تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۷ - ۱۲:۱۱  ، 
کد خبر : ۳۴۴۱۵
به مناسبت 14 مرداد، سالروز صدور فرمان مشروطیت و با نگاهی به نقش روحانیت در جنبش مشروطه

هر کسی از ظن خود شد یار مشروطه!


فرهاد دیناروند

اکنون 101 سال از «انقلاب مشروطیت» ایران می‌گذرد اما به راستی چه تعداد ایرانیان معنی مشروطه را می‌دانند آیا ایرانیان می‌توانند بگویند اندیشه مشروطه از کجا آمد، مشروطه چگونه برقرار شد و چگونه ناانجام ماند، آیا کسی هست که بتواند به تفاوت ایدئولوژی‌های عصر مشروطه پاسخ گوید تفاوت‌هایی که هنوز هم برای ایران و ایرانی درد است گویا دردی بی‌درمان!

در این غربت و ناآگاهی‌ها چه کسانی مقصرند حاکمان، نویسندگان، مورخان و یا...  و چرا؟

آیا اجازه هست غمگینانه بنویسم متاسفانه ما ایرانیان حافظه تاریخی خوبی نداریم و پیش‌آمدها را به سهل آب خوردنی فراموش می‌کنیم!! روزی که مشروطیت امضا شد هم روشنفکران، هم علما و نیز دربار، خواهان مشروطه بودندو روزی که لیاخوف روسی از میدان بهارستان مجلس شورای ملی را به توپ بست نیز آنان بودند. به نظر نوعی تقابل و دوگانگی در درک صحیح حوادث و تصمیم شفاف و شجاعانه در میان حاکمان و مردم همواره در طول حوادث قرن معاصر و تاکنون چون طوقی بر گردن آزادیخواهی ایرانیان سنگینی می‌نماید همان دردی که در جنبش ملی شدن صنعت نفت نیز با ملت بود، می‌توان به دردی تاریخی اشاره کرد که برای پیروزی‌ها رهبران همواره روی حداقل‌ها ائتلاف کرده‌اند بی‌آن که معنای ائتلاف را درک کرده باشند هم این که شعارها پیروز می‌شوند شعورها به جان هم می‌ریزند یا انفعال از دل آن برمی‌خیزد یا تحجر و یا استبداد و مگر انتظار است این بار همه باشند؟! متاسفانه همواره افرادی بوده‌اند که از غفلت یا سوءاستفاده استعمار، خویش را باخته‌اند و یا استعمار را ناکام نگذاشته‌اند، بوده‌اند افرادی و جریاناتی که یا علیه میراث گرانبهای ایران شوریده‌اند که حاکمیت، شرافت و استقلال ایرانی نام داشته است یا علیه آزادی، مهم نیست این همه یا به نام آزادی و یا مطامع فردی و گروهی اگر روزگاری پرسیده می‌شد:

«چطور روزی شاه سلطان حسین صفوی در پایتخت خودش به دست یک مشت دزد قافله‌زن محاصره می‌شد و به فاصله بسیار کوتاهی بعد از آن از همین مملکت مردی چون نادر برمی‌خیزد و دنیایی را از فتوحات شگفت‌انگیز خود به حیرت می‌اندازد... چگونه در موقع پس گرفتن آذربایجان فرزندان این آب و خاک هنگامی که در میدان رزم از پا در می‌آمدند و در وقت فدا کردن جان شیرین خود نام ایران را با خون خویش بر روی زمین می‌نوشتند و در همان وقت بعضی دیگر از افراد همین مملکت باعث آن تجزیه ننگین می‌شدند و از راه‌های دیگر درصدد جاسوسی و تسلیم کشور به اجانب مختلف برمی‌آمدند».

راستی چرا؛ چرا ملتی نمی‌تواند از تجارب معاصر تاریخی خود پند گیرد و هر باره از سوراخی و چند باره گزیده می‌شود... چرا نخواسته‌ایم به ملت، تاریخ و واقعیت‌های آن را بیاموزیم چرا ترس از بیان واقعیت چرا اگر کسی علیه مشروطه است را آن‌قدر اصرار داریم طرفدار مشروطه بدانیم؛ اگر کودکان و نونهالان در کتب درسی چیزی بیاموزند که در واقعیت‌ها خلاف آن را می‌آموزند و اگر هم اینان دچار انفعال و بی‌تفاوتی یا بی‌هویتی و بحران هویت شوند به راستی گناه آن متوجه کیست، پس چرا «تحریف تاریخ»؟!

