سعید آقاعلیخانی - پژوهشگر گروه مطالعات خلیجفارس و خاورمیانه - معاونت آموزش و پژوهش وزارت امور خارجه
در ورای وقایع اخیر لبنان این پرسش اساسی مطرح میشود که اصولاً گروه فتحالاسلام چگونه گروهی است و کشورهای منطقه و جریانهای داخلی و خارجی مؤثر بر تحولات لبنان چه نسبتی با درگیریهای اخیر دارند؟
*تبارشناسی سلفیگری در لبنان
بر اساس پیمان 1969 که مقامات دولتی و ارتشی لبنان حق دخالت در اردوگاههای فلسطینی در این کشور را ندارند. نبود حاکمیت مرکزی در محدوده یک اردوگاه نوعی حالت خودمختاری کاذب بوجود میآورد که نتیجهاش تأسیس تشکیلات منسجم و قدرتمند و عملی شدن خواستههای افراد میشود. بوجود آمدن گروههای «عصبهالانصار» برای اجرای عدالت اسلامی و «جندالشام» با هدف ایجاد خلافت بزرگ اسلامی از آن جمله هستند. اصولاً شکلگیری سلفیگری در لبنان از شهر طرابلس نشأت میگیرد و آن نیز به خواستگاه جغرافیایی و فرهنگی و اجتماعی این شهر برمیگردد.
*آغاز گفتمان اصول گرایانه
اولین نمود گفتمان اصولگرایانه در سال 1946 به وسیله شیخ «سالمالشهال» و در جریان تأسیس جنبش «شباب محمد» مجال بروز یافت. شیخ سالم، که با هدف تشویق و گسترش ارزشهای اسلامی در سطح جامعه. و نه سیاست. و در قالب انجام امور خیریه کار خود را آغاز کرد، پس از مدتی امیر جماعت هواداران خود لقب گرفت و نام جنبش وی به جنبش «جماعهالمسلمین» تغییر یافت. به تدریج دامنه فعالیت جنبش جماعهالمسلمین گسترش یافت و کمی بعد نقاطی در عکار، المنیه، الضنیه و برخی دیگر از مناطق شمالی را در برگرفت. هواداران این جنبش دنبالهرو تئوری بسیار ساده دعوت به اصلاح و ارشاد بودند و در دیدگاه غیرسیاسی خود، مجالی به ترور و خشونت نمیدادند مگر در سال 1976 که سازمان نظامی به عنوان «جیشالاسلام» از دل این گروه برآمد، اما این سازمان نیز دیری نپایید و بدون آنکه اقدام خاصی انجام دهد، به تدریج منحل شد. دهه 80، دهه قدرت گرفتن جنبشهای سلفی بود که این بار نیز طرابلس را به عنوان کانون فعالیتهای خود برگزیده بودند. بزرگترین جنبش اصولگرا در این زمان «حرکهالتوحید» به رهبری شیخسعید شعبان بود که به نوبه خود از سه جنبش «المقاومهالشعبیه»، «حرکهالبنانالعربی» و «جندالله» تشکیل شده بود. این گروه که معیارهای دینی را مبنای عمل خود قرار داده بودند، با تشکیل ارتشی مسلح (1984) و محو مظاهر تمدن غربی و مراکز فساد، عملاً طرابلس را به امارتی اسلامی تبدیل کرده بودند. جنبش حرکهالتوحید که اکنون از همپیمانان «یاسر عرفات» محسوب و نام خود را «امارهالتوحید» گذاشته بود، تاوان این همپیمانی را در درگیریهای پائیز 1985 داد و با کشته و زخمی شدن بسیاری از مهرههای کلیدی عملاً محدود به خانه شیخسعید شعبان شد تا اینکه وی نیز در سال 1998 دارفانی را وداع گفت. پس از شیخسعید شعبان؛ هواداران محدود این گروه، به دو بخش «مجلس اعلا» به رهبری «شیخ بلال شعبان» فرزند شیخ سعید و مجلسی امنا به رهبری شیخ هاشم منقاره تقسیم شد و در واقع جز یک نام چیزی از این گروه باقی نماند.
