علی اکبر عبدالرشیدی
عدهای بر این باورند که با فروپاشی اتحاد شوروی در سال 1990طومار کمونیسم هم در هم پیچیده شده است. فرانسیس فوکویاما نظریهپرداز ژاپنیتبار آمریکایی بعد از پایین آمدن پرچم داس و چکش از فراز کرملین در آغاز سال 1990 تا آن جا پیش رفت که پایان حیات اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را معادل «پایان تاریخ» خواند.
اما هستند کسانی که مدعیاند با ادامه حضور نظامهایی با نام یا ظاهر کمونیستی در کشوری مثل چین، هر چند رنگ باخته و هر چند دگردیسی شده، و کشورهای در حال توسعهای مثل کوبا، آنگولا و مانند آن، کمونیسم هنوز رمقی دارد، هر چند کم تاثیر.
افرادی هم هستند که معتقدند کمونیسم در حال بازسازی فکری و ساختاری است و ممکن است دوباره در شکلی جدید ظهور کند. همین آقای فوکویاما در کمتر از ده سال بعد از ارائه نظریه «پایان تاریخ» به اشتباه خود پی برد و از قضاوت زود هنگامی که در مورد پایان تاریخ کرده بود، تبری جست.
نگاهی به تاریخ اخیر نشان میدهد که سرنوشت اندیشههای سیاسی ـ اجتماعی از یک سو و مصداقهای عملی آنها از سوی دیگر، گاه متفاوت بوده است. با نابودی رایش سوم در آلمان در سال 1945 اندیشه نازیسم نابود نشد. این اندیشه در قالبهای جدیدی در بین اروپاییان به حیات خود ادامه داد، هر چند نامیدیگر از جمله نئوفاشیسم یافت. اعمال قوانین شدید برای جلوگیری از بروز عملی دوباره نازیسم یا نئونازیسم هم نتوانست مانع از ادامه حضور آن در فکر و باور بسیاری از جوانان اروپایی شود.
بر فاشیسم هم همین رفت. کشته شدن بنیتو موسولینی و همه یاران طراز اولش در سال 1945 مانع از ادامه حیات فاشیسم نشد. فالانژیسم و نئوفاشیسم اشکال خیلی آشنا و نشانداری از فاشیسم بودند. اما به نظر میرسد که تفکر فاشیسم هنوز در بخشی از اروپا به عنوان یک رویه فکری زنده باقی مانده و در برخی از جوامع امروزی شکلی بومیهم یافته است. فراموش نکردهایم که در خود ایتالیا و در قلب اروپا مردی چون سیلویو برلوسکونی در اوایل قرن بیست و یکم میلادی به عنوان یک دولتمرد ارشد ایتالیایی از فاشیسم و موسولینی به نیکی یاد کرد.
نگاهی به گذشته تاریخ هم همین نکته را ثابت میکند که بین اندیشه و مصداق آن اندیشه یعنی نظام سیاسی ـ اجتماعی مبتنی بر آن اندیشه بعضا تفاوت وجود داشته است. اغلب حکومتهای سرنوشتساز تاریخ بر اندیشه فلاسفه و متفکران استوار بودهاند. اما با نابودی آن حکومتها الزاما اندیشه متفکران و اندیشهوران موجد آن حکومت از بین نرفته و حتی قرنها به حیات خود ادامه داده است.
به کمونیسم بازگردیم که بدوا بر پایه اندیشههای فلسفی برخاسته از فرضیههای ویلهلم فردریش هگل (1770ـ1831) شکل گرفت. کارل مارکس (1818ـ1883) نظریاتی مطرح کرد که در مقطعی از تاریخ به دست لنین در قالب یک نظام سیاسی ـ اجتماعی در روسیه و به صورت یک انقلاب (1903ـ1917) بروز کرد. این اندیشه در کشورهای دیگر با قالب و هویتی متفاوت از روسیه پذیرفته شد. عدهای ریشههای مارکسیسم را در خیزش رنسانس و در انقلاب فرانسه هم جستوجو میکنند. به نظر این تحلیلگران، کمونیستها کوشیدند برای تحقق موثرتر شعارهای آزادی و برابری انقلاب فرانسه راه تازهای را پیشنهاد دهند. نتیجه این که در تکوین و تکامل کمونیسم، لشگری از متفکران و دولتمردان دخالت داشتهاند.
