تاریخ انتشار : ۰۶ تير ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۲  ، 
کد خبر : ۳۴۴۴۸
بازخوانی اندیشه‌های ژان‌ژاک روسو

مدرنیته و منتقدانش


سیدحسین امامی

ژان‌ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در خانواده فقیری در شهر ژنو سوئیس به دنیا آمد. هنوز کودک بود که مادرش را از دست داد. پدرش ساعت‌ساز بود و او را با تعلیمات خشک مذهب کالونی و بی‌دقتی بزرگ کرد. او در سن 12 سالگی مدرسه را ترک کرد و در 16 سالگی از خانه گریخت. بعد از مدتی به عنوان منشی به خدمت سفیر فرانسه در ونیز درآمد و سپس ازدواج کرد که صاحب پنج فرزند شد اما هیچ‌کدام از آنها را مانند امیل پرورش نداد، همه آنها بعد از به دنیا آمدن به پرورشگاه کودکان سر راهی سپرده شدند.

تقریبا چهل‌ ساله بود که قدم در راه فلسفه و علم نهاد. آکادمی دیژون نوشتن مقاله‌ای با موضوع "آیا هنر و علوم جامعه انسانی را اصلاح کرده یا به فساد کشانیده است؟" را به مسابقه گذاشت. او در این مسابقه شرکت کرد و برنده شد. او خود می‌گوید: "اگر چیزی به ‌سان الهام ناگهانی وجود داشته باشد، همان انگیزه‌ای است که پس از خواندن آن آگهی در من جوشید. ناگهان احساس کردم ذهنم گرفتار نور خیره‌کننده شده است و خیل اندیشه‌های جالب، یکباره چنان به شدت و درهم به مغزم هجوم آورد و..."

چندی بعد روسو، رساله‌ای بنام "درباره عدم مساوات" نوشت و آن را برای ولتر فرستاد. این کتاب مورد انتقاد شدید ولتر قرار گرفت و این آغاز مشاجرات میان این دو فیلسوف بد زبان شد. به تدریج کتاب‌های هلوئیز جدید (1760)، قرارداد اجتماعی (1762) و امیل (1762) را نوشت که از محرک‌های انقلاب فرانسه به شمار می‌روند.

حاکمان روزگار در پی قتلش برآمدند. او فرار کرد و بر آن شد که به سوئیس پناه ببرد. اما در سوئیس کتاب‌هایش را سوزاندند و او را بیرون راندند. او به انگلستان گریخت و به مهمان‌نوازی دیوید هیوم پناه برد. اما تعادل روحی خود را از دست داد و دچار جنون شد. به خاطر بیماری به او اجازه داده شد که به فرانسه بازگردد. روسو، سال‌های آخر عمرش را وقف نوشتن "اعترافات" کرد و به تدریج بیماری او شدیدتر شد تا اینکه در 2 ژوئیه 1778 درگذشت.

روسو بر انقلاب فرانسه، حقوق اساسی آن، تفکر سیاسی جدید، تدوین و جایگاه قانون در جامعه تأثیری قاطع داشته است.

انتقادات روسو نسبت به انسان و جامعه مدرن

ژان‌ژاک روسو، در میان روشنفکران قرن هجدهم تنها و نخستین ناقد بزرگ ایمان جدید روشنگری به علم و ترقی بود. او از علم، تمدن، فرهنگ و جامعه‌ای که برپایه علم و هنر بنا شده و رذیلت‌های کنونی انسان را به بار آورده است انتقاد می‌کرد.

روسو، فرهنگ روزگارش را غیراخلاقی خواند و نپذیرفت و به جای آنکه فرهنگ را اوج دستاوردهای آدمی به شمار آورد، منبع رذیلت‌های وی دانست. پس او بر این اعتقاد اساسی و خردگرایانه، که پیشرفت هنر و علم را پیشرفت اخلاقی و مادی می‌دانست، تاخت و عقیده داشت تهذیب اخلاق انسان در پی شناخت جدیدی که او از خود پیدا می‌کند پدید می‌آید، نه در پی پیشرفت‌های علمی و فنی.

اندیشه‌های روسو فقط حرف نبود او در عمل هم زندگی‌ای را انتخاب کرد که با اندیشه‌های او مطابقت داشت و بسیار متفاوت از مردم روزگارش زندگی کرد تا این دنیا را ترک کرد. او ریشه شر را اجتماع می‌دانست. او ساعتش را به عنوان نماد تمدن مدرن و مکانیکی فروخت و زمانی که این کار را کرد فریادی از سر خوشحالی کشید و خدا را شکر کرد و مدعی بود که "زمان" تمام نهادهای جامعه فاسد را به وجود آورده است و بنابراین رهایی خود را از زندگی برنامه‌ریزی اعلام کرد و تصمیم گرفت بدون برنامه برای آینده زندگی کند.

از نظر روسو، عقلانیت پیامدهای فاجعه‌انگیزی داشته است. طبق نظر او، عقل در جهت سرکوب و تغییر شکل احساسات طبیعی ما، چون همدلی و شفقت به کار رفته است. دغدغه اصلی روسو، مساله آزادی است. روسو معتقد است که آزادی یکی از دارایی‌های اساسی انسان است، اما اشکال نوین فرایند اجتماعی‌ شدن جهت نبود آزادی و برقراری اسارت عمل می‌کنند. طبیعت موجب سعادتمندی و خوشبختی انسان است حال آنکه جامعه سبب بینوایی و محرومیت او می‌شود.

به اعتقاد روسو، انسان‌ها در وضع طبیعی به یکدیگر وابسته نیستند، زیرا آنچه را که نیاز دارند، در اختیار دارند و نیازی ندارند که از دیگران تبعیت کنند. اما نیازهای رو به افزایش انسانی آنها را از حالت استقلال در طبیعت تبدیل به وابستگان به شرایط اجتماعی می‌کند. او نوع نابرابری حاکم در میان همه مردم متمدن را متناقض با حقوق طبیعی و قانون طبیعت می‌داند.

او معتقد به یک رابطه ضروری میان فساد و زوال در زندگی اخلاقی انسان و توسعه و تحول دولت‌های مدرن است.

نوشته‌های ابتدایی او، شامل مباحثی درباره زوال گوهر انسان به واسطه تأثیر تمدن است. او معتقد است که زوال ارزش‌های طبیعی در جامعه سبب شده است که ظواهر جای واقعیت را بگیرند. ظواهر نشان نمی‌دهند که واقعیت چیست و در پوشاندن و محو کردن گوهر اصلی نقش دارند. توسعه و تحول اجتماعی انسان را فاسد و بی‌چهره کرده است.

روسو در کتاب گفتار درباه نابرابری، انسان مدرن را با مجسمه‌ای مقایسه می‌کند که گذشت زمان، امواج دریا و توفان چنان آن را فرسوده و بی‌شکل کرده‌اند که دیگر تفاوت میان او به عنوان یک رب‌النوع و یا یک هیولای ‌وحشی وجود ندارد. تأثیر کلی فرسایش گوهر انسانی آن‌چنان بوده که فردیت مردم و واقعیت شخصیت آنها را محو کرده است. انسان نسبت به خود غریبه و بیگانه شده است. او برخلاف انسان خودکفای ابتدایی که با خود و در خود می‌زیست، بیرون از خود زندگی می‌کند. این از دست‌رفتگی نیروی شخصی، به ناگریز به بردگی انسان مدرن انجامیده است. بنابراین، انسان متمدن در شرایط از خودبیگانگی زندگی می‌کند و در آن می‌میرد. از نظر روسو، انسان مدرن از موجودیت اصیل خود دور افتاده و بیگانه شده است.

او در کتاب امیل می‌نویسد: "ما در جایی که هستیم، زندگی نمی‌کنیم، ما تنها در آنجاهایی که نیستیم، زندگی می‌کنیم." یکی از دلایل اصلی این آوارگی و بیگانگی، تأثیر فاجعه‌بار زندگی شهری است، زیرا انسان برای خوشبختی خود به فعالیت‌هایی دست ‌می‌زند که هرگز او را به کمال نمی‌رسانند. بنابراین، او برخلاف اجداد و پیشینیان خود از زندگی آرام و هماهنگ برخوردار نیست.

این شرایط متناقض درونی، خود را در تشویش و نگرانی‌های دائم انسان مدرن نشان می‌دهد.

این تشویش‌ها در رفتار انسان مدرن نسبت به زمان بازتاب می‌یابند: انسان مدرن همواره به دنبال آینده و برای ارضای حوایج و توقعات خود از شرایط کنونی است. بدین ترتیب، آنچه روسو ترسیم می‌کند سقوط انسان به بدبختی و فساد است.

انسان مدرن اسیر نیازهای مصنوعی است، بنابراین موقعیتی وابسته دارد. این بدبختی انسان مدرن نابرابری‌ها را ایجاد کرده است. نابرابری جسمانی در شرایط طبیعی مشکل نبود، زیرا سبب وابستگی انسانی به انسان دیگر نمی‌شود. اما در جامعه یک نابرابری مصنوعی وجود دارد و مردم را به دو گروه خدایگان و بندگان تقسیم کرده است.

چه علتی انسان‌ها را به این وضع نابرابری اجتماعی سوق داده است؟ از نظر روسو، علت آن است که انسان قدرت کامل کردن خود و قدرت رفتن به سوی کمال را دارد، از نظر روسو انسان هم منبع بدبختی و زوال و هم منبع خوشبختی و بهبود است.

به زعم روسو، به محض آنکه شرایط کالبدی، برای توسعه و تحول ظرفیت‌های نهفته انسان مساعد شد، انسانها به سرعت از وضع طبیعی دور شدند. به گفته روسو نزدیک شدن انسانها به یکدیگر، منجر به شکل‌گیری ایستارهای اخلاقی ناپخته‌ای شد. یک مرحله قطعی و سرنوشت‌ساز در تاریخ انسان، بر اثر شکل‌گیری خانواده و مالکیت فرا رسید. کشف فلز برای کشاورزی منجر به تقسیم کار و تأسیس مالکیت شد که خود ستیز و پیکاری میان انسانها را به وجود آورد. مهم‌ترین پیامدهای این دگرگونی ظهور نابرابری بود. مالکیت و نابرابری توسط قانون به واسطه قانون مجاز شمرده شدند، تا جایی که آزادی طبیعی برای همیشه از میان رفت. شکل‌گیری جامعه سیاسی مرحله‌ای فاجعه‌بار در تاریخ انسان به پیش آورد.

روسو می‌گوید: همه انسان‌ها آزاد و برابر زاده می‌شوند، با این حال در جامعه‌های سیاسی به گونه‌ای نابرابر زندگی می‌کنند و گروهی در سیطره قدرت گروهی دیگرند. قدرت از طبیعت منشأ نمی‌گیرد. بنابراین باید بر بنیادهای دیگری غیر از طبیعت تکیه داشته باشد.

روسو معتقد است که طبیعت انسان را پاک‌سرشت و خوشبخت آفریده، اما جامعه او را فاسد و بدبخت کرده است و بنابراین آموزش‌ و پرورش باید او را از مفاسد جامعه محفوظ نگه دارد.

روسو تأکید می‌کرد که آنچه که بین همه مردم مشترک است احساسات و عواطف است نه عقل و منطق. او بر نقش احساسات در ادبیات، سیاست و فلسفه تأکید می‌کرد. او براساس احساسات جدید خود به بررسی گسترده و بدیع تمام رشته‌ها پرداخت. نتیجه کار او، همان جنبش رمانتیک است که آن را در برابر خردگرایی رایج آن دوره قرار داد. روسو معتقد است که تنها راه نجات از این مصیبت این است که تمدن را به کنار بگذاریم و به طبیعت بازگردیم زیرا همه مردم در حالت طبیعی خود خوب هستند.

مفهوم آزادی در اندیشه روسو

روسو نخستین فیلسوفی است که انسان را از منظر آزادی تعریف و تفهیم کرد. از نظر او آزادی سرنوشت ویژه انسان است. دغدغه اصلی روسو، آزادی و بیشترین ترس او از وابستگی بود. او کوشید تا نشان دهد آزادی یکی از دارائی‌های اساسی انسان است، اما شکل نوین فرایند اجتماعی‌ شدن در جهت نبود آزادی و برقراری اسارت عمل می‌کنند. به زعم او صرف‌نظر کردن از آزادی خود به معنای صرف‌نظر کردن از خصوصیات انسانی خود، از حقوق بشریت، حتی از وظایف خود است.

او فصل اول مهمترین کتاب خود ـ قرارداد اجتماعی ـ را این چنین آغاز می‌کند؛ "انسان آزاد زاده می‌شود، اما همواره همه جا در زنجیر است." به زعم روسو، جامعه مدنی عرصه‌ای است که در آن، منافع خصوصی و نابرابری‌ها می‌توانند آزادی را تهدید و ویران کنند.

روسو معتقد است هنگامی که "مالکیت و نابرابری" به واسطه قانون مجاز شمرده شدند، آزادی طبیعی برای همیشه از میان رفت. از نظر او، قدرت سیاسی همیشه در خدمت و به نفع اقویا است. اما جامعه نابرابر سیاسی هرچه که باشد، منظور اصلی آن تأمین آزادی اعضای خود، حفاظت از زندگی و اموال آنهاست. مردم هم، هر چقدر نادان باشند، باز همواره رهبرانی را برای دفاع و حفظ آزادی خود و نه ویرانی آن، برمی‌گزینند. اما این اهداف هرگز تحقق نیافتند و نابرابری‌هایی شکل گرفتند که مانع بروز و وجود آزادی حقیقی شدند.

در نظر روسو، انسان‌هایی که به طور طبیعی آزاد و برابرند، هیچ تعهدی به دیگران ندارند مگر تعهدات و الزاماتی که با رضایت خود پذیرفته‌اند. به سخن دیگر، تنها بنیاد ممکن برای حق حاکمیت سیاسی، قراردادی است که با رضایت کسانی که مشارکت کرده‌اند، بسته شده باشد.

نظریه روسو درباره حکومت، نظریه قراردادی است که مشروعیت سیاسی خود را برپایه رضایت شهروندان بنا می‌نهد. به عبارت دیگر، روسو "آزادی" را در ارتباط با شیوه شرکت شهروندان در مشروعیت‌ دادن به آن می‌داند. آزادی از نظر روسو، به مثابه اطاعت از قوانینی است که افراد برای خود تجویز کرده‌اند. یعنی، به قول روسو تنها قوانینی که از سوی کل مردم پذیرفته شده‌اند، درست و عادلانه‌اند.

روسو با نظریات خود، اصول لیبرالیسم درباره آزادی را به چالش می‌کشد. او دست به بازگشائی مساله‌ای می‌زند که به نظر می‌رسید با نظریات لیبرالیسم لاک، حل شده و به پایان رسیده است.

آنچه روسو از آزادی درمی‌یابد، عبارت از استقلال فرد است. طرح سیاسی او، بازآفرینی شرایط استقلال در یک نظام مبتنی بر اقتدار و حاکمیت مردم است. استقلال کامل از اراده دیگران، تنها از طریق وابستگی کامل به قوانین تضمین می‌شود، قوانینی که هر شهروند در وضع آنها سهیم است.

طرح سیاسی روسو، در واقع به کار بردن استقلال دوره وضع طبیعی برای شرایط سیاسی است. در مرکز طرح روسو، یک قرارداد اجتماعی است که برای هر فرد همان آزادی‌هایی را قائل است که پیش از شکل‌گیری روابط اجتماعی داشتند. حال اگر قرار باشد که آزادی از طریق راهیابی به طبیعت تأمین شود، آزادی دموکراتیک عبارت از، پیروی و تسلیم در برابر مدیریت‌ عالی اراده کلی خواهد بود.

اگر انسانی نخواهد با اراده کلی ـ حالت جدید اجتماعی و تعهدی در قرارداد اجتماعی ـ همگام باشد به نظر روسو باید از سوی همه جامعه مجبور به اطاعت شود. به عبارت دیگر، او به زور باید آزاد باشد. چون آزادی بدون قانون وجود ندارد، هیچ‌کس بالاتر از قانون قرار ندارد؛ حتی در طبیعت، انسان فقط در سایه قانون طبیعت که بر همه‌چیز حاکم است، آزاد است. به همین دلیل به باور روسو اندیشه به کارگیری زور برای آزادی به معنای میل برای استحکام قدرت نیست، بلکه میل به یک فلسفه است.

روسو از ما می‌خواهد، چون انسان تکامل‌ناپذیر و آزاد و جامعه برپایه قرارداد استوار است و آزادی بالاترین و مقدس‌ترین نیاز انسانی است، پس باید با تمام قوا در برابر دشمنان آزادگی ایستادگی کنیم و یکی از دشمنان آزادی، کسی است که نخواهد با اراده کلی همگام شود.

در اندیشه روسو تمایل تسلط بر دیگران خود نشانه سلطه‌پذیری و بندگی است. وابستگی انسان به انسانی دیگر، بی‌حد و مرز است و خالق مفاسد است و از طریق این نوع وابستگی است که ارباب و برده همدیگر را متقابلا تباه می‌کنند.

روسو می‌گوید: "آزادی، اعمال اراده خویش است تا تحت ‌سلطه اراده دیگری نبودن. به سخن دیگر آزادی یعنی قرار ندادن اراده دیگری تحت سلطه اراده ما است. آن کس که ارباب باشد نمی‌تواند آزاد باشد، حکومت کردن یعنی اطاعت کردن."

روسو معتقد است که حس آزادی‌خواهی موجود در همه آدم‌ها، زائیده سرشت آدمی است و خانواده اولین الگوی جوامع سیاسی است. فرمانروا، تصویری از پدر و افراد جامعه، تصویری از فرزندان است. به دلیل این که همه افراد آزاد و مساوی خلق شده‌اند و آزادی خود را جز به خاطر منفعت عموم از دست نمی‌دهند.

در اندیشه توماس هابز، در جامعه مدنی تحت حکومت پادشاه خودکامه آرامش و امنیت تأمین خواهد شد و برای هابز این آرامش و امنیت بیشتر از آزادی دارای ارزش است اما برای روسو آزادی چیز بسیار با ارزش‌تری از آرامش و امنیت است. روسو معتقد است آنچه بیشتر سعادت بشری را تأمین می‌کند آزادی است تا آرامش و امنیت.

حساسیت روسو نسبت به آزادی انسان حد و مرز نمی‌شناسد. او در کتاب "منشأ عدم مساوات" می‌نویسد: "برای من بسیار مهم است که کسی از آزادی من سوءاستفاده نکند. فقط در صورتی به عنوان مجرم شناخته نخواهم شد که بتوانم ثابت کنم که در جرم از دست‌ رفتن آزادی که مرا مجبور به ارتکاب آن کرده‌اند دخالت نداشته‌ام."

یک ملت آزاد اطاعت می‌کند اما بندگی نمی‌کند؛ رئیس دارد اما ارباب ندارد؛ اطاعت می‌کند اما فقط از قوانین و برپایه اقتدار قوانین است که از انسان‌ها اطاعت نمی‌کند. یک ملت، نوع حکومت آن هرچه باشد، وقتی آزاد است که در وجود کسی که بر آن حکومت می‌کند نه انسان بلکه کارگزار قانون را ببیند. در یک کلمه، آزادی همیشه از سرنوشت قوانین پیروی می‌کند، با قوانین حکومت می‌کند یا با قوانین می‌میرد.

روسو، ضرورت ایجاد قرارداد اجتماعی را این چنین توضیح می‌دهد: "قدرت و آزادی نخستین وسایل حفظ حیات انسان است، اما هیچ‌کس نمی‌تواند بی‌آنکه لطمه‌ای به خود بزند و بی‌آنکه وظیفه حفاظت از خود را به فراموشی بسپارد، این نیرو و آزادی را در راه اتحاد به کار برد؟ بنابراین نوعی شرکت باید به وجود آید که با تمام نیروی مشترک از هر شریک و منافع او حمایت کند و شریک در سایه این شرکت در عین اتحاد با سایر شرکا فقط از خود اطاعت کند و به همان اندازه‌ای که قبلا آزاد بوده، آزاد باقی بماند و یکی از شرایط معتبر بودن قرارداد اجتماعی، تأمین آزادی فردی است. پیمان اجتماعی نه تنها باید تعهد آزادانه هر فرد باشد بلکه باید شرطی در آن باشد که هیچ‌کس حق نداشته باشد از آزادی خود صرف‌نظر کند." روسو در پاسخ گروهی که می‌گویند حکومت، نماینده رستگاری عموم یا نفع مشترک همه، بخشی از آزادی هر فرد را به منظور حفظ بقیه آزادی از او می‌گیرد. می‌گوید: "این بقیه امنیت است و هرگز آزادی نیست. آزادی تقسیم‌ناپذیر است. نمی‌توان بدون کشتن کل آزادی، بخشی از آن را جدا کرد. این بخش کوچکی که شما آن را از پیکر آزادی جدا می‌کنید، جوهر آزادی من است، کل آزادی است."

اما چگونه چنین چیزی امکان‌پذیر است که همه اطاعت کنند، هیچ‌کس فرمان ندهد، همه بی‌آنکه صاحب اختیاری باشند خدمت کنند، به اندازه‌ای واقعا آزاد باشند که در زیر یک تعبد ظاهری، هر کس آزادی خود را فقط به میزانی از دست بدهد که ممکن است به آزادی دیگری لطمه‌ای وارد کند. این شگفتی‌ها، کار "قانون" است. فقط در برابر قانون است که انسانها، عدالت و آزادی را وام‌ دارند. این نهاد سودمند اراده عمومی است که حق برابری طبیعی را میان انسان‌ها برقرار می‌کند.

روسو می‌گوید: گروهی کوشش می‌کنند استقلال و آزادی را با هم یکی فرض کنند. این دو به اندازه‌ای با هم متفاوتند که حتی یکی دیگری را نفی می‌کند. وقتی کسی هر کاری که مطابق میلش باشد انجام دهد، غالبا کاری انجام می‌دهد که مطابق میل دیگران نیست. آزادی بیشتر به معنای زیر سلطه دیگران قرار نگرفتن است تا اعمال اراده خویش؛ آزادی به تعبیری دیگر، قرار ندادن اراده دیگران تحت اراده ماست. به نظر روسو آزادی بدون قانون نمی‌تواند وجود داشته باشد و هیچ‌کسی نیز نمی‌تواند خودش را فوق قانون بداند. حتی در طبیعت هم انسان برپایه قانون طبیعی، که بر همه امور حاکم است، آزاد است. یک ملت آزاد اطاعت می‌کند اما بندگی نمی‌کند، رهبرانی دارد، اما اربابانی ندارد، از انسان اطاعت نمی‌کند و به استناد اقتدار قانون است که از انسانها اطاعت نمی‌کند و فقط از قانون اطاعت می‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات