال در کارخانه تولید پوشاک کوکدونگ در مکزیک که از سوی چهار تن از دانشجویان صورت گرفته در کتاب مذکور موجود است.
با مشاهده مبارزه و شورش کارگران، دانشجویان دریافتند آنها تنها به فقرا کمک نمیکنند بلکه عملاً در مبارزه جمعی آنها شرکت میکنند؛ مبارزهیی که زندگی آنها را همراه با زندگی کارگران دگرگون میکند.
سوم آنکه در خانه کارگر ایالات متحده تحولات قابل توجهی رخ داد. AFL-CIO تحت رهبری جان سوئینی و تیم وی زیر عنوان «صدای جدید» شروع به سازماندهی اعضای جدید کردند. به نظر آنها این یک اقدام ضروری برای ادامه حیات جنبش کارگری بود. بخش اعظم امضای جدید بالقوه از مهاجران بودند و بسیاری از آنها در بیگارگاهها کار میکردند. برخی اتحادیهها اغلب تحت تاثیر مبارزه دانشجویان علیه بیگارگاهها در برنامههای تابستانی اتحادیه AFL-CIO شرکت کردند و دریافتند که در صورت توقف فرار سرمایه که ویژگی صنایع پوشاک و دیگر صنایع متکی به نیروی کار انسانی است، شرایط کارگران بیگارگاهها در خارج از ایالات متحده به شکل قابل توجهی بهبود پیدا خواهد کرد. AFL-CIO همچنین کینه ضدکمونیستی خود را کنار گذاشت و این اقدام امکان بهرهگیری از پرسنل و سازماندهان مترقی و همچنین همکاری با اتحادیههای کارگری رادیکالتر در کشورهای دیگر را فراهم کرد.
نکته آخر که فدرستون نیز به درستی بر آن تاکید میکند این است که کالجها و دانشگاههایی که فعالان آینده در آن به تحصیل خواهند پرداخت به شدت تحت سیطره شرکتها قرار خواهند گرفت و به قول دیوید نوبل آنها «به جایگاههای انباشت سرمایه» بدل میشوند.
دانشگاهها مشغول فروش حق امتیاز به شرکتهای بزرگ و معامله با کمپانیهای تجهیزات ورزشی نظیر Nike هستند. آنها با فشار به دانشجویان فعالیتهای شرکتی را تامین مالی میکنند. ما شاهد هزینه کردن پول هرچه بیشتری در تجهیزات سرمایهیی (برای مثال تجهیزات تحقیقاتی) و پرسنل اداری و کاهش پرداختها به اساتید و کلاسهای آموزشی هستیم. علاوه بر این، آنها با شرکتهای تامین غذا و شرکتهای خدماتی دیگر نظیر sodexho Marriott قرارداد بستهاند که کارگران با دستمزدی بسیار پایین اجیر کرده و اغلب از نیروی کار مهاجر استفاده میکنند. همچنین خود دانشگاهها نیز در قالب استفاده از دانشجویان فارغالتحصیلی که در اغلب دانشکدهها در کلاسها مشغول تدریس هستند و به ازای کار زیاد حقالتدریس بسیار اندک دریافت میکنند به نوعی از کار بیگاری منتفع میشوند. به این ترتیب دانشجویان در برابر چشم خود تضاد آشکار میان وعدههای سرمایهداری و واقعیت آن را میبینند.
کالجها در مورد بیپیرایه بودن ماموریت آکادمیک خود داد سخن میدهند در حالی که در عمل به گونهیی دیگر رفتار میکنند.
در واکنش به تمام این مشکلات در دانشگاهها و در برخی سازمانهای فراگیر ملی دانشجویان در قالب گروهها شروع به سازماندهی خود کردند تا موسسات آموزشی خود را وادار کنند: 1- خرید پوشاک تولیدشده در بیگارگاهها را متوقف کنند 2- فروش خود (موسسات آموزشی و دانشگاهها) را به شرکتها متوقف کنند 3- اتحادیههای دانشجویان فارغالتحصیل را به رسمیت بشناسند، یا همکاری با موسسات آذوقهرسان مخالف فعالیت اتحادیههای کارگری را متوقف کنند یا آنها را مجبور کنند که اتحادیهها را به رسمیت بشناسند و 4- دانشکدهها و دانشگاهها باید فعالیتهای ضداتحادیهیی خود را به هنگام تشکیل اتحادیه از سوی خدمتکاران، کارگران کافهتریا و دیگر پرسنل متوقف کنند.
فدرستون بخش اعظم کتاب خود را به جنبش دانشجویان ایالات متحده بر ضدبیگارگاهها که رسماً در 1998 شکل گرفت و به الگویی نوین برای جنبش دانشجویی بدل شد اختصاص داده است. این کتاب پیشینه تشکیل گروه، موفقیتهای اولیه آن، رشد آگاهی و مبارزه با شرکتی شدن دانشگاهها، عکسالعملهای سیاسی و مهمتر از همه تاثیر واقعی جنبش بر شیوه کسب و کار شرکتهای آمریکایی را در برمیگیرد.