انقلاب 57 ایران، «انقلاب فرهنگی» بود
انقلاب 1789 فرانسه به آرمان آزادی، برابری و اخوت میاندیشید و انقلاب روسیه به دنبال برقراری عدالت اجتماعی و از میان برداشتن شکاف طبقاتی و ریشهکن کردن استثمار اقتصادی بود، اما انقلابی که در 22 بهمن 1357 در ایران رخ داد را اغلب مورخان و تحلیلگران نه انقلابی سیاسی یا اقتصادی که «انقلاب فرهنگی» دانستهاند؛ فرهنگی که به نام اسلام، ارزشها و اخلاقمداری تعریف میشد. انقلاب 57 ایران در غنای اقتصادی، سیاسی و نظامی کشور به وقوع پیوست بنابراین بیش از هر مطلبی انقلابیون دغدغه از دست رفتن ارزشهایی را داشتند که «کرامت» انسان در گرو آن تعریف میشد. وقتی در سال 1357 انقلابی نهایتاً به نام مذهب به پیروزی رسید، تاریخ بر صفحهای از دیباچه خود نگاشت که سرانجام سنت بر مدرنیته پیروز شد. سنتی که از مستضعف و محرومین میگفت، و اصول اخلاقی و ارزشی را از بطن قرآن و سنت رسولالله بیرون کشید و بر سطور قانون اساسی نشاند. و حتی برای مشروعیت ساختار سیاسی، فلسفه آن را در ماوراءالطبیعه جستجو میکرد و به جهانی میاندیشید که در آن سوی آن رهبری غایب و منادی عدالت نشسته است.
گرچه انقلابیون دهه 50 از چپ و تا راست به «نهضت سادهزیستی» باور داشتند اما انقلابها همواره با آرمانیترین شعارهاشان آمدهاند اما در مسیر حرکت دچار تعدیل شدهاند اما چقدر و به چه میزان؟
پاسخ موسوی...
وقتی میرحسین موسوی زودهنگامتر از سالروز 7 تیر و حادثه بمبگذاری در دفتر حزب جمهوری از «بهشتی» نام برد معلوم که از دیدگاه موسوی؛ «بهشتی» و نه عکسهای «کپی»شدهاش! همچنان مظلوم مانده است. مظلومیتی که از نگاه میرحسین موسوی در «کپی»های این سالها، بیوضوح پیداست. هستند سیاسیونی چند که هرگاه قلم به دست میگیرند یا تریبونی مییابند و یا نهایتاً مهمان رسانهای میشوند میتوانند مخاطب را به تعمق وادارند، میرحسین موسوی در این همه سالهای انزوای سیاسی از جمله این سیاسیون بوده است. سیاستمداری که گرد فراموشی بر چهرهاش ننشسته است، موهایش را آنطور شانه میزند که وقتی حکم نخستوزیری میگرفت شانه شده بود، اگر ایشان آنروزها که بخشی انقلابیون در مجلس اول با کراوات مینشستند به «ریش» افتخار میکرد اما پس از 28 سال هنوز تیغ بر صورت نینداخته است، کت و شلوار و آستین میرحسین موسوی همان کت و شلوار نسل محمدعلی رجایی است.
نخستوزیر زمان جنگ وقتی به حکم اصلاح مواد قانون اساسی در سال 1368، سمت نخستوزیری را به لقایش بخشید و به همراه برخی دیگر «یاران امام» کنج عزلت و خانهنشینی برگزید، هرچند همواره در پشت صحنه سیاست جمهوری اسلامی از وزنههای اعتمادبهنفس و معتقد و متعهد بدان بوده است اما کمتر در انظار ظاهر میشده است. سال 1376 که «چپهای سنتی اسلامی» در انتخابات دوم خرداد آمدند و بعدها نام «اصلاحطلبان» به خود نهادند اما میرحسین موسوی نیامد حتی روزی که سیدمحمد خاتمی گفته بود که این «برادر»ش هر سمتی که بخواهد؛ به او خواهد داد. پس اگر سیدمحمد خاتمی چپ سنتی بوده است که موسوی هم عقیده او. اما اینبار سیدمحمد خاتمی گرچه در نامگذاریهای سیاسی جمهوری اسلامی هنوز «چپ» است اما به «راست» شبیهتر بوده است. شیخ مهدی کروبی نیز چنین، آنها فقط در نام «خط امام» بودن ماندند اما افرادی چون موسوی خوئینیها، محتشمیپور و میرحسین موسویها همچنان خط امامی و چپ هستند جریان چپ از اقتصاد دولتی حمایت میکرد اما در مقابل جریان راست از اقتصاد آزاد و بازار پشتیبانی مینموده است. تا جنگ بود و میرحسین نخستوزیر، اقتصاد را میتوان گفت «نبود» و آنچه هم که نیمجان هدایت میگردید همه در اختیار دولت