فریبرز درجزی / استاد دانشگاه
نظام بینالمللی دارای سلسله مراتبی است که در آن، دولت قوی در بالا و دولتهای ضعیف در طبقات پائینتر قرار میگیرند و البته جایگاه هریک از آنها به سطح قدرتشان بستگی دارد. در این میان، هژمون یا دولتی که در رأس قرار گرفته قوانین روابط بینالمللی را پایهریزی کرده و ساختار حاکم بر روابط بین دولتها را حفظ میکند. پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده آمریکا با ارتقای نقش هژمون در نظام بینالمللی، نقش رهبر را در پایهریزی نهادهایی چون سازمان ملل متحد، صندوق بینالمللی پول و... ایفا کرد.
اما در این سلسله مراتب تفاوتهای زیادی میان دولتهایی که از قوانین راضیاند با دولتهای ناراضی وجود دارد. دولتهای راضی و ذینفع از آنجا که از قوانین بهره میبرند، در حفظ آن هم سهیماند ولی دولتهای ناراضی یا کمترین مشارکت را در نظام دارند یا با آن مخالفت میکنند. ترکیب دامنه نابرابری قدرت بین هژمون و دولت ناراضی و سطح نارضایتی این دولت از قوانین نظام بینالمللی مشخص میسازد که آیا دولت ناراضی با آن قوانین مقابله خواهد کرد یا خیر لذا تلاش برای تغییر قوانین اساسی نظام بینالمللی بدون مجوز هژمون منتهی به کشمکش نظامی میشود. البته تجربه نشان داده که چالش جدی با هژمون زمانی اتفاق میافتد که چالشگر مانند هژمون قدرت زیادی داشته باشد.
اصولاً توزیع قدرت در نظام بینالملل دائماً در حال تغییر است. زمانی که قدرت برخی دولتها نسبت به هژمون سریعتر افزایش یابد، هژمون باید پیوسته نسبت به قدرت در معادلات را محاسبهای مجدد کرده و برآوردهایی دقیق انجام دهد تا براساس دغدغههای سیاسی و نهایی موجود، موضع استعماری و تسلط خود را با کمترین هزینه حفظ کند. بر این اساس هژمون میبایست در برابر قدرتهای برابری طلب و رقبای احتمالی و بر مبنای ارزیابی گرایش سایر بازیگران اصلی در تبعیت داوطلبانه از قواعد، راهبردهای متفاوتی را دنبال کند. هر قدر غلبه و برتری قدرت هژمون و تفاوت میان هژمون و قدرت برابری طلب بیشتر باشد، قدرت برابری طلب با دقتی بیشتر گام گذارده و به استنباط هژمون از رفتارش توجه بیشتری میکند، چرا که پیامدهای به جان خریدن خشم هژمون بسیار وسیع است.
نبود تحمیل کشمکش و محرکهای مثبت در استراتژی هژمون آن روی سکه است و به وسیله سایر بازیگران اصلی در نظام بینالمللی صورت میگیرد، چون هژمون به دولتهایی که با همکاریشان از قوانین طرفداری میکنند، پاداش میدهد.
از طرفی هژمون باید جاذبه قدرت برابری طلب به سایر بازیگران ناراضی و چگونگی اثرگذاری آن بر موضع جهانی هژمون را نیز در نظر بگیرد. در واقع چهار استراتژی عمده موجود است که هژمون برای مقابله با قدرت برابری طلب در اختیار دارد که البته شرح چگونگی تکتک آنها در حیطه این مقال نیست و فقط به ذکر نام آنها اکتفا میشود: استراتژیهای سازش، به عضویت پذیرفتن، تهدید و رقابت.
وقتی هژمون قدرت افزونتر دارد، تمایل به اغراق در تهدیدات داشته راهبردهایی را انتخاب میکند که نسبت به آنچه توانمندیهای قدرت برابریطلب اقتضا میکند تحمیل کشمکش بیشتری داشته باشد. در هر مورد، محاسبات هژمون، از ارزیابی چهارچوب زمانی موجود برای تقویت موقعیت خود در برابر چالش پدیدار شده نشأت میگیرد. همچنین انتخاب روال عمل ممکن است مشروط به اولویتهای دیگر هژمون باشد.