حکومت کمونیستی در قرن بیستم میلادی در روسیه، چین و سپس در جمهوریهای اقماری مسکو پا گرفت. اکثر کشورهای غیرمتعهد که در نیمه دوم قرن بیستم میکوشیدند از وابستگی به هر دو ابر قدرت شرق و غرب دوری گزینند، به نوعی تحت تاثیر ادبیات کمونیسم قرار داشتند. مارشال تیتو، قوام نکرومه و سوکارنو تنها نمونههایی از رهبران این کشورها هستند. تیتوئیسم در مقاطعی عین کمونیسم بوده است. حکومت کمونیستی سرانجام پس از هفتاد سال در کرملین به خاک سپرده شد. اما سؤال مهمی که هنوز مطرح است این است که آیا اندیشههایی هم که در طول یک قرن موجب استقرار حکومت کمونیستی در مسکو و در نیمی از جهان شد، دفن شده است؟
امروز در این مورد تردیدهایی ابراز میشود. کمونیستها از اواخر قرن نوزدهم نقش بسیار مهمی در ایجاد یک «ادبیات سیاسی» عمیق در جهان داشتند. این ادبیات واژگان خاص خود را داشت و آن چنان پر نفوذ بود که اکثر مکاتب سیاسی و اجتماعی هم عصر خود را تحت تاثیر قرار داد. بر پژوهشگران است که میزان این نفوذ را ارزیابی و محاسبه کنند. اما به نظر میرسد که احزاب «مترقی!» در غرب دیرگاهی است که از ادبیات کمونیسم برای ادامه حضور خود در صحنههای سیاسی و اجتماعی بهره میگیرند.
عجیب است که فاشیسم به عنوان دشمن قسم خورده کمونیسم در طول حیات اجرایی خود در ایتالیا از 1914 تا 1945 به گونهای پیش رفت که از نیمه راه در عین تکفیر کمونیسم، ادبیات کمونیستی را پذیرفت و با همان ادبیات به جنگ با کمونیسم ادامه داد. بعد از فروپاشی فاشیسم در ایتالیا، کمونیستهای این کشور که خود را قربانی درجه اول فاشیسم معرفی کرده بودند، صاحب چنان قرب و عزتی شدند که در مراسم تشییع جنازه سرشناسان کمونیست این کشور، بلندپایهترین مقامات واتیکان هم در صف اول حضور مییافتند.
روشنفکران غرب در طول قرن بیستم، به شدت تحت تاثیر ادبیات کمونیستی بودند و اغلب راهکارهای عملی آنها که برای اداره جامعه خود ارائه میکردند، مشحون از اندیشههای کمونیستی بود. این تاثیر در کشورهای در حال توسعه یا جهان سوم بسیار بیشتر بود. در این کشورها کمونیسم گاه به عنوان تنها راه مقابله با «استعمار و امپریالیسم»، ملجاء روشنفکران این کشورها بود.
شدت این تاثیر تا آنجا بود که حتی جنبشهای غیرکمونیستی برای ادامه حضور خود در صحنه، چارهای جز پذیرفتن «ادبیات سیاسی» کمونیستی و بسیاری از مولفههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کمونیستی نمیدیدند و حتی مجبور بودند برای خارج کردن کمونیستها از صحنه، شعارهای کمونیستی را تندتر از کمونیستها بر زبان جاری کنند و از آنها پیشی هم بگیرند.
