بنیادگرایی (Fundamentalism)، عنوان عام و فراگیری است که امروزه برای بحث درباره بسیاری از گروهها، جماعتها، احزاب، افراد، و حتی راه و روشهایی به کار میرود که با امور و مسائل پیرامون خود، براساس نحوه تلقی و قرائت خاص خویش تعامل میکنند و با اینکه این گروهها تنوع و تعدد فراوانی دارند، به خاطر پارهای اشتراکات و اوصاف و خصایل مشخص در میان آنها، تحلیلگران همه آنها را در ذیل این عنوان عام دستهبندی میکنند. به طوری که گروههایی نظیر تکفیرگرایان، جهادگرایان، و حتی سَلفیها را نیز در ذیل این عنوان میگنجانند. البته واضح است در این نگاه، محتوای فکری این گروهها مدنظر نیست و نحوه عملکرد آنان برای گنجاندن آنها در این تقسیمبندی کافی به نظر میرسد. به همین خاطر میتوان از این زاویه، از گروههای بنیادگرای دینی، غیردینی یا... نیز نام برد.
به علاوه، عدهای از صاحبنظران، بنیادگرایی دینی در اسلام را به مثابه یک پدیده سیاسی گذرا قلمداد میکنند که اوضاع ناگوار سیاسی ـ اجتماعی جوامع اسلامی عامل ایجاد آن بوده است. بر این اساس معتقدند این حرکتها فاقد مبانی عمیق قابل عنایت هستند و همه قدرت آنان را به تعصب دینی منوط و مرتبط میسازند.
از سوی دیگر عدهای از تحلیلگران بنیادگرایی دینی در اسلام را به مسائل مالی و اقتصادی حاکم بر جهان اسلام مرتبط میسازند و بر این باورند که اوضاع وخیم و ناگوار اقتصادی جاری در مناطق مسلماننشین (خاورمیانه، جهان سوم و...)، عامل اصلی رستاخیز این گروهها است.
از سوی دیگر، امپراتوری رسانهای با تکیه و تاکید بر برخی جلوههای صوری و نمایان، نظیر نبردهای مسلحانه، بمبگذاریها، ترورها و موارد دیگری از این دست، زمینهای را پدید آورده است که بسیاری از افراد تصور کنند مبنا و معنای بنیادگرایی در این الگوها خلاصه میشود. ربط دادن بنیادگرایی به درگیریهای مذهبی پیروان مذاهب مختلف اسلامی، جنگهای طایفهای و... نیز از دیگر عواملی است که تبیین دقیقتر بنیادگرایی را نامیسر میسازد.
در اینجا قصد نقد و بررسی رهیافتهای انتقادی به پدیده بنیادگرایی در میان نیست. هدف از بیان این چند نمونه نیز نشان دادن این نکته بود که: 1ـ بنیادگرایی پدیدهای آنی و گذرا نیست. 2ـ دارای مبانی و اصول خاص خود است. 3ـ تفسیر و تحلیلهای رایج فقط بخشی از حقیقت مربوط به این گروهها را بیان میکند.
این بحث به صور گوناگون در میان تحلیلگران، منتقدان و حتی طرفداران بنیادگرایی مطرح بوده و هست که آیا بنیادگرایی اسلامی، پدیدهای مدرن است یا مربوط به دوره سنت؟ نتیجه پاسخهای مکرر به این پرسش این بوده است که این پدیده را باید مربوط به دوره مدرن و فراگیر شدن الگوهای موردنظر مدرنیسم دانست و به دنبال ریشه آن در دوره سنت نگشت. این سخن تا اندازه زیادی درست است، اما چنان نیست که به هیچوجه نتوان نمونه یا الگویی برای آن در تاریخ اسلامی جست و چنان که در ادامه اشاره میشود حداقل از لحاظ شکل، نمونه یا حتی نمونههایی از این طرز تلقی در تاریخ این امت وجود داشته است.