اساساً برتری قدرت، هژمونی جاویدان را ممکن ساخته، حال آنکه نظام چند بازیگری با هژمون علاوه بر اینکه هژمونی موجود و موردنظر را از نظر رتبه بسیار کماهمیت میکند، بلکه او را تنها در میان همرتبههایش اول قرار میدهد.
برتری قدرت، یک حوزه اطمینان برای هژمون فراهم میکند. استراتژیهای متمرکز به افزایش توان قدرت برابریطلب حتی اگر به میزان زیادی موفقیتآمیز نباشد، اگر دههها هم برای به دست آوردن برابری قدرت با هژمون به طول نینجامد، مستلزم گذران سالیان درازی است. در آن زمان است که هژمون میتواند به دقت، نوع چالشی را که ممکن است در آن صورت ایجاد شود بررسی کند یا اگر ضروری شود ائتلافهایی تشکیل دهد و رشد توان قدرت برابری طلب را براساس آن تحت تأثیر قرار دهد. ضمن آنکه پتانسیل استفاده از طیف کامل استراتژیها در مقابل قدرت برابری طلب وجود دارد و چون چالش نزدیک نیست، هژمون را قادر میسازد سیاست شکلدهیاش به کار افتد و باعث شود قدرتهای برابریطلب رقیب بالقوه گرایشهای تجدیدنظرطلبانه خود را ترک کرده یا کاهش دهند. هر قدر برتری قدرت بیشتر باشد این احتمال بیشتر است که نظام انگیزهها یا اقدامات دلسردکنندهای که به وسیله هژمون به وجود آمده توسعه قدرت برابری طلب را در خطی که هژمون میخواهد هدایت کند.
نگرش روسیه جدید به نظام بینالملل
روسیه را با هیچ کشور دیگری نمیتوان مقایسه کرد چرا که با بیش از 17 میلیون کیلومتر مربع وسعت و 145 میلیون نفر جمعیت و با بیش از 50 قومیت و زبان مختلف، تقریباً قارهای میان دو قاره آسیا و اروپا محسوب میشود. ماهیت دوگانه آسیایی ـ اروپایی این کشور رفتاری منحصر به فرد در سیاست خارجی آن به وجود آورده که کمتر نمونهای در میان کشورهای دیگر داراست. در روسیه همه چیز به کرمیلن ختم شده و آن نیز در دستان کسی است که عنوان ریاست جمهوری را یدک میکشد، اما حکومت این کشور مصداق حکومتهای مطلقه نیست و اقتدارگرایی روسی فقط خاص این کشور بوده و لذا میبایست که در چهارچوب مدلهای سیاسی همین کشور مورد بررسی واقع شود.
از اینرو آمریکا نمیتواند در روسیه مدل انقلاب رنگی خود را براساس مبانی نظری «قدرت نرم» در مقابل «اراده سخت» طراحی و به اجرا گذارد، چرا که انقلاب در روسیه یا سرخ است یا سفید و لذا رنگی شدن انقلاب در این کشور همانقدر سخت است که ایالات متحده آمریکا بخواهد ماهیت سرمایهسالاری خود را تغییر دهد.
موضعگیریهای روسیه در مسائل مهمی چون یک جانبهگرایی آمریکا، نگرانی از گسترش ناتو، حمایت از توافقات فلسطینی و شناسایی مشروعیت دولت انتخابی حماس، توجه به مسائل لبنان و حمایت عملی از سوریه در مقابل اسرائیل و... این دیدگاه را تقویت کرده که روسیه پس از یک دوره محافظهکاری در سیاست خارجی، اعتماد به نفس خود را بازیافته و درصدد تعریف جایگاهی جدید برای خود در عرصه بینالملل است. اما تحولات اخیر و بیسابقه روسیه از دو جهت قابل تأمل است:
اولاً طی هفت سال گذشته هیچگاه مخالفان پوتین از چپترین گروهها تا راستهای افراطی غربگرا اینچنین کنار هم جمع نشده بودند. ثانیاً حضور نسبتاً گسترده مردم در خیابانهای مسکو و سنپترزبورگ با وجود بزرگنمایی رسانههای غربی و با در نظر گرفتن سوابق موجود، قابل توجه بود.
این درست است که موقعیت پوتین به صورت غیرقابل تردیدی مستحکم است اما مشخص نیست که پس از انتخابات آینده در اسفندماه آتی که پوتین نمیتواند در آن شرکت کند، جانشنیان او نیز بتوانند اوضاع را به همین منوال ادامه دهند.