*سلفیهای لبنان و الگوی تشکیلاتی
در میان گروههای اسلامگرای لبنان «جماعت اسلامی» از نظر ساز و کار تشکیلاتی، نفوذ و قدرت یک استثنا محسوب میشود. این گروه نیز در طرابلس رشد کرده است، اما فعالیت رسمی آن از زمانی آغاز شد که کمال جنبلاط وزیر کشور وقت در سال 1964، به عنوان جمعیتی سیاسی بدان مجوز فعالیت داد. مؤسسان برجسته جماعت اسلامی «فتحی یکن»، «شیخ فیصل مولوی» و دکتر «زهیرالعبیدی» بودند که هر چند طرابلس را به نقطه آغاز و ثقل گروه خود برگزیدند اما به تدریج دامنه فعالیت خود را به بیروت، صیدا و بقاع گسترش دادند. جماعت اسلامی با حمله اسرائیل به لبنان (1982). با هدف مبارزه با اشغالگران. گروه چریکی به نام «المجاهدون» را تأسیس کرد و کمی بعد با آگاهی از افول جماعهالتوحید، بر طرابلس استیلای تام یافت. جماعت اسلامی در سال 1990 به تقویت رویکرد سیاسی خود پرداخت و در سال 1992 فتحی یکن و اسعد هرموش از شمال و زهیرالعبیدی از بیروت با شرکت در انتخابات به پارلمان راه یافتند. جماعت اسلامی پس از این تاریخ، رویهای معتدل و تا حدودی محافظهکارانه را در پیش گرفته است و هر چند سعی میکند بیشتر جانب جریان المستقبل (سعدالحریری) را بگیرد، اما گاه و بیگاه توجهی به حزبالله نیز دارد (هر چند در این سالها از تغییر بر کنار نمانده است و در خود شاهد بروز انشعاب جبهه عمل اسلامی و حرکهالتوحید بوده است که این دو گروه نیز کم و بیش دنبالهرو سیاستهای سوریه در لبنان بودهاند).
*ظهور گفتمان تکفیری و فتحالاسلام
به هنگام شعلهور شدن جنگهای داخلی و نیز حمله نیروهای اسرائیل به لبنان و خروج سازمان آزادیبخش فلسطین از این کشور، اردوگاههای فلسطینی به محل نفوذ سوریه و پیدایش گروههای سلفی ضدعرفات تبدیل شدند در چنین فضایی، گروه تکفیری عصبهالنور به ریاست شیخ «هاشمالشریدی» تأسیس شد. شیخ هاشم در سال 1991 به دلیل رویکرد خصمانه و تکفیریاش علیه عرفات توسط جنبش فتح ترور شد و «احمد عبدالکریمالسعدی» معروف به «ابومحجن» جایگزین وی گردید. ابومحجن، نام گروه را به. عصبهالانصار تغییر داد و عینالحلوه را مقر فرماندهی خود کرد. ابومحجن فردی جنجالی بود که به جرم ترور شیخ «نزارالحلبی» تحت تعقیب دولت لبنان بود، مسأله دیگری که نام او را بر سر زبانها انداخت، آن بود که هواداران وی دست به عملیات تروریستی در کلیساهای شمال لبنان میزدند و همین امر موجب درگیری نیروهای ارتش با پیکار جویان عصبهالانصار در الضنیه، شمال طرابلس شد. در این درگیری 11 سرباز ارتش و 34 پیکارجو کشته شدند و 27 تن از هواداران ابومحجن که در این عملیات شرکت داشتند نیز به دار مجازات آویخته شدند. عصبهالانصار که پی از این واقع در عینالحلوه محصور شده بود در اقدامی آشتیجویانه «بدیع حماده» از فرماندهان ارشد خود را تحویل مقامات دولتی داد تا راه میانهروی