فرضیه اول؛ سیاست آمریکا در قبال ایران تا بدانجا رادیکال شده که رئیسجمهوری این کشور از رؤسای دولت عراق و افغانستان میخواهد که روابط خود را با تهران مورد تجدیدنظر قرار دهند. فرضیه نخست میگوید دولتهای عراق و افغانستان به این نتیجه رسیدند که باید منافع ملی خود را خارج از چارچوب منافع ایالات متحده در منطقه مورد ارزیابی قرار دهند. دلایل فراوانی برای صحت این فرضیه وجود دارد.
مهمترین آن اینکه دولتهای نوری مالکی و حامد کرزای در تعامل خود با دولتهای دارای نیروی نظامی در عراق و افغانستان به ویژه آمریکا دریافتهاند که این کشور منافع خود را بر منافع ملی کشورهای تحت اشغال ترجیح میدهد. در مورد عراق، این نکته بیشتر آشکار است. نیروهای آمریکایی بدون توجه به مقتضیات دولت نوری مالکی نیروهای مشارکتکننده در روند سیاسی این کشور را مطابق معیارهای آمریکا دستهبندی و رفتار خود را مطابق این دستهبندیها تنظیم میکنند. نزدیکی روزافزون عراق و افغانستان به ایران دربرگیرنده این پیام مهم به دولت آمریکاست که در صورتی که واشنگتن بخواهد با کشورهای عراق و افغانستان رفتار قیممآبانه داشته باشد، گزینههای فراوانی پیشروی بغداد و کابل برای محدود کردن حوزه اختیارات ایالات متحده در این کشورها وجود دارد که نزدیکی به ایران یکی از آنهاست.
فرضیه دوم؛ آمریکا و ایران موافقت خود را با برگزاری نشستهای تیمهای امنیتی یکدیگر در مورد بحران عراق اعلام کردند. اولین نشست دو طرف برای بررسی مسائل امنیتی عراق در نیمه دوم مرداد در بغداد برگزار شد که سومین نشست مستقیم دو طرف پس از 28 سال جدایی و بحران به شمار میرود. ناظران سیاسی از روند مثبت نشست دوم میان دو طرف، سخن به میان آوردند. ایران در 2 واکنش مشابه (یکی منوچهر متکی وزیر خارجه و دیگری سخنان علیاکبر هاشمیرفسنجانی رئیس مجمع تشیخص مصلحت نظام در نماز جمعه تهران) آمادگی خود را برای ارتقای سطح نمایندگی هیأتهای مذاکرهکننده اعلام کرد که با واکنش منفی واشنگتن مواجه شد. واکنش منفی آمریکا قابل درک است. اگر دولت جورج بوش در شرایط کنونی نسبت به ارتقای سطح هیأتهای مذاکرهکننده و موضوع مذاکره موافقت کند، بسیاری از راهبردهای داخلی و منطقهای دولت جورج بوش دستخوش دگرگونی خواهد شد و این دگرگونی از دیدگاه واشنگتن فقط زمانی قابلیت اجرا دارد که ایران غنیسازی اورانیوم را به حالت تعلیق درآورد. حاکمان کاخ سفید در مقابل اعلام آمادگی ایران برای ارتقای سطح مذاکرات فیمابین، سیاست تشدید فشارهای علیه ایران را در پیش گرفتهاند. در این فرضیه، آمریکا میکوشد هم به رهبران ایران و هم به رهبران عرب محافظهکار که به تازگی به اردوی میانهروی پیوستهاند پیام دهد که مذاکره با ایران برسر عراق از سر ضعف و ناتوانی نیست بلکه از سر اتمام حجت به ایران در مورد ضرورت تغییر رفتار تهران در عراق است.
دلایل فراوانی برای این فرضیه قابل دستهبندی است که مخالفت واشنگتن با ارتقای سطح مذاکرات با ایران عنوان اصلی آن دلایل است. اما دلیل اصلی آمریکا این است که کشورهای خاورمیانه با تلاشهای بیوقفه رایس به دو اردوی میانهرو و رادیکال تقسیم شدهاند که ایران، سوریه و بازوان منطقهای آنان یعنی حزبالله و جنبش حماس در رأس نیروهای رادیکال قرار دارند و کشورهای مصر، عربستانسعودی و اردن محور کشورهای میانهرو را تشکیل میدهند. هدف آمریکا از این تقسیمبندی این است که زمینه منطقهای تشدید فشارها علیه ایران و سوریه تحت عنوان خطر روزافزون ایران فراهم شود تا در شرایط مناسب و در صورت به بنبست رسیدن مذاکرت مربوط به توان هستهای ایران، طرح حمله به تأسیسات اتمی ایران با پوشش و موافقت نیروهای منطقهای همراه باشد. حال اگر آمریکا در مورد مذاکرات خود با ایران شتاب بخشد و آن را به سطحی فراتر از آنچه امروزه در بغداد جریان دارد ارتقا دهد، اردوبندی کشورهای منطقه و در نتیجه «راهبرد محورها» دستخوش اختلالهای جدی خواهد شد و نیروهای میانهرو منطقه از ادامه هم رکابی با راهبرد آمریکا پرهیز خواهند کرد و یا حداقل با احتیاط بیشتری عمل خواهند کرد.
فرضیه سوم؛ فشارهای اخیر آمریکا علیه ایران و هشدار دولت جورج بوش به دولتهای عراق و افغانستان در مورد نزدیکی به ایران، به هیچیک از عوامل و سیاستهای منطقهای آمریکا مربوط نمیشود، بلکه این موضوع عمدتاً در چارچوب رقابتهای داخلی ایالات متحده و دستهبندیها و صفآراییهای دموکراتها و جمهوریخواهان قابل تفسیر است. پایه اصلی این فرضیه روی این اصل سنتی وجود دارد که سیاست بینالمللی آمریکا در دوران نزدیک به شروع مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده در اسارت عوامل و دستهبندی و کشمکشهای درونی آمریکا قرار دارد، اما این اصل نیز پذیرفته شده است که دستهبندیها و کشمکشهای جناحهای قدرتمند آمریکا عمدتاً حول مسائل بینالمللی آمریکا شکل میگیرد و در هر دوره یکی از پروندهها یا حوزههای بحران به عنوان عامل تعیینکننده در رقابت جناحهای آمریکا عمل میکند. چنان که میدانیم نامزدهای ریاست جمهوری این کشور (چه دموکرات، چه جمهوریخواه) برای جذب لابی اسرائیل در آمریکا حملات خود را به ایران افزایش داده و برای سبقت گرفتن از یکدیگر وعدههای فراوانی در مورد سیاست آینده آمریکا در قبال تهران مطرح میکنند. از اینرو آمریکا از یکسو ناگزیر است برای کاهش فشارهای بحران عراق به توصیه کمیته جیمز بیکر ـ همیلتون در مورد ضرورت برقراری ارتباط و گفتوگو با ایران عمل کند و از سوی دیگر ناگزیر است این گفتوگوها به محدودهای وارد نشود که حساسیت نیروهای تأثیرگذار بر روند انتخاباتی آمریکا را برانگیزد. حفظ این موازنه در دشوارترین دوران جمهوریخواهان، دشوارترین راه دولت جورج بوش در برخورد با موضوع ایران در شرایط کنونی است.
تقدم هریک از فرضیههای فوق بر دیگری به چگونگی رفتار عملی ایالات متحده با ایران طی چند ماه آینده بستگی دارد، اما این نتیجهگیری نیز نباید از دیدگاه ناظران پنهان بماند که ایالات متحده یکبار دیگر دوران گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران و سردرگمی دمکراتها در مورد چگونگی حلوفصل این بحران را تجربه میکند؛ با این تفاوت که اینبار و به دلیل تعدد و تنوع عوامل تأثیرگذار و تعیینکننده در موفقیت و ناکامی راهبرد اجرایی، گزینههای دولت جمهوریخواه جورج بوش به شدت محدود شده است.