پوتین با تشبیه نظام تکقطبی به نظام ارباب و رعیتی، ساختار این نظام را غیردموکراتیک دانسته و با تخطئه دموکراسیهای زوری، به ساختاری دموکراتیک با مشارکت همه نظامهای موجود در جهان تأکید دارد.
و اما پشت صحنه مخالفین روسیه به جریانهای موجود در قالب ائتلاف موسوم به «روسیه دیگر» برمیگردد. «میخائیل کاسیانوف» نخستوزیر سابق روسیه و «گری کاسپاروف» قهرمان سابق شطرنج جهان به همراه «لوپونومارف» رئیس شورای توسعه مراکز جامعه مدنی روسیه، هسته اصلی این ائتلاف را تشکیل میدهند. نامبردگان از سوی لیبرالهای جوان و طرفداران حزب «یابلوکو» به رهبری «گریگوری یاولینسکی» حمایت شده و جریان کمونیستهای دو آتشه موسوم به «ناسیونال بلشویک»ها و نیز گرایش استالینیها به رهبری «ویکتور آنپیلوف» در قالب حزب «روسیه زحمتکش» به دور آنها گرد آمدهاند. در این میان سازمانهای غیردولتی بشردوستانه که به کنگره مدنی پانروس پیوستهاند نیز به جمع مخالفان پوتین اضافه میشوند. همه این گروهها 25 آذر سال 85 با زحمت توانستند هزار نفری را برای تظاهرات جمع کنند، اما در جریانات اخیر روسیه حضور آنها پر تعدادتر و با تبلیغات بیشتری همراه بود. بعدها که دستگیریها و خشونتها در این تظاهرات، از سوی آمریکا و کشورهای اتحادیه اروپا محکوم شد، به وضوح مشخص شد که سرنخ قضیه در دست چه کسانی در داخل و خارج روسیه بوده است.
از شخصیت محبوبی چون «گری کاسپاروف» بعید است که اینچنین خام تبلیغات پر طمطراق حقوق بشری و دموکراسیخواهانه غرب شود. اگر او اندکی دقیقتر به سرنوشت سلف خود «بابی فیشر» آمریکایی، قهرمان اسبق شطرنج جهان در دهه هفتاد میلادی و حریف سالهای دور «بوریس اسپاسکی» روسی میاندیشید، هرگز اینچنین خامدستانه اغوای ریختوپاشهای میلیون دلاری آمریکا جهت وقوع انقلاب رنگی در روسیه نمیشد.
چه آنکه دهههای متمادی است فیشر به خاطر آرا و گرایشهای سیاسیاش، نه تنها از آمریکا اخراج و تبعید شده، که در کشورهای دیگر هم امان او را بریدهاند و بارها در مبادی ورودی فرودگاههای مختلف دنیا به دلیل اعمال نفوذ و فشار آمریکا دستگیر و حتی بارها در معرض خطر استرداد به ایالات متحده و محاکمه قرار گرفته است. کاسپاروف نباید شخصیت جذاب ورزشی ـ اجتماعی خود را فدای عرصه سیاست میکرد و تا حد آلت دست شدن بوش جهت پیچاندن پوتین تنزل مینمود. وی زمانی قادر به بردن بازی شطرنج از وحشتناکترین ابررایانههای موجود در جهان شده بود. سوپر ماشینهایی که قادر به خواندن و تجزیه تحلیل میلیونها حرکات توأمان و پیشاپیش بوده و تا آن زمان هیچ قهرمان شطرنجبازی موفق به هماوردی با این ابرکامپیوترها نشده بود و از این منظر، تحسین همه جهانیان را برانگیخته بود.
اساساً سه تحول عمده را میتوان جزو عوامل اصلی تحرکات در داخل و خارج روسیه امروز دانست: 1- ورود حساب شده پوتین به عرصه منابع انرژی روسیه که با مصادره بزرگترین شرکت نفتی این کشور یعنی یوکاس شروع شد. وی با این اقدام در واقع برای تحت کنترل قرار دادن منبع اصلی درآمد کشور خیز برداشت و همین حرکت نابخشودنی از نظر غرب موجب شد تا در مورد همکاری با پوتین که تا آن زمان در اکثر موارد با غرب کنار آمده بود، تجدیدنظر کنند. 2- قطع صدور گاز در زمستان 2005 به اوکراین و سپس در زمستان 2006 به بلاروس که باعث بیداری اروپا و آمریکا شد و اینکه روسیه تا کجا میتواند شاهراه حیاتی انرژی را در غرب و متحدانش تحتتأثیر قرار دهد. 3- دخالت در انتخابات اوکراین، زنگ خطر دیگری برای غرب محسوب میشد. انقلاب نارنجی در اوکراین به رهبری یوشچنکو از نظر پوتین تهدیدی جدی بر علیه منافع روسیه ارزیابی شده و این روند با سیاستهای روسیه که با گسترش حوزه نفوذ آمریکا در جمهوریهای پیرامونی خود مخالف بود، منافات داشت.
اما در مفهوم چند جانبهگرایی، روسیه نقش مثبتی را در مشارکت با طرحهای آمریکا و اتحادیه اروپا برای خود در سطوح بینالمللی تعریف کرده و قائل است. شراکت در طرحهای راهبردی جهانی به خصوص امنیت بینالملل و مبارزه با تروریسم، در حالی است که در مفهوم چندقطبی (بهجای چند جانبهگرایی) روسیه مجبور است برای حفظ جایگاه و موقعیت خود در نظام بینالملل از منابع ملی هزینه کند. اصولاً دقت در موضوع تفاوت میان این دو مفهوم، شایان اهمیت و نیاز به بذل توجه خاصی است. جالب آن است که در هر دو مفهوم فوق، شکلگیری و تشکیل ساختار یک قطبی آنهم در دنیایی که با تسلط اقتصادی آمریکا همراه است، برای روسیه چالش و تهدید امنیت ملی محسوب میشود. با این فرق که در جهان چندقطبی، روسیه خود را ملزم به رقابت میداند اما در مفهوم چند جانبهگرایی، روسیه از طریق همکاری مانع از شکلگیری جهان تکقطبی میشود. روسیه در یک جهان چندجانبهگرا خود را یک کشور بزرگ اروپایی میبیند که در تعقیب و جستجوی جایگاه مناسب خود در دیپلماسی بینالمللی است اما هرگز نمیخواهد که یک قطب از جهان چندقطبی شود.
به هر تقدیر علیرغم آنکه روسیه در عمل، وارد عرصه رقابت با آمریکا شده است اما این رقابت اجتنابناپذیر، حد و مرز مشخصی داشته و لذا بالاتر از یک سطح معینی نخواهد رفت. مشکل اصلی روسیه اینک همچون همیشه این است که حکومت رشد میکند اما جامعه نه و لذا خیر و صلاح مردم به خاطر خیر و صلاح کشور قربانی میشود. از آنجا که روسیه به دلیل وجود منابع بسیار غنی انرژی دارای پتانسیل بالقوه برای تقویت نقش خویش در جهان است، پوتین میکوشد تا موقعیت ابرقدرتی را به روسیه بازگرداند و غرور ملی آمیخته با نوستالژی شوروی سابق را از نو احیا کند اما متأسفانه سر بزنگاههای تاریخی چون کوزوو با گرفتن امتیاز از غرب ترجیح میدهد مانند قدرت درجه دوم عمل کند و این تناقض عجیبی است که در رفتار و عمل روسیه مشاهده میشود. همچنین در قضیه صدور قطعنامهها علیه ایران نیز خود را در حد یک چانهزن سیاسی تنزل داد و حتی از دادن رأی ممتنع نیز طفره رفت تا باز هم بیشتر از آنچه قصد نمایش آن را در صحنه بینالملل داشته فاصله گیرد.
به موجب نظرسنجیها در داخل روسیه دستاوردهای اقتصادی پوتین باعث شده تا 70 درصد مردم از او حمایت کنند. این مسئله بهویژه در میان طبقه متوسط مرفه و کارگران متخصص بیشتر به چشم میخورد. اصولاً روانشناسی سیاسی مردم روسیه به گونهای است که آنها برای چهره و جایگاه روسیه در جهان اهمیت بسیار زیادی قائل هستند و ناسیونالیسم روسی را در فضای بینالمللی تعریف میکنند. امروز بدون شک پوتین در شرایطی خود را برای تحویل دادن زمام امور به دیگری آماده میکند که با وجود برخی ضعفهای سیاسی موجود، وضعیت به مراتب بهتری را نسبت به سال 2000 که حکومت را تحویل گرفت به وجود آورده است. موضوع نقد نظام تکقطبی را وقتی قدرت بزرگی همچون روسیه آشکارا به چالش کشیده و مطرح میکند و عملا وارد بحث ضرورت مقابله با یکجانبهگرایی میشود مسلماً آثار عملی و نظریاش به مراتب بیشتر از گذشته خواهد شد.
به احتمال زیاد در سال 2008 روسیه با ولادیمیر پوتین در مسند ریاست جمهوری وداع خواهد کرد اما اگر او موافق شود «ایگور ایوانف» دبیر شورای عالی امنیت ملی را بهجای خود به قدرت بنشاند حکومت وی در سایه ادامه مییابد. ضمن آنکه شانس غرب برای اینکه بتواند نیروی از میان هواداران کنونی را در انتخابات اسفندماه آینده به قدرت رساند بسیار اندک است.
آمریکا برای آنکه فردی مناسب جایگزینی پوتین بیابد، میبایست در انبار کاه به دنبال سوزن باشد. در عین حال روابط روسیه و آمریکا در سطحی متوسط و البته به ظاهر آراستهای امتداد مییابد، هرچند که غالبا در مسائل جهانی نظرات و آرای مسکو و واشنگتن مطابق نخواهند داشت. از جمله اختلاف موجود بر سر طرح آمریکا برای استقرار موشک و رادار در لهستان و چک که به چالشی جدی میان دو کشور تبدیل شده است. به همین دلیل روسیه به تحقیقات گسترده نظامیاش ادامه داده تا سپر دفاعی آمریکا را در عمل خنثی کند. روسیه امروز برخلاف ده سال قبل قادر به ساحت سلاحهای جدید هست و لذا امکان بیشتری برای رودررویی با یکجانبهگرایی آمریکا دارد.
با این تفاصیل به نظر نمیرسد که تظاهرات اخیر در روسیه بتواند نقشی بیش از فعالیتهای زودهنگام تبلیغاتی برای دو انتخابات مهم پیش روی روسیه داشته باشد.
تشدید شرایط وقوع جنگ سرد جدید در روابط روسیه و آمریکا
وقتی جورج بوش در سال 2001 برای اولینبار با ولادیمیر پوتین دیدار و گفتگو کرد، در توصیفی احساسی از این ملاقات اذعان داشت: «به چشمان پوتین که نگاه کردم، روح همکاری را در آن دیدم و آنچه گفت به دلم نشست.»
اینک اما با گذشت شش سال از آن هنگام دو کشور به دوران جنگ سرد بازگشتهاند. سال گذشته پوتین در سخنرانیاش آمریکا را به گرگی گرسته تشبیه کرد و گفت: «رفیق گرگ ما میداند چه چیز را بخورد و بدون اینکه به حرف کسی گوش دهد طمعههایش را میبلعد.»
دولت بوش از همان ابتدا اعلام کرد به جای رقابت با روسیه و چین این دو کشور را شریک استراتژیک خود میداند. اما کرملین آمریکا را هم پیمان تاکتیکی خود میدانست و نه شریک راهبردی.
عجیب آنکه آمریکا با روسیه نیز درست مثل کشورهای جهان سوم رفتار کرد، به قسمی که نه تنها به امور داخلی روسیه اعتراض میکرد، بلکه در برابر منافع بینالمللی مسکو هم ایستادگی میکرد. این در حالی است که پوتین با اعتماد به نفس بالا برای حل مناقشات خاورمیانه به کشورهای عربی رفته و طرح اوپک گازی را پیگیری میکند. وی حتی درصدد اصلاح تاریخ است و لذا در اجلاس مونیخ گفت که روسیه در جنگ سرد شکست نخورد بلکه داوطلبانه به این جنگ پایان داد.
اکنون اختلاف آشکار و شدید روسیه با آمریکا در دو حوزه بارزتر است. یکی تلاش آمریکا جهت استقرار سپر موشکی در شرق اروپا و دیگری سیاست واشنگتن در تغییر دولتهای شرق اروپاست.
آمریکا حدود 10 میلیارد دلار در سال برای توسعه سیستم سپر موشکی خود هزینه و سرمایهگذاری کرده و بر اساس پیشنهاد کاخ سفید، لهستان پایگاه موشکهای زیرزمینی و جمهوری چک میزبان سیستم رادار سیستم سپر موشکی میشود.
دو کشور لهستان و جمهوری چک نماد بارز نفوذ آمریکا در شرق اروپا و در واقع در حیاط خلوت روسیه هستند. این دو کشور در ظاهر با این استدلال که اتحادیه اروپا نمیتواند امنیت لازم و موردنظر آنها را تأمین کند، به ایالات متحده نزدیک شدهاند.
دولتهای کنونی لهستان و چک هر دو راستمیانه و از مخالفان رسمی اتحادیه اروپا هستند. کاخ سفید برای ورود به حوزه نفوذ روسیه در بلوک شرق به کشورهای این چنینی دل بسته است.
از آن طرف روسیه هشدار داده که استقرار سیستم مذکور در این دو کشور نوعی رقابت تسلیحاتی را میان دشمنان سابق جنگ سرد دامن میزند و در این ضمن، هر دو کشور را تهدید کرده که در صورت پذیرفتن پیشنهاد آمریکا میبایست منتظر عواقب و پیامدهای پیشبینی نشدهای باشند.
روسیه از نظر نظامی نمیتواند با ایالات متحده آمریکا برابری کند. بودجه نظامی آمریکا 25 برابر روسیه است و از نظر امکانات و تجهیزات، واشنگتن بسیار جلوتر از مسکو حرکت میکند. لذا مسکو برای جبران بخشی از این شکاف عمیق به تازگی برنامه نوسازی تجهیزات نظامی را برای تصویب به پارلمان برده است. در این برنامه پیشبینی شده که روسیه 50 بمبافکن استراتژیک جدید، هشت زیردریایی هستهای و دهها موشک جدید، بیش از 50 موشک توپولام، چهار ماهواره نظامی و... تا سال 2015 تولید کند.
براساس برآوردهای صورت گرفته از سوی مراکز نظامی آمریکا، برتری هستهای این کشور بدون حلقه مفقوده «شبکه عظیم موشکی با توان وارد کردن ضربه اول» تحقق نمییابد. از اینرو براساس توصیه «گزارش سپتامبر 2000» که گروهی از مقامات سابق آمریکا که دونالد رامسفلد وزیر دفاع سابق و دیک چنی معاون رئیسجمهوری آمریکا نیز در تدوین آن نقش داشتند، آمریکا باید تا سال 2011 شبکه عظیم توانایی موشکی حمله مؤثر به قدرتهای هستهای روسیه و چین را راهاندازی کند.
اساساً آمریکا برای تسلط نظامی و امنیتی بر کره زمین طرحی ریخته که تا سال 2020 باید اجرا شود. آمریکا نمیتواند همچون کشورهای دیگر با رویکردی مثبت و مبتنی بر صلح و آرامش در کنار ملتهای مختلف جهان ادامه مسیر دهد. قدرت مافوق تصورش که ماحصل اقتصاد بسیار قوی و ثروت افسانهای برگرفته از سیستم لیبرالیسم و سرمایهداری ایالات متحده است، ماهیت آن را به گرگی گرسنه و سیریناپذیر و به سگی هار و خطرناک مبدل کرده که حتی در دکترین کاپیتالیسم تعریف شده غرب هم نمیگنجد. آیا تنها ابرقدرتی که به واسطه تکنیکهای مافوق مدرن لیزری ـ قضاییاش وظیفه محافظت از کره زمین را در مقابل برخورد شهابسنگهای بزرگ و جلوگیری از تکرار فاجعهای سترگ همچون انقراض دایناسورها دارد، شان وجودیاش در این حد است که به خاطر منافع مادیاش تمام هنجارهای رفتاری ـ اخلاقی و کرامات انسانی را نادیده انگاشته و اکثر مناطق جهان را با وحشیگری صرف و پایمال نمودن حقوق حقه مردم کشورها مورد حمله و تاخت و تاز قرار دهد و بدینسان ابعاد مثبت علمی و تواناییهای شگرفش که باعث آقایی و سروریاش باید باشد را نیز زیر سؤال برده و از بین ببرد.
القصه طرحی که پیشتر ذکر شد و تا سال 2020 آمریکا قصد اجرایش را دارد، «ضربه سریع جهانی» نام داشته و اساساً طرح تهاجمی است که برای فریب و توجیه افکار عمومی، آن را دفاع موشکی میخوانند. در واقع این طرح سپر موشکی هم نیست بلکه چماق موشکی است که اولبار در سال 2001 در وزارت جنگ آمریکا (پنتاگون) تصویب شد و در سال 2006 مورد تجدیدنظر نهایی قرار گرفت و 500 میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص یافت. براساس طرح (PGS) آمریکا کلاهکهای هستهای موشکهای خود را با مواد انفجاری غیرهستهای آماده عملیات میکند. هدف نهایی این طرح آن است که دولت آمریکا بتواند در مدت حداکثر 60 دقیقه بدون نیاز به جابهجایی عظیم نیروی انسانی و تجهیزات فوقالعاده نظامی اهداف خود را در سرتاسر گیتی هدف قرار دهد. این طرح در واقع نوع «استراتژی پیشدستانه ضربه اول» است که الگوی زمینی جنگ ستارگان محسوب میشود. این سامانه موشکی در اصل برضد شوروی سابق طراحی شده بود، هرچند که هیچگاه عملیاتی نشد. حال آمریکا قصد دارد این سامانه موشکی را برای حمله در سراسر جهان آماده کند.
این تحولات در کنار تأسیس مرکز فرماندهی آفریقا که از سوی آمریکا دنبال میشود به گونهای است که از نظر استراتژیستهای آمریکایی بر مبنای تئوری «جهان به مثابه یک میدان نبرد» به آمریکا توان تسلط نظامی و امنیتی بر جهان را میدهد.
در حقیقت برپایی سپر دفاعی موشکی در جمهوری چک و لهستان بیانگر آن است که واشنگتن به موازات عقبنشینی مسکو در تبیین منافع ملی در چارچوب مرزهای سرزمینی، زمینه گسترش تفکرات هژمونی را بیش از پیش مهیا میکند. از اینرو برای در تنگنا قرار دادن بیشتر روسیه و احاطه بر موقعیت حغرافیایی آن، آمریکا درصدد جذب کشورهای سابق اردوگاه شوروی و ادغام آن در حوزه نفوذ آمریکا برآمد که برنامه «مشارکت برای صلح ناتو» که منجر به همکاری کشورهای آذربایجان، گرجستان، تاجیکستان، قزاقستان و ازبکستان با ناتو شد را باید مهمترین راهبرد غرب برای تنگ کردن فضای ژئوپلیتیک روسیه دانست. از اینرو استقرار سیستم دفاع موشکی را باید به عنوان مکمل طرح گسترش ناتو به شرق ارزیابی کرد.
واقعیت این است که جنگ سرد، حداقل برای آمریکا پایان نیافته و روسیه کاملا به این امر واقف است. مسئله «غافگیری» در طرح سپر موشکی آمریکاییها مبنی بر نابود کردن موشکهای طرف مقابل قبل از پرتاب از سکو مؤید این قضیه است. آمریکا برای پیچیدهتر کردن این طرح و دستنیافتنیتر نمودن آن مترصد آن است که در اجرای این طرح از فضای ماورای جو هم استفاده کنند.
روسیه کنونی با شوروی سابق تفاوتهای زیادی دارد. این کشور اکنون در شورای امنیت کرسی دائم دارد و میتواند از این اهرم برای اعمالنظراتش در حوزههای منافعش استفاده کند. هماینک روسیه غنیترین منابع و ذخایر هیدورکربنی دنیا را در خود جای داده است و لذا در جایگاه رهبر اپوزیسیون جهانی میتواند برای آمریکا دردسرساز باشد. اما غرب و آمریکا به دو دلیل عمده باید از مسکو بهراسند و برای تیرهتر شده روابط با روسیه در سالهای بعد آماده شوند. اول شکاف عمیق میان استانداردهای روسیه با غرب و دوم نگرانی از اینکه شکاف مزبور نه تنها در برداشت رهبران کرمیلن که در نظرات مردم عادی روسیه هم آشکارا نمایان و مشهود است. دیدگاه عمومی و کلی مردم روسیه نسبت به آمریکا در سالهای اخیر بیش از گذشته منفی شده و بدگمانی به انگیزههای آمریکا اکنون دیگر در این کشور فراگیر شده است. دستیار ارشد پوتین همزمان با اجلاس مونیخ به روزنامهنگاری آمریکایی گفته است:
«ما میخواهیم که با آمریکا همکاری کنیم. اما لطفا چشمانتان را باز کنید.
ما دیگر هرگز نمیپذیریم که در دنیا فقط یک ابرقدرت وجود داشته باشد.»
و این همان ماهیت جنگ سرد جدید میان آمریکا و میراث بهجا مانده از شوروی سابق است.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.