را در پیش بگیرد و همین اقدام سازشگرایانه باعث شد که گروهی از اعضای تندرو آن به سر کردگی «محمد احمدالشرقیه» - که از اردوگاه نهرالبارد آمده بود به دلیل اختلاف با ابومحجن از عصبه الانصار جدا شوند و گروه جندالشام را با گردهم آوردن سلفیهای لبنانی و فلسطینی بنا کند. تأسیس جندالشام همزمان با اشغال عراق بود به همین علت این گروه راهبرد هجرت جهادی را با هدف اعزام نیرو به عراق و جهاد با کفار برگزید. از بطن جندالشام گروه تکفیری دیگری به نام جماعت الضنیه متشکل از تندروهای حرکت فتحالانتفاضه (تحت حمایت سوریه) و مجلس انقلابی (جناح صبریالبنا که در سال 2002 توسط سرویس اطلاعاتی عراق ترور شد) به وجود آمد که با الگو گرفتن از گروه شیعی حزبالله لبنان، قصد داشت تا افتخار مقاومت و جهاد را از انحصار شیعیان بیرون بیاورد و پایگاهی نظیر این جنبش شیعی در میان گروههای سنی پیدا کند. گروه فتحالاسلام در واقع انشعاب جدیدی از فتحالانتفاضه است که در 26 نوامبر 2006 با 300 عضو و به سرکردگی ابوخالدالعمله و شاکرالعبسی اعلام موجودیت کرد. فتحالاسلام که اکنون متهم اصلی انفجارهای مناطق مختلف بیروت و نیز عملیات تروریستی «عینعلق» است از دسته سلفیهای تکفیری است که بافتی چند ملیتی دارد و بر همین اساس حتی با وجود اتهام ارتباط با سوریه، بعید نیست که اعضای آن دنبالهرو سرویسهای اطلاعاتی کشور خود و یا حتی القاعده باشند. شاکرالعبسی رهبر این گروه یک اردنی فلسطینی تبار است که به خاطر ترور «لورنس فولی»، دیپلمات آمریکایی در امان، تحت تعقیب دولت اردن است و نام وی در کنار «ایمنالظواهری» و 6 تن دیگر در فهرست محکومان به اعدام، دولت این کشور قرار دارد. عبسی از سال 2002 تا 2004 در سوریه زندانی بوده است و اکنون برخی وی و همپیمانانش در جندالشام را دست نشانده سرویس اطلاعاتی سوریه میدانند. نیروهای امنیتی لبنان میگویند که مدارکی یافتهاند که نشان میدهد فتحالاسلام برای ترور دست کم 36 شخصیت سیاسی لبنان که اکثراً سران شیعی بودند برنامهریزی کرده بوده است.
*مساله چند بعدی فتحالاسلام
با بروز درگیریها میان ارتش لبنان و گروه فتحالاسلام، دیدگاههای متنوعی در مورد دلیل بروز این درگیریها و ماجراهای پشت پرده آن وجود دارد این دیدگاهها که هر کدام از زاویه خاص خود به تحلیل ماجرا پرداختهاند؛ شامل موارد زیر میشوند:
*مثلث آمریکا، عربستان، لبنان
«سیمور هرش»، تحلیگر مجله «نیویورکر» در مصاحبه با «سی.ان.ان اینترنشنال» میگوید: ایالات متحده معتقد است که به هر قیمت ممکن باید با ایران، سوریه و همپیمانان شیعی آن مقابله کرد و در این راستا فتحالاسلام سنی ساخته میشود. وی مدعی است که فتحالاسلام محصول توافق میان الیوت آبرامز معاون مشاور امنیت ملی آمریکا و دیکچنی از کاخ سفید و امیربندر، سفیر سابق عربستان در آمریکاست.
