سخنرانی آخرین نخستوزیر ایران در موسسه مطالعاتی دین و اقتصاد در هفته گذشته بازتاب گستردهای در رسانهها داشت. پس از 18سال که از پخش آخرین اخبار مربوط به او میگذشت سیمای جمهوری اسلامی ایران در بخشهای مختلف خبری به اظهارات او اشاره کرد و تصاویری از دوران نخستوزیری میرحسین موسوی در دهه 60 نیز پخش شد. با این که آخرین نخستوزیر ایران به سبب اعتقادات چپگرایانه یا عدالتمحورانه مورد بغض محافظهکاران بود، اما در دو سال اخیر که از دل جناح راست، اصولگرایان سر بر آوردهاند میرحسین موسوی به چهرهای مورد علاقه بدل میشود زیرا درصدد احیای حال و هوای صدر انقلاب برمیآید.
موسوی، نگران از دست رفتن ارزشهای دهه 60 است اما برای آن که این سوءتفاهم پدید نیاید که به دامان پوپولیسم از نوع چپ در غلتیده انتقادات خود را با مثالهای هنری بیان میکند. او در پی اقتصاد اخلاقی و سیاست اخلاقی است. جالب این که در سالگرد بحث خصوصیسازی و اجرای سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی او یک اصل قبلتر را یادآور میشود و به جای این اصل بارها و بارها به اصل 43 استناد میکند. یکشنبه هفته گذشته متن کامل سخنان میرحسین موسوی همزمان با روزنامهها در این نشریه نیز به چاپ رسید اما برای تحلیل این سمتگیری یادآوری محورهای اصلی دیدگاههای موسوی در یک سخنرانی عمومی پس از سالها سکوت ضروری است. جان کلام او اینها بود: «بند سوم اصل 43 دموکراسی را به اهداف معیشتی و اقتصادی پیوند میزند/ از قانون و چهره کسانی چون شهید بهشتی مرتباً کپیبرداری کردیم و این کپیها با فیلترهای گوناگون انجام شده و نسخه آخر با نسخه اصلی به کلی متفاوت است/ اگر میخواهیم استقلال، رشد واقعی و حرکت به جلو داشته باشیم باید دارای اقتصاد اخلاقی باشیم/ زمانی آمارها موجب برانگیختن احساسات ما میشد و حتی بدحالی مسئولان اما اکنون دیگر آن حس وجود ندارد و رشد کشور در گرو یک اقتصاد اخلاقی و یک سیاست اخلاقی است.»
پوپولیسم چپ؟
اول: دکتر موسی غنینژاد اقتصاددان لیبرال در یادداشتی که در نقد اظهارات و موضعگیریهای مهندس موسوی نوشته است تعبیر «اصلاحطلبی پوپولیسم چپ» را به کار برده و در واقع یادآور شده در جناح چپ نیز پس از جناح راست، نوعی پوپولیسم (تودهگرایی شعارگونه و ارایه راهحلهای ساده برای مسایل پیچیده) ظهور کرده است.