نگاهی به عملکرد احزاب محافظهکار در کشورهای مختلف اروپایی مثل انگلیس نشان میدهد که این احزاب در پایان قرن بیستم، بخش مهمی از راهکارهای کمونیستی را به عنوان مانیفست خود ارائه میدادند. «هارولد مک میلان» نخستوزیر اسبق انگلستان و پدر خوانده محافظه کاران مشهور امروزی، در دوران جنگ سرد گفته بود که برای مبارزه با کمونیسم باید زمینه محبوبیت کمونیسم را از بین برد.
به نظر مک میلان، خلع سلاح کردن کمونیستها از طریق محقق کردن برخی از آرمانهای کمونیستی و راضی کردن طبقه زحمتکش ممکن بود. اگر آرمانهای کمونیستی در یک جامعه سرمایهداری به دست محافظه کاران محقق میشد، برای کمونیستها چه زمینهای برای رشد باقی میماند؟
امروز در مراکز علمی و پژوهشی غرب، نغمههایی جدی مطرح است که «اندیشههای کارل مارکس هنوز پایا و ارزنده است و اندیشههای مارکس با مارکسیسم تفاوت داد». به اعتقاد این روشنفکران، کمونیسم اتحاد شوروی آن نبود که مارکس توصیه کرده بود و باید توصیههای مارکس را دوباره محک زد.
در حقیقت این سخن از آن بدنه روشنفکری غرب است که اغلب ارکان فکری را در این بخش از جهان در کنترل گرفته است.
امروز مخالفت با «امپریالیسم» در داخل خود جامعه امپریالیستی هم دیده میشود. برخی بحثها مثل دینزدایی، اتحاد «خلقها» و وحدت در اروپا و سپس در آفریقا، و بسیاری اندیشههای روز در غرب، اندیشههای آشنای کمونیستی هم بودهاند؛ والا محافظه کاران کجا و سر سازش با دیگر «خلق»ها کجا!
مگر در قرن نوزدهم باور کردنی بود سیاهپوستی در آمریکا یا انگلیس بر مسند سیاست یا قضاوت بنشیند یا زرد پوستی به جمع میلیونرهای غرب بپیوندد و قص علی هذا؟ بسیاری برآنند که این مولفهها و بسیاری فرآوردههای تمدنی دیگر، همه میراث نفوذ کمونیسم و حاصل اشاعه ادبیات کمونیستی در غرب بوده است.
در دائرهالمعارفها در تعریف کمونیسم آمده است که: «کمونیسم عقیدهای است که میکوشد یک سازمان اجتماعی بیطبقه و عاری از حاکمیت را مبتنی بر مالکیت عمومی ابزار تولید ایجاد کند.» اگر به چهارسوی جهان امروز نگاهی بیندازیم، میبینیم که چقدر از این شعار حتی بدون حضور حکومتهای کمونیستی محقق شده است.
منتقدان کمونیسم از دیرباز معتقد بودند که این عقیده نیز مثل بسیاری از عقاید مشهور دیگر، اروپایی بوده و الزاماً در سرزمینهای دیگری خارج از اروپا قابل تحقق نبوده و امکان اجرا نداشته است. همانگونه که عدهای دموکراسی را برای افریقا غریبه و نامتناسب میدانند، ناسازگار بودن اندیشه و باور کمونیستی با مولفههای اجتماعی کشورهای آسیایی، آمریکای لاتین یا آفریقا هم از سوی کسان دیگری تصریح میشود.
برخی جامعهشناسان اصرار دارند تنها به این دلیل که عصر حکومت کمونیستی شوراها در مسکو به سر آمده، نباید خطر کمونیسم را پایان یافته دانست. خطر نفوذ ناخواسته و مجدد اندیشههای کمونیستی در ذهن روشنفکران و استفاده از ادبیات کمونیستی در بین آنها هنوز وجود دارد. هر آنچه که بر روسیه گذشته، توجیه کننده این نیست که تحلیل و نقد کمونیسم هم فراموش شود؛ میراث کمونیسم هنوز از جوامع بشری ریشهکن نشده است. شاید با دقتنظر بتوان صحت یا سقم این ادعاها را ثابت کرد.