*فتحالاسلام و عربستان
«محمدمصطفی علوش» در شبکه الجزیره با اشاره به سخنان «دیوید ولش»، فرستاده ایالات متحده در لبنان که میگوید: ما نگران رشد گروههای اصولگرای اسلامی و حمایت برخی کشورهای منطقه از آنها هستیم، عربستان را بانی ایجاد این گروه میداند. وی همچنین به نقل از رویترز مینویسد: دلیل این نگرانی آن است که به تازگی برخی از مقامات سیا گزارشهایی ارائه دادهاند که نشانگر حمایت سعودیها از گروهی موسوم به فتحالاسلام است. مسئولان سیا تاکید میکنند که آخرین تجهیزات و کمکهای مالی سعودیها به فتحالاسلام در دسامبر 2006 صورت گرفت و سعودیها از این طریق قصد دارند تا نقطه ثقل سنی را در برابر حزبالله و دیگر گروههای شیعی در خاورمیانه و آفریقا ایجاد کنند. روش ارسال کمکها نیز بدین صورت است که این اموال به روش پلکانی توسط گروههای سلفی همچون جندالشام، حزبالتحریر، عصبهالنصار و در نهایت فتحالاسلام دست به دست میشود، بر گفته ولش صحه میگذارد.
*فتحالاسلام و سوریه
برخی از تحلیلگران به ویژه گروه مایل به نیروهای 14 مارس معتقدند که فتحالاسلام نتیجه بحران به وجود آمده میان سوریه و لبنان است و سوریه همچنان امیدوار است تا با تحت فشار گذاشتن دولت لبنان، وضعیت را به دوران پیش از خروج از لبنان باز گرداند. فتحالاسلام گروهی منشعب از فتحالانتفاضه است و از نظر این دسته از تحلیگران؛ که به رابطه فتحالانتقاضه با دولت سوریه آگاهی دارند، همین مسأله در کنار اقامت طولانی شاکرالعبسی سرکرده فتحالاسلام در سوریه هیچ شکی باقی نمیگذارد که این گروه دست نشانده دولت سوریه است.
*فتحالاسلام و القاعده
برخی معتقدند که فتحالاسلام شاخه لبنانی القاعده است و تردیدی وجود ندارد که این گروه به شکل مستقیم با رهبران القاعده در ارتباط است. کارل دوگیث؛ وزیر خارجه بلژیک در 22 مارس گذشته در مصاحبهای با الجزیره در این باره گفت: نیروهای یونیفل هیچ مشکلی با حزبالله ندارند اما نگرانی ما از گروه فتحالاسلام به عنوان بازوی القاعده در لبنان است زیرا این گروه؛ نظامیان یونیفل را صلیبیهایی قلمداد میکند که ریختن خون آنها مباح است.
طرابلس، امالقرای سلفیگری
برای درک بهتر آنچه روی داده است و دانستن اینکه به راستی کدام دیدگاه در مورد منشأ پیدایش فتحالاسلام میتواند مبین واقعیتهای درگیریهای اخیر این گروه با ارتش لبنان باشد؛ در ابتدا باید درک درستی از موقعیت اجتماعی سیاسی محل بروز درگیری داشت. صرفنظر از تفاوتهای گروههای سلفی که تاکنون برشمردیم؛ طرابلس به عنوان محل رشد سلفیگری، میتواند وجه مشترک فعالیت این گروهها باشد اما به راستی چرا طرابلس؟
