رامین جهانبگلو در گفتوگو با سالنامه سرمایه: هدف روشنفکران باید دموکراتیک کردن دموکراسى باشد. منظورم این است که روشنفکرى، نه تنها باید در ایجاد دموکراسى کمک کند، بلکه باید در حفظ دموکراسى نیز تلاش کند. چون بخش اعظم کار روشنفکرى، آموزش شهروندى است. بنابراین باید کمک کند که در دموکراسى و براى دموکراسى، بیشترین افراد دموکرات به وجود بیایند. افرادى که بتوانند از ارزشهاى دموکراتیک و دموکراسى، آگاه باشند و از آن دفاع کنند. براى این که چنین کارى صورت بگیرد، فقط در چارچوب قدرت و دولت نمى توان به دنبال تحقق آن رفت. چنین کارى را دموکراسى در جامعه مدنى انجام مى دهد. با توسعه جامعه مدنى، توسعه حوزه عمومى، توسعه عقل در حوزه عمومى، ایجاد عقلانیت سیاسى، دفاع از هرگونه پلورالیسم عقیدتى، ارزشى و سیاسى و نقد هرگونه فردگرایى خودخواهانهاى که مى تواند دموکراسى را به خطر بیندازد. یعنى فردگرایى لذت جویانهاى که شهروند را تبدیل به فردى مصرفى مى کند که براى او هیچ یک از مسائل اجتماعى، جالب نیست.
روشنفکران، طبیعتاً باید بروند به طرف این که دموکراسى را تبلیغ کنند و مکانیسمهاى تاسیس دموکراسى و مکانیسمهاى حفظ آن را براى شهروندان توضیح داده و نشان دهند و چون خود آنها، بخشى از شهروندان هستند، بنابراین آنها هم در این تمرین روزانه دموکراسى، شرکت مى کنند. این گونه نیست که روشنفکران طیف جدایى از دیگر قشرها و طبقات جامعه باشند و دستور بدهند که دیگر شهروندان چه کارى انجام دهند. خود آنها به عنوان معلم، نویسنده ، آموزش دهنده و استاد دانشگاه، کسانى هستند که در این روند شرکت مى کنند.
پس به نظرم مسئله این است که تا چه حدى روشنفکرى بتواند جامعه مدنى را توسعه بدهد و بتواند از آزادىهاى منفى و مثبت، دفاع کند. زیرا دموکراسى از دو بخش تشکیل مى شود. یکى آزادىهاى منفى، یعنى مسئله این است که چه ضمانت هایى را از لحاظ نهادى ایجاد مى کنید تا فردى به آزادىهاى مدنى خودش دست یابد. ولى ضمناً از سوى دیگر دموکراسى، آزادىهاى مثبت است. یعنى شما پروژهاى دارید که براى آن مبارزه مى کنید، براى ایجاد و ابقاى دموکراسى. این دو آزادى (منفى و مثبت) از هم جدا نیستند، بلکه مکمل هم هستند. اما نباید فراموش کنیم که اگر خواهان دموکراسى کاملى هستیم، نمى توانیم یکى را بدون دیگرى داشته باشیم. اتفاقاً روشنفکران در هر دوى آنها نقش ایفا مى کنند. یعنى روشنفکر از یک سو، فاعل اجتماعى- سیاسى است که مى رود تا پروژه دموکراسى را ایجاد کند و هم در داخل آن چارچوبى که دموکراسى ایجاد شده است، سخن از شکنندگى دموکراسى کرده و مبارزه مى کند که آزادىهاى مدنى به خطر نیفتند. فرض کنید که در آمریکاى کنونى، ممکن است به دلیل یک سرى از قانونگذارها، آزادى شهروندان به خطر بیفتد، در چنین وضعیتى وظیفه روشنفکران این است که دولت و حرکتهاى آن را که مى خواهد این آزادى ها را به خطر بیندازد، نقد کنند.
بنابراین روشنفکرى همیشه هدفش دفاع از یک نوع قانونمندى است. دفاع از قانونمندى به معناى مبارزه با مپنیسم است، مبارزه با هرج ومرج است، مبارزه با خشونت اجتماعى و سیاسى است. به نظرم، فعالیت روشنفکرى در چارچوب دموکراسى، فعالیتى خشونت پرهیز است. این فعالیت، با هر نوع خشونت مبارزه مى کند. حال مى خواهد در قلمرو عمومى باشد یا در قلمرو خصوصى. روشنفکر، با دفاعى که از قانونمندى مى کند، توانایى انجام این کار را دارد. یعنى با مسئولیتى که مى تواند به جامعه مدنى بدهد و با توانمند کردن آن این کار را انجام مى دهد. بنابراین روشنفکران خود بازیگران اصلى جامعه مدنى هستند و به نوعى باید از حیات جامعه مدنى در مقابل دولت دفاع کنند.
*بعضى از اندیشمندان معتقدند که جنگ ایران و روس، زمینه ساز هوشیارى ایرانیان شد. مانند اعزام نیروهاى انسانى که به جهت آموزش بوده، تکنولوژى که بیشتر ادوات جنگى بوده و مسایلى از این دست که در آن دوره در جامعه ایران به وجود آمد. به نظر شما آیا مى توان این مقطع از تاریخ ایران را شروع روشنفکرى ایرانى دانست؟ و آیا اصلاً ما مى توانیم قائل باشیم که در ایران روشنفکر داریم؟
**من خودم از کسانى هستم که اعتقاد دارم که جنگ ایران و روس، مقطع مهمى براى شروع روشنفکرى در ایران است. اتفاقاً تقسیمبندى روشنفکرى به چهار نسل با این مقطع شروع مى شود. در حقیقت براى نخستین بار در دوره مدرن است که اشراف و نخبگان ایرانى متوجه مى شوند که از نظر نظامى و استراتژیک، شکست خوردهاند و تکنولوژى مدرن و عقل ابزارى مدرن، سنتهاى ایرانى را شکست مى دهد. به همین دلیل شما مى بینید که عباس میرزا و اشرافى که در آن دوره هستند، بیشتر فکر و ذکرشان، مسئله نظامىگرى و استراتژى است و به هیچ وجه به دنبال روشنفکرى و مسئله فکرى و فلسفى نیستند. شاید شانسى بوده که در تحول و فرآیندى که پیش آمده، آنها نخستین کسانى بودند که به خارج مى روند و در بین آنها تنها میرزاصالح بوده که به جاى فراگیرى فنون نظامى و استراتژیک به ایران بازمى گردد و روزنامه راه مى اندازد. به نظر من جنگ ایران و روس غرور ملى ایرانیان را به طور کلى جریحه دار کرد و موجب شد که در مورد عقبماندگى خود بنشینند و فکر کنند. شما وقتى آثار میرزا ملکم خان، طالبوف، تقى زاده و دیگران را مى خوانید متوجه مى شوید که همگى آنها درباره عقب ماندگى صحبت مى کنند و چاره را در این مى بینند که ایرانیان ارزشهاى مدرن را از غرب بگیرند و در ایران پیاده کنند. حتى براى آنها مسئله این است که نه تنها باید نهادهایى مثل پارلمان را آورد بلکه باید تلاش کرد که ایدههایى چون ایده آزادیخواهى، ایده پارلمانتاریسم و غیره را هم آورد.
بنابراین، این دوره، دوره بسیار مهمى است، البته دورهاى که شکست مى خورد. شکست آن را شما با شکست مشروطیت مى بینید. ایجادکننده مشروطیت هست، ولى نمى تواند حفظ کننده مشروطیت باشد. دلیل آن این است که به نظرم دو اشکال بزرگ داشت: اول، فقط از بالا صورت مى گیرد، یعنى از سوى اشراف. دوم، کاملاً با تودههاى مردم قطع رابطه کرده و برایش مهم نیست که توده ها عقب مانده باشند و بخواهند در عقب ماندگى خودشان زندگى کنند. در حقیقت مسئله مهم ایجاد نهادهاى جدیدى مثل دارالفنون و فراموشخانه است.
ضمناً نقد دیگرى که من به آنها دارم این است که نسل اول روشنفکران که با جنگ ایران و روس به آگاهى مى رسند، نسلى هستند که به دنبال یک نوع مدرنیته تقلیدى بودند. یعنى فکر مى کردند که با تقلید مى توانند عملاً به همان روح مدرن دست یابند. در صورتى که ما مى دانیم که به روح مدرن دست نمى یابند و نیافتند. من فکر مى کنم که ما مى توانیم بگوییم که با این نسل وارد روند روشنفکرى شدهایم. ولى روند روشنفکرى کامل نبوده و در همه این دورههاى مختلف، ناقص بوده است.