بود. اما وقتی سال 1367 آتشبس ذیل قطعنامه 598 از جانب ایران پذیرفته شد و قانون اساسی اصلاح گردید و رییسجمهور هدایت کابینه را هم عهدهدار شد و هاشمیرفسنجانی رییسجمهور، همه دانستند که جایی برای عرضاندام «چپ» باقی نمانده است. بخشی چون آیتالله موسویاردبیلی و آیتالله صانعی به حوزه علمیه و برخی به کنج کتابخانهها رفتند و ارسطو و افلاطون، تا رهبران جنگهای چریکی و پارتیزانی چند دهه اخیر ایران را ورق زدند. این چنین شد که وقتی آنها در سال 76 میخواستند دیگرباره با عنوان «اقلیت» مطرح باشند به نام «روشنفکری دینی» آمدند، قرائتی از اسلام که بسیاری دینمداران را خوش نیامد. برای رسیدن به قدرت چپ و راست مفاهیم خود را از دست دادند و «مختلط» شدند. چپ سوسیالیسم و راست لیبرال سرمایهداری وقتی پیروز شدند بدون این که «آب هم از آب تکان بخورد» در اتاقهای فکر! قدرت کابینه را تقسیم کردند، سیاست و توسعه آن و فرهنگ را به اختیار چپ و تفکرات روشنفکری دینی و قرائتهای منعطف دادند تا آنچه بخواهند انعطاف نشان دهند و از شریعت «سهله و سمعه» بگویند. از دیگر سوی اما اقتصاد، تجارت و بازرگانی را به تکنوکراتهای پایتخت با رهبری معنوی علیاکبر هاشمیرفسنجانی سپردند تا اقتصاد سرمایهداری را اجرا کنند آنطور که سالهای پیشتر آغاز شده بود. بنابراین آندسته از چپهای سنتی اسلامی که در کابینه سیدمحمد خاتمی به خیابان پاستور راه یافتند هم در مقام تئوری و اندیشه و هم در عمل آن مردان دیروز نبودند که «نو» شدند. از اسلام و مذهب قرائتی را به میدان آوردند که سینهچاکان مذهب بارها و بارها در شهرهای کشور کفن پوشیدند.
در اقتصاد هم وقتی رادیو اعلام کرد که سیدمحمد خاتمی با 20 میلیون رای پیروز دوم خرداد شده است همین مخالفین قبل از هرچیز پای غلامحسین کرباسچی را به دادگاه کشاندند و نگذاشتند کلامش «منعقد» گردد، تکنوکراتهای پایتخت هرچند به شریعت و ولایت فقیه و اصول قانون اساسی پایبندی نشان میدادند اما کلمات «مستضعف و محروم» تعاریف متفاوتی برایشان یافته بود. آنها نمیخواستند پول نفت را سر سفرههای مستضعفین بیاورند با این استدلال که نباید افقهای دورتر و آینده را فدای گذشته و امروز کرد و عقیده داشتند نفت باید به سرمایه تبدیل شود و این سرمایه وسیله «تولید» باشد تا بتوان به یارای آن به بحران بیکاری پاسخی درخور داد. آنها «صندوق ذخیره ارزی» را تعریف کردند تا پول اضافه بر برنامه را نه مصرف و یا بذل و بخشش که اندوخته کنند حتی نزد بانکهای امن و پرسود اروپایی بگذارند تا سودی عاید شود. «توسعه سیاسی» در آن سالها نتوانست مرزهای کشور را به روی سرمایهگذاری خارجی بگشاید شاید به این دلیل عمده، آنها آنچنان که خواستند نتوانستند به اندیشههای اقتصادی خود رنگ عمل بخشند. آری اقتصاد را نمیتوان از سیاست جدا کرد.
«دفاع از ارزشها» سیاست را سه طلاقه کرد!
در سال 1376 نیز حزبی اجازه فعالیت یافت که از اقتصاد دولتی میگفت و دغدغه «دفاع از ارزشها» را داشت اتفاقاً با همین نام از ماده 10 احزاب اخذ مجوز نمود و رهبری آن با محمد محمدینیک ملقب به ریشهری بود و نشریه هم منتشر ساخت اما در میدان رقابت انتخاباتی با گروهای نامبرده تنها توانست 700 هزار رای را کسب نماید و این یعنی دریافت شکست سنگین، شکستی که حزب را تعطیل کرد و معاون سیاسی آن به خیل اصلاحطلبان وارد شد و اما رهبری آن اعتراف کرد که سیاست را «سه طلاقه» کرده است این چنین رفت و دیگر بازنگشت و البته فرصت یافت تا خاطراتش را انتشار دهد. دولت سیدمحمد خاتمی و البته بخش اقتصادی آن، برنامه 20 ساله اقتصادی کشور را ارایه داد و با بحث و بررسیهای فراوان سرانجام تشخیص مصلحت نظام آن را ادامه داد برنامهای که گرچه تغییر اصل 44 قانون اساسی نام نگرفت اما تغییر در پرده آن بود اگر اقتصاد قبلاً در سه بخش دولتی، خصوصی و تعاونی تعریف شده بود اکنون که اقتصاد دولتمحور در دنیای پیرامون خریدار ندارد و ایران نمیتواند دورادور خود حصار بکشد و نیز وقتی تعانی با آن همه اهتمام و توجه وزنی نیافته است اما اصل 44 قانون اساسی درهای اقتصاد را بر روی بخش خصوصی و البته تنها در مقام «قانون» میگشاید تا بخشهای عمده اقتصاد دولتی را واگذار نمایند. سرمایهگذاری خارجی در ایران این همه سال آنطور که نگاشتم چندان استقبال نشده است که همواره تحتالشعاع مباحث سیاسی، ناملایمات و امروز مساله هستهای به محاق رفته است پس از این روی است که بسیاری طرفداران اقتصاد دولتی تا توانستهاند با اصل 44 به مخالفت برخاستهاند و حتی در جلسات رسمی آن شرکت نکردهاند به این بهانه که مگر میشود رییسجمهور در یک روز به تمامی کنفرانسها پاسخ مثبت بدهد؟! بنابراین وقتی میرحسین موسوی لب به سخن میگشاید جا دارد در آن تعمق کرد، موسوی آنطور که اشاره نمودم عکسهای متفاوتی ندارد؛ یکرنگ است و بر اصولی که بدان عقیدهمند است سخت پای میفشارد، نباید اشتباه کرد وقتی «جمهوری اسلامی» آمد و انقلاب فرهنگی در دانشگاهها شد و سرانجام برخی میخواستند اختلاط دختر و پسر را در دانشگاهها از میان بردارند و به این فلسفه تنها دانشگاه دخترانه را راه انداختند سالهایی و تا همین پارسال زهرا رهنورد همسر میرحسین موسوی ریاست «دانشگاه الزهرا» را برعهده داشته است و اگر این روزها اعضای شورای انقلاب فرهنگی اول به جان هم افتادهاند و برخیشان به این بهانه که اگر به عملکرد خود در آن سالها ببالند پس این همه کلام، فلسفه و مولانا گفتن این سالها را چگونه باید برای یکرنگ نشان دادن خود پیش روی نسل جوان توجیه کنند! اما میرحسین موسوی و خانم رهنورد همچنان به تکرار آن گذشتهها مفتخرند هرچند دیگر خریداری نیابند. آری میرحسین موسوی برخلاف دوستان قدیمیاش که در ایام پایانی خرداد در مجالس و نشستهای یادواره دکتر علی شریعتی شرکت میکنند تا دیگرباره اسناد تاریخی را ورق بزنند که بالاخره شریعتی خود دوستتر میداشته است تا در مشهد دفن شود یا در حسینیه ارشاد تهران و برای عمقبخشی به جلسات سخنرانی خود پسر شریعتی ـ احسان ـ را پس از سالها تیتر رسانههای خود میکنند، و از معممین تا روحانیون خلع لباس شده و دیگرانی لباس برکنار نهاده تا کراواتیها و کت و شلوارپوشهای اتو کشیده، پهلو به پهلوی هم مینشینند تا اثبات کنند که میتوان برای ائتلاف بر سر انتخابات مجلس هشتم گذشتههای تلخ را گرچه نمیتوانند فراموش کنند اما میتوانند ببخشند ـ آنگونه که هاشمیرفسنجانی در جمع نمایندگان مجلس ششم از گلهگذاریها هم گفت. البته به زبانی که هم او به اشارتی بسنده مینماید ـ اما این میرحسین موسوی است که در همین ایام در کنگره بهشتی شرکت میکند و گلهاش این است که عکسهای آیتالله بهشتی این روزها در سطح شهر کپیهای چندینباره از بهشتیاند نه خود بهشتی!!
بالاخره میرحسین موسوی که روزگاری از خامنه شبستر آذربایجان پا به عرصه حیات گذارد. همان شهری که اصل و نسب آیتالله خامنهای ریشه در آن دارد. در پنجشنبه 31/3/86 صریحاً سخن گفت، رک و آشکار، او فلسفه متعالیه و شیخ اشراق، افلاطون و ارسطو تا فلسفههای متجدد غرب را نخوانده است اما به هنر و معماری آشناست و در آن تخصص دارد هنر و معماری که در ذات و جوهره به دور از فلسفه نیستند، سخنان او آنقدر بیپرده و بیپروا بیان شد که میتوان نگاشت کاری کرد کارستان!
میرحسین موسوی؛ بیدی نیست که با این بادها بلرزد
سخنان میرحسین موسوی از چند جنبه حائز اهمیت مینماید:
اول: هیچکس نیست که در اندیشه و عقبه میرحسین کمترین تردیدی وارد ساخته باشد هم او که اگر روزگاری حمایت بنیانگذار جمهوری اسلامی را نمیداشت به نخستوزیری در خیابان پاستور راه نمییافت پس اگر ایشان خود را «خط امام» بداند حتی کیهان که در شناخت کمترین اشتباهات ید طولایی دارد و ذرهبین به دست میگیرد و در تاریکی و نیز خلوت شهرها میگردد تا جنبندهها را سراغ بگیرد نمیتواند او را چون سیدمحمد خاتمی در لفافه تهدید نماید. و ابراز نگرانی کند از این که «جایگاه ایشان در نگاه ملت مسلمان ایران در حد یک روحانی کمتوجه به احکام الهی تنزل یابد» نگران از این که مبادا «در دام خطرناکی گرفتار شود که دشمنان بیرونی و دنبالههای داخلی آنها پیش پای آقای خاتمی پهن کردهاند» و نگران از این که «حرمت احکام اسلامی آن هم از سوی یک شخصیت روحانی که هشت سال رییسجمهور نظام اسلامی بوده است شکسته شود». اما در مورد شیخ مهدی کروبی و هاشمیرفسنجانی خود داستانی دیگر است... بنابراین میرحسین موسوی آنقدر انقلابی و ارزشی باقی مانده است که مخالفانش هم او را خردهای نمیتوانند بگیرند، شاید با دیدگاهها و برنامههایش همراه نباشند اما هم او از نگاه این مخالفان میتواند «راه» خویش را برگزیند، مثالهایی که آوردم سخن بر سر «راه» نیست که بحث بر اندیشههای اسلامی، عدالتمحوری و ارزشهای اخلاقی و انقلابی 1357 است. دوم: اگر جناح دست راستی و رادیکال حکومت نمیتواند بر میرحسین موسوی خرده بگیرد اما هم او سالهایی در سینه اصلاحطلبان میتپیده است. وقتی «یاران خانهنشین امام» میخواستند به انتخابات ریاست جمهوری 1376 وارد شوند قبل از هر کسی به خانه میرحسین سر زدند تا هم احوالی از او بگیرند و هم دعوتش کنند تا بیاید و «کاندیداتوری» را بپذیرد، البته او با تاخیر آمد ولی زودهنگام هم انصراف داد. سال 1380 هم که اصلاحطلبانی تز «عبور از خاتمی» را ارایه دادند و نگران مرگ زودهنگام آنچه اصلاحات میپنداشتهاند بودند دیگرباره دست به دامان میرحسین شدند؛ اما او باز نیامد. در مرحلهای دیگر و در زمستان 1383 که دیگر خاتمی خسته! میرفت تا به جمع ریشسفیدان بپیوندد و اصلاحطلبان مانده بودند چه کسی را مناسب جایگزینی او بیابند برای بار سوم میهمان میرحسین شدند او این بار هم نیامد تا همین نیامدنش؛ ائتلاف میان اصلاحطلبان را به سراب بدل کند و پیشاپیش آراء خویش را به سود رقیب تقسیم کنند. موسوی تا این اندازه برای جریان چپ و اصلاحطلب «امید» بوده است. بنابراین میرحسین موسوی هم ارزشی است هم انگ افراطیگری؛ واپسگرایی؛ تحجر و جمود را هیچیک از انقلابیون این همه سالیان دراز بر او نچسبانیدهاند که از نگاه همه اینها اینگونه انگها به او نمیچسبند! سوم: خردادماه سال جاری جریانی از میان «آبادگران» که همواره به نقد «خود» نیز نشسته بودند سر برآورد و رسماً در جلسهای مطبوعاتی ـ رسانهای اعلام انشعاب نمود. آنها به دنبال «حقیقت» بودند و رسماً گفتند که مصلحتاندیشیها نبایستی پای حقیقتهای آرمانی انقلاب را به میان بکشد و تا آنجا پیش رفتند که عماد افروغ به نقد «قدرت» نشست تا خشم حسین شریعتمداری را برانگیزاند و محمدجواد لاریجانی را وادار سازد تا به دفاع از عملکردها و سیره رهبری و در مطبوعات بنشیند. و اگر چند روز پس از سخنان افروغ، این میرحسین موسوی است که همان نقدهای اساسی را به بدنه اجرایی وارد میسازد اما اگر افروغ و سبحانی و ابوطالب را اصلاحطلبان «بیریشه» میدانند و وقتی کیهان موضعگیری میکند همین افروغ است که در برنامه «شب شیشهای» شبکه 5 تهران حاضر میشود و علناً در نگاه دوربینها و مردمی که او را برگزیدهاند اعلام میدارد که دیگر کاندیدای مجلس هشتم نخواهد شد و مطبوعات نوشتند که «زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد» اما به نظر نمیآید میرحسین موسوی و این «زبان سرخ»ش، سر سبزش را بر باد دهد. که او خود «ریشه»ای است. پس اگر زمانهای فرا رسیده است که اصلاحات و اصلاحطلبان افتخار میکنند که فضای «نقادی» ایجاد شده بذری است که ایشان کاشتهاند پس میتوانند میوههایی چون نقد میرحسین موسوی را که تنها متوجه دولت احمدینژاد نبوده است را بشنوند. آنطور که صدا و سیما حق دارد زوایایی از تاریخ مجاهدین خلق را به نام «گرگها» برای مردم بازگو نمایند و یا... و این همه از حقوق مدنی و شهروندی ملت ایران بوده است که اگر تاکنون ادا نشده است زین پس دیر خواهد بود. چهارم: میرحسین موسوی گرچه از امور اجرایی دور بوده است و اغلب این سالها به امورات دانشگاهی و تحقیقی و نیز مطالعاتی مشغول بوده است اما آنگونه که آمد عضو همیشگی تشخیص مصلحت نظام بوده است و منصوب به رهبری انقلاب، از همین منظر او مورد اطمینان و وثوق «حاکمیت» نیز میباشد، میرحسین موسوی در جایگاهی نشسته است که حتی وقتی در دولت جدید خیلی مدیران فرهنگی کنار زده شدند اما برکناری میرحسین از «فرهنگستان» اتفاق نیفتاد.