به این معنی که اگر برخی حامیان دولت پوپولیسم در جناح راست را نمایندگی میکنند در این سو نیز میرحسین موسوی پوپولیسم در میان اصلاحطلبان را ساخته و پرداخته میکند. البته این عبارات صریح را دکتر غنینژاد به کار نبرده اما از متن تحلیل کاملاً سیاسی او که به نام تفسیر اقتصادی ارایه شده مستفاد میشود. مهمترین نقد غنینژاد به موسوی ترجیح اصل 43 بر اصل 44 و نگرانی از تفسیر موسع و جدید از این اصل اخیر است. او مینویسد: «اصل 43 که این هم مورد تاکید آقای موسوی قرار میگیرد در واقع بیان مجموعهای از آرمانها و آرزوهاست که به وصف وضعیت مطلوبی میپردازد که باید در جهت آن حرکت کرد. اما در این اصل هیچ اشارهای به سازوکار رسیدن به این آرمانها یا ساختار نظام اقتصادی که لازمه تحقق بخشیدن به آنهاست نشده است. در واقع این در اصل بعدی یعنی در همان اصل 44 است که کلیات نظام اقتصادی جمهوری اسلامی توصیف میشود. تاکید فعال صدر اصل 44 بر دولتی بودن بخشهای وسیعی از اقتصاد ملی به ویژه بخشهای زیربنایی آشکارا هدفی جز تحقق بخشیدن به آرمانهای بیان شده در اصل 43 و به ویژه هدف خودکفایی و استقلال اقتصادی ندارد. پس از نزدیک به سه دهه تجربه اکثریت قریب به اتفاق اقتصاددانان و نیز سیاستمداران رده بالای کشور به این نتیجه رسیدهاند که اقتصاد دولتی برای رسیدن به آرمانها و اهداف اعلام شده در اصل 43 قانون اساسی کارساز نیست. تدوین و ابلاغ سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی که عمدتاً ناظر بر غیردولتی کردن اقتصاد ملی است از این واقعیت نشأت گرفته است و برخلاف تصور آقای موسوی نه تنها غفلت از اصل 43 نیست بلکه برعکس گویای توجه و نگرانی تدوینکنندگان این سیاستهای کلی به تحقق نیافتن است. وارد کردن شعارهای احساسی و ذکر مصیبت ستمدیدگان در مقدمه گزارشهای اقتصادی رسمی به ارایه طریقی برای ایجاد اشتغال و فقرزدایی نمیانجامد. به صرف سادهزیستی و تشبه مسئولان به مردم عادی مشکلات اقتصادی حل نمیشود. اینها شعارهای پوپولیستی است و ما مدتی است که در حال سپری کردن این تجربه هستیم و نتایج آن را به عینه و روزمره میبینیم.» در نگاه موسوی اصل 43 قانون اساسی یک اصل آرمانی است که به مرور زمان رنگ باخته است. در اصل 43 آمده است:
«تنظیم برنامههای اقتصادی کشور به صورتی که شکل و محتوا و ساعات کار چنان باشد که هر فرد علاوه بر تلاش شغلی، فرصت و توان کافی برای خودسازی معنوی، سیاسی و اجتماعی و شرکت فعال در رهبری کشور و افزایش مهارت و ابتکار را داشته باشد.» اما همین اصل نیز نگرانیهایی دارد که در قالب دو «نفی» بیان میشود: «نه به تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروههای خاص منتهی شود و نه دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق درآورد.» انتقاد امثال غنینژاد و دیگر اقتصاددانان معتقد به اقتصاد آزاد به این خاطر است که سیاستهای اقتصادی در نزدیک به سه دهه عملاً هم به تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروههای خاص منتهی شده و هم دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق درآورده و در واقع کاملاً نقض غرض شده است: از قضا سر کنگبین صفرا فزود!
مرزبندی در چهار محور
دوم: با این حال و به رغم وارد بودن روح انتقاد نماد اقتصاددانان آزاد در ایران به دیدگاههای میرحسین موسوی مقایسه او با پوپولیسم راست و تشبیه او به احمدینژاد جفاست. گویا موسوی خود از این احتمال آگاه بوده و مرزبندی کرده است. او در چهار نقطه و با زیرکی و مهارت این مرزبندی را انجام داده است.
نقطه نخست این است که موسوی، دکتر بهشتی را در جایگاه یک الگو معرفی میکند در حالی که در تبلیغات انتخاباتی احمدینژاد از مرحوم رجایی نام برده میشد. هرچند همسر مرحوم رجایی هر وجه تشابهی را انکار میکند و نه در مرحله اول و نه حتی در مرحله دوم از او حمایت نکرد اما اصولگرایان در این دو سال به شهید رجایی بسیار علاقهمند شدهاند تا جایی که محافظهکارانی چون اسدالله بادامچیان مدعی عضویت او در جمعیت موتلفه هستند. این در حالی است که رجایی تا سال 58 عضو رسمی نهضت آزادی ایران بوده و در این سال همراه 12 نفر دیگر از جمله مهندس عزتالله سحابی در اعتراضی به سیاستهای اقتصادی راستگرایانه آن استعفا میکنند. رجایی پس از آن حتی عضو حزب جمهوری اسلامی نشد چه رسد به موتلفه. تفاوت بهشتی و رجایی در این است که اولی به طبقه نخبه و الیت منتسب بود و هیچگاه تودهگرایانه سخن نمیگفت. نقطه دوم که مرزبندی با پوپولیسم دولت نهم را آشکار میکند ادبیات و مثال موسوی است. میرحسین یک مثال عامی نمیآورد. از یک نقاش فرنگی نام میبرد. در حالی که در گفتار احمدینژاد هیچ نشانهای از این مثالها نیست.
