بیژن عبدالکریمى در مقالهاى که در ویژه نامه نوروزى همشهرى منتشر شده است به بررسى مفهوم روشنفکرى و طرح این پرسش پرداخته که آیا روشنفکرى یک امر واقع (Fact)، یک رویداد (Event)، یا یک پدیدار (Phenomenon) است و یا صرف یک مفهوم (Concept) بیش نیست؟ بخش کوتاهى از این مقاله را که به مقایسه وضعیت روشنفکر ایرانى در گذشته و حال مى پردازد با هم مى خوانیم:
1- از حدود دو قرن پیش، به همراه ورود جهان بینى و ارزش هاى مدرنیته متقدم در ایران، پدیده روشنفکرى یا منورالفکرى نیز در کشورمان شکل گرفت. روشنفکر یا منورالفکر ایرانى، در مقام واردکننده، سخنگو و مدافع ارزش هاى مدرن در جامعه بسیار سنتى و انحطاط یافته ایرانى، در مقابل سنت ها و فرهنگ بومى- و لذا در تقابل با توده هاى سنتى- قرارگرفت. بستر حاصل از تعارض سنت و مدرنیته، زیست بوم روشنفکران یا منورالفکران اولیه ایرانى بود. منورالفکران مدافع عقل گرایى در برابر نص گرایى و اخبارى گرى سنتى، مروج سکولاریسم و عرفى گرایى در برابر جهان قدسى و رازآلود سنت گرایان، خواهان نوگرایى در برابر تعصب و قائل به اصل پیشرفت در برابر ایمان به اصل ثبات بودند و نگاه شان به جاى گذشته، معطوف به آینده بود.
2- تغییر و تحولات ساختارهاى جهانى، تغییراتى را نه از درون بلکه از برون به جامعه ما تحمیل کرد و از اواخر سلسله قاجار به تدریج نهادهاى شبه مدرن در کشور ما شکل گرفت و دولت شبه مدرن پهلوى به روى کار آمد. ظهور نهادها و دولت شبه مدرن در ایران، زیست بوم جدیدى را براى پاره اى از روشنفکران نوگراى ایران فراهم آورد. آنان بر این باور بودند که با همکارى در برنامه هاى نوگرایانه دولت شبه مدرن مى توانند نقش بسزایى در نوسازى کشور ایفا کنند. این گروه به سرعت از نقش خود به عنوان روشنفکران و منورالفکران جامعه عقب نشینى کرده، تا سرحد وزیران، نمایندگان مجلس و دیوانسالاران (بوروکرات هاى) رسمى کشور تنزل یافتند.
3- مواجهه سنت و مدرنیته و سیطره روزافزون ارزش ها و جهان بینى مدرن بر عالم و نحوه زیست سنتى، عکس العمل هاى متعددى را برانگیخت. این مواجهه و تعارض، برخى از جریانات سنتى را به اتخاذ مواضع تند و سریع نسبت به مدرنیته و زندگى مدرن واداشت و آنها را برانگیخت تا از موضعى ماقبل مدرن به مقاومت در برابر جهان مدرن بپردازند. در مقابل، گروهى نیز کوشیدند تا بر تعارض سنت و مدرنیته فائق آمده، میان ارزش هاى سنتى و مدرن، نحوه هایى از انطباق و سازگارى را نشان دهند. سیدجمال الدین اسدآبادى، بازرگان، شریعتى و سروش از چهره هاى برجسته این جریان بودند.
4- در نیمه اول قرن بیست تا اواخر دهه هفتاد میلادى، الگویى از روشنفکران انقلابى در سطح جهان- به خصوص در جهان سوم- تحت تاثیر ایدئولوژى هاى گوناگون سوسیالیستى، مارکسیستى و ناسیونالیستى شکل گرفت که با روش هاى خشونت آمیز و آشوبگرانه درصدد تغییر جامعه بودند. در کشور ما نیز تحت تاثیر این الگوها، در زمینه تعارض نگرش ها و ارزش هاى مدرن دولت شبه مدرن پهلوى با بستر عمیقاً سنتى فرهنگى جامعه، جریانات گوناگون روشنفکران آشوبگر و انقلابى ظاهر شد که خواهان تغییر خشونت آمیز جامعه و نجات و رهایى جامعه از چنگال زشتى ها و پلیدى ها و تحقق یک جامعه آرمانى بودند.
