صادق زیباکلام
حسب ظاهرش به نظر میرسد که پرسش بیمعنایی است چرا که مشخص است که چه کسی شرق را بست؛ هیات نظارت بر مطبوعات، اما این همه واقعیت نیست. درست است که دولت یا مسئولان شرق را بستند، اما بهانه برای بستن هم به راحتی فراهم آمد. واقعیت آن است که از زمان انتشار مجددش در قریب به 3 ماه پیش تا زمان توقیف مجددش، «شرقی»ها نیک میدانستند که در لب پرتگاه حرکت میکنند و کوچکترین غفلتشان سبب دادن بهانه به مسئولان برای بستن روزنامه خواهد شد.
این احساس که شرق دم تیر است بالاخص پس از بستن «هممیهن» شدیدتر هم شد. از یک جهت وضعیت مسئولان، نویسندگان و بالاخص تحریریه شرق واقعاً «غمانگیز» بود. در حوزههای سیاسی، بالاخص مطالبی که مربوط به شخص رئیسجمهور میشد، تحریریه شرق آنچنان حساس، مراقب و دلواپس بود که مبادا دست از پا خطا کند. آنقدر آنها مواظب و مراقب بودند که آدم بعضی وقتها احساس میکرد کسانی که در شرق دارند کار میکنند روزنامهنگار نیستند بلکه متخصصین خنثیسازی بمب و مین ضدنفر هستند؛ آنقدر که دست و دلشان میلرزید که مبادا چیزی و مطلبی از دست در برود و بهانه را بهدست مسئولان بدهند. طی این مدت هر از گاهی خانم مفیدی از هیات تحریریه با من تماس میگرفتند و سرمقاله میخواستند. سایر همکاران شرق برای صفحات دیگر مطلب میخواستند. آنچه بسیاری نمیدانند آن است که در برابر مطالبی که از من چاپ شد، مطالب دیگری هم بودند که به واسطه همان تردیدها، دغدغهها و دلواپسیها چاپ نشدند. آنچه بسیاری از خوانندگان شرق نمیدانند آن است که در مواردی یادداشتهای من حتی حروفچینی هم میشدند اما در دقیقه 90 باز بنا به «احتیاط» تصمیم گرفته میشد که آن را حذف کنند. تحریریه و نویسندگان به دلیل فضایی که بر سر شرق سنگینی میکرد تیترها، سرمقالهها و گزارشهای خبری و تحلیلی را چندین بار مرور میکردند! روی تکتک جملات و عبارات مکث میشد که مبادا مطلبی دردسرآفرین شود. بهرغم همه احتیاطها، بهرغم همه خودسانسوریها، بهرغم همه حذفها، باز هم بهانه پیدا شد. اما ضربه از ناحیه مسائل و مطالب سیاسی که «شرقی»ها از بابت آنها دلهره داشتند و خونجگر خوردند وارد نشد بلکه بهانه به واسطه مصاحبه خانم ساقی قهرمان بود. من با نهایت شرمساری به محضر هممیهنان «دگراندیش» و «روشنفکرم»، میبایستی اعتراف کنم که تا روز دوشنبه 15 مرداد که مصاحبه با مشارالیها در شرق چاپ شد، سعادت و افتخار آشنایی با این بانو را نداشتم. نهتنها نمیدانستم چنین کسی وجود دارد، سهل است که ندانم تمایلات خصوصیشان در کدام جهت است. حاشا و کلا که توانسته باشم بگویم چون جلنبل عقب مانده و تاریکاندیشی چون من که در وادی مدرن و مدرنیته پیاده است، چون آن خسرو خوبان را نمیشناسد و آنقدر غافل است که نمیداند در آن طرف دنیا در بلاد کانادا خانم ساقی قهرمان نامی وجود دارد که هم نویسنده است، هم نقاش، هم شاعر، هم هنرمند و هم خیلی چیزهای دیگر، شرق نمیبایستی با ایشان مصاحبه میکرده؛ اصلاً و ابداً؛ دردم چیز دیگری است.
ما این همه مشکل و مساله سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی داریم. از دستگیری دانشجویان گرفته تا فشار بر مطبوعات، خرابتر شدن روز به روز وضع اقتصادی، سنگینی سایه قطعنامه سوم، بنزین، اعتیاد، طلاق، فقر، بیکاری، گرانی و انواع و اقسام مسائل و مشکلات دیگر. در شرایطی که ما این همه مشکل و معضل برای طرح و بررسی در «شرق» داریم، ضرورت یا اولویت گپ دوستانه با سرکار خانم ساقی قهرمان در کجا قرار میگیرد؟ من مدتی میشود که دلم از جهات مختلف برای خودم میسوزد. دلم برای آن یادداشتهایی که خانم مفیدی معمولاً در دقیقه 90 از من برای صفحه اول روزنامه میخواست میسوزد. دلم میسوزد چون همه کار و زندگیام را میگذاشتم به کنار تا در کمتر از یکی دو ساعت یادداشت را به شرق برسانم. در مواردی چون فرصت نبود میرفتم به روزنامه و همانجا مینوشتم. بعد هم به دلیل همان نکات که گفتم چاپ نمیشد. دلم میسوزد چون هیچوقت از خانم مفیدی یا آقای رحمانیان گلهمند نمیشدم، چون میگفتم موقعیت آنان را میبایستی درک کنم. دلم میسوزد که آن همه با خودم کلنجار میرفتم، آن همه کلمات و عبارات را مزمزه میکردم، آن همه یادداشتم را بالا و پایین میکردم تا مبادا به تریج لباس کسی بربخورد. دلم میسوزد که عدهیی آن همه خوندل خوردند در این چند ماه، بعد یکدفعه سر مصاحبه با خانم ساقی قهرمان که هنوز هم نمیدانم ایشان کیست، روزنامه بسته شود. حرصم گرفته که این همه سوژه و مطلب پیرامون مشکلات و مسائل مملکتم بود اما من کلی با خودم جدل میکردم که نه، درست نیست پیرامون آنها بنویسم، چون ممکن است کار دست شرق بدهیم. دلم برای آن همه تشویق، آن همه احتیاط، آن همه دلسوزی و مراقبت، آن همه دلهره و وسواس میسوزد که آن وقت آخرش اینگونه شود. اگر روزنامه به واسطه نوشتن مطلبی پیرامون بنزین، بحث هستهیی، دانشجویان بازداشتی پلیتکنیک، ردصلاحیتها، فقر، گرانی و... بسته میشد، آدم دلش نمیسوخت. آدم میتوانست بفهمد اگر پیرامون مشکلات و مسائل واقعی جامعه نوشته بود و بعد هم توقیف شده بود، دردش خیلی کمتر بود تا اینکه بهخاطر مصاحبه با خانم ساقی قهرمان توقیف شود. آدم دلش میسوزد و نمیتواند از دوستان مسوول آن مصاحبه نپرسد که دغدغه ما، اندیشه و افکار ما و حرفهای خانم ساقی قهرمان چقدر منعکسکننده واقعیات جامعه ما است؟ در همان هفتهیی که شرق مصاحبه خانم ساقی قهرمان را چاپ کرد، شش تن از نامزدهای اصلی حزب دموکرات در یک برنامه زنده تلویزیونی پیرامون مساله همجنسگرایی به مناظره نشستند. برخی آن را تایید کردند، برخی هم مخالفت کردند. اینکه مساله همجنسگرایی آیا معلول یک فرآیند بیولوژیک است یا معلول انتخاب آگاهانه و ارادی افراد، چقدر مساله جامعه است؟ در آمریکا که این مساله بدل میشود به یکی از موضوعات داغ انتخاباتی، به واسطه آن است که قریب به 3 درصد از رایدهندگان همجنسگرا هستند.
اما هنوز هم دلم برای یادداشتهایم که در سبد کاغذ باطلههای آقای رحمانیان، مدیرمسوول روزنامه شرق ریخته شد، میسوزد. هنوز هم دلم برای دغدغهها، وسواسها، دلهرهها، خط زدنها و باز هم خط زدنهای آقای رحمانیان، خانم بدرالسادات مفیدی، محمدرضا ابک، عبدالرضا تاجیک، سجاد سالک، ثمینا رستگاری و الباقی دوستان شرق که هر بار که روزنامه برای چاپ میرفت آنقدر خوندل میخوردند و نیمهجان میشدند که مبادا اشکالی پیش بیاید، به نحو غمانگیزی میسوزد.