این هم تناقضات و قطب‌های کاملاً متقابل در میان ملت ما وجود داشته است. اگر حق آزادی عقیده و حقوق بشری در اعلامیه معروف کورش کبیر متجلی بوده است وقتی در فرامین دینی ما آن قدر برای آزادی عقیده حرمت قایل شده‌اند این انحطاط و زبونی قرن‌ها برای ایرانیان که هنوز هم وقعی به مطالعه و درک راستی‌ها و درستی‌های گذشته خود نمی‌نهند از کجا ناشی می‌شود... چرا نسلی باید به جای پرداختن به حل مشکلات و آنجا که شکمی گرسنه دارد یا شهوتی بر زمین مانده! علیه وطن سخن بگوید... مگر نه این است که نخواسته‌ایم با هم رو راست باشیم؟ ملت و حاکمان را می‌گویم... آری «من» امروز گرسنه‌ام، حق در بسیاری موارد از «من» سلب شده است آیا اینجا مگر خاک ایران مقصر است، مگر اروپاییان و مردمان ایالات متحده آمریکا یک شبه به این درجه از رفاه، آسایش و امنیت رسیده‌اند (که آزادی‌های سیاسی را به آن درجه که مدعی آنند باور ندارم). پس چرا «من» همین که با معضلات روبرو می‌شوم به خاک ناسزا می‌گویم و به اسم دین یا به تقدیر می‌گرایم و یا به اعتبار مشی شبه‌روشنفکری به «خاک» ناسزا می‌گویم و به دنبال «انسان» می‌روم و بی‌توجه به هویت‌ها، باورها و وطن تنها می‌خواهم به انسان بیندیشم کدام انسان، از کدام مبدا، به کدام معاد پس جانفشانی‌ها، اخلاق، ایثار و این همه خلقیات انسانی برای چیست؟

به نظر می‌رسد تامل در تاریخ، آمدن‌ها و رفتن‌هایش بی‌تعصب و بی‌غرض نیازی ضروری است که ایرانی بایستی بدان بیندیشد، اگر مشروطه به درستی مطالعه شود می‌توان امروز به صراحت گفت کدام اندیشه‌ها فریب‌اند و کدام باورها خدمت، آن روز فریب جای خدمت نخواهد نشست اگر و تنها اگر...

اگر هر باره شناسنامه‌ای را سیاه کرده‌ایم و فردایش به ناسزا برخواسته‌ایم به این دلیل بوده است که همین‌ «من» بارها به ریش تاریخ، لبخندها و اشک‌هایش خندیده‌ام آری قهقهه‌هایی مستانه که از سر عار نبوده است و این یعنی بی‌احترامی و حرمت‌شکنی به ریش‌های سفیدی که در کوران تاریخ سفید شده‌اند، در جنگ‌ها و در شادمانی‌هایش...

آنچه می‌خوانید نگاهی است به علل استقرار مشروطه، پیروزی و تا شکستش و تا انفعال پارلمان ـ خانه ملت ـ یقین که پرداختن به وجوه مختلف مشروطیت در ایران مجال فراخناکی را می‌طلبد که در این مختصر تکیه اصلی و البته به اختصار بر نقش روحانیت در انقلاب مشروطیت خواهد بود و مسلماً که اگر نقش روشنفکران و حتی توجه سلطنت مظفرالدین شاهی نمی‌بود مشروطه اگر هم پیروز می‌شد بسیار دورتر رخ می‌نمود آن‌طور که همین همراهی‌ها به سقوطش نیز انجامید.

البته نکته‌ای را اذعان می‌دارم که گرچه انقلاب مشروطیت مورد تایید این قلم می‌باشد اما به دلیل بسیاری مشکلات و نارسایی‌های اجتماعی و سیاسی آن روزها، متاسفانه وحدت و یکپارچگی‌ ملی در قانون اساسی مشروطیت در بدو تاسیس نادیده گرفته می‌شد که اگر به صورتی دیگر حل نمی‌گردید، مشروطیت به نام تقلیدی کورکورانه از دنیای غرب می‌توانست شالوده تمدن چند هزار ساله ایران را فروپاشد.

بنابراین گرچه از کارآمدی‌های مشروطه در این مختصر خواهیم گفت اما همین یادآوری کوتاه گواهی است که نگارنده از تعصب‌ورزی‌های خانمان‌سوز گریزانم.