5- از دهه هشتاد میلادى به این سو، الگوى روشنفکرى در جهان تغییر کرده، تاریخ مصرف الگوى روشنفکر انقلابى آشوبگر و خشونت گرا به پایان رسیده است. در این دوره در غرب، روشنفکر در سیماى الگوى دیگرى، عمدتاً به عنوان تحصیل کرده متخصص ظاهر مى شود که با روش هاى متمدنانه و غیرخشونت آمیز خواهان ایفاى نقش در دولت رفاه غربى است. در این الگو، روشنفکر تا سطح یک کارمند رسمى عالى رتبه دولت یا یک دیوانسالار تنزل پیدا مى کند.
6- در حال حاضر، روشنفکر ایرانى نه مى تواند و نه اساساً شدنى است که الگوى روشنفکر انقلابى، خشونت گرا و آشوبگر را براى ایفاى نقش خویش برگزیند و نه دولت رفاه در جامعه خویش مى یابد که بخواهد از طریق برنامه ها به تعمیم رفاه عمومى در سطح جامعه بپردازد. همچنین به دلیل وجود پیش زمینه هاى تاریخى و عدم شکل گیرى دولت - ملت مدرن در جوامعى مثل ایران و نیز به دلایل پاره اى موانع نظرى و فرهنگى، شکافى ژرف و عمیق میان روشنفکران و ساختار قدرت سیاسى وجود دارد؛ به نحوى که هرگونه نزدیکى روشنفکر به ساختار سیاسى، به معناى به پایان رسیدن نقش روشنفکرى او و به منزله نوعى خیانت به ارزش هاى روشنفکرى تلقى مى شود. از سوى دیگر، در ساختار قدرت سیاسى ما نیز هنوز این حد از بلوغ سیاسى دیده نمى شود که بکوشد از روشنفکران، با حفظ استقلال شخصیتشان در ساختار خود به منظور حل بحران هاى ملى، جهانى و تاریخى کشور مدد گیرد. به هر تقدیر، روشنفکر ایرانى، امروز فاقد هرگونه الگویى براى ایفاى نقش خویش است. به تعبیرى دقیق تر، روشنفکر ایرانى، امروز اسیر یک بحران- در عمیق ترین معناى کلمه- است. خروج از این بحران، نیازمند تاملى جدى در باب روشنفکرى و طرح روشنفکرى به منزله یک مسئله، و بازنگرى و نقادى عمیق روشنفکر نسبت به خویش است. روشنفکرى همواره در میانه اضلاع مثلث سه نسبت با خویشتن (ایدئولوژى و آرمان)، با مخاطب (فرهنگ و تودهها) و با قدرت سیاسى (حقیقت و قدرت) فهم شده است. تامل و بازاندیشى در نسبت روشنفکر با خویش، با مردم و با قدرت سیاسى مى تواند نقطه شروعى براى فهم بحران و یافتن برون شدى از آن باشد.
7- تاریخ حدود سه قرنه جریان روشنفکرى در جهان نشان مى دهد که روشنفکران براى نقد وضع موجود و دعوت جامعه به سوى وضع مطلوب، همواره داراى یک نظام منسجم نظرى و ارزشى- یعنى داراى ایدئولوژى و آرمانى- بوده اند که زیربناى استدلال هاى اخلاقى آنها قرار مى گرفته است. روزگارى آرمان روشنفکران، آزادى و آزادى خواهى، خردگرایى، مبارزه با دین، نوگرایى و ایمان به اصل پیشرفت مستمر تاریخى بود و روزگارى، سوسیالیسم و تحقق برابرى، پیروزى طبقه کارگر، مبارزه با امپریالیسم یا رسیدن به استقلال، آرمان هاى آنان را تشکیل مى داد اما امروز روشنفکر ایرانى، همچون بسیارى از روشنفکران جهان، تحت تاثیر شرایط جهانى، نه یک نوگراى مدرن است که به آرمان هاى مدرنیته ایمان داشته باشد و نه یک سوسیالیست است که براى تحقق آرمان عدالت و برابرى قیام کند و نه حتى یک مسلمان است که بکوشد ایدئولوژى اسلامى را پشتوانه عمل و مبارزه اجتماعى خود و بنیادى براى ایفاى نقش خویش قرار دهد. روشنفکر ایرانى- درست مثل بسیارى از ایرانیان- انسانى برزخى است؛ یعنى انسانى که در مغاک دو وضعیت تاریخى و تمدنى قرار گرفته، گم کرده راه و سرگردان است.