اکنون
وقتی میرحسین موسوی اعلام میدارد که از «اصول و ارزشهای انقلاب اسلامی» آنقدر کپی زدهایم که این کپی با اصل فرق میکند برخلاف نظر برخی مطبوعات توجه او صرفاً نقد دولت احمدینژاد نیست. هرچند ایشان به صراحت با استناد به اصل 43 قانون اساسی و پایین کشاندن شاخصهای فقر و کار و... را که وزیران کابینه احمدینژاد در ایام گذشته بیان کردهاند را به چالش طلبیده است و اشاره مینماید که بند 1 اصل 43 قانون اساسی «تامین نیازهای اساسی، مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لوازم برای تشکیل خانواده برای همه» را اذعان دارد.
از نگاه میرحسین «این یک هدف است، یک اصل قانون اساسی است. مشروعیت نظام و جمهوری اسلامی بر این اصل استوار است... معنی این اصل این است که این نظام تا زمانی که جمهوری اسلامی و این قانون اساسی را قبول دارد نمیتواند از این هدف دست بر دارد و به هدفهای کمتر از این قانع بشود، نه تا آن اندازه پایین بیاید که حتی به خط فقر هم قانع نشود و به خط بقاء در رابطه با مستضعفان برسد»
وقتی «اصول» تنزل مییابند به جایی که «من» نشستهام!
البته نباید نادیده گرفت در ایامی که وزیر کشور در پاسخگویی به «امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه» باب «ازدواج موقت» را دیگرباره در دولتی که به اخلاق و ارزشها مدعی است میگشاید به این معنی است که تنها حرفهای وزیران کار و رفاه نیستند که این ایام به اعتراف میرحسین موسوی «اصول انقلاب» را به شکلهای نامربوط «کپی» زدهاند. بلکه ازدواج دایم نیز تا سطح ازدواج موقت تنزل یافته است و خط خوراک تا سطح تامین 2000 کالری در روز و خط کار تا سطح 1 ساعت کار در هفته تقلیل دادهاند. به عبارتی به جای پاسخگویی و تلاش بیشتر برای رساندن دولت به مرزی که بتواند حداقلهای واقعی و حقوقی طبیعی ملت را پاسخ گوید به عمد شاخصها را تا اندازهای پایین میکشند که دقیقاً «من» ایستادهام همان کاری که مدعیان روشنفکری دینی با دین کردهاند؛ از رنسانس و تا به امروز. ایشان چنین نگاهی به «اصول جمهوری اسلامی» را به «کرامت انسانی» ارتباط میدهد که: «بحث کسانی بود که نیروی کار را به جیره نان با شرایط ویژه و ارزان میفروختند و به دام فقر، فحشا و نداری و عدم برخورداری از کرامتهایی که انسان باید داشته باشد میغلتاندند» و به منظور تاکید ادامه میدهد که: «بنابراین این اصل برای این منظور در اصول قانون اساسی گنجانده شده است که دائماً نظام جمهوری اسلامی معطوف به این جهت باشد». در لفافه و در این بخش میرحسین موسوی دولت (دولتها) را به کوتاهی به حقوق مردم متهم ساخته است: «این حقوق را به عنوان یک حق برای مردم اعلام کردیم و وقتی از آنها رای گرفتیم و آنها امضا نمودند و سپس این حقوق را در قانون اساسی قرار دادیم در حقیقت اعلام کردهایم نظام میخواهد پشت این اصول محکم بایستد».
میرحسین موسوی و نقد تفاسیر انتزاعی از اصل 43
وقتی میرحسین موسوی دایره سخن و نقد خود را به اصل 44 میکشاند معلوم که نقطه دید و اتکاء نقد او تنها دولت انقلابی احمدینژاد نبوده است. ایشان تفسیر اصل 44 را به شکلی که اصل 43 را نادیده بگیرد نمیپسندد و به این ترتیب میرحسین موسوی تفاسیر امروز از اصل 44 را در تضاد با اصل 43 برمیشمارد، یقیناً اشاره او به ابلاغیه یا اصلاحیه و یا سیاستهای اصل 44 قانون اساسی در تشخیص مصلحت نظام است که خواهان واگذاری شرکتها، بانکها و داراییهای کلان دولت به بخش خصوصی است، برنامهای که به تایید و امضای رهبری نیز رسیده است و در یک سال اخیر سخنها و چالشهای فراوانی را برای اجرایی شدن آن در صحنه معادلات سیاسی داخلی شاهد بودهایم، بسیاری؛ دولت را متهم میکنند که حاضر نیست به اجرای آن برنامه همت گمارد و برخی از همین زاویه هر از چندگاهی برنامههای اقتصادی دولت را به نقد قلم میکشانند و نامههای سرگشاده مینویسند و انتشار میدهند: «... هنگامی که از نتیجه اصلی این برنامهها فاصله گرفتند و زمانی که از افقی که این برنامهها در آن نوشته شده و اندیشه شده است به دلایل مختلف فاصله گرفتند در حقیقت به وضعیتی کمک کردند که ما میآییم فرضاً تفاسیری از اصل 44 قانون اساسی و سایر اصول برداشت میکنیم بدون آن که به این اصل پایهای و مهم اصل 43 توجه و ورودی داشته باشیم. این نشاندهنده چنین غفلتی است... یعنی آنقدر از آنان کپیبرداری کردیم که این کپیها با فیلترهای گوناگون انجام شده که نسخه آخری برای خودش و حتی برای نسخه اصلی یک موجود تهی مستقل از زمینه تاریخی، اجتماعی و مردمی است».
میرحسین موسوی در میانه «همه یا هیچ»
واقعاً اشاره میرحسین به «فیلتر»ها آیا به معنای نقد «فیلتر»ها نمیتواند تفسیر گردد؟ آیا اشاره او به «زمینههای تاریخی، اجتماعی و مردمی» نگاه او را به فلسفه سیاسی انقلاب 1357 نمیرساند که در آن مردم کوچه و بازار، طبقه ضعیف و متوسط برای ارزشها، اخلاقیات و تامین عدالت اجتماعی انقلاب کردند؟ آیا در این عبارات میتوان به آسانی میرحسین موسوی را به سیاهنمایی یا عینک بدبینی زدن متهم کرد با آن سوابق و پیشینهای که از او یاد کردیم؟ بنابراین «چیزک»ها وجود دارند که این «چیز»ها گفته میشوند؟ آیا میتوان گفت میرحسین موسوی را که به دور از احساسات سخن میگوید میتوان به دیدن تنها «نیمه خالی لیوان» متهم ساخت و او را در یک کفه ترازوی تخیلی و خودساخته از «همه یا هیچ» گذاشت و گفت که او به دنبال «همه» است و این «میانه»ها او را راضی نمیکند؟... میرحسین موسوی به این ترتیب به پایبندی خویش بر اصول و آرمانهای اولیه انقلاب اسلامی پافشاری و اصرار میورزد و معتقد است که از افترا «به قول امروزیها احساسی» یا اتهامات دیگری پروا ندارد و اینجاست که قرائتها و تصاویر اول انقلاب را که در نطق اخیر ایشان شاید بتوان گفت «آیتالله بهشتی» سمبل آنهاست را «مفاهیم کاملاً انتزاعی» میشمارد که «بابت آنها جنگ و دعوا راه انداختیم».
«بیدردی» مسئولین یا تهدید سیاسی؟
مهندس موسوی بار دیگر و با عباراتی کنایهآمیز مسئولین را به «بیدردی» متهم میسازد: «آن موقع توجه به این امر موجب برانگیختن احساسات ما میشد و حتی موجب بدحالی مسئولان میشد الان دیگر وجود ندارد». ایشان برای اثبات این بخش از گفتار خود به تمثیلی دیگر اشاره میکند: «چند روز قبل یکی از روزنامهها، عکس دختری را با چهره و صورت سیاه و کثیف و با کیسهای بر پشت در خیابانهای تهران نشان میداد و به نقل از یک مقام مسئول میگفت بیست درصد کودکان تهران کارتنخواب هستند! من گمان نمیکنم در جمهوری اسلامی حتی در بین دوستان و آشنایان شهید بهشتی این عکس بتواند مانند اول انقلاب خیلی اثرگذار باشد». آری وقتی خبر دستگیری اراذل و اوباش را در تلویزیون میشنویم و تصاویر آن را میبینیم که افراد پلیس با صورتهای ماسکزده؛ آنان را شبیخونزده، دستگیر میکنند وقتی آمار فقر، بیکاری، اعتیاد، فساد، فحشا، بیبندوباری، دزدی، قاچاق کالا حتی تخریب آثار باستانی برای خوراک و اندوخته شب و... «یعنی ما این خبرها را میشنویم، این عکسها را میبینیم، این آمارها را ملاحظه میکنیم ولی از کنارش به راحتی عبور میکنیم».
ایشان «این تغییرات، این قلبشدنها و این دگرگونیها، این تبدیل واقعیت به واماندگی» را برای سرنوشت کشور با اهمیت میداند و تهدید میشمارد و مسببان این شرایط را به «فاصله گرفتن از انقلاب اسلامی و بسیاری از شعارهای خود و تهی شدن از آنها» متهم میسازد.
به راستی خطاب میرحسین موسوی و اشاره ایشان به «آشنایان و دوستان شهید بهشتی» کدامین لیست انقلابیون را در برمیگیرد که لابد با مردهها نیست و کسانی باید باشند که در قدرتاند و زنده و حی حاضرند. میرحسین موسوی دغدغه دارد تا «اهمیت مساله و قضیه»ها درک شوند و مخصوصاً آنجا که هم او در این سخنرانی بدون این که چپهایی را یا راستهایی را در اول انقلاب متهم سازد اعتراف دارد که همه «سادهزیست» بودهاند و حتی از چریکهایی یاد میکند که برای همراهی با محرومان «شبها فرشها را کنار میزدند و روی زمین دراز میکشیدند و زندگی میکردند» و تنها میرحسین شاید دوستتر میداشت تا آن دسته چپهایی که «مردم مستضعف را در طبقه کارگر بلوکه کردند»؛ اسلام، ملیت و فرهنگ بومیاش را نیز لحاظ میکردند، اشاره ایشان احتمالاً انقلابیون مارکسیست، پیکار و تودهایها را در برگیرد.
میخ آهنین نرود در سنگ؟!
موسوی به نظر میرسد و آنطور که گذشته سیاسی او نشان میدهد همچنان بر تقدم توسعه اقتصادی بر توسعه سیاسی اصرار میورزد یعنی اگر چنین باشد و اصلاحطلبان افتخار داشته باشند که شعارهایشان نهادینه شده است و حتی از زبان مخالفان اصلاحات آنها را میشنوند اما به گمانم «میخ آهنین نرود در سنگ»!: «اینجا دموکراسی را به یک سری اهداف معیشتی و اقتصادی عمیق پیوند میزنند». میرحسین موسوی با اشاره به این که مردم مثلاً به دنبال «یوسف گمشده» خود میگردند و آن احتمالاً در نگاه مهندس «اقتصاد اخلاقی و سیاست اخلاقی» است سعی داشته است اتفاقات ناگهانی در آرای مردم را به «دوریگزینی» مسئولین از مردم یا فرافکنیها و سرانجام از خودبیگانگی مسئولین نسبت دهد. بدین ترتیب احیاناً از نگاه تحلیلگر مهندس میرحسین موسوی ملت در انتخابات دوم خرداد و به دنبال «توسعه سیاسی و استقرار جامعه مدنی» نبودهاند آنها میخواستهاند از نبود عدالت اجتماعی دولت هاشمی شکوه کنند و بیزاری جویند و چون هشت سال دیگر همان برنامهها و حتی در قالبی سیستماتیکتر به اجرا درآمد در تیرماه 84 مردم باز برای رسیدن به آن آرمان اقتصادی، اخلاقی و سیاسی، احمدینژاد را برگزیدند. شاید میرحسین موسوی با بیان عبارت فوق آن هم در آستانه سالروز 3 تیر و انتخاب احمدینژاد به رییسجمهوری میخواسته است او را هم ناکارآمد بداند و معلوم که سیاستهای 16 سال پیشتر را هم مصداق «عدم ارتباط با واقعیتهای بیرونی و امر واقع» بشمارد.
برداشت آزاد است...
به نظر میرسد شاید میرحسین موسوی خواسته است به این مناسبت و تا وقت باقی است بخواهد آمادگی خود را برای حضور در انتخابات آینده ریاست جمهوی اعلام نماید اعلامی به نام خود، نه چپ و نه راست، مستدل این برداشت آنجاست که هم او در آن نطق با تمام گلهگذاریها و نقدهایی که رانده است اما اظهار «امید» مینماید:
«البته بنده امید دارم و پیشبینی میکنم یک نسل جدید غیر از به اصطلاح حوزههای سیاسی که همه آنها محترم و مورد قبول اعم از چپ و راست هستند و فعالیتشان هم بسیار خوب است ایجاد خواهد شد و نهایتاً به ضرورت این اصولی که برشمردم بر خواهند گشت».
موسوی اگر به دنبال بازگشت به آن «فلسفه» و آن «سرچشمه» است لاجرم بایستی به دنبال با «ریشه»ها باشد، نسل جدید تعبیری غلطانداز است انقلابیونی که سالهایی در قدرت اجرایی و خصوصاً ریاست جمهوری به دور بودهاند هنوز میتوانند مصداق «نسل جوان» باشند. میرحسین موسوی برای این که از اتهام واپسگرایی و عقبگرد مبری باشد پیشدستی کرده است: «البته معنی آن این نیست که ما خواسته باشیم وضعیت سال 1386 را به سالهای 57 و 58 برگردانیم... ما زمان را که نمیتوانیم به عقب برگردانیم ولی حداقل باید بتوانیم تلاشی انجام دهیم که در افقی که در آن زندگی میکنیم اتصال و تلاقی داشته باشیم». او نشان داده است که هنوز دغدغه بقاء و استمرار جمهوری اسلامی را دارد و چون برخی تهدیدات علیه نظام را صرفاً پرونده هستهای نمیداند یا هر موضوعی را قرار نیست در پیجویی علیت آن به استعمار نسبت دهد: «این همه به نفع ما و به نفع آینده کشور است».
عصر ریاضیت و مدیریت بحران
اگر پرونده هستهای همچنان پیش رود احتمالاً «جمهوری اسلامی» با تحریمهای اقتصادی، نظامی و سیاسی... گستردهتری روبرو خواهد بود. بعید به نظر میرسد مذاکرات سیاسی و دیپلماتیک بر موضوع هستهای مادامی که جمهوری اسلامی حاضر نیست تعلیق حتی کوتاهمدت را بپذیرد و تلاش برای انرژی هستهای را مترادف تلاشهای دهه 30 برای ملی شدن صنعت نفت میشمارد! به نتیجهای ختم گردد که هم انرژی هستهای برای ایران باشد و هم تحریمها نباشند و در صورتی که گزینه نظامی علیه ایران روی میز کاخ سفید همچنان عقیم باشد، و اینجا «جمهوری اسلامی» گزینه اول را پذیرفته است و بر آن اهتمام میورزد. بنابراین اگر مثلاً روزی نفت ایران مشمول تحریم گردد و درآمدها مجبور باشند به جای عمران و سازندگی پسانداز شوند و دورهای از نوعی «ریاضت اقتصادی» پیش آید آیا این میرحسین موسوی است که باید سکاندار ریاست جمهوری شود تا تکرار زمان جنگ و جبهه برای مدیریت بحران باشد. اگر چنین برداشتی؛ تصوری بیهوده نباشد آیا باید پنداشت که میرحسین موسوی برای نقد همه گذشتهها چراغ سبز داشته است یا نه این سخنان؛ تنها به روانشناسی شخصیتی و سیاسی او بر میگردند. اگر موسوی سکاندار کشتی پرتلاطمی شود آن «نسل جدید» که او از آنان یاد میکنند چه کسانی میتوانند باشند؛ آیا نمیتوان یکی از گزینهها را محسن رضایی دانست و یا افرادی چون افروغ...؟
نقطه ابهام...
اما یک سوال اساسی باقی ماند اگر با فرض شرایط گفته شده موسوی دیگرباره و اینبار ذیل عنوان رییسجمهور به همان دفتر «پاستور» برود، سرنوشت برنامههای 20 ساله و اصل 44 چه خواهد شد؟ میتوان چنین گفت در صورتی که شرایطی اضطراری پیش آید و آنجا که در این صورت اتحادیه اروپا، اتحادیه عرب، ایالات متحده آمریکا، روسیه و چین یک «فریاد» خواهند داشت آیا با فرض گزینه دیگری جز موسوی میتوان به چشمانداز و اجرایی شدن آن امید بست یا باید آن را «نامهای برای فردا» نامید؟ موسوی با ایراد سخنان اخیر ثابت کرد هنوز اصل است. و کسی که پشت تریبون ایستاده است را «کپی» مپندارید! اگر موسوی چنین قصدی را داشته باشد و بخواهد وانمود کند که «تکرار هیچ گذشتهای نیست» آیا او و آن «نسل جدید» در انتخابات مجلس هشتم هم فعالیت مستقلی را آغاز خواهند کرد یا نمیآیند تا سریعاً و به رسم سیاست ایران این سالها را نشکنند!
فاصله میرحسین موسوی با «سهطلاقه» کردن سیاست!
در بدترین برداشت از گفتار میرحسین موسوی آیا میتوان گفت ایشان با تاکید موکد بر ارزشها و اخلاقیات و عدالتمحوری و نقد همه دولتها ـ که او خود آورده است «من مجدداً تاکید میکنم در اینجا بحث دولتها نیست» ـ در حقیقت در راه «حقیقت» خودکشی سیاسی کرده است، به این معنا که اعلام دارد چون با اصول سیاسی و اقتصادی اصلاحطلبان و ائتلاف آنان همسو نیست پس به آنان گوشزد مینماید دیگر خود را برای «انتخابات» به زحمت نیندازند و مزاحم «من» نشوید و فردایی چون ریشهری سیاست را باید سهطلاقه کند؟! اگر فرض اخیر همان «امر واقع» باشد آیا میرحسین موسوی دیگرباره «خانهنشین» خواهد شد؟ و لابد عنقریب است که از «چشمها بیفتد» چگونه میشود با وجود این همه تفاوت میان موسوی با چپ و تا راست به ائتلاف او با چپ و یا راست باور داشت؟ «نسل جدید» هم فاقد جریان سیاسی و شناسنامه است و اصولاً آنها که در انتخابات به هیچ «امید»ی شرکت نجستهاند نمیتوانند «امید» موسوی هم باشند و در میان آنهایی که رای دادند از رایکالترین راست تا رادیکالترین چپ هم که معلوماند، ریشهدار یا بیریشه بالاخره بوتهاند! پس «امید» میرحسین موسوی آیا «سراب» است یا واقعیتی که «من» نمیشناسم.
سخن پایانی را چه میتوانم بنویسم؟!...
میرحسین موسوی یقیناً و هیچگاه در پی تغییر اصولی از قانون اساسی یا به چالش درآوردن مشروعیت سیاسی آن در وجوه اسلامیت یا جمهوریت آن نبوده است، موسوی ثابت کرده است که به دنبال انقلابی جدید نیست و تنها اصلاحات اقتصادی و سیاسی یکی دو دهه اخیر را شنایی خلاف جریان رودخانه انقلاب میداند، او میخواهد به جمهوری اسلامی سال 58 برگردد، نه دل در گرو روشنفکری دینی و توسعه سیاسی آن دارد و نه به اصل 44 قانون اساسی و تغییر آن دلخوش داشته است. پس میرحسین موسوی خواسته بگوید اصل برابر با اصل است. اصلی که معلوم نیست چقدر در معادلات سیاسی امروز و فردا و نه گذشته (که گذشته، گذشته است) بتواند موثر و موفق ظاهر شود.
تمامی مطالب نقل شده از سخنرانی میرحسین موسوی براساس متن سخنرانی ایشان مندرج در امید جوان شماره 533 میباشد.