محسن جوادی
1- حقوق بشر به معنای حقوقی است که در دوران جدید و تا حد زیادی بر اساس فهم مستقل عقلی آدمی مورد شناسایی و تصدیق قرار گرفته و در اعلامیههای مختلفی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر مورد اشاره قرار گرفته است. مهمترین این حقوق عبارت است از حق حیات، آزادی و ...
2- دین به معنای مجموعهای از آموزههای عقیدتی و نیز عملی است که در قالب متون مقدسی از ناحیه خداوند و به واسطه پیامبران در اختیار آدمی قرار گرفته است. بخش مهمی از این آموزهها و تعالیم در قالب اوامر و نواهی است که در علم فقه مورد بازشناسی و بحث قرار میگیرد. اگر چه حجم فقه در ادیان مختلف متفاوت است اما ادیان ابراهیمی عموما به مقدار قابل اعتنایی واجد آن هستند. برخلاف مثلا اعلامیه حقوق بشر که به استناد عقل خود بنیاد آدمی مکشوف شده است. حقوق و تکالیفی که در فقه مورد شناسایی و قبول است عموما ریشه در وحی و آموزههای وحیانی دارد. برخی از این حقوق و تکالیف بالصراحه و برخی به صورت ضمنی در متون دینی مورد اشاره قرار گرفته است که فقها در فرایند اجتهاد آنها را بازشناسی میکنند.
3- عدالت در معنای اولیه اخلاقی خود به مثابه فضیلت بنیادی ناظر به حال ترکیبی قوای موجود در آدمی است.
عدالت در این معنا در واقع به معنای اعتدال و موازنه درست میان قوای آدمی است. عادل کسی است که مانع طغیان یکی از نیروهای غریزی خود است. در دنیای وجود یک انسان اگر هر قوهای به مقدار سهم تعریف شده خود اعمال نفوذ کند آدمی در حال اعتدال و عدالت است. مفهوم عدالت در عرصه اجتماع هم تا حدی ریشه در همین کاربرد اخلاق دارد. اگر چه بنا به ساحتهای مختلف اجتماعی عدالت معنا و مفهوم متعینتری میگیرد و مثلا به صورت عدالت توزیعی و تصحیحی در میآید ولی در اصل به معنای کمک به حفظ حالت اعتدال و توازن اجتماعی است و جلوگیری از طغیان بخشهایی از آن در عرصه حیات اجتماعی است. اگرچه برخی از اندیشمندان ترجیح میدهند به جای تعریف ماهوی عدالت از الگوی نشانه شناختی در فهم عدالت یاری جویند. احتمالا در آموزههای دینی هم در باب عدالت چنین الگویی مورد عمل است، مثلا عدالت چیزی معرفی شده است که اگر باشد موجب احساس استغنای عمومی میشود.
رابطه حقوق بشر و دین
1- پرسش اصلی این است که حقوق بشر با توجه به خاستگاه بشری خود و احتمال تغییر و تحولات جدیدتری که در پیش روی دارد چگونه با دین (به ویژه شریعت) که خاستگاه الهی دارد و هیچ تغییری را متناسب با تحولات دنیای جدیدی نمیپذیرد ربط و نسبت مییابد؟ اگر چه هنوز حق آزادی ارتباط جنسی و تشکیل خانوادههای همجنس به صورت عمومی و در چارچوب اعلامیههای جهانی مورد تصریح قرار گرفته است اما چنین احتمالی به قوت وجود دارد و هیچ منع اصولی هم ندارد.
بنابراین بحث حقوق بشر با دین بیش از آن که معطوف بررسی رابطه حقهای خاص مانند حق آزادی انسان با دین باشد که در جای خود ستودنی است باید در سطح عمیقتری به یک بحث اساسی معرفتشناسی معطوف گردد و آن این که معرفتهای اخلاقی مستقل چگونه با معرفتهای دینی (به ویژه فقهی) ربط و نسبت مییابد.
2- پاسخی را که در طول تاریخ مسیحیت اکامیها یا در دوران جدید طرفداران نظریه امر الهی و در جهان اسلامی اشاعره دادهاند کنار میگذاریم زیرا براساس آن اصولا طرح این پرسش بیفایده است و تعارض عقل و دین با حذف عقل حل میگردد.
البته برخی از تقریرهای جدید نظریه امر الهی مانند نظریه آدامز و دیدگاه اشاعره به دلیل فاصله گرفتن از دیدگاه سنتی مورد اشاره قابل بحثاند ما بحث را بر فرض دیگری که عموم به نام دیدگاه معتزله شناخته میشود ادامه میدهیم.
اگر معرفت اخلاقی ممکن است پس این امکان وجود دارد که آدمی برای خود حقی را بازشناسی کند چون حقوق در بهترین تبیین ریشه در ارزشهای اخلاقی موجه دارند. اما قبول این فرض به معنای امکان تاسیس قوانین برای حیات آدمی به وسیله عقل خود بنیاد است و در چنین فضایی است که کسانی مانند شیخ فضلالله نوری در مواجهه با طرح حقوق بشر در میان مسلمانان میگوید: قانون الهی ما مخصوص به عبادات نیست. بلکه حکم جمیع مواد سیاسی را بر وجه اکمل و اوفی داراست حتی ارزش الخدش. لذا ما ابدا محتاج به جعل قانون نخواهیم بود ... دلیل عقلی بر نبوت، سوای احتیاج ما به چنین قانونی و جهل ما از تعیین آن میباشد و اگر خود را قادر بدانیم، پس دیگر دلیل عقلی بر نبوت نخواهیم داشت. آیا این سخن شیخ فضلالله به معنای برگشت به دیدگاه اشاعره و در واقع نفی امکان معرفت مستقل اخلاقی است؟!
3- به نظر میرسد که کسانی که با همین دیدگاه هنوز میتوانند قائل به حسن و قبح عقلی باشند و مثلا حسن عقلی عدالت را به این معنا بگیرند که با فرض احراز موضوع که عدالت است و اتفاقا تنها از رهگذر شریعت مقدور است حسن آن عقلی است.
در واقع عقل در اینجا تنها پس از تصور عدالت و احراز عدالت بودن آن که از رهگذر شریعت ممکن است حکم به حسن آن میکند. در این برداشت عقلی بودن حسن عدالت به معنای امکان درک مستقل عقلی عدالت لااقل تا جایی که شریعت در آن سخنی دارد نیست. در این برداشت هرگز موردی پیدا نمیشود که حسن عقلی عدالت در برابر احکام فقهی استنباط شده قرار گیرد اما چنین برداشتی مشکلاتی دارد اولا نزاع معتزله و اشاعره را که در طول تاریخ بحثانگیز بوده است و از همان آغاز به گونه یک نزاع جدید دیگر تلقی شده است به یک نزاع سطحی فرو میکاهد. تنها اندکی تامل در کتاب درء القول القبیح بالتحسین و التقبیح العقلیین که در قرن هفتم توسط فوطی نگاشته شده است عمق نزاع را باز میگوید. اگر شریعت چنانچه گفته میشود در هر جایی و برای هر چیزی قانونی دارد دیگر جایی برای برداشت عقلی وجود ندارد و از این روی موردی برای حسن عقلی عدالت باقی نمیماند. بدین ترتیب نزاع معتزلی و اشعری بیمورد میگردد. اما سلب امکان فهم مستقل عدالت و وابسته کردن آن به خود شریعت علاوه بر آن که فهم ما از ویژگیهای اخلاقی خداوند را با مشکل مواجه میسازد معنای بسیاری از آیات الهی را که خداوند را به عنوان کسی که به عدالت رفتار میکند و از ظلم دوری میکند معرفی کرده دشوار میسازد. آیا راهی برای جمع اعتقاد جدی به حسن عدالت به عنوان امکان درک عقلی مستقل عدالت و در نتیجه امکان تاسیس برخی از حقوق و قوانین جدید با اعتقاد به دین به مثابه سرچشمه اصلی معرفت آدمی به حقوق خود و نیز مصدر اساسی قوانین حیات فردی و چه در حیات جمعی آدمی وجود دارد؟
مفهوم عدالت به مثابه حلقه وصل
عدل به معنای مطلق خود که اقتضای حسن دارد هرگز منسوخ نمیگردد و هرگز به عنوان مقابل خود مانند ظلم و اعتداء موصوف نمیگردد. اگر بر حسب فرض بپذیریم که عقل قادر است حداقل در برخی موارد آن را دریابد و به اقتضای ذات آن حکم حسن را بدان بیافزاید، در آن صورت علیالاصول این امکان قابل بحث است که قلمرو حقوق بشر که به استناد عقل خود بنیاد و عمدتا بر محور مفهوم عدالت و کرامت آدمی سامان گرفته است با حقوقی که به استناد آموزههای دینی (شریعت) سامان گرفته است در تعارض بیافتد. به نظر میرسد راه حل اساسی برای رفع چنین تعارضهایی که به ویژه در اثر رشد احساس استقلال عقلی در قلمرو معرفت اخلاقی دامنه وسیعتری یافته، در گروه درک درست نیست معرفت اخلاقی و دینی است. الگوی پیشنهادی نگارنده تا حدی متاثر از اندیشه دیوید راس در حل تزاحم احکام اخلاقی است. به نظر میرسد که اگر بین عقل عمومی (General reason) که معمولا از دادههای بدیهی و قریب به آن تشکیل میشود و دستاوردهای آن که در فلسفه و علم و عرفان ظهور و تجلی مییابد تفاوت قائل شویم و میتوانیم به راه حل قابل قبولی برسیم.
هرگاه یکی از دستاوردهای حکمت عملی در باب کشف یک ارزش اخلاقی و به تبع تاسیس یک نهاد حقوقی با آموزههای شریعت که در اثر استنباط فقیهان به صورت یک معرفت فقهی درآمده است در تزاحم افتد اقتضاءهای اولیه آنها که در فرض عدم تزاحم مورد عمل بود به حالت تعلیق در میآید و در نهایت پس از بازنگری اساسی در پرتو اصول عقلی عام یکی از آن دو به مرتبه فعلیت میرسد. بدین ترتیب شریعت در آیینه فهم فقیهان بدون معارض نیست و ای بسا مدعیان دیگری از جانب عقل به میان آید و در نهایت جانب آن گرفته شود. این راه حل علاوه بر حفظ اصالت شریعت و توجه به دغدغه درستی که در میان اشاعره وجود دارد به دغدغه معتزله و ترسی که از رها شدن فهم فقهی از نقد عقل محض وجود دارد که میتواند فقه را در دام تحجر بیاندازد هم توجه کافی را مبذول میدارد.