ضرورت استقرار مشروطیت

همین که نادرشاه افشار کشته شد مجد و عظمت ایران از میان رفت اما ایران باز یکی از کشورهای بزرگ آسیا به شمار می‌رفت و شاهان زندیه اگر به شکوه ایران نیفزودند اما هم از آن نکاستند لکن در زمان حکومت قاجاریه ایران بسیار ناتوان گردید ـ هر چند جایگاه آقا محمدخان قاجار را باید از سایر حکمرانان قجری مستقل دانست ـ و از بزرگی و جایگاه و عظمت آن بسیار کاست و انگیزه آن بیش از همه در ترقی و پیشرفت ملل دیگر نهفته بود. اروپا در کوتاه‌مدتی دچار تحول شده بود، تحولی که به نام انقلاب صنعتی و رنسانس اروپایی از مدت‌هایی قبل وزیدن گرفته بود و ایران از آن همه دگرگونی‌ها ناآگاه، روشنفکرانی چون میرزاملکم‌خان قبل از مشروطه به دنیای غرب رفته بودند و در بازگشت به رکود و رخوت ایرانی و ایران می‌نالیدند، می‌نوشتند و فریاد می‌زدند اما کدام گوش شنوا؟ با کدام ملت، ملتی غرق در جهالت و خرافات! شکست‌های پیاپی فتحعلی‌شاه قاجار در برابر روس‌ها، انعقاد قراردادهای ترکمن‌چای و گلستان و شکست‌های محمدشاه و ناصرالدین شاه در برابر انگلیس به ایران زیان بسیار رسانیده بود. شاهان بی‌آن که رفتار خود را دگرگون کنند می‌آمدند و می‌رفتند و مردم نیز چشم بسته و ناآگاه در زیر دست خوانین و اربابان و ملاکین روزگار می‌گذرانیدند در اواخر سلطنت ناصرالدین‌شاه اندک بیداری در میان توده‌ به وجود آمد. شاهان خود لیاقت کار نداشتند و دیگرانی چون میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام و میرزا تقی‌خان امیرکبیرها را اجازت نمی‌دادند. البته حجم مخالفت‌ها تنها از جانب سلطان نبود فی‌المثل وقتی سپهسالار تصمیم داشت امتیاز ساخت راه‌آهن را به انگلستان واگذار کند حاجی ملاعلی و سیدصالح عرب او را بی‌دین نامیدند.

آن‌طور که آوردم از جمله کسانی که در زمان ناصرالدین‌شاه دلش برای ایران می‌سوخت میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله بود از اصفهان که او نیز به چوب متحجران، تبعید و بی‌توجهی گرفتار آمد. سیدجمال‌الدین اسدآبادی هم از خودکامگی شاه به ستوه آمده بود اما تاریخ معلوم داشته است که او بیش از آن که درد «ایران» داشته باشد درد «ایران» داشته است آن‌گونه که بسیاری او را پایه‌گذار روشنفکری دینی و تئوری وحدت ملل اسلامی می‌پندارند.

آغاز بیداری اجتماعی در ایران

آنچه برشمردم شمه‌ای از تفکراتی بود که درد ترقی داشتند اما می‌توان نخستین نشانه بیداری و تحرک اجتماعی را در واقعه امتیاز توتون و تنباکو در سال 1268 مشاهده کرد. که در راس آن میرزا محمدحسین شیرازی بود که فتوایی صادر کرد و پیرو آن کشیدن چوپوق و قلیان حرام گردید و شرکت فرنگی طرف قرارداد ناچاراً با دریافت غرامتی به ابطال قرارداد مذکور از سوی ناصرالدین شاه تن در داد.

هر چند آثاری از پیشرفت مکتب‌خانه‌ها، وزارتخانه‌ها و خدمات در عصر ناصری پدیدار گشت اما سرعت آن بسیار کند بود تا این که ناصرالدین شاه، در شاه عبدالعظیم حسنی توسط میرزا رضای کرمانی به قتل رسید و فرزندش مظفرالدین شاه بر تخت سلطنت نشست.

رضایت سلطنت به محدود کردن خودکامگی!

اقرار داریم که روحیات مظفرالدین شاه در راه ادامه خدمات با سلف خویش بسیار متفاوت بوده است، او میرزاعلی خان امین‌الدوله را از تبریز به تهران آورد و سررشته امور را به دستان او سپرد، شاه در گفت‌وگویی با امین‌الدوله می‌گوید: «سلطنت ایران برحسب شأن و مقام و به مقتضای وقت و زمان بسیار عقب افتاد. و خیلی باید جهد و کوشش کرد تا به همسایگان... برسیم، لذا تعویق در اجرای اصلاحات و تامل در کارها ابداً روا نیست... باید دو اسبه تاخت تا به منزل رسید... جناب امین‌الدوله ما خود سبب تعلل و تامل شما را در اجرای اصلاحات می‌دانیم که به ملاحظات اختیارات مطلقه ماست، این نکته را خودمان کاملاً می‌دانسته‌ایم و هرگاه رضا به محدودیت خود نبودیم چنین تکلیفی را به شما نمی‌نمودیم. شما را با کمال اطمینان امر می‌نمایم که با قوت قلب و استقامت رای به اصلاحات لازمه ولو آن که منافی با اختیارات مطلقه ما باشد سریعاً و عاجلاً بپردازید و بعد هیچ عذری پذیرفته نخواهد بود، ترتیب اصلاحات را بدهید، به حضور آورده، امضا نمایم.»