عمدهترین عاملی که طرابلس را به کانون فعالیت گروههای سلفی تبدیل کرده است؛ بافت منحصر به فرد این شهر و حومه آن است. در مورد طرابلس و درک این نکته که چرا این شهر به «امالقرای» سلفیهای لبنان تبدیل شده است، دانستن چند نکته خالی از لطف نیست؛ اول آنکه بافت چند قومیتی این شهر باعث شده است که هیچگاه یک مرجعیت واحد فکری یا یک سازمان سلفی منسجم در این منطقه ایجاد نشود و در نتیجه شاهد گروهها و تشکلهایی هستیم که هر یک با اجتماع چند نفر، ساختاری مستقل و جزیرهوار را بنا نهادهاند و غفلت از این واقعیت، همواره تحلیلگران را در شناخت ارتباط ارگانیک میان این گروهها با یکدیگر و نیز طرفهای خارجی دچار سردرگمی میکند، اما واقعیت آن است که طرابلس، محل اجتماع طوایف و گروههای متعددی است که هریک گرداگرد رهبری جمع شده و باعث شدهاند که جریان سلفی در لبنان در انحصار یک گروه مشخص نباشد و نتوان حکم قطعی به حمایت یک فرد، گروه یا کشور مشخص از فلان گروه سلفی داد. نکته مهم دیگر؛ مراودات تاریخی مردم این شهر و نواحی آن با عربستان و مصر است که با هدف تجارت یا تحصیل صورت میگیرد و با در نظر داشتن اینکه این شهر محل تولد شیخ «محمدرشید رضا طرابلسی»، استاد حسنالبنا، مؤسس اخوانالمسلمین است، چندان عجیب نیست که از به هم پیوستن دو جریان وهابیت و اخوانالمسلمین در این منطقه سخن بگوییم. گروههای سلفیه لبنان که عمدتاً در طرابلس ایجاد شدهاند اصولاً میانه چندانی با خشونت نداشتهاند و سلفی بودن آنان در دعوت به حفظ ارزشها و کنار نهادن مظاهر غربی، محدود شده است. اما در دهه 80 و با به وجود آمدن القاعده و نفوذ تدریجی آن در گروههای سلفی لبنان؛ گفتمان تکفیری به عنوان گفتمانی که مبتنی بر نفی و تکفیر دیگر گفتمانها حتی گفتمان سلفی میانهرو بود، پا به عرصه میدان گذاشت و با توجه به عدم نظارت دولت لبنان بر اردوگاههای فلسطینی، این مناطق را مکان مناسبی برای توسعه و گسترش خود دید. کمی بعد، گفتمان تکفیری القاعده به سرکردگی بنلادن و الظواهری با پیوستن به گفتمان حاکمیت الهی سیدقطب به گفتمانی با نفوذ در میان گروههای سلفی مستقر در اردوگاهها بدل شد. (هرچند هنوز هم نمیتوان تمام گروههای سلفی را جهادی تکفیری دانست و تنوع پیشین کم و بیش حفظ گردیده است تا جایی که برخی از این گروهها از هواداران سوریه و برخی نیز با اعتقاد به مسأله متابعت از اولوالامر مفتی جمهوری لبنان شیخمحمد رشید قبانی را به عنوان ولی امر دینی و سعدالحریری را به عنوان ولی امر سیاسی پذیرفتهاند و در نتیجه پیوندی میان این گروههای سلفی میانهرو با گروههای موسوم به 14 مارس و جریان المستقبل برقرار شده است.) با توجه به آنچه در مورد طرابلس و گروههای سلفی لبنان گفته شد باید پذیرفت که نمیتوان ایجاد یک گروه سلفی تکفیری را بدون در نظر داشتن زمینههای فرهنگی اجتماعی آن به طور کامل به اراده بلاانقطاع یک یا دو کشور مربوط کرد. فتحالاسلام نیز همچون سایر گروههای سلفی ناگزیر از طی روندی بوده است که آبشخور فرهنگی و اجتماعی لازم را نیز داشته است. هر چند؛ نمیتوان راه را بر این تحلیل بست که پس از پیدایش این گروه، قدرتهای منطقهای هر یک در جهت تأمین منافع خود در برههای محدود و در زمینههایی خاص، با آن همراه شوند و بعید نیست که چندی بعد با مشاهده تبعات خارج از کنترل این گروه (نظیر آنچه در پرونده حمایت آمریکا از القاعده در دهه 80 روی داد) از آن روی برگردانند. اما به اختصار میتوان زمینههای مساعدی که درگیریهای اخیر به سود منافع ایالات متحده فراهم میکند را در موارد زیر برشمرد:
1- طرح موضوع خلع سلاح و سرکوب گروههای فلسطین و حزبالله
بروز درگیری میان فتحالاسلام و دولت لبنان و تأثیر منفی آن برافکار عمومی میتواند زمینه را برای یک کاسه کردن تمامی گروههای تروریست و آشوبگر مرتبط با القاعده و سپس سرکوب آنان در قالب جنگ یا تروریسم و القاعده فراهم و کشورهای اروپایی را نیز همپیمان ایالات متحده در این سرکوب کند. بر اساس این تحلیل، سیدحسن نصرالله، رهبر جنبش شیعه حزبالله لبنان از دولت این کشور خواسته است؛ اردوگاه پناهندگان فلسطینی شمال لبنان را که پیکارجویان مسلح اسلامی با ارتش در آن درگیر شدهاند، گلوله باران نکند. سیدحسن نصرالله در یک سخنرانی تلویزیونی که از شبکه المنار پخش شد در این باره گفته است: این خطر وجود دارد که لبنان به جنگ آمریکا با شبکه القاعده کشیده شود، در این راستا روزنامه النهار، چاپ بیروت، نیز طی گزارشی مینویسد: برخی خبرها حکایت از آن دارد که مقامات دولت خودگردان طی مذاکراتی با دولت لبنان، طرحی را برای خلع سلاح گروههای فلسطینی مسلح خارج از کنترل دولت خودگردان فلسطینی به اجرا گذاشتهاند و «خلیل ابوطعان» از سوی دولت خودگردان مسئول پیگیری آن شده است.
2- تفویض امنیت لبنان به نیروهای خارجی
یکی از پیامدهای درگیریهای اخیر که با تلفات سنگین ارتش لبنان نیز همراه بوده است میتواند، القای این نکته باشد که ارتش لبنان؛ اصولاً قادر به تأمین امنیت و ثبات این کشور نیست و در نتیجه با ادامه وضعیت موجود، امکان تشکیل دادگاه بینالمللی ترور حریری که الزام بینالمللی شورای امنیت را نیز با خود دارد عملاً متنفی خواهد بود. جایگزین این خلا امنیتی میتواند حضور مستقیم یا غیرمستقیم نیروهای خارجی باشد که راه را برای تضعیف حزبالله، تقویت نیروهای حامی غرب و ایجاد تضمین امنیتی برای اسرائیل فراهم کند. با توجه به آنچه تاکنون گفته شد این امر مسلم است که تداوم وضع موجود میتواند زمینهساز گسترش ناامنیهایی شود که در نهایت زمینه را برای بروز جنگ داخلی شبیه به آنچه لبنان در سال 1975 تجربه کرد فراهم کند، از سوی دیگر، نباید از نظر دور داشت که تأمین منافع از طریق فعالیتهای یک گروه ستیزهجو چنانکه پیشتر هم نشان داده است بیش از آنکه متضمن منافع کوتاهمدت باشد، میتواند به تبعات ناخواستهای منجر شود. در وضعیت موجود شاید عاقلانهترین کار آن باشد که گروههای مختلف لبنانی در پی شیوههایی باشند که در آن ضمن تفکیک واقعبینانه گروههای مختلف سلفی از هم، راه میانهای به عنوان یک عزم ملی برای متوقف کردن بحران موجود انتخاب کنند؛ راهی که ضمن ممانعت از دخالت خارجی به افزایش تنشهای طایفهای و فرقهای نیانجامد، سلفیهای میانهرو را به صرافت اقدامات تندروانه نیاندازد و در نهایت تعریفی فراگیرتر از گذشته در مورد نقش گروهها و طوایف مختلف لبنان در ثبات و امنیت این کشور ارائه دهد.