حسین بصیرت
پدیده بنیادگرایی مذموم عارضهای است که دامان بسیاری از ادیان و آئینها را آلوده کرده است؛ دین یهود نیز از این آفت و عارضه مصون نمانده است. ظهور یک دولت افراطی در اسرائیل نماد بازر این عارضه است.
تا پیش از عصر تجدد در فلسفه و الهیات یهودی، این اندیشه وجود نداشت که دین و ملت یهود حکومتی دینی برپا کنند. یهودیان در آن زمان در هر جای دنیا اقلیتی به شمار میآمدند که رابطهشان با حکومت و دولت سیاسی حاکم بهگونهای بود که فقط درپی حفظ هویت دینی خویش بودند. یهودیت قرون وسطی میکوشید تا ثابت کند در آئین یهود ارزشهای بسیار قوی حاکم است؛ چرا که اقلیت همواره درپی آن است که به اکثریت نشان دهد از ارزشهای بالایی برخوردار است؛ این وضع در مورد شیعه نیز صادق است؛ وضعیت شیعه پیش از دوره صفویان و پس از این دوره به لحاظ ارزشی بسیار متفاوت است. روش تفکر و ارزشهای شیعیان پس از اینکه در دوره صفویه حکومت را بهدست گرفتند کاملا دگرگون شد. در دین یهود هم در قصههای عرفانی هم در قبالاها هم در فلسفه ابنمیمون، دنیای خاصی تصور شده بود که اندیشه تشکیل یک دولت سیاسی یهودی در آن جایی نداشت. فکر آنها به این مسئله معطوف بود که در نبود منجی (ماشیا) چه باید کرد؟ لذا در یهودیت آن زمان فلسفه و عرفان بسیار قوی بود. تفکر صهیونیسم از قرن نوزدهم در اروپا شکل گرفت؛ این فکر واکنشی بود در برابر فشارهایی که بخصوص در اروپا بر یهودیان اعمال میشد. البته در جهان اسلامی نیز یهودیان نیز تحت فشارهایی بودند، ولی در اروپا شرایط خاصی حاکم بود که برخی روشنفکران یهودی را به تامل برای گریز از این فشارها واداشت. جنبشی کاملا سکولار از یهودیان بر آن بود که یهودی بودن نهتنها یک دین بلکه بیشتر یک ملت است و نیازی به کشور مستقل دارد. این فکر در بستر مدرنیته پدید آمد و تا پیش از دوره مدرنیته که امپراتوریهایی چون عثمانی حاکم بودند، اصلا تصور کشوری مستقل به ذهن یهودیان نمیرسید. مطلب قابل توجه این است که بنیانگذاران فکر صهیونیسم نه از ارتدوکس یهودی بلکه از روشنفکرانی بودند که در دامان فرهنگ غرب پرورش یافته بودند؛ برخی از آنها اصلا مذهبی نبودند و برخی دیگر پایبندی اندکی به دین یهود داشتند. قدس یا اورشلیم، در ابتدا برای آنها اهمیتی چندانی نداشت و حتی برای تشکیل کشور یهود به آرژانتین و یا جایی در آفریقا فکر میکردند و فلسطین اولویتی برای آنان نداشت. این گروه افراد لیبرالی بودند که میخواستند هویت یهودی خود را حفظ کنند تا پیش از قرن نوزدهم نیز روشنفکران یهودی هیچ توجهی به یهودیت خویش نداشتند ولی فشارهای وارد بر یهودیان موجب شد که آنها به این فکر بیفتند. این فکر در ابتدا برای بسیاری از یهودیان اروپا جذاب بود که بتوانند برای خود دولت داشته باشند اما یهودیان اصلا به این موضوع توجه نکرده بودند که ممکن است تشکیل دولتی مستقل موجب بیرون راندن غیریهودیان و درگیر شدن با آنها شود، ولی با شروع مهاجرت به فلسطین و افزایش تعداد مهاجران، سرزمین فلسطین، از آرمان اولیه تشکیل دولت یهودی مهمتر شد. بهرغم ادعاهای گفتمان صهیونیستی بهخوبی میتوان دید که از آغاز دهه دوم قرن بیستم دستکم برخی از روسای این جنبش بخصوص جناح راست و رادیکالها به گرایشهای ضدعربی روی آوردند؛ چرا که ساکنان فلسطین عرب بودند.
براساس اسنادی که برخی محققان یهودی مخالف گفتمان صهیونیستی در اسرائیل نوشتهاند معلوم میشود که از دهه دوم قرن بیستم بخشی از جنبش صهیونی به خوبی میدانست که فلسطین برای کشور مستقل یهودی انتخاب شده و مهاجرت به آنجا به هرحال با طرد ساکنان آنجا یا استعمار آن کشورها همراه خواهد بود. بسیاری از روشنفکران یهودی که در ابتدا مروج به این جریان بودند، با مشاهده این بخش از جنبش صهیونی از آن دوری گزیده و به مخالفت با آن برخاستند. آنها چندان به فکر تشکیل دولت و کشور نبودند، بلکه بیشتر درصدد بازگشت به وطن و سرزمینی بودند که دین یهود از آنجا برخاسته بود آنها قصد طرد غیریهودیها از فلسطین را نداشتند. نکته مهم این است که تا زمان تاسیس دولت اسرائیل، فکر صهیونی به این لحاظ که میخواست بر پایه دین یهود دولتی برپا کند، فکری اصولگرایانه است. از طرفی که دولت اسرائیل را بنیانگذاری کردند، افرادی سکولار بودند و اگر هم متدین بودند، نمیخواستند قوانین تورات را در سیاست پیاده کنند و از طرف دیگر ارتدوکس یهودی کاملا مخالف صهیونیستها بود و هنوز هم بسیاری از آنها در اسرائیل و بخصوص اروپا مخالف دولت اسرائیل هستند و معتقدند که انسان نباید در کار خدا دخالت کند. آنها هنوز خود را در تبعید میدانند و پرداختن به تشکیل دولت یهودی پیش از آمدن منجی را کفر میدانند. به عقیده آنها باید صبر کرد و از دخالت در سیاست پرهیز کرد تا منجی (ماشیا) ظهور کند؛ پس مخالفت با دین در سیاست هم از طرف سکولار و هم از طرف علمای دینی یهود، صورت میگرفت. اکثریت ارتدوکس یهودی در سالهای 1950 – 1945 مخالف سیاسی کردن دین یهود و تشکیل دولت یهودی بودند ولی به لحاظ سیاسی نبودن و عدمدخالت در امور سیاسی آشکارا مخالفت نمیکردند. این بخش از ارتدوکس یهودی در مسائل اجتماعی نظیر مسائل مربوط به زنان بسیار سنتی فکر میکردند و به این لحاظ بسیار سنتیتر از صهیونیستها به حساب بیایند. مخالفت آنان با دولت یهود و عدمدخالتشان در سیاست نه از روی تفکر مدرن بلکه سنتگرایانه است. در بخش شرقی اورشلیم یا همان قدس شرایط بهگونه دیگری است؛ در آنجا مدرنیته فقط از لحاظ تکنولوژیکی حضور دارد و شرایط زندگی کاملا سنتی مذهبی و تحت قوانین شرع یهود است. در سال 1945 دو جناح یهودی از بقیه فعالتر بودند؛ یکی جناح صهیونیست بود که آرام آرام حاکمیت یافت. این جناح به دنیا نگاهی سکولار داشت و نمیخواست دولت اسرائیل قوانین دینی یهود را به زور به اجرا بگذارند. جناح دیگر تفکر ارتدوکسی بود که در سیاست دخالت نمیکرد و تاثیرگذار هم نبود. پس از تشکیل اسرائیل پدیده سومی ظهور کرد؛ نوعی ارتدوکس پدید آمد که به حاکمیت عادت کرد، ولی همان نگاه سنتی را داشت و این پدیده بسیار خطرناکی است که امروزه در ساختار سیاسی اسرائیل نفوذ کرده و به حکومت روی آورده است.
بسیاری معتقدند که این امر موجب شده است که مقدسین یهودی که برای دو هزار سال خود را از دولت دور نگه داشته بودند، در این چهل پنجاه سال اخیر به حکومت عادت کنند. جنگی که امروزه میان یهودیان در اسرائیل درگرفته است، دو دسته بازیگر دارد؛ نخست صهیونیستهای سکولاری هستند که میخواهند آزادی خود از دین را حفظ کنند و دیگری همان ارتدوکس قبلی است که امروز وارد دولت شده و میخواهد ارزشهای دینی را بهعنوان قوانین دولتی را به اجرا بگذارد. بسیاری از اسرائیلیها از این وضعیت سخت نگران هستند، ولی این جریان هماینک رشد فراوانی یافته است برای مثال حزب ارتدوکسهای شرقی که از ابتدا مخالف جریانات سیاسی از قبیل جنگ با اعراب بود، امروزه به بدترین دشمن عربها تبدیل شده است که بیشترین فشار را بر دولت اسرائیل وارد میکند. این ارتدوکس میکوشد دولت را تحت فشار بگذارد که مردم روزهای شنبه با ماشین رفتوآمد نکنند، آسانسور سوار نشوند و بهطور کلی خواهان این است که زندگی عمومی تعطیل شود. عمل به این پیشنهاد گاهی به زد و خورد منجر میگردد و گروههای فشار مذهبی مردم را به اجرای قوانین مذهبی یهود مجبور میکنند. از طرف دیگر بسیاری از اسرائیلیها با این افکار مخالف بوده و طرفدار سکولاریسم هستند. تحول شگرفی که در سالهای اخیر در اسرائیل و نیز در خارج از آن صورت گرفته ظهور فکر جدیدی در دنیای یهود است که ریشههای اجتماعی آن به صهیونیسم اولیه باز میگردد؛ هرچند که خود منتقد صهیونیسم به شمار میرود. این تفکر به "پست مدرنیسم" معروف است و طرفداران آن یهودیت را به معنای یک دین قبول دارند و بر آن تاکید میورزند، ولی به همان فکر سنتی یهودیان یعنی جدایی دین از دولت معتقدند. برخی از آنها دولت اسرائیل را بهعنوان ابزار عملی که برای ادامه حیات یهود لازم است، قبول دارند ولی برخی دیگر که افراطیتر هستند معتقدند که آینده یهودیان باید در دولت فراملی تامین گردد؛ دولتی که سکولار باشد و پیروان ادیان مختلف بتوانند در آن زندگی کنند. با اینکه این فکر در جناحهای مختلف بتوانند در آن زندگی کنند.
با اینکه این فکر در جناحهای مختلف یهودی بسیار قوی است ولی هنوز حاکم نشده است اما آثار آن را میتوان در خود اسرائیل در ادبیات، فیلمها و بخصوص تاریخنویسی و حتی در افکار دینی یهود ملاحظه کرد. جنبهای از این تحولات به یهودیان شرقیتبار مربوط میشود؛ نسل دوم و سوم این دسته از یهودیان به هویت شرقی خود روی آوردهاند. آنها به احیای فرهنگ عربی گذشته خود توجه داشته و بر آن تاکید دارند؛ مثلا به موسیقی عربی، غذای عربی و... امروز مسئله احیای هویت یهودیان شرقی در اسرائیل بسیار مطرح است؛ آنها میخواهند هویت گذشته خویش را بازیابند. این جریان به لحاظ سیاسی بسیار ضعیف است و بخصوص پس از مرگ اسحاق رابین و شارون و تجربه بارک که تجربه بدی بود چندان آیندهای برایش متصور نیست. خلاصه آنکه پس از تاسیس اسرائیل صهیونیسم هرچه بیشتر یهودی شد و این کار به کمک تفسیرهای خاصی از تورات صورت گرفت؛ در دین یهود پتانسیلی برای اینگونه کارها وجود دارد. پس باید در ریشهیابی ظهور جریان افراطی در میان یهودیان هم به دلالتهای متنی تورات و هم به وضعیتی که موجب غلبه اصولگرایان یهود بر سکولارهای آنها شد، توجه نمود.