حتی دریغ از یک جمله که ما را به رشته تحصیلی او در دانشگاه رهنمون کند. اصلاحطلبانی که دانشآموخته رشتههای فنی و مهندسی هستند مرتباً تحلیل با مثالهای فنی و ریاضی میآورند اما در گفتار احمدینژاد هیچگاه نشانهای از این دست، مشاهده نشده است. مثال پایهای موسوی این بود: «غفلت ما از اصل 43 و تفاسیر و برداشتهای ما از اصل 44 شبیه همان تصاویری است که آن نقاش فرنگی به نام آنجلا واروس میکشید. یعنی آنقدر از آنان کپیبرداری کردیم و این کپیها هم با فیلترهای گوناگون انجام شده که نسخه آخری از زمینه اجتماعی و تاریخی و مردمی نسخه اصلی و اولی کاملاً تهی شده است.» نقطه سوم در این مرزبندی این است که احمدینژاد در تبعیت از آیتالله محمدتقی مصباحیزدی خیلی با مردمسالاری و دموکراسی میانهای ندارد. او حتی یکبار اصطلاح «دموکراسی» را «مهوع» خواند اما موسوی دغدغه دموکراسی هم دارد منتها معتقد است باید با اهداف معیشتی و اقتصادی پیوند بخورد. همانگونه که در بند سوم اصل 43 آمده است: «تنظیم برنامههای اقتصادی با تامین فرصت و توان کافی برای شرکت فعال در رهبری کشور». روح اصل 43 اقتصادی و معیشتی است اما به صراحت بر حق فعالیت سیاسی آن هم نه در جایگاه شهروند صرفاً مطیع و فرمانبردار بلکه با هدف «شرکت فعال در رهبری کشور» تاکید شده است.
نقطه چهارم تفاوت بخشی از سخنان او با تیتر کیهان در همان روز است. یگانه روزنامه حامی احمدینژاد در ایام انتخابات ریاست جمهوری که اکنون از جایگاه «حامی» به «هادی» ارتقا یافته با تیتر درشت «سوم تیر» را «پلی از 84 به 57» توصیف کرد. (اولی تاریخ انتخابات ریاست جمهوری و دومی تاریخ وقوع انقلاب اسلامی) اما موسوی چنین هدفی ندارد: «این بزرگداشتها یکی از محملها و راههایی است تا ما بتوانیم به آن سرچشمه بازگردیم. البته به این معنی نیست که بخواهیم وضعیت سال 86 را به سال 57 برگردانیم. فرنگیها اصطلاحی دارند به نام آناکرونیکیسم. یعنی ما زمان را نمیتوانیم به عقب بازگردانیم ولی باید بکوشیم افقی که در آن زندگی میکنیم با گذشته اتصال و تلاقی داشته باشد.»
از آرمان تا واقعیت
سوم: آقای موسوی در این کشور و در بحرانیترین سالها (60 تا 68) عالیترین مقام اجرایی بوده است. درست است که در قانون اساسی رییسجمهور مقام اول اجرایی است اما قبل از بازنگری رییسجمهوری عملاً مقامی تشریفاتی بود و رییس دولت محسوب نمیشد. کما این که آیتالله خامنهای در جایگاه رییسجمهور وقت در سال 64 مایل به انتخاب مجدد موسوی نبودند اما با فشار امام و مجلس دوم پذیرفتند و تعداد جلساتی که رییسجمهور دولت را اداره میکرد به پنج مورد در سال هم نمیرسید. کار به جایی رسید که در شهریور 67 رییس دولت استعفای خود را به رییسجمهور تسلیم نکرد و مستقیماً با رهبری در میان گذاشت. از سال 68 به این سو اما رییسجمهور رییس دولت هم هست. با این اوصاف میتوان گفت موسوی فاصله آرمان و واقعیت را به نیکی میداند با این حال جای شگفتی است که به جای بهرهگیری از تجارب 28 ساله به صدر انقلاب بازگردد. با این توجیه که سرچشمه زلالتر است. اما کام تشنهلب با کدام آب سیراب میشود؟ آبی که در دسترس است یا باید رود جاری را رها کنیم و به سرچشمه بازگردیم؟ اشاره به پارهای گفتارها و رفتارهای آرمانی موسوی در دهه اول انقلاب بیمناسبت نیست. در فاصله پنج ماهه عزل بنیصدر (30 خرداد 60) تا نخستوزیری (آبان 60) وی وزیر امور خارجه بود. در این پنج ماه او اقدام به تشکیل جبههای ضدامپریالیستی ـ ضدصهیونیستی با حضور چهار کشور ایران، الجزایر، لیبی و سوریه کرد. این جبهه در عالم واقع چهقدر دوام آورد؟
مورد دوم مصاحبهای از میرحسین موسوی با روزنامه کیهان در سال 65 است. خبرنگار درباره رشد جمعیت میپرسد. آقای نخستوزیر پاسخ میدهد: رشد جمعیت یعنی این که تعداد اللهاکبرگوها اضافه میشوند.
جوانان بیست و چند ساله امروز که جویای کار و متقاضی مسکن و در پی تشکیل خانواده و نگران آیندهاند همان نوزادان و کودکان دو سه ساله زمان آن مصاحبهاند. در سال 65 در بهترین منطقه تهران امکان خرید یک آپارتمان با دو سه میلیون تومان فراهم بود و اکنون پس از 20 سال به جای این که با آن پول یک آپارتمان بدهند یک متر مربع از آن را میدهند! ستاد اقامه نماز تشکیل شده تا آن نوزادان و کودکان اللهاکبرگو از نماز غافل نشوند و دغدغه اول آن نسل در شکل مثبت همسریابی و تشکیل خانواده و در نگاه منفی جنس مخالف و ارضای غریزه است. در بیان مورد سوم میتوان به مصاحبهای از نخستوزیر وقت درباره افزایش قیمت هندوانه اشاره کرد که معتقد بود دست آمریکا در کار است! اکنون نیز هرگاه اتفاقی میافتد در پی عوامل توطئه هستیم. اصطلاحات و ابداعاتی چون مافیای مسکن و انتساب به عوامل بیرونی ریشه در همان ذهنیتی دارد که به دنبال دست آمریکا در هندوانه هم بود. مثال بارزتر اما این است که در بهمن 67 و پس از فتوای امام خمینی درباره ارتداد سلمان رشدی هیات دولت تصمیم میگیرد بیانیهای صادر و التزام خود را اعلام کند. این همان آرمانگرایی موسوی بود اما بهزاد نبوی واقعگرایی میکند و میگوید امام در جایگاه مذهبی و مرجع تقلید تشیع این حکم را صادر کرده و در این نگاه شهروند کشوری دیگر مطرح نیست اما دولت ایران به لحاظ حقوقی نمیتواند فرمان قتل شهروند دولتی دیگر را صادر کند. بهزاد بعدها به این سبب بسیار طعن و لعن شنید اما گره با همین تدبیر باز شد و محمدجواد لاریجانی نیز با این استدلال و اگرچه میکوشید به نام خود تمام کند توجیه میکرد. فتوای امام در جایگاه رهبر مذهبی قابل دفاع بود اما چنانچه دولت وارد این ماجرا میشد مشکلاتی برای ایران پدید میآورد. ظاهراً میرحسین در سالهای آخر نخستوزیری نیز آرمانگرا باقی مانده بود.
دیروز یا امروز؟
چهارم: میرحسین موسوی قبل از این که سیاستمدار باشد هنرمند است. سالهاست رییس فرهنگستان هنر هم هست. از معدود چهرههای مذهبی است که اهل نقاشی است. در نخستین هفته کاری در سال جاری و در دیدار نوروزی توفیق دیدار در یک محیط دوستانه فراهم آمد. میدیدم و میشنیدم که مهندس با چهرهای متفاوت (موی او کاملاً سپید شده بود) درباره تابلوهای نقاشی برای حاضران توضیح میداد اما چپهای مذهبی سنتی و نه اصلاحطلبان تازه و مدرن که غالب دیدارکنندگان و تبریکگویندگان نوروزی را تشکیل میدادند چندان از توضیح و توصیف او سر در نمیآوردند! من نیز چندان سر در نمیآوردم اما لذت میبردم حال آن که گمان نمیکنم دیگران لذت میبردند. (اگر میبردند و میبریم دیوارهای ما اینقدر خالی نبود تا جایی که یکی بگوید فرهنگ دیواری نداریم). میزبان که نمیخواست وارد مباحث سیاسی شود و فضا هم فضای تبریک عید بود بحث را عوض کرد و ما را به تماشای زیرزمین برد تا نشان دهد در معماری سنتی ایرانی چه تدابیری برای تبادل هوا اندیشیده شده و چه هوای مطبوعی داشت. جای دکتر الهیقمشهای خالی بود که دلباخته هنر معماری ایرانی است و معتقد است بسیاری از آشفتگیهای روحی ما به سبب نوع معماری و ساختوساز است که تناسبات گذشته را ندارد. موسوی با عشق و علاقه فراوان این نوع معماری را توضیح میداد. در عالم هنر میتوان نوستالژی دانست و دریغا دریغ گفت اما آیا در سیاست هم میتوان مدام خاطرات اول انقلاب را تعریف کرد؟ سیاستمدار، مورخ نیست که تاریخ بگوید. سیاستمدار با عالم واقع سروکار دارد. هنرمند و نقاش اما با عالم رویا. هنرمند میتواند از دیروز بگوید اما سیاستمدار باید از امروز و فردا بگوید. حداقل در دوران ما سیاستمداران چنین نمیکنند.
میرحسین موسوی همچنان خود را سیاستمدار میداند. دستکم انقلابی. او باید روشن کند برای امروز و فردا چه نسخهای دارد؟ ارجاع به اندیشههای شهید بهشتی در سالهای 58 و 59 در حالی که هفتمین دوره قانونگذاری نیز رو به پایان است تنها سرچشمه را نشان میدهد. او خود به درستی میگوید زمان به عقب باز نمیگردد. بخشی از احساس خسران کنونی به خاطر گذر زمان است. در قرآن نیز آمده است که آدمی همواره در زیان است زیرا پیوسته زمان را از کف میدهد. مگر چهار گروه نخست آنها که باور دارند. دوم کسانی که کار شایسته انجام میدهند. سوم به حق سفارش میکنند و چهارم توصیه به شکیبایی. با نگاه قرآنی و مذهبی نیز به جای دریغا دریغگویی و حسرت گذشته و افسوس از گذار زمان که سیمای مهندس موسوی در مقایسه با دوران نخستوزیری بهترین گواه آن است باید مصادیق آن چهار مولفه را در زمان حاضر روشن کنیم تا از خسران و زیان گذر زمان در امان باشیم. ایمان مطلوب و عمل صالح در زمان امروز کدامهاست و چگونه به دست میآید؟ کدام حق را باید توصیه کرد و برای تحقق آن صبر و شکیبایی به خرج داد: در بند دوم اصل 43 که در سخنرانی آقای موسوی مورد اشاره قرار گرفته آمده است: «تامین کار و قرار دادن وسایل کار در اختیار افراد بیکار در شکل تعاونی و یا وام بدون بهره.» کدام سازمان دولتی در این 28 سال وام بدون بهره داده است؟ اینها آرمان است یا واقعی؟ آیا بیکاران میتوانند به استناد قانون اساسی طلب وسیله کار با وام بدون بهره کنند؟ در روزگاری که اقتصاد دلالی و غیرمولد همه ارکان زندگی را تحتالشعاع قرار داده آیا سخن از این مدل اقتصادی قدری خیالپردازانه نیست؟ ارزشها فراموش شده یا واقعیتها خود را تحمیل کردهاند و از رویا به رویت رسیدهایم؟
اقتصاد و سیاست اخلاقی
پنجم: جان کلام مهندس موسوی اقتصاد اخلاقی و سیاست اخلاقی است. او دو الگو دارد. در تئوری و نظریهپردازی مرحوم دکتر بهشتی و در عرصه عمل مرحوم عالینسب. اما آیا مالیات و اقتصاد اخلاقی داریم یا رفتار و سیاسی شخص با اخلاق متفاوت از بیاخلاق است؟ به بیان دیگر جامعه، افراد را میسازد یا اشخاص جامعه را؟ در عرصه سینما دنبال سینمای اسلامی و اخلاقی باشیم یا سینماگر مسلمان و با اخلاق خودبهخود فیلم متناسب میسازد؟ به بیان دیگر اقتصاد، اقتصاد است و اخلاقی و غیراخلاقی ندارد. هدف اقتصاد، کسب سود است.
اقتصاد، انسان نیست که اخلاق داشته باشد اما انسان باید اخلاق داشته باشد. از این رو پیامبران و مصلحان و فیلسوفان و متفکران با انسان سروکار دارند. خصوصیات و روحیات آدمی همواره با اوست. درست است که پول و مقام وسوسهگرند اما افراد بااخلاق از این آزمون به سلامت به در میآیند. سیاست و اقتصاد را باید اخلاقی کرد. اما چگونه؟ یک راه این است که مدلهای خاص تعریف کنیم. این توصیه آقای موسوی است. تعریف مدل و تعهد به اجرای آن. راه دیگر آن است که شرط ارتقای سیاسی و اقتصادی اخلاق باشد. در دنیای امروز این گزاره قدری پارادوکسیکال مینماید.
بیش از 500 سال است که آموزههای ماکیاولی در تار و پود سیاست رخنه کرده است. سیاست، اقتضائاتی دارد که در جمهوری اسلامی نیز با عنوان «مصلحت» به رسمیت شناخته شده است. این مصلحت الزاماً در برابر اخلاق قرار نمیگیرد اما قطعاً با حقیقت فاصله دارد. نقل بخشی از فیلمنامه «طومار شیخ شرزین» نوشته «بهرام بیضایی» باز هم مناسبت دارد: «کسی دوستدار حقیقت نیست. همه دوستدار مصلحتاند.» غرض این نیست که مصلحت را ضدحقیقت معرفی کنیم اما این یک واقعیت است که اخلاق از جنس حقیقت است اما سیاست از جنس مصلحت.
راه سومی اما هست. به جای آن که سیاست را منحصر به پرهیزگاران و وارستگان بدانیم که در روزگار مدرن چندان یافت «مینشود» یا بپذیریم که پدر و مادر ندارد و آن را به دغلبازان بسپاریم راه سوم این است که سازوکاری تعبیه شود که قدرت انباشته و متمرکز و غیرقابل نظارت نباشد. یک مثال این موضوع را روشن میکند. تحویلداران بانکها روزانه میلیونها تومان پول دریافت و پرداخت میکنند. اگر این پول را برای خود بر نمیدارند آیا از روست که عابد و زاهد و عارف شده و تحت تعالیم ویژه اخلاقی دوره گذراندهاند؟ در سالهای اخیر غالباً جوانان بیست و چند سالهاند پس در خانقاه و مسجد نبودهاند و آدمهای عادیاند اما مکانیسمی تعبیه شده است که نتوانند تخلف کنند. درون همان سیستم کنترل میشوند. همان روز باید حسابها را تحویل دهند. کارمندان یک بانک مجموعهای ثابت نیستند و ناگهان به شعبهای دیگر منتقل میشوند و فرد جدید درون سیستم قرار میگیرد.
دنیای مدرن دنیای مکانیسمها و سازوکارهاست نه وادی شعارها و آرمانها. متفکران و نظریهپردازان تولید فکر میکنند و سیاستمدارانه سازوکار اجرا را مییابند. گرسنگی کودک را تایید و همزبانی پدر برطرف نمیکند. باید مواد اولیه و خوراک به خانه بیاورد. این نیز کافی نیست. مادر باید آن را به غذا بدل سازد. به بیان روشنتر رهنمود کافی نیست راهکار لازم است. در قانون اساسی و در اصل مورد اشاره و علاقه مهندس موسوی رهنمود داده شده است. راهکار را مجلس و دولتی میتوانند داد که مطابق قواعد مدرن شکل گرفته باشند. دغدغه یک سیاستمدار باید مکانیسمها باشد. اگر تحویلدار بانک خطا و اختلاس کرد نمیتوان جانشین او را از میان پارسایان شهر برگزید که دست او کج نشود که هیچکس از وسوسه برکنار نیست. مکانیسم را باید اصلاح کند. اینجا اخلاق تنها در لبخند و رویخوش و تعهدکاری معنا میشود نه پرهیز از دستدرازی که اساساً چنین مجالی ندارد.
چپروی صدر انقلاب
ششم: این واقعیت تاریخی را نباید نادیده بگیریم که بسیاری از شعارهای سیاسی ضدامپریالیستی یا اقتصادی سوسیالیستی در سالهای اول انقلاب ناشی از القائات گروههای چپ غیرمذهبی و با این نگرانی بوده است که اگر از جانب نیروهای مذهبی نباشد جوانان به سوی آنان جلب و جذب میشوند. از این رو مسابقه چپروی در گرفت.
ابتدا این چریکهای فدایی خلق و حزب توده بودند که علیه آمریکا شعار دادند و بعد مذهبیها برای آن که بگویند ما ضدآمریکاییتریم سفارت آمریکا را اشغال کردند. واژه «مسلمان» در عنوان «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» تاکید بر این مرزبندی است همینطور خط امام. در آن فضا روحانیت آماج اتهام دفاع از سرمایهدار بود و دکتر بهشتی در جایگاه یک روحانی با تاکیدات اقتصادی عدالتمحورانه درصدد اتهامزدایی هم بود.
دولت لیبرال بازرگان هم از این فضا تاثیر پذیرفت. تا جایی که به رغم اعتقاد قلبی به بنگاههای خصوصی با دولتی کردن همه امور موافقت کرد. اکنون چنان مسابقهای در میان نیست. از این حیث مقایسه با سالهای اول انقلاب قیاس معالفارق است. این تنها تصویر شهید بهشتی نیست که از سالهای اول انقلاب فاصله گرفته است. خود او نیز اگر در قید حیات بود متفاوت میشد. هاشمیرفسنجانی در دهه 60 از «عدالت» میگفت. در دهه 70 به «تعدیل» رسید و در دهه 80 از «اعتدال» میگوید. هر سه واژه از ریشه «عدل» گرفته شدهاند اما معانی متفاوتی دارند. اولی نگاهی توزیعی دارد. دومی از منظر تولید ثروت در پی عدل است و سومی نفی افراط و تفریط و میخواهد با اعتدال به تعادل برسد. شاید گفته شود هاشمی فاصله گرفته و اگر بهشتی بود نمیگرفت. اما مشخصاً درباره مدل اقتصادی صحبت میکنیم. آیا اگر بهشتی بود وام بدون بهره میداد؟ مشکل اشتغال را با تعاونی حل میکرد؟ میرحسین موسوی بار دیگر واژه «مستضعف» را به کار برده است. به اعتقاد او گروههای چپ (مارکسیست) از این رو شکست خوردند که مردم مستضعف را در طبقه کارگر بلوکه کردند. مراد او این است که مستضعفان مردمان عادیاند که میتوانند کارگر باشند یا نباشند اما در زندگی دچار مشکل هستند و به همین خاطر از عهده خودسازی معنوی و سیاسی هم بر نمیآیند [تعابیر اخیر نتیجهگیری نویسنده این سطور است نه گفتههای گوینده] اما او از که انتقاد میکند؟ روی سخن وی با کیست؟ مگر این مستضعفان، بنیاد ندارند؟ مگر مددجویان کمیته امداد ندارند؟ پس چرا مشکل حل نشده است؟
آقای موسوی بر اصلاحات و ارزشهایی چون سادهزیستی تاکید دارد. آیا رییس دولت نهم چنین نیست؟ آیا کاپشن چینی و نان و پنیر خوردن آقای احمدینژاد مشکلات اقتصادی ما را حل کرده است؟ ما که میدانیم افق سیاسی و فکری موسوی با احمدینژاد چقدر متفاوت است و به دو دنیای مختلف تعلق دارند. پس چگونه طالب الگویی است که هماکنون وجود دارد و نزدیکترین دوستان و حامیان او منتقد اویند و مخالفان او دستکم در ظاهر هواداران؟ اتفاقاً اصرار بر ظواهر میتواند با اخلاق در تعارض قرار گیرد. آری جامعه ایران از کمبود اخلاق رنج میبرد چون معلمان اخلاق نیز به قدرت و سیاست علاقهمند شدهاند. چون مسابقه پول در گرفته است و معنویات که صرفاً شامل مذهب و اخلاق نیست رخت برمیبندد. میرحسین باید نگران تیراژ کتاب باشد. نگران نگارستانهای بدون تماشاگر. نگران ریا، ربا و دروغ که چونان موریانه به جان جامعه افتاده است. جامعه با نان و پنیر و لباس ارزان اخلاقی نمیشود.
دو جنس
دستآخر این که موسوی یا از جایگاه سیاستمدار سخن میگوید یا بیرون از سیاست و قدرت ایستاده است. اگر در مقام فعالی سیاسی است نسبت خود را با اصلاحطلبان و اصولگرایان روشن کند. پیشتر گفته شد که در چهار نکته (ادبیات نخبگان، باور به دموکراسی، نفی بازگشت و الگوی موردنظر) تفاوت خود را با پوپولیسم فعلی ابراز کرد اما نسبت او با اصلاحطلبان که به اقتصاد آزاد باور دارند روشن نیست. آیا او اصولگرایی دیگری را مدنظر دارد؟ اگر هم بیرون از سیاست و قدرت ایستاده است باید بیش از مصلحت نگران حقیقت باشد و این حقیقت تنها در تصویر دختران کارتن خواب جلوه نمیکند.
همه اینها که گفته آمد نفیکننده علاقه شخصیام به میرحسین موسوی به سبب صفات شخصی اخلاقی نیست. این حق اوست که مدل آرمانیاش را فرو نگذارد. شریعتی هم ورای ایدئولوژی و گفتهها و نوشتهها روحی شاعرانه داشت و شاعر بود. موسوی به رغم سالها فعالیت سیاسی و اعتقادات پایدار مذهبی، هنرمند است. سیاستمداران حرفهای در این دیار انگشتشمارند و با این منطق میرحسین موسوی را باید از این چارچوب کنار گذاشت و او را سپاس گفت که اصرار رهبران روحانی چپ سنتی را برای کاندیداتوری در انتخاب ریاست جمهوری نپذیرفت هرچند اگر قبول کرده بود بیگمان با رای بالا رییسجمهور بود و آقای احمدینژاد شهرداری تهران را نیز از کف میداد اما در این صورت به جای این که سرشت اقتدارگرایی با پوپولیسم نشان داده شود سرنوشت اصلاحطلبان با پوپولیسم ناخواسته و تحمیلی گره میخورد. بهتر آن است که مردان سیاست در گذار از جوانی به میانسالی از اندیشههای چپ قدری فاصله بگیرند. گاهی خوب است که حرف مرد یکی نباشد!
حضور موسوی در ساختار قدرت ولو در مقام مشاور برای تلطیف فضا و رایزنی مناسب است اما برای انتخابات به سراغ او رفتن خطاست. خاصه این که دیگر اهل کار تشکیلاتی نیست و دوستتر دارد بیرون بایستد. میرحسین موسوی را با بهزاد نبوی مقایسه کنید. اولی از دهه 60 دل نمیکند و دومی مدام «به روز» میشود. عرصه سیاست به مردانی از جنس دومی نیاز مبرم دارد و مردانی از جنس اول میتوانند کمبود یا فقدان معلمان اخلاق را جبران کنند که دلمشغول کارهای دیگر شدهاند. سیاست، امثال نبوی را میطلبد که ریشه در انقلاب و باورهای چپ دارند و در گذار زمان دریافتند که آزادی، عین عدالت است چون تا قدرت به درستی توزیع نشود، ثروت را نمیتوان توزیع کرد و اخلاق به امثال موسوی که خرقه نیالوده اما در یک مقطع زمانی ساکن شده است. هرچند که اصلاحطلبان میتوانند با شعار «اخلاق» نیز به صحنه بیایند.