نخستین مخالفت‌ها با مشروطه‌خواهی

آن روزها حاج شیخ محسن‌خان مشیرالدوله به مظفرالدین شاه نامه نوشت که: «این نسبت جز این که امین‌الدوله در خیال است استقلال سلطنت را مضمحل نماید». تاریخ به یاد می‌آورد که افرادی قرآن بر دست گرفتند و نزد شاه به گریه و زاری افتادند تا او امین‌الدوله را بردارد! مجموعه از شرایط و از جمله موارد آمده باعث گردید تا در سال 1278 امین‌الدوله برکنار شود پس از او امین‌السلطان (اتابک) به تهران آمد، امین‌السلطان وامی به مبلغ 22 میلیون و نیم در ازای گرو گذاشتن گمرکات شمالی با سود 5 درصدی و برای مدت 75 سال از روس گرفت به این بهانه که بند اهواز را ببندد و برای شهر قزوین آب‌رسانی کند اما وام را به فرنگ بردند، خرج کردند و با دستان تهی بازگشتند. در سال 1280 دیگر باره وامی از روسیه دریافت شد تا به پشتوانه آن از جلفا تا تبریز را راه شوسه بکشند و آن را تا قزوین و تهران ادامه بدهند اما شاه و وزیران با آن سرمایه به فرنگ رفتند و پول را دیگر باره هزینه نمودند.

در تهران طباطبایی و شیخ فضل‌الله از مجتهدان بنام با اتابک نیز مخالفت کردند و در نجف ملامحمد کاظم خراسانی و حاجی میرزا حسین تهرانی نیز به مخالفت برخاستند.

مجموعه‌ای از ناخشنودی‌ها و از جمله موارد فوق به برکناری اتابک انجامید و عین‌الدوله به جای او منصوب شد.

عین‌الدوله جمعی از طلبه‌ها را دستگیر، سوار بر گاری کرد و پس از عبور دادن از خیابان‌های تهران به لشکرگاه در بیرون شهر برد، آنها را چوب زد و هر هفت تن از به زنجیری بست و روانه اردبیل نمود. واقعیت آن است که روحانیت در نگاه مردم دارای ارزش و شکوه معنوی بودند بنابراین چنین برخوردی بر همه گران آمد وقتی عین‌الدوله در پاسخ نامه آیت‌الله بهبهانی نوشت من آنان را به پاس دلخواه آقا نگرفتم که او سپاسمند باشد بهبهانی خشمگین شد. به پیوست آن اندیشه‌ای حاکم شد که در آن «قانون» را مطالبه می‌کرد تا کشور و زندگی بر مبنای آن به پیش رود. برای خدمت سلطان به مردم مدارس گسترش یافت و روزنامه‌ها فراوان‌تر شدند از جمله اختر، حکمت، قانون، حبل‌المتین، تربیت، ثریا و...

وقتی روزنامه حبل‌المتین نوشت که «حکومت مشروعه»، ثریا پاسخ داد: «در پادشاهی که از تمام سلاطین سلف و اعدل از ملوک دادگستر جهان است، خرافات و ترهات سلطنت مشروعه و غیرمشروعه چرا می‌بافی و هر آهنگر و عمله و بقال را محق در تدقیقات امور دولت می‌شماری... این سخنان مشابه کلام جن‌زدگان است چه سود بخشد... این بوالفضولی‌های مردود از سیدجمال معهود است تو سیدجلال بی‌جمال چه می‌گویی؟»

تلاش‌های مشروطه‌خواهی آنطور که آغاز شده بود ادامه یافت در یکی از ایام وقتی به دستور عین‌الدوله حاجی سیدهاشم قندفروش و پسرش را کتک زدند مردم با تبعیت از طباطبایی و بهبهانی به مسجد شاه ریختند و به اعتراض پرداختند. در واقعه‌ای دیگر وقتی سیدجمال‌الدین اصفهانی به منبر رفت و گفت: «اعلیحضرت شاهنشاه اگر مسلمان است با علمای اعلام همراهی خواهد فرمود...» امام جمعه نگذاشت و فریاد زد: «ای سید بی‌دین، ای لامذهب، بی‌احترامی به شاه کردی» در این واقعه عین‌الدوله خود را پیروز دانست پیرو آن جمعی از علما از جمله بهبهانی، طباطبایی، شیخ مرتضی، سیدجمال‌الدین افجه‌ای و... به عبدالعظیم رفتند.