چنان که حسن حنفی نیز بر این باور است که بنیادگرایی اسلامی یا سلفیت، در طول تاریخ اسلامی وجود داشته است و دارای ریشهها، سرچشمههای فکری و انفجارات سیاسی بوده است. همچنان که شرایط روانی و اجتماعیای دارد که در هر عصری تکرار میشود و بنیادگرایی اسلامی را تجدید میکند. به طوری که حرکت آن از زمان ابنتیمیه و شاگردش ابنقیم تا جماعتهای اسلامی معاصر و انفجارات سیاسی آن در «حزب التحریرالاسلامی» و... تا ترور انورسادات به دست جماعت جهاد در اکتبر 1981 به صورت پیوسته وجود داشته است. (الدین و الثوره 6/8 ـ 9)
از این رو آنچه اکنون تحت عنوان بنیادگرایی مطرح است و آن را پدیدهای مربوط به عصر مدرن قلمداد میکنند، در اصل ریشه در سنت دارد؛ هرچند بنیادگرایی با این سبک و سیاق، با فراگیر شدن ارزشها و الگوهای موردنظر مدرنیسم همزمان بوده و در دامن این الگوها سر برآورده است.
یکی از مواردی که برخی از تحلیلگران آن را نشانه مدرن بودن بنیادگرایی میدانند، بهرهگیری بنیادگرایان از ابزارها و امکانات مدرن برای تحقق اهداف خود است. به نظر میآید این استدلال ناشی از این پیشفرض باشد که بنیادگرایی را با عقبماندگی و بدویت یکسان گرفته باشند و گرنه بنیادگرایی به هیچوجه با علم جدید به مقابله نپرداخته و آن را نفی نکرده است. برعکس درباره علم و فلسفه و سیاست و... نیز دیدگاههای خاصی دارد. از این رو گفته این تحلیلگران به تنهایی نمیتواند اثبات کند که بنیادگرایی پدیدهای مدرن است.
سرآغازها
یکی از کلیدیترین نظریههایی که میتوان آن را روح حاکم بر بنیادگرایی دانست، اندیشه «بازگشت به گذشته» است. این فکر که به صورتهایی نظیر بازگشت به خویشتن نیز تقریر و بیان شد، زمانی اعتبار و اهمیت بلامنازعی پیدا کرد که طرح و برنامههای اصلاحطلبان و روشنفکران مختلف، اعم از ملیگرا، مارکسیست، لیبرالیست و...، که پس از خروج استعمار از جهان اسلام کوشیدند براساس الگوهای مبتنی بر افکار و اندیشههای غربی، جامعه تازه آزاد شده خود را آباد سازند، شکست خورد و زمینه به قدرت رسیدن حکومتهای نظامی و... را فراهم کرد.
ناکامی از نیل به این مقصود، راه را برای رواج بیش از پیش بازگشت به گذشته، بازگشت به خویشتن و در اصل سلفیگرایی و بنیادگرایی فراهم کرد. البته منظور این «گذشته» یا «خویشتن»، هنوز هم مشخص نیست که چیست. اما در آن دوره و البته هنوز هم کافی بود که توجه را به جانب دیگری معطوف کند. با این حال از همان ابتدا طرفداران این نظریه تاکید داشتند که گذشته ما حاوی همه عوامل لازم و ضروری برای حل مشکلات ما است و باید به استخراج آنها اقدام کنیم. از این رو، روشن میشود که بنیادگرایی، در اصل به مثابه یک نظام فکری برای حل مسائل و مشکلات عینی قدم به عرصه نهاد و نمیتوان آن را به امور و موارد ظاهری نظیر تقلیل داد زیرا چنان که گفته شد بنیادگرایی زمانی به صورت رسمی قد علم کرد، که بسیاری از تئوریهای دیگر شکست خورده بودند و در جواب پرسش اصیل راهحل چیست؟ البته واضح است که منظور آنان از این اسلام، تلقی مشهور به سلفیت بود. البته از آنجایی که سلفیت نیز انواع و اقسامی دارد، ناگزیر به نوع خاصی از سلفیت رجوع شد، که از برخی لحاظ با اوضاع کنونی جهان اسلام شباهت داشته باشد؛ یعنی تمسک بیچون و چرا به آثار و افکار ابنتیمیه، و ابنقیم و تلاش برای تطبیق عصر و زمانه آنها با دوره کنونی. در حالی که این تحدید نادرست است و نمیتوان سلفیت را به افکار و آثار این اشخاص محدود کرد زیرا سلفیت بیش از آنکه مبتنی بر افکار و اندیشههای یک یا چند شخص باشد، الگویی برای اندیشه است. در این اوضاع و احوال که کاوش در افکار و آثار علمای سلف شدت یافته بود، یکی از عبارتهای امام مالک (93 ـ 179 هـ) به شکل بارزی تجلی یافت و اندیشه سلفگرایی را به صورت امری انکارناپذیر تثبیت کرد و آن عبارت «لا یصلح آخر هذه الأمة إلا بما صلح به أولها» بود که یعنی آخر و عاقبت امت اسلامی تنها با چیزهایی اصلاح میشود که سرآغاز این امت بدان اصلاح شده است. معنا و مفهوم دقیق این عبارت در آن ایام چندان لازم نبود. ظاهر الفاظ و حرارتهای حماسی و خطابههای آتشین سخنرانان و دعوتگران کافی بود تا نشان دهد بازگشت به گذشته یک انتخاب نیست؛ حتمیت انکارناپذیری است که تنها مخالفان اصلاح حقیقی و واقعی مخالف آن هستند!
با این همه، با اینکه به نظر میرسید سلفیت به عنوان راهحلی اعجازآمیز میتواند مسائل و مشکلات جاری در جهان اسلام را حل کند و برای پرسشهایی درباره انحطاط و عقبماندگی مسلمانان پاسخهایی عملی بدهد و راهی برای رهایی این امت بیابد و با توجه به موضعگیریهای خاص و مشخصی که در ازای علم، فلسفه، سیاست و... داشت، انتظار میرفت الگوهایی عملی و نظامهایی مبتنی بر افکار و آموزههای خود ارائه بدهد، اما هنوز این امر محقق نشده است و در نتیجه سلفگرایی هم مانند بسیاری از مکاتب فکری، در سطح اندیشه و تئوری محدود و منحصر ماند. البته تا زمانی که بتواند گناه ناکامیهای خود را به گردن غرب و نامعتقدان و سایر موانع پیدا و پنهان بیندازد، میتواند به عنوان قهرمانی که امکان عرضاندام از وی گرفته شده است، در ذهن و زبان بسیاری از مردم بماند؛ غافل از اینکه برای بقا و دوام حقیقی، باید امکان و فرصت را پدید آورد. چون کمتر اتفاق میافتد اینگونه فرصتها را به کسی اهدا کنند.
تکفیرگرایی؛ تجدید تجربه خوارج
در گیرودار تثبیت سلفگرایی و نهادینه کردن سلفیت به عنوان راهحل رهایی امت اسلامی، اندیشههایی در جهان اسلام ظهور و رواج یافت که نشان میداد راه دیگری نیز برای رهایی امت اسلامی وجود دارد و میتوان با کنار نهادن آرا و افکار اصلاحگرایانهای که افرادی مثل افغانی، عبده، رشیدرضا، حسنالبنا و... در پیش گرفته بودند، با دست یافتن به حکومت و مدیریت سیاسی جامعه، به «اصلاح از بالا» رو آورد و با دقت و رعت بیشتری این آرمانهای خفته را بیدار کرد. بارزترین چهره این موج جدید، ابوالأعلی مودودی (1979 ـ 1903)، متفکر اسلامگرای پاکستانی و بنیانگذار جماعت اسلامی پاکستان است که با طرح اندیشههایی درباره حاکمیت و جاهلیت، عملاً یک نقطه چرخش راهبردی را در حرکتهای اسلامی ایجاد کرد که متاسفانه بسیاری از آنچه امروزه مورد نقد مخالفان اسلامگرایی است، ریشه در افکار و آثار وی دارند و با آنکه عدهای از پژوهشگران اسلامگرا نظیر دکتر محمد عماره کوشیدهاند نشان دهند افکار مودودی در بستر درست خود فهم نشدهاند، حقیقت آن است که نمیتوان تاثیر اندیشههای وی را حتی در وضعیت کنونی جهان اسلام و ماجراهای ناگواری که در این وادی اتفاق میافتد، نادیده گرفت؛ به ویژه آنکه این افکار در زمان خاص، در شرایط خاص، به دست شخص خاصی مثل سیدقطب (1966 ـ 1906) افتاد و او به مثابه یک کیمیاگر آنها را با سبک و سیاق خاص خود پروراند و ماندگار ساخت. بارزترین نمونههای این افکار که به صورت صریح یا ضمنی در کلمات این دو چهره مبرز و انکارناپذیر اسلامگرایی مطرح شده است، عبارتند از حاکمیت، جاهلیت، تکفیر، فرقه نجاتیافته، لزوم تطبیق شریعت و.... در اینجا امکان شرح و بسط این افکار و لوازم و پیامدهای آن نیست. از این رو به صورت اجمالی سرتیترهای آن را مرور میکنیم:
1ـ حاکیمت الهی با هر نوع یا الگوی حاکمیت بشری، متناقض است.
2ـ از آنجایی که جوامع معاصر، از جمله جوامع و دولتهای اسلامی، هر چند با درجات متفاوت، حاکمیت بشری را پذیرفتهاند، بدون شک به جاهلیتی شدیدتر و ظالمانهتر از جاهلیت همروزگار با ظهور اسلام برگشتهاند.
3ـ از این رو این جوامع جاهلی کافرند؛ هر چند آنان هنوز کلمات «اسلام» و «مسلمان» را برای خود به کار میبرند زیرا جهانبینی آنها اسلامی محسوب نمیشود؛ چه برسد به فرهنگ و تمدن آنها.
4ـ و این چیزی است که بهرهگیری از سلاح را واجب میسازد تا مردم را دوباره به اسلام برگرداند.
5ـ بدین وسیله صدق این حدیث پیامبر اسلام تحقق یافت که امت اسلامی به هفتاد و سه فرقه متفرق میشوند و جز افراد معتقد به افکار فوق، همه فرقههای دیگر نابود میشوند! (عماره: مقالاتالغلو ص 29)
بررسی این افکار، با همه اهمیت و اعتباری که دارند، متاسفانه چندان جدی گرفته نشده است و جز ارائه برخی گزارشهای ساده و صوری، کمتر تحلیل شدهاند. در حالی که این امر نمیتواند به این پرسش پاسخ دهد که: آیا در بررسی این افکار، با امری تاریخی و مربوط به گذشته مواجهیم یا اینکه این افکار رو به آیندهاند و در صورت فراهم شدن شرایطی خاص، امکان احیا و بازآفرینی آنها وجود دارد؟ به علاوه، قتل و کشتارهایی که امروزه در سراسر جهان اسلام رخ میدهد، چه اندازه ریشه در این افکار دارند و چقدر خود را به عملی ساختن آنها متعهد میدانند؟ ترجمه و انتشار آثار متفکران این نحوه اسلامگرایی در کشور ما تا چه اندازه میتواند به فراگیر شدن این افکار و پیشبرد تندروی، افراطگرایی و تکفیرگرایی یاری برساند؟ به ویژه آنکه بسیاری از این ترجمهها نادرستند و بدون شرح و نقد چاپ و پخش میشوند. به علاوه، عدم بررسی این افکار و اندیشهها، ما را از یافتن راههای صحیح و تحلیلهای واقعی بازمیدارد و اجازه بهرهگیری از دستاوردهای مطلوب نهفته در آنها را از ما سلب میکند. از این گذشته، اگر قرار است تکفیرگرایی را به مثابه تجدید تجربه خوارج تلقی کنیم، با توجه به شرایط و اوضاع کنونی، تا چه اندازه آماده تعامل با آن هستیم یا چه راهی را برای برخورد با آن باید در پیش گرفت؟ از این گذشته، نسبت حقیقی تکفیرگرایی و افراطگرایی با اندیشههای سلفی چقدر است؟ و اگر این نسبت اثبات شود، با توجه به اینکه سلفیت روشی برای فهم نصوص دینی بر مبنای روش سلف صالح است، این همه آشوب و بلوا براساس کدام نصوص استخراج شدهاند؟ و کدام نص دینی اوضاع کنونی گروههای تندرو را تایید میکند؟ به نظر میرسد دادن پاسخ شایسته به این پرسشها نیازمند بررسی دقیقتر است تا هم بیدلیل برخی گروههای میانهرو را جزء افراطگرایان به حساب نیاورد و هم دریافت که دستهای آلوده و پنهان چه اندازه در اداره این ماجراها دخیلند. به علاوه، روشن شود تندروها نماینده بیداری اسلامی نیستند و عملکرد آنان نباید به عنوان کارنامه اسلامگرایی تلقی شود.