یادآوری می‌شود در این ایام بود که امام ‌جمعه داماد شاه گردید.‌

از عدالتخانه تا مجلس شورا

متحصنین برای بازگشت شروطی گذاشتند که از جمله بنیاد «عدالتخانه» و «روان گردیدن قانون اسلام به همگی کشور» بود، شاه به عین‌الدوله گفت: «البته مقاصد آقایان را اجرا دارید و آنها را تا فردا بیاورید به شهر والا من خودم می‌روم و آنها را می‌آورم».

مظفرالدین شاه در جواب انعکاس مطالبات متحصنین توسط عین‌الدوله به شاه می‌نویسد: «ترتیب و تاسیس عدالتخانه دولتی... از هر مقصود واجب‌تر است و... مقرر می‌فرماییم برای اجرای نیت مقدس معدلت اسلامیه... باید در تمام ممالک محروسه ایران عاجلا دایر شود» نشریات اروپایی داستان «عدالتخانه» را به نام دارالشوری و پارلمان انعکاس دادند و گفتند که شاه ایران به مردم آزادی داده است.

طباطبایی به عین‌الدوله گفت: «کاری کنید که نام نیکی از شما در جهان بماند و در تاریخ بنویسند بنیادگذار مجلس و عدالتخانه، عین‌الدوله بوده و از تو این یادگار در ایران بماند.»

پس از این واقعه سیدجمال واعظ در راه رفتن به قم که به فشار عین‌الدوله صورت گرفت گفت: «همه مقصود ما فقط این است که شاه مجلس شورا بدهد» بهبهانی گفت: «این لفظ هنوز زود است و بر زبان نیاوردید، امروز به همان لفظ عدالتخانه اکتفا کنید تا وقتش برسد»، عین‌الدوله تلاش بسیاری کرد تا میان بهبهانی و طباطبایی جدایی افکند اما نتوانست تا این که سال 1285 فرا رسید، تاریخ نقل می‌کند که در پایان فروردین 1285 عین‌الدوله، سیدطباطبایی را به منزل خود دعوت می‌کند و آنجا قرآن می‌آورد و سوگند می‌خورد که «من با مقصود شما حاضرم و قول می‌دهم که به همین زودی مجلس تشکیل گردد من خیال شما را مقدس می‌شمارم...».

سنگ‌اندازی‌ها پیش پای مشروطه‌خواهی

عین‌الدوله اردیبهشت‌ماه 1285 نشستی را در باغشاه برپا کرد که عدالتخانه اجرا شود یا این که روحانیون را ناامید گردانیم و با نیروی دولتی پاسخ دهیم. امیربهادر وزیر دربار گفت «چنین نیست برای دولت آن بهتر است که دستخط به کار بسته شود چرا اگر عدالتخانه برپا گردد باید پسر پادشاه با پسر یک میوه‌فروش یکسان گردد».

احتشام‌السلطنه گفت: جناب وزیر دربار دیگر بس است... ستم تا چند؟ عین‌الدوله ختم مجلس را اعلام کرد تا از پادشاه مشورت بگیرد. خبر آن جلسه به شهر رسید و طباطبایی به عین‌الدوله نامه نوشت که: «کو آن همه راز و عهد و پیمان... اصلاح تمام اینها منحصر است به تاسیس مجلس و اتحاد دولت و ملت و رجال دولت با علماء... چه شد قرآن... چه عهد ما برای این کار یعنی تاسیس مجلس بود... اقدام نفرمودید یک تنه اقدام می‌کنم... عاجزانه التماس می‌کنم این کار را انجام دهید...» طباطبایی پس از آن به شاه نامه می‌نویسد که:

«... اعلیحضرت مملکت خراب و رعیت پریشان است... اعلیحضرتا تمام این مفاسد را مجلس عدالت یعنی انجمنی مرکب از تمام اصناف مردم باشند... فواید این مجلس را اعلیحضرت بهتر می‌داند... مجلس اگر باشد این ظلم‌ها رفع می‌گردد... خرابی‌ها آباد خواهد شد... در زاویه حضرت عبدالعظیم سی روز با کمال سختی می‌گذرانیدیم تا دستخط همایونی در تاسیس مجلس مقصود صادر شد... و به انتظار انجام مضمون دستخط مبارک روز می‌گذرانیم اثری ظاهر نشد همه را به طفره گذرانیده بلکه می‌گویند این کار نخواهد شد و تاسیس مجلس منافی سلطنت است می‌دانند سلطنت صحیح بی‌زوال با بودن مجلس است، بی‌مجلس سلطنت بی‌معنی و در معرض زوال است»

مظفرالدین شاه چنین پاسخ می‌گوید: «جناب آقا سیدمحمد مجتهد نامه شما را خواندم به اتابک می‌سپارم که خواست‌های شما را به انجام رساند...»

تلاش‌های عین‌الدوله در مخالفت با برقراری مشروطه ادامه یافت تا این که به خشونت‌های بیشتری دامن می‌زد در چنین اوضاعی طباطبایی به منبر رفت و گفت: «می‌گویند ما شاه نمی‌خواهیم، ما مشروطه‌طلب و جمهوری‌خواه هستیم... مردم که یاغی دولت نمی‌باشند یک کلمه عدل که این همه داد و فریاد و صدمه ندارد... ما اجرای قانون اسلام را می‌خواهیم... ما مجلس می‌خواهیم» برای پاسخ به درخواست طباطبایی، عین‌الدوله، ناصرالملک را احضار و جوابیه‌ای را به شرح زیر تنظیم و برای طباطبایی ارسال داشت:

کبک نشدیم؛ کلاغی هم از یادمان رفت!

«امروز تقاضای مجلس... و اصرار در ایجاد قانون مساوات و دم زدن از حریت و عدالت کامله... در ایران همان حکایت تازیانه زدن و بران شتر چپانیدن است... این حرف‌ها که در همه جای دنیا عصاره سعادت و شرافت و افتخار است، به عقیده بنده در ایران امروز مایه هرج و مرج و خرابی وزارت و عدم امنیت و هزاران مفاسد دیگر خواهد بود زیرا که برای استقرار و اجرای ترتیبات جدیده، هنوز علم و استعداد نداریم، کبک نشدیم، کلاغی هم از یادمان رفت و... به راستی سنگ به سینه می‌زنید یک‌صد نفر نمی‌توانید پیدا کنید پس چه فریاد می‌‌زنید والله عالم نیاز داریم، بالله عالم نیاز داریم، بقران عالم لازم داریم، به پیغمبر عالم لازم داریم، به مرتضی علی عالم لازم داریم به اسلام به کعبه به دین به مذهب عالم لازم داریم، عالم لازم داریم عالم لازم داریم...!»

تحصن دوم راه را بر مشروطه هموار کرد

در این روزها نیروهای امنیتی سیدعبدالحمید ـ طلبه جوانی ـ را کشتند و علمایی خون او را به سر مالیدند و بدین صورت شورشی در شهر بر پا گردید ـ شیخ فضل‌الله اینجا بار دیگر علماء را همراهی کرد ـ طباطبایی در مراسم آن جوان گفت: «اگر عدالتخانه را برپا نمودیم دیگر عین‌الدوله داخل آدمی نیست» و بهبهانی نیز بر منبر رفت و فریاد زد «این سینه من، کجاست آن که بزند؟ شهادت و کشته شدن ارث ماست».

در این زمان است که روحانیون پیشنهاد می‌کنند یا عدالتخانه را برپا کنید یا ما را بکشید یا اجازه دهید تا از شهر بیرون رویم. بدین صورت آیت‌الله بهبهانی و طباطبایی به سمت قم حرکت می‌کنند و پس از دو روز آیت‌الله فضل‌الله نوری در حمایت از ایشان در منطقه کهریزک تهران به آنان می‌پیوندد و در پایان تیرماه 1285 به قم می‌رسند و متحصن می‌شوند. عنوان «مشروطه» در این ایام بر زبان‌ها جاری شد.

به دنبال خروج روحانیت از تهران مردم به خشم می‌آیند و به باغ سفارت انگلستان ـ قلهک ـ می‌روند و آنجا متحصن می‌‌شوند، شمار متحصنین را تا 14 هزار نفر ذکر کرده‌اند.

عین‌الدوله استدلال می‌آورد چون در عثمانی (ترکیه) ملت مشروطه می‌خواهد و آنها هم نمی‌دهد پسندیده نیست ما در ایران مشروطه اعلام کنیم و از سویی دیگر مشروطه بدهیم فردا «جمهوری» را نیز خواهند خواست.

متحصنین در سفارت انگلستان نیز آغاز عدالتخانه، بازگشت علماء به تهران و امنیت مملکت را خواستار بودند. به علاوه این که مشروطه و پارلمان را درخواست می‌کردند. مجموعه اعتراضات و تحرکات فوق‌الذکر، مظفرالدین شاه را بر آن داشت تا عین‌الدوله را برکنار و مشیرالدوله را به جانشینی او برگزیند.

صدور فرمان مشروطیت

بالاخره روز 13 مردادماه 1285 فرمان مشروطه در پاسخ به متحصنین و به قرار زیر با امضای مظفرالدین شاه صادر گردید:

«از آنجا که حضرت باریتعالی جل شأنه سردسته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را به کف کفایت ما سپرده... چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین... در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود... و به اصلاحات لازم امور مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس نماید...»

شاه در نامه دومی ابهامات فرمان فوق را مرتفع ساخت، بدین‌سان مشروطه در ایران پدید آمد و دقیقاً مخالفت با استقرار مشروطه از همین زمان توسط درباریان و تندروی برخی روشنفکران صورت پذیرفت. مظفرالدین شاه روز 18 دی 1285 فوت شد و بلافاصله محمدعلی میرزا (محمدعلی شاه) به جانشینی او برگزیده شد.

هر کسی از ظن خود شد یار من!

تردیدی نیست که مشروطه با حداقل شناخت به وجود آمد و فلسفه سیاسی مشروطه را با این که در دنیای مترقی غرب پس از رنسانس بایستی جستجو کرد اما از آغاز استقرار مشروطه و تاکنون بسیاری خواسته‌اند فلسفه‌های دیگری برای آن مطرح سازند باید اذعان داشت که درک درستی از مشروطه وجود نداشت و هر کسی از ظن خود یار مشروطه شده بود، در حقیقت ائتلاف مشروطه‌خواهان حول هدف تاسیس مجلس شورای ملی روی حداقل محدود کردن اختیارات شاه بود و لاغیر و همین که در مجلس اول مباحث تصویب قانون اساسی مطرح گردید مشروطه‌خواهانی به مخالفت صریح برخاستند.

گروهی به قصد این که مشروطه موجبات پیاده شدن «شریعت» را تسهیل می‌نماید مشروطه‌خواه شده بودند و به محض حضور در مجلس ابتدا «مشروطه مشروعه» را مطرح و سپس یکسره به مخالفت با آن برخاستند و از ایالات و ولایات طومار مخالفت علیه آن امضا می‌گرفتند و فتوای حرام بودن مشروطه را صادر کردند به عبارتی در میان خود علماء مشروطه‌خواه تفاسیر مختلفی پیرامون فلسفه سیاسی مشروطه و دامنه حضور دین در سیاست وجود داشت.

گروهی عقیده داشتند حال که صاحب شریعت، امام زمان غایب است اجرای شریعت ممکن نیست و بهتر است برای جلوگیری از خودکامگی و ستمگری حکومت، قانونی در این میان باشد و عقلای امت مجلسی بر پای دارند و براساس چنین باوری بود که مشروطه‌ای منهای مشروعه می‌خواستند.

مخالفان و موافقان مشروطه

در میان علمای آن روز شیخ فضل‌الله، حاجی میرزا ابوطالب زنجانی، سیدعلی یزدی، ملامحمد آملی، شیخ عیسی چاله میدانی، سلطان‌العلماء طهرانی، آقا سید محمدولد، ملامحمد پیشنماز و... مشروعه‌خواه بودند و آن‌طور که گذشت اگر دیروزی مشروطه‌خواه شده بودند صرفاً برای این مقصد بود.

اما از علمای مشروطه‌خواه می‌توان به شیخ هادی نجم‌آبادی، ملاعبدالرسول کاشانی (رساله انصافیه)، حاج شیخ اسدالله مسلمانی (رساله مسلک‌الامام فی سلامه الاسلام)، طباطبایی، بهبهانی، علامه امینی (رساله تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله)... را نام برد.

علمای مشروطه‌طلب حفظ اسلام و اجرای قوانین اسلامی را متوقف به استمرار نظام مشروطیت می‌دانستند ولی در نگاه مشروعه‌طلبان و در راس آن شیخ فضل‌الله نوری خطر مشروطیت برای اسلام بالاتر از خطر سلطنت است ضمن این که نباید نادیده گرفت که وجود برخی مواد قانونی نیز بهانه کافی را در اختیار مشروعه‌خواهان قرار می‌داد.

مجموعه اختلافات ایدئولوژیک میان نمایندگان دوره اول مجلس شورای ملی سبب گردید کفه ترازو به سود سلطنت و علیه مشروطه سنگین‌تر شود و با وجودی که محمدعلی شاه و نمایندگان مجلس شورای ملی پشت قرآنی را نوشتند و تعهد دادند که شاه علیه مجلس و مجلس علیه سلطنت اقدامی ننماید اما پس از کوتاه‌مدتی محمدعلی شاه مجلس را به نقض آن سوگند و تعهد متهم کرده با سفارت روس هم داستان شده تا مجلس را برچیند. به همین مناسبت روز 14 خرداد 1286 شاه از تهران بیرون آمد در حالی که لیاخوف روسی او را همراهی می‌کرد و به باغشاه رفت. و نهایتاً خرداد 1287 در کشاکش آزادیخواهی و خودکامگی و اختلافات نمایندگان مجلس، جنگ و خونریزی رخ داد و مجلس به توپ بسته شده و از پای درآمد.

محمدعلی شاه پس از سرکوب مجلس و 5 ماه پس از آن ماجراها مجلسی را به نام «بر وفق شروع انور» افتتاح کرد و مجلس شورای کبرای دولتی تشکیل داد.

سرانجام مشروطیت

در سال 1287 مشروطه‌خواهان توانستند نیروهای بریگارد را شکست دهند و محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کنند، شاه به روسیه فرار کرد و بدین‌ترتیب فرزندش احمدشاه به قدرت رسید، در سال 1289 محمدعلی شاه تلاش داشت تا با کمک‌ نیروهای روسی به تهران وارد و قدرت را مجدداً تسخیر نماید که دیگر باره ناکام ماند می‌توان اقرار کرد مجلس شورای ملی تا پایان حکومت قجری عملاً فاقد عملکرد مشهودی بود تا این که در سال 1299 کودتاچیان به رهبری رضاخان به تهران حمله کردند، شهر را به تصرف درآوردند، سیدضیاءالدین طباطبایی به مقام نخست‌وزیری رسید و رضاخان وزارت جنگ را عهده‌دار گردید. رضاخان در 1301 به مقام نخست‌وزیری رسید و احمدشاه بلافاصله به اروپا رفت. رضاخان تصمیم داشت به تبعیت از مصطفی کمال ـ آتاتورک رئیس‌جمهور ترکیه ـ در ایران حکومت جمهوری اعلام نماید اما چون مقبول نیفتاد سرانجام مجلس شورای ملی روز 10 آذر 1303، احمدشاه را رسماً از مقام سلطنت خلع و رضاخان را به جانشینی او برگزید تا در 4 اردیبهشت 1304 تاج‌گذاری نماید به این صورت «مجلس شورای ملی» سلطنت را از خاندان قاجاری به خاندان پهلوی انتقال داد. در زمان رضاخان مجلس شورای ملی تحت سلطه شاه قرار گرفت ولی منحل نگردید، مجلس شورای ملی به نام قانون اساسی مشروطیت تا روز 22 بهمن 1357 که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید همچنان برجا بود. لازم به ذکر است که مجلس سنا در کنار مجلس شورای ملی پس از حادثه ترور نافرجام محمدرضا پهلوی در سال 1327 تاسیس گردید.

نتیجه پایانی

در پایان می‌توان گفت چالش میان مشروطه‌خواهان و مشروعه‌طلبان در قرن معاصر بخش عمده‌ای از پتانسیل و انرژی جامعه ایران را معطوف به خود نموده، هزینه کرده است و اگر این روزها اعلام می‌شود که برخی مجلس را تنها به عنوان بازوی مشورتی قبول دارند تاییدی بر مدعای فوق است. اگر مشروطه قدرت سلطنت را محدود می‌کرد اما «جمهوریت»، سلطنت را برانداخت تا نقش شهروندان را در اداره جامعه نظم جدیدی بخشد اما متاسفانه وجود تفاسیری محدودکننده پیرامون «جمهوریت» و حول مشروعیت و با مقبولیت آن هنوز باعث پاره‌ای نگرانی‌ها شده است.

به طور خلاصه می‌توان گفت جریاناتی فکری در قالب‌های ملی‌گرایی، دینداری، روشنفکری و نهایتاً روشنفکری دینی در یکصدساله اخیر ایران ظهور نموده‌اند که همواره در مباحث ایدئولوژیک دچار چالش و تقابل بوده‌اند به طوری که مبحث رابطه «دین و آزادی» هنوز جای طرح دارد و می‌توان اقرار کرد که این رشته سر دراز دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات